از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
 

خیلی دلم میخواد بنویسم اما از اون موقع‌های خوب برای وبلاگ‌نویسی نیست. از اون وقتهاییه که دل آدم خیلی گرفته ولی عوض  گریه کردن مدام میخنده و با مردم معاشرت میکنه و یه لبخند پت و پهن هم میذاره رو صورتش. از اون وقتهایی که توی ماشین تنها ‌آدم گریه میکنه و بعد همین که رسید نزدیک آدمها اشکهاش رو پاک میکنه و صداش رو کلی خوشحال میکنه انگار که روی این کره خاکی بین شیش میلیارد ‌آدمی که روی زمین زندگی میکنن هیچکسی نیست که خوشحالتر و سرزنده‌تر از آدم باشه. بعد جالبیش اینه که هیچکدوم از این دو تا آدم نقش نیستن. نقاب نیستن. جالب اینه که هر دو آدم دقیقاً وجود دارن. نفس میکشن و زندگی میکنن. جالب اینه که فاصله بین مرگ و زندگی این دو تا آدم یک آن بیشتر نیست. یک لحظه که یکی بمیره و دیگری زنده بشه.

دلم میخواد زندگی کنم. بخندم. برم تو مهمونی‌ها و با کلی آدم راجع به چیزهای خوب حرف بزنم. با یکی درباره تغییر مالیات کانادا، با یکی درباره فال قهوه، با یکی درباره خرید خونه، با یکی درباره کار. دلم میخواد که همه صورتم لبخند بشه، رقصان راه برم و نگاه مردی رو به خودم جذب کنم. دلم میخواد بدرخشم. انگار که توی این شیش میلیارد آدم روی زمین هیچکس به اندازه من خوشحال نبوده، زندگی نکرده و از ته دل نخندیده.

بعد کی میگه که باید انتخاب کرد. اصلاً فرض کنیم که همه زندگی یه آدم ---- آپ شده باشه - که حالا شده یا نشده- فرض کنیم خود آدم بی‌خودترین و مزخرفترین و بدترین و همه‌چی منفی‌‌ترین آدم کره خاکی باشه -که حالا باشه یا نباشه- اصلاً فرض کنیم همه زندگی کلاً چیز مسخره، بیهوده و بی‌دلیلی باشه -که حالا باشه یا نباشه- چی میشه که آدم یه لبخند بندازه گوشه لبش، مست بشه، قهقه‌کنان بخنده و ته دلش بگه:‌ گور بابای خودم و زندگی!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

امروز رفتم موهام رو کوتاه کردم -دوباره- من مهمترین تغییری که میتونم تو زندگیم بدم در حد مو کوتاه کردنه. خوبیش اینه که حتی اگه موهات به افتضاح‌ترین حالت ممکن هم در بیاد؛ میتونی امیدوار باشی که بزودی رشد میکنه و میتونی باز هم یه جور دیگه امتحانش بکنی. اما زندگی اینطوری نیست. تغییری که میدی خیلی وقتها دیگه برگشت‌ناپذیره و باید عواقب تصمیمهات رو به عهده بگیری. یک کتابی گرفتم درباره تغییر. اینکه چطور بر ترسمون غلبه کنیم و تغییر کنیم. باید بخونمش. گذاشتم روی میز هال و هر روز نگاهش میکنم و هنوز شروع به خوندنش نکردم. باید بدونی که اگه راه ایکس یا ایگرگ رو رفتی؛ راهیه که رفتی نمیشه وارونه‌اش کرد. ترسناک‌ترین قسمت تغییر اینه که آدم ممکنه به خیلی‌ها در طی پروسه تغییرش صدمه بزنه. جسارتش رو دارم؟! موهام البته افتضاح نشد. از مدل کوتاه کردنش کاملاً راضی بودم اما بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی ساده شده و باید کمی اگزاتیک‌تر می‌بود.

بعد امروز سرکار گیج میزدم اساسی. فکر کنم اثر هورمونهاست. یعنی من قبل از پریودم رسماً خنگ میشم. مثلاً امروز سر ظهر میخواستم به همسر تلفن کنم. شماره رو که گرفتم  دیدم موبایلم داره زنگ میخوره. گوشی تو دستم موبایلم رو از تو کیف پیدا کردم و دیدم شماره بلاک شده‌است. فکر کردم که شاید بهتر باشه جواب ندم. گوشی رو که برداشتم اونور خط خودم بودم. یعنی از بس خنگ شده بودم که بجای موبایل همسر شماره خودم رو گرفته بودم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
 

به کار جدیدم که منتقل شدم، جام عوض شد و حالا کنار گروه پشتیبانی مشتریان میشینم. هر چقدر که دپارتمانی که قبلاً کار میکردم ساکت و خوب بود (طوری که میشد صدای ضربه‌های کیبورد رو شنید) این بخش سر و صداست. گاهی این صدای صحبت کردن آزار دهنده میشه و  گاهی هم آدم چیزهای عجیب و غریبی میشنوه که واقعاً شوکه میشه که مردم چی فکر میکنن. مثلاً امروز یه نفر تلفن کرده بود و می‌پرسید که آیا ماهی‌هایی که برای تهیه روغن‌ماهی ازشون استفاده میکنیم جوون هستن یا پیر؟‌ من اینور از مکالمه اینها از خنده ولو شده بودم روی زمین. یه بار هم یک نفر تلفن کرده بود شکایت که قرصهای شرکت ما خوب نیستن چون برای دو ساعت توی آب گذاشته‌تشون و قرصها حل نشدن. بعد من به تلاشهای بی‌نتیجه همکارمون میخندیدم که سعی میکرد با خونسردی تمام درباره اسید معده و این قضایا به مشتری توضیح بده. البته اینها خوبش هستن. بعضی وقتها کسایی تماس میگیرن که واقعاً عصبانی هستن و کلی اعصاب این بنده‌های خدا رو خرد میکنن. فکر میکنم ارتباط مستقیم با مشتریها کار خیلی اعصاب‌خرد کنی باشه و من خیلی خوشحالم که کار من نیست. آدم باید خیلی صبور باشه که بتونه با خونسردی به سوالات گاهی احمقانه افراد پاسخ بده...

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
 

به روشنی زنگ میزنم. روشنی دوست صمیمی منه. با هم همکار بودیم. روشنی در وزارت بهداشت کانادا کار پیدا کرده و  ١۵ روزی میشه که کوچ کرده اتاوا. امروز بهش تلفن کردم. همین که تلفن رو برداشت زد زیر گریه. دلم میخواست بغلش کنم. بهش گفتم عادت میکنی. نگران نباش. به گریه کردن عادت میکنی و هیچ از این بابت شرمگین نباش. بعد چرت و پرت گفتیم و خندیدیم.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
 

و البته اگه شنبه و یکشنبه حداقل ۵ ساعت کار کرده بودی، امروز مثل خر در گل نمی‌موندی.

باشد که عبرت بگیری.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
 

در قسمت پایانی فیلم جلسه ا-ن با دانشجوهای آمریکایی، احمدی نژاد دو دستش رو بالا میاره - یه چیزی مثل ادای ادب ژاپنی‌ها-. بعد اون دانشجوی موبور آمریکایی هم همین‌کار رو انجام میده.

احتمالاً یارو الان فکر میکنه که با رییس جمهور ژاپن* دیدار کرده یا یه چیزی تو این مایه‌ها. بس که این آمریکایی‌ها خنگ تشریف دارن -رسماً- 

* البته من و شما میدونیم که حکومت ژاپن پادشاهی مشروطه است. از یه دانشجوی امریکایی توقع نداشته باشین از این چیزای سخت با خبر باشه. اینا همینقدر بدونن که بریتنی اسپیرز دیشب با کی خوابیده براشون بسه.

* و البته در هر ملتی هم افراد آگاه یافته میشن! اما آمریکایی‌های هالو کم نیستن. فیلم بورات رو که دیدین. رسماً آمریکایی‌ها رو دست انداخته اونوقت قزاقستان اعتراض میکنه!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

یک نفر دگمه "استاپ" رو فشار بده لطفاً.

بعد که سکوت همه جا رو فرا گرفت، اینجا رو کمی آب و جارو بکنه.

بعد یکی-دو تا عکس یادگاری در بیاره بزنه به دیوار.

(عکسهایی که به ذهنم میرسن اینا هستن:‌ یه عکس از دست تپل یه بچه، یه عکس از بابا و پیمان که کوچولوست، یه عکس از مامان وقتی که خیلی جوونه و موهاش بلنده و همه اینها باید سیاه-سفید باشند ها)

بعد پنجرها رو باز کنه. روی یه میز کوچیک، رومیزی سفید و بلند بندازه.

بعد چای دم کنه توی یه قوری قشنگ گلدار.

بعد توی یه ظرف چینی چند تا بیسکوییت ساقه طلایی بذاره.

بعد بشینه و چای و بیسکوویت بخوره و به آدمهایی که رد میشن نگاه کنه.

(فکر کنم یه چندتا گل شمعدونی با گلهای سرخ هم بذاره لب پنجره بد نباشه- پرده توری سفید که باد باهاش بازی کنه رو هم نباید فراموش کرد)

بعد دیگه‌ای در کار نیست. همین.

 

یک نفر دگمه استاپ رو فشار بده لطفاً.


 
comment نظرات ()