از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
 

فکر میکنم در هر همسفری داشتن یه هم‌سفر خوب خیلی مهمه. در سفرهای طولانی و در هواپیما این امر خودش رو خیلی بیشتر نشون میده چون عملاً ١٢ ساعت یه نفر در فاصله بی‌فاصله‌ای از تو میشینه. اینه که همیشه یکی مهمترین دغدغه‌های من قبل از هر پروازی اینه که کی قراره که کنارم بشینه. این دغدغه از رد کردن نکات منفی مثل بوی عرق شروع میشه و بعد به لیست کردن نکات مثبت میرسه. اینه که معمولاً وقتی وارد هواپیما میشم و صندلیم رو پیدا میکنم، شروع میکنم به اسکرین کردن افرادی که وارد میشن. بعضی از افراد که از کنارم رد میشن، دعا میکنم که کاش اینجا نشینه، کاش اینجا نشینه و با رد شدنشون یه نفس راحت میکشم. دسته‌ای هم هستن که با لبخند، امیدوارانه منتظر میشم که بیان بشینن پیشم و وقتی رد میشن آهی میکشم.

سردسته گروه "در کنار من نشینه" مردهای قیافه عوضی و مردهای بادی بیلدر هستند (من اصلاً دوست ندارم استریوتایپ‌سازی بکنم ولی حداقل عیبی که بادی‌بیلدرها دارن گندگی بیش از اندازه هست که انگار رسماً کسی نشسته بغلت)  و به خانواده‌ها با بچه‌های ونگ ونگی ختم میشه‌ (اینجا به خانواده‌های  محترم برنخوره. البته هر بچه‌ای به اندازه طبیعیی در پرواز طولانی ممکنه گریه کنه، ولی بعضی مادرها هیچ کنترلی رو بچه‌شون ندارن. از طرفی خانواده‌ها اصولا هم‌صحبت مناسبی برای آدم نمیشن، چون سرشون به کار خودشونه).  اما لیست "در کنار هم بشین‌ها" طولانی و پرحوصله‌است. سر دسته اینها یک آقای محترم، مودب، خوش‌صحبت، سرگرم کننده و با معلوماته که خوش‌تیپ هم باشه. نفر دوم همون آقای محترم مودب خوش‌صحبت سرگرم‌کننده و بامعلوماته که حالا با یک درجه تخفیف خوش‌تیپ هم نبود عیبی نداره. رده بعدی به خانم‌های با خصوصیت آقایون فوق‌الذکر میرسه. بعد هم یه آدم ساکت که دستشویی زیاد نره و بذاره فیلمم رو ببینم و یا بخوابم.

خلاصه که سفر هیجان زیادی داره. یک قسمت هیجان سفر هم؛ همسفریه که قرارت بشینه. قراره چه شکلی باشه؟‌ درباره چی حرف بزنین؟‌ با هم دوست بشین یا نه؟‌ نکنه آدم اذیت‌‌کنی باشه؟‌


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
 

این هم یه آهنگ قشنگ از یه گروه موسیقی به اسم  لیدی آنت‌بلوم  به اسم:‌

I need you now:

Picture perfect memories,
Scattered all around the floor.
Reaching for the phone cause, I can't fight it any more.
And I wonder if I ever cross your mind.
For me it happens all the time.

It's a quarter after one, I'm all alone and I need you now.
Said I wouldn't call  but I lost all control and I need you now.
And I don't know how I can do without, I just need you now.

Another shot of whiskey, can't stop looking at the door.
Wishing you'd come sweeping in the way you did before.
And I wonder if I ever cross your mind.
For me it happens all the time.

It's a quarter after one, I'm a little drunk,
And I need you now.
Said I wouldn't call but I lost all control and I need you now.
And I don't know how I can do without, I just need you now.

Yes I'd rather hurt than feel nothing at all.
It's a quarter after one, I'm all alone and I need you now.
And I said I wouldn't call but I'm a little drunk and I need you now.
And I don't know how I can do without, I just need you now.
I just need you now.
Oh baby I need you now.
اینهم لینک به یوتیوب برای شنیدن این آهنگ قشنگ. 
روز خوبی داشته باشین. 

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
 

ازم خواست به دو تا سوال فکر کنم. یکی اینکه چی میخوام و دیگه اینکه حاضرم چه بهایی برای رسیدن به خواسته‌ام بپردازم. سوال ساده‌ایه. سوال ساده‌ایه؟‌ نه نیست. من جوابی براش ندارم. یعنی میدونم که میخوام شاد باشم. اما شادی معنای گسترده‌ای داره. نمیشه تعریفش کرد. نمیشه محدودش کرد و نمیشه فهمیدش. بعد هم مساله بهای پرداخته هم هست. چه بهایی میشه پرداخت برای شاد بودن و مهمترین سوال هستی اینه:‌ که آیا بهایی که می‌پردازی به اندازه‌اش شادی میخری؟‌

من میخوام شاد باشم. میخوام علی‌رغم همه اینها شاد باشم. اما نمیدونم که فراموش کنم و شاد باشم و یا بهاش رو بپردازم و شادی رو بخرم؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
 

خوب از اونجایی که تاریخ پست دیروز، سه‌شنبه قید شده؛ اصولاً من طبق قولم باید امروز بنویسم. اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم. اصولاً وقتی آدم برای مدت طولانی نمی‌نویسه، نوشتن براش سخت میشه. شاید بهتره از تکه- روز-نگاری شروع کنم:‌

امروز خواب موندم. یعنی دیشب مشغول تمیز کردن خونه و بعد هم وبلاگ نویسی بودم, این بود که دیر خوابیدم. صبح وقتی چشمهام رو باز کردم؛ آفتاب توی خونه بود. از اونجایی که خونه ما رو به شرقه، آفتابی بودن خونه در این فصل سال طبیعیه. اینه که با خودم فکر کردم که عجب‌ها باید یادم باشه پرده رو بکشم تا دیگه نور آفتاب صبح زود بیدارم نکنه. کمی دیگه بخوابم و وقتی ساعت زنگ زد بیدار میشم. این بود که پشتم رو کردم به آفتاب و کمی دیگه هم خوابیدم. بعد از کمی خواب، تعجب کردم که چرا ساعت زنگ نمیزنه. از طرفی هم از خودم خیلی راضی بودم که احتیاج به کوک کردن ساعت ندارم و خودم میتونم به صورت "ساعت سر خود"‌بیدار بیشم. این بود که فکر کردم بهتره یه نگاهی به موبایلم بندازم تا ببینم چقدر دیگه وقت برای خوابیدن دارم. اما موبایل کنار تختم نبود هر چند که کاملاً یادم بود که دیشب گذاشتمش رو پاتختی. یک دفعه سیب دانایی افتاد روی کله‌ام:‌ اگر موبایل کنار تخت نباشه، معناش اینه که زیر بالشه و معنای زیر بالش بودنش هم اینه که زنگ زده، من در خواب خاموشش کردم و سرش دادم زیر تخت و خوابیدم. به ساعت که نگاه کردم هشت‌وبیست دقیقه صبح بود و من دقیقاً یک‌ ساعت اضافه خوابیده بودم.

راستی به این فکر کردین که موبایل چقدر نقش حیاتیی در زندگی ما اجرا میکنه و چقدر بهش برای فعالیتهای مختلف زندگی محتاجیم؟‌ مثلاً من تقریباً هیچ شماره تلفنی رو حفظ نیستم. دفتر تلفن هم ندارم. تنها مرجع من برای ارتباط با دوستانم همین گوشی تلفنه که اگر یک روزی گمش کنم و احتیاج به شماره‌ها داشته باشم، رسماً بدبختم. همینطور موبایل جای ساعت رو هم گرفته. چند وقت پیش من موبایلم رو گذاشتم شرکت، همسر هم ماموریت بود. وقتی رسیدم به خونه-هیچ وسیله ارتباطی با بیرون نداشتم (ما تو خونه تلفن نداریم) بنابراین نمیدونستم که چطور به همسر اطلاع بدم که من خوبم و خونه‌ام و نگران من نباش. این مشکل با اس-ام-اس از طریق یاهو مسنجر به موبایل همسر حل شد. مشکل اصلی من داشتن یک وسیله برای بیدار کردنم در صبح بود. از موبایل که خبری نبود و در کل خونه ما یک ساعت زنگ‌دار وجود نداشت. تلفن عادیی هم نبود که از دوستی درخواست کنم که صبح من رو بیدار کنه، خلاصه که اون شب من از نگرانی مدام بیدار شدم. همینطور موبایل الان نقش ام-پی-تری پلیر، کامپیوتر، دفتر برنامه‌نویسی و خیلی چیزهای دیگه رو بازی میکنه. گاهی این حضور گریز ناپذیر تکنولوژی در زندگی ترسناک میشه، ولی خوبیش وقتیه که کنارشون میذاری و میبینی که میشه بدون اونها هم زندگی کرد. درست مثل قدیمها، یادتون هست که یه روزگاری فقط یه گوشی تلفن بود که شماره انداز نداشت، شماره‌هاش ۴ یا ۵ رقمی بود و زندگی چقدر عادی بود؟!

فکر میکنم که باید برم یک ساعت شماطه‌دار و یک دفتر تلفن بخرم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
 

خیلی به نوشتن این مطلب فکر کردم. به این صفحه با این فواصل به‌روز شدن و مطالب نصفه و نیمه، نمیشه اسم وبلاگ گذاشت. باید بهش گفت "تنبل‌نامه" یا "باری به هر جهت"‌ یا "از سر بیکاری"‌ یا یه اسم دیگه. این وضعیت رو دوست ندارم. هم بخاطر خودم و هم به احترام کسانی که اینجا رو میخونن. دوست ندارم کسی بیاد به این صفحه و به هیچ برسه. حداقل باید تکلیف آدم با خودش و خواننده‌هاش روشن باشه که هست یا نیست. اگر هست باشه و اگر نیست، محترمانه نباشه.

بنابراین تصمیم گرفتم آخرین تلاشهام رو برای زنده کردن   اگر نتونم این وبلاگ رو به طور مرتب (مثلاً هفته‌ای دوبار) به‌روز کنم، درش رو می‌بندم و خیال خودم و شما رو راحت میکنم. این پروژه‌ایه که برای خودم تعریف کردم:‌

پروژه:‌ زنده سازی یک وبلاگ مرگ مغزی

سازنده:‌‌ آتوسا و دوستان

زمان شروع:۴‌١ آوریل ٢٠١٠

تاریخ تحویل:‌ ٣١ می ٢٠١٠

موضوع:‌ به روز سازی وبلاگ از کیمیای مهر تو روزهای زوج هر هفته به مدت یک ماه‌ونیم.

 

پی نوشت‌:‌انجام این پروژه در چنین زمانی اصلاً کار عاقلانه‌ای نیست. تقریباً چه در سرکار و چه در خونه خیلی درگیر هستم و زمان کمی برای وقت گذاشتن در اینترنت دارم. ای-میلهام رو به غیر از ای-میلهایی که به نظرم مهم هستن چک نمیکنم و تلویزیون رو هم تعطیل کردم. اما از اونجایی که میخوام رو رگ ترکیم کار کنم، مصمم هستم که این کار رو انجام بدم. خوب:‌ این از شروع - امیدوارم که عاقبت خوبی داشته باشه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

ایران هستم و از تک‌تک لحظات بودن در کنار خانواده لذت میبرم. سال نو همگی مبارک!


 
comment نظرات ()