از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

١- دیشب تلویزیون فیلم:‌ "پی‌نوشت:‌دوستت دارم"‌ رو نشون میداد. بعد این فیلم به نظر من خیلی غمگین بود و همه فیلم‌رو گریه‌کنان نگاه کردم. فکر کنم وقتی یه فیلمی اینقدر غمگین ساخته میشه، باید یه هشداری بذارن براش. مثل فیلمهایی که خشونت دارن یا صحنه‌های پورن. باید بگن که: این فیلم غمگینه. نگاهش نکنین. یا شاید اصلاً بهتر باشه که نذارن چنین فیلمهای غمگینی ساخته بشه. بعد وسط فیلم رفتم پیش همسر که تو اتاق مشغول رنگ‌کردن دیوار بود. بغلش کردم میگم:‌قول بده که هیچ‌وقت نمیری. همسر کلی به من خندیده. بعد من همه شب به این فکر کردم که من که کلاً آدم خیلی عاشقی نیستم اینقدر دلتنگ میشم، آدمهای خیلی عاشق چی می‌کشن اگه عشقشون رو از دست بدن.

٢- امروز صبح کلاس یوگا* داشتم. خیلی خسته بودم ولی به هر حال رفتم. اول کلاس که داشتیم رو تنفس تمرکز میکردیم، همینطور اشک از تو چشمام قل میخورد و میریخت پایین. نمیدونم چه سری در اون سکوت کلاس و نفسهای آروم هست. خیلی وقتها اشکم رو در میاره. بعد آخر کلاس، خیلی آروم بودم. به صدای نفسهام گوش میکردم و به این فکر میکردم، زندگی باید همین باشه. باید قبول کنم که همیشه همین هستم، همین میمونم. فکر کردم همینقدر که اومدم کلاس خوب بوده. به لوله‌های ضخیم روی سقف نگاه میکردم که قرمز و نارنجی رنگ شده بودند. باید همین باشه. لوله‌های قرمز و نارنجی.

٣- بعد از کلاس؛ نیم ساعت وقت داشتم تا وقت آرایشگاه برای کوتاه کردن موهام. رفتم استارباکس که قهوه بگیرم. توی فوت‌کورت؛ یه زن و مرد نشسته بودن -خیلی پیر. خیلی پیرتر از اون‌چیزی که بشه تصورش رو کرد. مرده کاملاً دستهاش می‌لرزید و انگار که جلوی چشمت داشت میشکست. بعد این زن و مرد، توی یک صبح یکشنبه بارونی، از خونه اومده بودن بیرون؛ از مک‌دونالد ساندویچ صبحانه گرفته بودن با قهوه، نشسته بودن توی مال و داشتن با هم صبحانه میخوردن. دلم میخواست که دوربین داشتم و عکسشون رو میگرفتم.  

* این کلاس یوگا که میرم مجانیه و یکی از فروشگاههای معروف لباس ورزشی به اسم لولولمون برگزارش میکنه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
 

تیم هاکی کانادا چند لحظه قبل؛ امریکا رو در فینال بازی المپیک برد و مدال طلا رو از آن خودش کرد. برای اینکه به اهمیت این موضوع پی ببرین؛ تصور کنید تیم فوتبال ایران؛ عربستان رو در قهرمانی آسیا شکست بده. الان امریکایی‌های اخمو مدال‌های نقره‌شون رو گرفتند و پرچم کانادا داره میره بالا. اینقدر جیغ زدم که صدام در نمیاد. خیلی خوشحالم. همه ملت هم ریختن بیرون. من هم میخوام برم بیرون به جمع بپیوندم. این پیروزی خیلی شیرینه و باید کلی بخاطرش گیلاس بالا برد!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
 

چند روز قبل آقای همسر یک کاری کرد که حسابی عشقولانه بود و قلبم رو از محبت پر کرد. اونوقتی که این کار رو کرد حسابی خوش‌خوشانم شد و با خودم گفتم که یادت باشه که همسر چقدر دوستت داره. حالا از دیشب من مدام تو این فکرم که اون کارش چی بود؟‌ چیکار کرد یا چی گفت که من اونقدر خوشم اومد رسماً هیچ‌چیز یادم نمیاد. عجب کاری شده‌ها. حالا کلی هم اعصابم هم خرده که چرا یادم نمیاد. این مردها همینطورن دیگه. حتی اگه محبت کنن یه کار درست حسابی نمیکنن که آدم یادش بمونه!


 
comment نظرات ()