از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸
 

در فاصله ٠۵/١١۴٧۶ کیلومتری از تهران، در جایی امن نشستم و می‌نویسم. برای آدمی مثل من که اینقدر دورم؛ این روزها، روزهای عادیی نبوده. از جمعه شب، تقریباً میشه گفت به جز برای کار از خونه بیرون نرفتم. زندگی برای من و شاید خیلی‌های دیگه شده تصویر، تصویری از ایران اونطوری که در اینترنت میشه دید. تصاویر یو-تیوبی، خوندن وبلاگهای اینوری‌ها و اونوری، شنیدن تحلیلهای گوناگون، شنیدن بازتابهای جهانی. شبها قبل از خوابم پرم از دغدغه،‌ اضطراب،‌ هیجان و ترس و همینطور تردید. با خودم فکر میکنم:‌ آیا هنوز در ایران مردم سریالهای تلویزیونی رو نگاه میکنن؟‌‌ آیا هنوز آخر هفته کوهنوردی میرن؟‌ آیا هنوز پدرها بچه‌هاشون رو میبرن پارک برای بازی؟‌‌‌ آیا هنوز دختر و پسرها کافی شاپ میرن؟‌ با اینهمه تصویری که از راهپیمایی‌ها میبینم، از خشونت، اعتراض و سرکوب سخته تصور کردن زندگی عادی. سخته تصور کردن مرکز خرید ونک یا رفتن سرکار یا ترافیک همیشگی پل آزمایش یا تاکسی-خطی‌های جردن. دلم تنگ شده:‌ برای نوشته‌های عادی از زندگی روزمره، از نوشته‌های مادرهایی که از اسهال شدن بچه‌هاشون مینویسن،‌ از نوشته‌های عاشقانه، از بحث همیشگی مردهای ایرانی/زنهای ایرانی،‌ از کتابخوانی،‌ از کارمندها و رییس‌ها. اینجا در فاصله یازده‌هزار و چهارصدو هفتاد شش کیلومتری از تهران، زندگی من در تصویر و خبر خلاصه شده. خبرهایی که نمیدونی چقدر راسته یا چقدر دروغ، چقدر صادقانه است یا جانبدارانه. آیا واقعاً تقلب شده/آیا نشده؟‌! آیا همه اینها بازیه یا جدی؟‌ آیا مردم بازی خوردن یا نخوردن؟‌‌ آیا این حرکت هدفمند میشه یا نمیشه؟‌ به ثمر میرسه یا نمی‌رسه؟‌ آیا درخواستهای مردم به موسوی ختم میشه و یا جلوتر میره؟‌‌ آیا هفته بعد (بعد از جمعه) ایران غرق در سکوت میشه؟‌‌ آیا اشکها نریخته خشک میشن؟‌ فریادها در گلو خفه میشه؟‌‌ آیا؟‌ آیا؟‌‌ یا؟‌‌ آیا ؟..

گاهی دلم میخواد این صفحه رو خاموش کنم. این ارتباط رو قطع کنم. گاهی دلم میخواد با خوش‌بینی فکر کنم این تصویرهای اینترنتی همه زندگی مردم نیست، تصویر انتخاب شده‌ای از زندگی مردمه. فکر کنم هنوز زندگی خیلی عادی‌‌تر جریان داره. که همه چیز اینقدر سیاه و دودزده نیست. در اینهمه فاصله که دورم از تهران یکی نیست که بگه زندگی اونقدرها هم اونجا بد نیست؟!


 
comment نظرات ()
 
 
ما و آدم کوتوله‌ها
نویسنده : - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
 

بیایین از سیاست حرف نزنیم. مشکل ما سیاست نیست. مشکل ما خودمونیم. مشکل ما دیکتاتوریه که در وجود هر کدوم از ما خوابیده. مشکل ما دروغگوییه که در وجود هر کدوم از ما شکل گرفته. مشکل ما دزدیه که تک تک ما هستیم. مشکل ما هوچی بودن خودمونه و حکومتون آینه تمام نمای شکل خودمونه.

بیاین روراست باشیم:‌ چند نفر از ما وقت کارمون خوب کار میکنیم؟!! اگر خوب کار میکنیم پس چرا بالاترین آمار بازدیدهای اینترنتی، به روز شدن وبلاگها،‌ پیگیریهای فیس بوکی ساعت کاری ایرانه و چرا آخر هفته‌های وبلاگستان خبری نیست؟! چند نفر از ما بیشتر از یک ساعت یا نیم ساعت وقت ناهارمون در اینترنت میچرخیم یا با همکارامون حرف میزنیم یا صبحانه و ناهار میخوریم؛ یا سر نماز و دعامون هستیم؟!!!

مشکل ما دیکتاتوریه که تحمل نظر یک مخالف رو نداره. که نمیتونه با دوستش بشینه و بدون تهمت و فحش و قیم مأبی حرف برنه. که نمیتونه یه نظر دیگه غیر از نظر خودش رو قبول کنه. این دیکتاتور احمدی‌نژاد نیست، ماییم. خود ما هستیم.

مشکل ماییم که به هرکسی که میتونه بیشتر دروغ بگه و دزدی کنه میگیم زرنگ. از ساعتهای کارمون در اداره میدزدیم و به کار دوم میرسیم و با افتخار اعلامش میکنیم. مشکل ماییم که رشوه میدیم و میگیریم و فکر میکنیم کار خوبیه. تو مهمونیها قصه پلیس فاسدی رو میگیم که ازمون رشوه گرفت و جریمه‌مون رو بخشید و نمیدونیم که خودمون بخشی از فسادیم. که ما هم همونقدر بی‌وجدانیم.  

به حکومت دروغ میتازیم اما خودمون حتی در ساده‌ترین کارهای روزمره‌مون دروغ میبافیم. به هم ستم میکنیم،‌ به هم فحاشی و توهین میکنیم و از خودمون شرم نمیکنیم و انتظار داریم که حکومتمون شرم کنه.

مشکل ماییم که خودمون رو توی آینه نگاه نمیکنیم. که فکر میکنیم بهترین و بافرهنگ‌ترین آدم روی زمینیم. که فکر میکنیم جز ما هیچکسی نمیفهمه و نمیدونه:‌ اینطور میشه که در کشورمون هر روز یه تغییر میشه. هر کس میاد یه طرح نو میاره و  بیشتر ناقص و نیمه.

مشکل ماییم که خودمون دزد و دروغگو و فاسد هستیم و به هیچکس اعتماد نداریم چون که همه به جز ما -مسلما به جز ما-‌ دزد و دروغگو و فاسد هستن. دولت سر ما کلاه میذاره، ما سر ارباب رجوع کلاه میذاریم کارش رو دیر انجام میدیم،‌ اون فرد که یه راننده تاکسیه میره سر مسافرش کلاه میذاره یا با کمترین بهانه‌ای فحش میده و دعوا ایجاد میکنه و همینطور این زنجیر ادامه پیدا میکنه. ماییم و قانون جنگل. فقط لباسهامون مارک‌دار شده.

چرا به خودمون دروغ میگیم. مشکل ما حکومتمون نیست. حکومت میتونه جلوی خیلی چیزها رو بگیره اما اگر ما بخوایم آیا میتونه جلوی صداقت،‌ وجدان کاری،‌ مهربانی و ادب اجتماعی رو بگیره؟‌

چرا اینقدر توهین میکنیم به روستایی که رای داده به احمدی‌نژاد (شاید‌ عقیده‌اش این بوده یا شاید گول دولت عوام فریب رو خورده‌)  ما چقدر مقصریم که همیشه این مردم رو تحقیر کردیم؟‌ که به حرف زدنشون خندیدیم؟‌ که آدم حسابشون نکردیم‌؟ سهم ما در عقب موندن این آدمها چقدره؟‌! در تصمیم‌گیریشون چقدر ما دخیل بودیم؟! فکر کردیم که یه سید میاریم که رای روستاییها رو هم داشته باشیم‌(غیر از اینه دوستان اصلاح‌طلب من؟!!!) تا کی میخوایم بگیم احمدی‌نژاد احمقه. نه برعکس خیلی هم باهوشه. دیدن تاکتیکش در مناظرات اثبات این نکته است. تا کی میخوایم با خیال خام حماسه‌‌ آفرینی کنیم؟!!

جالا به خیابونها ریختیم (میفهمم چرا) اما میخوام بدونم آیا بعد از یک انقلاب دیگه ما  قراره عوض شیم؟! بهتر بشیم؟! آیا یک شبه ما رو راست میشیم؟! دموکرات میشیم؟ یا دوباره یک دیکتاتور میاریم؟ دیکتاتور قبلی یه تاج به سر داشت،‌ الانی عمامه و بعدی چی؟‌ !در ایران خالی از بزرگ‌آدمها به کی امید داریم؟! ما همه آدم کوتوله هستیم.

ما نیاز به انقلاب نداریم. احتیاج به تعقل داریم. احتیاج به دانش داریم. به جای ریختن کور در خیابونها و آتیش زدن بانکها و اتوبوسها  (آخه خداییش خراب کردن اموال عمومی که مال خود ماست چه کاریه آخه؟!!)باید بریم توی خونه‌هامون. به خودمون نگاه کنیم. تاریخ بخونیم. بشنویم، بدونیم. هدف و برنامه داشته باشیم. بدون تغییر ما حکومتون تغییر نمیکنه. اسمش از شاه میشه مقام عظمای ولایت اما تغییر نمیکنه!

بارها از تغییر حرف زدیم، هنوز هم از تغییر حرف میزنیم. اما برای ما تغییر باید از دیگران شروع بشه چون خود ما کاملیم،‌ بی‌نقصیم و اون حکومته که فاسده و اون پلیسه که فاسده که اون کارمنده که فاسده. ما مثل اون آدمی هستیم که انگشتش شکسته بود و به دکتر میگفت به هرجای بدنش دست میزنه درد میکنه! ما اون انگشت شکسته‌ایم. بیاید اول خودمون رو درست کنیم....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
 

حالا روشن میشه که رهبر! جنبش اصلاحات چقدر با مردمه و چقد رهبر!!!

حالا روشن میشه که کی به مردم خیانت میکنه و کی نمیکنه.

حالا روشن میشه که رای دادن آری به نظام هست یا نه!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
 

دیروز عصر همسر رو گذاشتم فرودگاه و رفتم پیش دوستانم برای شام و به خونه برنگشتم تا حدود یک ساعت قبل. حدود سی‌وچهار ساعتی هست که خونه نبودم. در این مدت شام با دوستان رفتیم بیرون، بعد یک پیاده‌روی کوتاه در انگلیش بِی، بعد خنده و شوخی خونه دوستمون،‌ بعد قرار شد که من شب بخوابم اونجا تا فردا با هم بریم کیتزیلانو برای شنا، بعد صبح رفتیم خرید و بعد ناهار خوردیم و بعد رفتیم شنا و بعد رفتیم یه جای اسکاشیا برای والیبال ساحلی و بعد عوض والیبال اول ما دخترها رفتیم پیاده‌روی و بعد مدام هله هوله خوردیم و بعد باربکیو برای شام درست کردیم و بعد من با پسرها روی چمن فوتبال بازی کردم و بعد قرار شد بریم کافی بخوریم ولی در نهایت به خونه دوستم برگشتیم و اونجا کیک و قهوه خوردیم  و بعد هم بالاخره من بعد از چهل دقیقه رانندگی رسیدم خونه.

در این یک ساعت با همسر که دیگه رسیده ایران تلفنی صحبت کردم، حموم کردم، کرم به سر و تن مالیدم، نخ دندون کشیدم،‌ مسواک زدم، موهام رو خشک کردم،‌عطر زدم و بالاخره الان در سکوت تونستم بشینم و بنویسم.

وقتهایی که تنها هستم رو یه جورایی دوست دارم. سکوت یه جورایی سنگین و کشدار سایه میندازه روی قلب آدم. بعد یه احساس ترس و در عین حال اطمینان تمام تنم رو فرا میگیره. یه جریانی از اینکه خودت هستی و خودت و کارهایی که باید انجامشون بدی و چیزهایی که باید مواظبشون باشی و ثانیه‌هایی که در سکوت خونه میتونی گذشتشون رو بشنوی توی تنم چرخ میزنه. معمولا چراغهای کمتری روشن میکنم و تلویزیون هم روشن نمیکنم. اگر بخوام صدایی باشه‌ وقتهایی که تنها هستم رادیو گوش میکنم .

از سکوت که بگذریم من الان ‌آنچنان خسته و خواب‌آلود هستم که حد نداره فقط همه این داستان رو تعریف کردم که بگم بعد از سی‌وچند ساعت فعالیت،‌ خوش گذرانی و بودن با دوستهایی که دوستشون داری -هر چقدر هم خوش گذشته باشه- برگشتن به خونه لذت بخشه!

 

 


 
comment نظرات ()