از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
 

و تو نمیدونی که این روزها تنهایی هیچ کشنده نیست. که من هیچ دلم نمیخواد یک لحظه پر. که اصلاً من فکر نمیکنم به یک مکالمه در گرمای رخوت آور تخت‌خواب. که هیچ دلم نمیخواد یک صبحانه توی ایوون در یک روز آفتابی، که اصلاً فکر نمیکنم به شعر خوندن توی پارک وقتی گم شدم توی گرمای تنت. که هیچ دلم نمیخواد عشق!

نه تو نمیدونی که من هیچ دلم نمیخواد تو رو........


 
comment نظرات ()
 
 
ما همه آه شده‌ایم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
 

از فکرم بیرون نمیره که درد داشته -حتماً- داغی گلوله توی تنت. این روزها خیلی به تو فکر میکنم. همه جا هستی، توی خبرها، صفحه‌های اینترنت،‌ همه جای دنیا حالا تو رو میشناسن. میدونی تو الان یه نماد شدی. انقلابها به نماد احتیاج دارن. تو الان شدی ندای ملت ایران و من عجیب دلم میخواد میتونستم تو رو از اونها بگیرم و به خانواده‌ات برگردونم.

من دلم میخواد می‌تونستم زمان رو به عقب برگردونم و آن-دو کنم اون نگاه آخرت رو. آن-دو کنم اون گلوله‌ای که سینه‌ات رو شکافت. دلم میخواد میتونستم کاری کنم که گلوله توی تفنگ گیر کنه. که تو فرار کنی. بدوی توی کوچه‌ای. کسی توی خونه‌اش پناهت بده. یه لیوان آب خنک بده تا گلویی تازه کنی. سوار تاکسیت بکنم. تو رو برسونم به خونه‌اتون. مقنعه‌ات رو از سرت بکنم. بذارم با مادرت حرف بزنی، بذارم از یه چیزی بخندی.

اما حالا تو نیستی و از روزگار منی که هیچ تورو نمیشناختم انگار چیزی کم شده. میدونی این روزها ما فقط آه شده‌ایم!


 
comment نظرات ()