از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

آهنگ You are beautiful توی رادیو پخش میشه. به آهنگ گوش میدم و به این فکر میکنم این کیفیتی که توی این آهنگ ازش حرف میزنه، این هوس،‌ این خواستن بی‌دلیل، این تقسیم کردن لحظه بین دو نفر غریبه -در میان هیاهو و شلوغی- از کجا ناشی میشه؟ این حس که توی رگ آدم میچرخه، نگاهی که توی چشمت گره میخوره و عشق نیست اما خواستنه، اما نیاز زمینی زمینیه، از کجا به‌وجودمیاد و چرا؟‌ بین دهها نفر آدمی که هر روز می‌بینی و صدها نفری که هر هفته ماشینشون کنار ماشینت تو ترافیک می‌ایسته، تو صف خرید می‌بینی، تو خیابون از کنارشون رد میشی و هزاران نفری که در بازه‌ای از عمرت میبینی، چطوره که فقط گاهی -بندرت- کسی هست که لحظه رو باهاش تقسیم میکنی؟‌چطوره که -بی‌دلیل- کسی هست که مرز وجودت رو رد میکنه و لحظه‌ای هست که تو کاملاً‌ آگاهی و میدونی که اون غریبه -اون کاملاً غریبه- هم کاملاً آگاهه به وجودت،‌ به حست، به هوست، و به ضعفت. 

این کمستری (به قول خارجیها!) از کجاست؟‌ غریزه؟‌ حس حیات؟!‌ یعنی آیا در عالم هستی اون فرد شاید بهترین کسی باشه که تو برای ادامه نسل بهش احتیاج داری؟‌ بهتری گزینه برای حفظ گونه‌ انسانیت؟‌ برای بهینه کردن پیشینه کرموزومیت؟‌ یا نه، شاید اگر رومانتیک باشی اون فرد سول‌میت (همزاد) توست و این همون عشق در یک نگاهه؟‌ میشه در یک نگاه عاشق شد؟‌ مثلا میشه آیا که اینقدر دیوونه بود که همه زندگی رو به یک نگاه آویزون کرد؟‌ به یک هوس؟! یا شاید اگه به تناسخ معتقد باشی این آدم تو گذشته تو کسی بوده، دوستی، مادری، معشوقی. ازش دور افتادی و باید بری،‌ باید بهش برسی،‌ باید باهاش یکی بشی؟!!!!

اما تصویر به هرحال به حرکت در میاد، چراغ سبز میشه؛‌ اتوبوست می‌ایسته،‌ پول جنس رو میدی و از مغازه میزنی بیرون. میری و به زندگیت ادامه میدی. هر روز مثل دیروزت زندگی میکنی، همه‌چیز همونطوری می‌مونه که بود، هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کنه. اما تو هیچ‌وقت هیچ‌وقت اون کسری از زمان رو که با یک غریبه تقسیم کردی از یاد نمیبری. این حس،‌ این هوس راستی از کجا ناشی میشه؟!!! 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

و دنبال کردن دختر کوچولوهای خوشحال،

و گیر انداختنشون روی تخت، قلقلک دادنشون

و صدای خنده‌ای که تا هفت کوچه می‌پیچه،

و یک بغل محکم و یه بوس آّبدار

و فقط همین!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

احساس میکنم دورم. دور یعنی اینکه احساس میکنم که نیستم. توی زندگی نیستم. انگار که همه این روزهایی که میگذره در خوابم یا شاید مثل یک عروسک کوکی. انگار که برنامه‌ریزیم کرده باشن برای بیدار شدن،‌ کار کردن، خندیدن و حرف زدن و غذا پختن اما بدون حضور داشتن. مزه کردن غذا،‌ بدون چشیدن؛ نوازش شدن بدون حس لمس کردن؛ زنده بودن بدون روح داشتن.

بعد با دلخوری زیاد کار میکنم،‌ غذا می‌پزم و خونه تمیز میکنم و بعدترش دلم میخواد که برای خودم دلسوزی کنم. این دل سوختن برای خود، یعنی مشکل. یعنی زیادی از حد خودت گذشتن،‌ زیادتر از ظرفیتت مایه گذاشتن، بیش از توانستن، کردن (حالا چه آدمهایی که با سرچ این کلمه نمیرسن به این متن!) بعد فلاش بک میکنم به عقب که کجا زیادی رفتم،‌ که کجا بیش بودم از اونچه که هستم و بعدترش حیرت میکنم از همه کارهای عادیی که انجام میدم -کارهای عادی و نه بیش، نه زیادتر از ظرفیت- و اینکه چقدر خسته‌ام میکنن این کارها. البته من میتونم یک مثنوی هفتاد من بنویسم از اینکه بعد چی میشه و بعدترش چه فکری میکنم و به هیچ جایی هم ختم نشم. اما بالاخره این بعد و بعدترهای من تموم میشن. به خودم نهیب میزنم:‌ هی آتوسا:‌ حواست به خودت باشه،‌ چنج یور اتیتود تووارد تنیگز! و بعد سعی میکنم که دیدگاهم رو عوض کنم، به زندگیم یه جور دیگه نگاه کنم، دستم رو میذارم گوشه لبام و از دو طرف میکشمشون بالا یعنی که حالا لبخند بزن. بعد سعی میکنم که صاف بشینم، که خونه رو مرتب نگه دارم،‌ که کار کنم. دستور صادر شده:‌ برو،‌ بخند،‌ کار کن. دور یا نزدیک؛ هست یا نیست فرق نداره:‌ برو، به پیش برو...

زیادی دورم. دور، یعنی این‌که نیستم. یعنی: گفتن بدون حرف زدن؛ گام برداشتن بدون راه رفتن؛ نگاه کردن بدون دیدن.یعنی یه آدم دیگه که راه میره،‌ که میخنده، که کار میکنه و تمام روز شعر فروغ توی ذهنم چرخ میخوره:‌

اما خدای من؛‌ آیا چگونه میشود از من ترسید؛ من که جز بادباکی سبک و ولگرد بر پشت‌بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده‌ام...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

و بعد یک لحظه هست که سرت رو بلند میکنی و اون نگاهش رو از صورتت سریع می‌دزده.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

اول نوشت: من این نوشته رو از زیر زمین مینویسم. یعنی من و یک آقای بسیار محترمی قرار گذاشتیم که هر روز عصر بریم پیاده‌روی.  البته اول من کلی تشویق و بازاریابی کردم که ایشون بیان و بعد که قول و قرارهامون رو سفت و سخت کردیم،‌ من ایشون رو در یک اقدام شرم‌آور و بی‌سابقه تنها گذاشتم. دیروز که سرکار جلسه کاری پیش اومد و من حتی یادم رفت که بهشون یه تلفن بکنم که منتظرم نباشن. امروز هم نمیدونم چطور شد که یا زمان من به ساعت قدیم بود یا ساعت ایشون به ساعت جدید. به هر حال من رفتم پیاده‌روی ولی ایشون رو ندیدم و ایشون هم اومدن پیاده‌روی ولی من رو ندیدن! به هرحال که کار دیروز من بسیار و بسیار مایه شرمندگیه و هر چند ایشون بزرگوارانه من رو بخشیدن ولی به هر حال من قبلش که از خجالت آب شده بودم و الان  فهمیدم که فردا هم نمی‌تونم برم پیاده‌روی دیگه کارم به پنهان شدن در اعماق زمین کشیده شده.  

دوم نوشت: بسیار زیاد سرم شلوغه و مثل یک موجود شریف دارم کار میکنم. البته نمیدونم که اون موجود شریف چقدر از کارش لذت میبره ولی من از کارم به مقدار مناسبی لذت میبرم. الان که این نوشته رو می‌نویسم چشمهام به سختی صفحه کامپیوتر رو می‌بینن. ساعت یازده شبه و من باید ظرفهای غذا رو بشورم،‌ غذای فردا رو بکشم،‌موهام رو خشک کنم، زیر ابروم رو تمیز کنم. واقعاً نمیدونم با چه رویی نشستم اینجا و روده‌درازی میکنم.

سوم نوشت: این سوم نوشت قرار بود اصلی نوشت باشه و درباره بازیی که ترانه دعوت کرده. اما بهتره که یه پست جدا براش بذارم. راستی کسی نمیدونه چرا آتش در نیستان توی یو-تیوب یافت می‌نشود؟‌!!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

....


 
comment نظرات ()