از کيميای مهر تو

 
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
نویسنده : - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
 

دو سال پیش ایران بودم این موقع.


 
comment نظرات ()
 
 
وقت 2
نویسنده : - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

امروز بعد از سالها صورتم رو بخور دادم. اینکه میگویم بعد از سالها اغراق نیست. یک زمانی، اینکار را یک هفته یا دو هفته یکبار انجام می‌دادم و البته ماسک صورت هم جای خودش رو داشت. مدتهاست که وقتی برای انجام این کارها پیدا نمیکنم. هر چند که اصولاً با بالا رفتن سن باید مراقبت بهتری از صورت کرد.

البته این تنها کاری نیست که وقت انجامش را ندارم. به گذشته‌ها که فکر میکنم، به سالهای دبیرستان و دانشگاه، تعجب میکنم که چطور میتونستم کارهای زیاد رو انجام بدم و وقت هم کم نیارم. فکرش رو که میکنم، مدرسه بود، انواع و اقسام کلاس تقویتی و کنکور هم بود، درسهایی که باید خونده می‌شد هم بود، کلاس نقاشی و بسکتبال هم بود، تلویزیون نگاه کردن هم بود، کتاب خوندن غیردرسی هم بود، حرف زدن با دوستها هم بود، مهمانی رفتن و با خانواده وقت گذاشتن هم بود و وقت برای خود داشتن (همین ماسک و بخور و ... هم بود). اما این روزها، همه اینکارها کنار گذاشته شدند. نهایت کار نه-ده ساعت کاری هست که انجام میدهم و تهیه غذایی برای شام و نهار فردا. چرا زمان اینقدر کوتاه شده؟‌ چرا وقت نمیکنم؟‌ چه چیزی فرق کرده است؟‌ این روزها بیشتر به این موضوع فکر میکنم و یکی از مهمترین تفاوتها، وجود اینترنت است. کار شرکت، خواب و اینترنت (گودر جالب و اما لعنتی) کارهایی هستند که بیشتر از همه در طول شبانه روز بهشون می‌پردازم. ایران که بودم، اوضاع بهتر بود. وبلاگ بود اما گودر نبود با ١٠٠٠+ آیتمی که باید صفرشان کرد و البته اینترنت هم دایال‌اپ بود و نمی‌شد بیش از یکی-دو ساعت تلفن را مشغول کرد. اما اینجا،‌ همین‌که به خونه میرسم،‌ قبل از عوض کردن لباسها،‌ کامپیوتر رو روشن میکنم و بعد مثل فریضه الهی که باید اول وقت انجام بشه اول ای-میلهام رو چک میکنم، بعد گودر،‌ بعد هم فیس‌بوک. و تازه به همین هم بسنده نمیکنم و وقتی همه آیتمها صفرند میشینم و گاه‌گداری دگمه اف-۵ رو فشار میدم به این امید که یکی از بلاگرهای محبوبم آپ کرده باشه یا یکی از دوستانم آیتمی رو به اشتراک گذاشته باشه.

احتمالاً معتاد شده‌ام. یعنی حتماً به اینترنت معتاد شده‌ام. باید شروع به ترک کنم. باید وقتم را باز کنم برای کارهای جدید‌تر و تجربه‌های واقعی‌تر. برای خلق یک اثر نقاشی یا ورزش یا حتی لاک زدن ناخنهام. باید برای زندگی کردن کمی وقت ایجاد کنم........


 
comment نظرات ()
 
 
یکی از زنان حرمسرا
نویسنده : - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
 

در طالع‌بینی متولدین خرداد نوشته شده که متولدین این ماه چند شخصیتی هستند و اگر شما یک زن خردادی داشته باشید انگار یک حرمسرا دارید با شخصیت‌های مختلف. البته من قصد ندارم که همه چیزهایی که در این طالع‌بینی‌ها برای متولدین خرداد نوشته شده بنویسم (حتماً اگر بخواهید کاملش رو خودتون میتونید پیدا کنید) اما میخواهم به عنوان یک خردادی اعتراف کنم که این قضیه تا حدی درسته. آدمهای مختلفی در درون من زندگی می‌کنند. هر روز یکی زنده میشه و دیگری رنگ می‌بازه. البته شاید همه آدمهای دیگه هم در درونشون شخصیتهای زنده و مرده زیاد داشته باشند.

بهرحال، از بین این زنان حرمسرا، یکی هست که من خیلی دوستش دارم. این زن بسیار ساده‌است. یک جور امیدواری خاص درونش هست. یک جور روشنی که نمیشه وصفش کرد. این زن، خونه‌اش رو تمیز میکنه و از دیدن ظرفهای شسته و آشپزخونه تمیز لذت میبره. گرفتار هیچکدوم از سوالهای ریز و درشت درباره هستی،‌ زنده بودن و ادامه حیات نمیشه. برای به حرکت در‌آوردن این زن احتیاج به هیچ دلیل ریز و درشتی نیست. حتی میتونه قبل از زنگ ساعت بیدار بشه و به زندگی لبخند بزنه. این زن با یک لبخند به لب، به آینده فکر میکنه و همه چیز بی‌اندازه براش آسون و ساده میاد. آینده براش یک امر محتومه که اصلاً‌ ترسناک نیست. حتی یکنواختیش و معمولی بودنش بسیار لذت‌بخشه. توی ذهنش نقشه میکشه برای خونه‌تکونی عید،‌ تمیز کردن کمدها، مهمونی دادن و درست کردن شیرینی. حتی در خیالاتش به داشتن یکی‌ - دو تا بچه، یک سگ هم فکر میکنه. خودش رو تصور میکنه در نقش مادر، در حال بازی با بچه‌ها، در حال قصه خوندن...

این زن رو از بین تموم زنهای حرمسرا بیشتر دوست دارم. وقتی هست آرامش مطلق درونم هست. هیچ فکر سیاهی قشنگی رویاهام رو خراب نمیکنه. اما این زن همونقدر که کامله، همونقدر هم عمرش در وجود من کوتاهه. یک شب میخوابه، و صبح دیگه بیدار نمیشه. چقدر به زنهایی که همیشه این زن رو در وجودشون دارن حسودی میکنم. اگر فقط کمی بیشتر در من زندگی میکرد؛ این زن-زن ایده‌آل زندگی من.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
 

خونه تمیزه. ظرفها شسته شدند و چای آماده روی میزه با چند تا خرما کنارش. خونه تمیز حس خیلی خوبی به آدم میده. هوا ابریه. یاد روزهای جمعه بچگی‌هام میفتم. روزهای جمعه پاییزی.  اون روزهای جمعه‌ای که در حال شنیدن قصه ظهر جمعه ناهار میخوردیم. بعد از ناهار یکی میز رو جمع میکرد، یکی ظرفها رو میشست.  بعد کیه اون ته ذهنش یه نوستالژی شوفاژی نداشته باشه. خونه ساکت و تاریک میشد. هرکسی یا بالش برمیداشت و یه پتو و یه شوفاژ گرم پیدا  میکرد که دراز بکشه کنارش. گرمای رخوت بخش تمام تن آدم رو پر میکرد. من یه پتوی لایکو داشتم. از همین پتوهای سبک اما گرم. رنگش صورتی بود و طرح پروانه روش داشت -پروانه‌های آبی رنگ با خالهای درشت- و کی هست که بتونه نقش پتو رو در زندگی آدم انکار کنه. پتوهایی که رفته رفته بوی خواب میگیرن. بوی لحظه‌های آرامش. بوی سکوت و شب. گرمت میکنن وقتی سردی و میتونی سرت رو بپوشونی و زیرشون یه دل سیر گریه کنی. پتوهایی که گاهی چادر میشن در بازیهای کودکی و گاهی زیر‌انداز توی مسافرت. گاهی تاب میشن و میتونی بردار‌زاده‌ات رو باهشون تاب بدی. پتوها یه قسمت از بودن تو هستن. یه قسمت از زندگیت.  پتوهایی که طی سالیان دراز شسته میشن-بوی نرم‌کننده‌های مختلف - رنگشون به مرور زمان کمرنگ میشه. اما بازهم جزیی از بودن تو هستند. و بعدها که بزرگ شدی و دانشگاه رفتی- وقت تعطیلات بین ترم- هنوز اونجا هستند و انتظارت رو میکشن. با بوی یه شوینده جدید- و بعدترها  ازدواج میکنی و هنوز هم این پتوی صورتی هست که هر وقت دلتنگ شدی، هر وقت دلت برای بچگی‌هات تنگ شد، بغلت کنه و بدون اینکه بپرسه تسکینت بده. پتوی صورتی که حالا رنگش خیلی کمرنگتر از همیشه‌است و تیکه‌هاییش نخ‌نما شدند یعنی یه خونه که خونه توست و میتونی هر وقت بخوای برگردی. هر وقت- بی‌سوال. 


 
comment نظرات ()