از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

یکشنبه-داخلی-من و همسر

من توی آشپزخونه دارم غذا درست میکنم و همسر داره جارو برقی میکشه. پنجره‌ها هم باز هستن. بعد از یه مدت صدای جارو برقی قطع میشه.

من:‌ چی شد؟‌ تموم کردی؟‌

همسر (دراز کشیده جلوی پنجره):‌ نه بوی غذای همسایه میاد؛ خیلی بوش خوبه. بذار یه ذره بو کنم!

هر کی ندونه فکر میکنه من به این بشر دو ماهی هست غذا ندادم.  خلاصه که کم‌کم بوی غذای ما هم میپیچه توی خونه و همسر میگه: به‌به؛ حالا بوی غذا از دو طرف میاد. حیف که هردوشون مرغ هستن!!!

داخلی-من و همسر؛ بعد از ناهار.

ظرفهای غذای فردا رو آوردم که غذا بکشیم. به همسر میگم من غذای خودم رو میکشم تو هم غذای خودت رو بکش. از پشت میز پا میشه و دراز میکشه کف اتاق‌ و میگه:‌ آخ خیلی خوردم بذار کمی استراحت بکنم.

من (بیست دقیقه بعد):‌بیا غذات رو بکش بذار سفره رو جمع کنم. باید بریم بیرون‌ها، دیر میشه.

همسر:‌ ببین من دراز کشیدم دیگه. تو که اونجا سرپایی غذای من رو هم بکش دیگه.

من (آیکون قیافه موجود نمی‌باشد):‌من که گفتم غذات رو نمی‌کشم. خودت بکش. هیچ میدونی این روزها خیلی به من ستم میکنی؟!!

همسر:‌ اه، تو هم ظالم ندیدی. اگه من واقعاً‌  ستم‌ دیده بودی الان من رو میذاشتی رو سرت حلوا حلوا میکردی.

من:‌ خوب همینه که من غذات رو نمیکشم دیگه. الان مجبورم میکنی غذات رو بکشم، فردا هم حتماً باید ظرفها رو بشورم. پس‌فردا میخوای بگی ......!ظلم از همین‌جاها شروع میشه دیگه....

همسر:‌ (باز هم آیکون قیافه موجود نمی‌باشد، خودتون تصور بفرمایید)

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
 

راستش رو بخواین به بعضی از دوستهام حسودیم میشه. به دوستهایی که در سرزمینهایی متفاوت از سرزمین من به دنیا اومدن. سرزمینهایی با مشکلات عادی. دوستهایی که بچگی عادی داشتند، جوونی عادی داشتند و امروزشون هم عادیه. من -خیلی از ما ایرانیها- هیچ چیزمون عادی نبوده. بزرگ شدیم در جنگ و انقلاب و تحریم و بکن و نکنهای اسلامی. سرشار از احساس گناه بخاطر موهامون، بخاطر بزرگ شدنمون و دختر بودنمون و عاشق شدنمون و اصلاً نفس کشیدنمون. خنده هامون همیشه با شماتت نگاه شده. موهامون تو خیابون قیچی شده و پیاده رویمون زهرمارمون شده از تذکرهای ارشادی برادران و خواهران اسلامی. این هم امروزهای ماست. به یک سرزمین آزاد هم که مهاجرت میکنیم باز هم هزار درد هست و دوا نیست. درد سرزمینی که دوستش داشتیم و داریم. درد خانواده هامون، دوستهامون و هموطنانمون. هرشب خبر میخونیم و گریه میکنیم و بعد تمام شب کابوس میبینیم. اینه که حسودیم میشه وقتی همکارم هیچ نمیفهمه از این نگرانیهای کوچیک و بزرگ من. حسودیم میشه که دوستم هیچوقت خواب اعدام، خواب کتک و شکنجه رو نمیبینه. حسودیم میشه که جوونی کرده زیاد. احساس متفاوت بودن دردناکی میکنم وقتی خاطره های بچگی همکارم در کمپینگ گذشته و خاطرات بچگی من در آژیر قرمز. وقتی که حرفش میشه، گاهی سریع حرف رو عوض میکنم. گاهی هم انگار که خجالت زده باشم از بچگیهای با آژیر قرمز توضیح میدم: نه اونقدرها هم بد نبود. ما هم بچگی خوبی داشتیم. وقتی تو اون شرایط باشی و هیچ چیز جز اون شرایط ندیده باشی؛ زندگی اونقدرها هم که فکر میکنی بد نیست. و یادم میفته بچگی ما زیرزمین خونه خاله بود در اوج بمبارانها. که همه جمع بودیم و موقع خواب با بالش و متکا جنگ میکردیم و خوش میگذشت. بچگی بود دیگه. بچگی هم همینهاست دیگه. شاخ و دم که نداره. بعد هم قراره که مثلاً اینجا راحت باشیم. اما نمیدونم کسی میدونه که یه مهاجر همیشه در حس حسرت و گناه دست و پا میزنه؟! گناه بخاطر ترک مادر و پدرت، گناه بخاطر ترک کشورت، گناه بخاطر آدمهایی که این روزها شکنجه میشن و کتک میخورن و میسوزن و میسازن. حسرت برای جمعهایی که نیستی، برای ندیدن بزرگ شدن بچه های فامیل؛ عروسی دخترخاله ها. برای عصرهای نون بربری و هندونه. نه اینکه بخوام گلایه کنم. مهاجرت به هرحال انتخابه و اگر من اینجایی هستم که هستم حتماً منافعش بیشتر از مضراتشه وگرنه برمیگشتم. اما به همین سادگی هم نیست. من اینجا اخبار ایران رو میخونم که سیاه و تاریکه و شبها کابوس میبینم و گاهی وقتها آرزو میکنم که کاش ایرانی نبودم.  آره به همین سادگی هم نیست.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

شب-داخلی- من و همسر

بلند میشم که برم مسواک بزنم. جلوی در اتاق همسر رو میبینم که از اتاق میاد بیرون. همسر بغلم میکنه.

همسر:‌ از این زندگی بیزارم

من:‌ من هم از این زندگی بیزارم.

همسر:‌ نمیدونم برای چی زنده هستم.

من:‌ من هم نمیدونم برای چی زنده هستم.

همسر:‌ آخ آخ پشتم میخاره. پشتم رو بخارون.

دستم که دور گردن همسر حلقه شده رو میبرم پایینتر و شروع به خاروندن پشتش میکنم.

من:‌ ببین تو علت برای زنده موندن داری‌:‌ پشتت داره میخاره.

همسر:‌ ببین تو هم علت برای زنده موندن داری:‌ که پشت من رو بخارونی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
 

از سرکار که برمیگردیم آقای همسر میخواد آنتی‌ویروس بخره. من میمونم توی ماشین. قوزک پام از کوهنوردی روز یکشنبه ورم کرده و ترجیح میدم که راه نرم. در حالیکه موزیک گوش میدم چشمم به در فروشگاهه و حوصله‌ام سررفته. یه آقایی از در فروشگاه میاد بیرون و میره طرف ماشینش. یه لحظه نگام ازش دور میشه و دوباره توجهم بهش جلب میشه که داره با در ماشینش ور میره و انگار نمیتونه بازش کنه. بعد کمی عقب میره و بعد دوباره سعی میکنه و ناگهان چشمش به ماشین پشتی میفته که دقیقاً شکل ماشین خودشه. یعنی در واقع ماشین خودشه. دوباره نگاهی به ماشینها میکنه و بالاخره میره و میتونه در ماشین عقبی رو باز کنه. من هم دهنم به خنده بازه. مرده هم موبایلش رو در میاره و عکس میندازه از ماشینها و البته از خنگولیت خودش.نمیدونم. اینجور اشتباهها، اشتباه‌هاییه آدم میتونه بهشون بخنده.

چند روز قبل رفتیم فیلم My Sister's Keeper   رو نگاه کردیم. اینکه گریه‌دار بود خیلی زیاد و کلی اشکمون رو در‌آورد که به کنار، اما روزها فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. اینکه اگر جای اون پدر و مادر بودم آیا بچه‌ای رو به دنیا می‌آوردم که کمک بچه مریضم بشه؟‌ که بتونم و توقع داشته باشم ازش که قسمتهایی از بدنش رو به خواهرش هدیه کنه؟‌ نمیدونم. قضاوت کردن تا وقتی که دچار نباشی کار آسونیه. محکوم کردن و تبرئه کردن هم. تا وقتی که آدم جای فرد دیگه‌ای نباشه نمیتونه حکم صادر کنه که چی درست هست و چی درست نیست. گاهی فکر میکنم که حتی در شرایط مشابه هم نمیشه فکر کرد که چی درست هست و چی درست نیست. آدمها با هم فرق میکنن. اگر کسی در شرایطی رفتار ایکس رو نشون میده ممکنه فرد دیگه‌ای رفتار ایگرگ رو نشون بده. چون گذشته آدمها،‌ ژنها و تربیتشون فرق میکنه. نمیدونم با این حساب اخلاق یه چیزی میشه مثل زرشک.

بعد اما ما قضاوت میکنیم. درباره دیگران، درباره خودمون. درباره خود میشه قضاوت کرد؟‌ مقایسه خود با آنچه میخواستی/میخواهی باشی و یا میخواستند/میخواهند باشی؟

این فکرهای احمقانه کی تموم میشه آخه. بهتره برم کار کنم.........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
 

و گاهی نوشتن خیلی سخت میشود و البته این شرح حال من نیست.

با خودم فکر میکنم کاش یکی بود که میشد باهاش حرف زد (به ذهنم میرسه که این با خود فکر کردن ترجمه از ترکی به فارسیه یا فارسها هم همین اصطلاح رو به کار میبرن؟!) بعد به خودم میگم فرض کن یکی (نمیدونم کی، همون کسی که میشه باهاش حرف زد و نه بعد داره نه صورت و نه زمان) روبروت نشسته و تو میتونی حرفت رو بگی و بعد هیچ حرفی به ذهنم نمیاد. جدی هیچ حرفی به ذهنم نمیاد که بخوام به یه فرد خاصی با یه درک خاصی بزنم عوضش ذهنم هی دنبالش میگرده (دنبال اون فرد خاص که میشه باهاش حرفهای خاص زد) بعد هم عجب قحطیه ها. نه حرف خاصی هست و نه آدم خاصی. بعدترش هم آدمی که هیچ حرف خاصی نداره و هیچ آدم خاصی واسه چی نفس میکشه اصلاً؟!

شرکت ما با یکی از مراکز مشاوره قرارداد داره. میشه بهشون زنگ زد و مشاوره گرفت. اطلاعات هم پیش خودشون میمونه و محرمانه است. هر از چندگاهی تصمیم میگیرم بهشون زنگ بزنم. به خودم میگم:‌ آیا اونها میفهمن؟‌! میدونم که خودم هم نفهمیدم. بعضی وقتها هست که آدم باید تکلیف خودش رو با خودش مشخص کنه. تصمیمش رو بگیره و پای هزینه تصمیمش هم بایسته. همه عوامل وابسته به زمان و مکان و فرد یه جور بهانه است از سر ترس. ترس از تغییر، بدترش هم هست: ترس از اشتباه. از دست دادن چیزهایی که داری، به دست نیاوردن چیزهایی که میخوای.

این چند روز به این فکر میکنم شادمانی مفهوم بیهوده‌ایه که بیش از اندازه بها داده شده بهش مثل عشق. اینطوره که بیهوده میگردیم دنبال یه چیزی که نیست. بودنش بیش از هست بودنش اثبات میشه و مثل اتر تا در شیشه رو باز میکنی بخار میشه توی هوا. رندگی داره روی تمام وجودم خط میندازه. زندگی خوب، توی یک تنگ. که همه چیزش قشنگ و سرجاشه. همه چیزش بی‌نقص و عالیه. پس چرا من هیچ شاد نیستم؟‌

بعد هم نوشتن امروز خیلی سخت بود. اما همینکه خودم رو وادار کردم به نوشتن یک دستاورده شاید. نمیخونمش دوباره. خطر حذفش هست. من دیگه نمیخوام خودم رو حذف کنم.

 

 


 
comment نظرات ()