از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

فکر میکنم که پیش‌فرض ما آدمها گاهی اینه که دیگه بعضی‌ها رو هیچوقت نمی‌بینیم. از مرگ حرف نمی‌زنم از رابطه‌های نصفه مونده حرف میزنم-از تلفنهای خاموش و ای-میلهای بیجواب. اینطوری میشه که یک نفر هست که در یک گوشه دنیا زندگی میکنه، پاک‌شده از دنیای ما، نادیده گرفته شده؛ درخواست فیس‌بوک ایگنور شده، ای-میلها نخوانده حذف شده. ما به زندگیمون ادامه میدیم. صبحها از خواب بیدار میشیم، با صدها نفر برخورد میکنیم، کار میکنیم، حرف می‌زنیم و سعی میکنیم اون آدم رو -اون یک نفر رو- نادیده بگیریم؛ حتی فراموشش میکنیم. درگیر زندگیمون می‌شیم و این خوبه -خیلی خوبه. گاهی لازمه کسی رو حذف کرد. گاهی لازمه پیش رفت و فراموش کرد.

اما واقعیت اینه که این کره خاکی گرده و زمین در عین بزرگیش خیلی کوچیکه. واقعیت اینه که دست باد میتونه آدمها رو جدا کنه و بعد به هم بپیچونه. واقعیت اینه که امکانش هست -هر چند کم-ولی باز هم امکانش هست که من یک روز برم سر کارم و ببینم که یک ای-میل کاری از «او» دارم. میدونی این تصور که چنین امکانی هست دیروز توی ذهنم جرقه زد. تا قبل از این فکر میکردم که او حذف میشه چون من میخوام که حذف بشه اما دیروز یک لحظه به این فکر کردم که اون هست، شاید خیلی دور؛ شاید خیلی نزدیک اما هست. بعد هر چند کم اما احتمالش هست که او را یک جایی ببینم یا خبری ازش بشنوم. به این فکر کردم که این دیوار نادیده‌گرفتن چندان هم ضخیم نیست. یک لحظه دستم ایستاد از تایپ کردن. این فکر دیدن دوباره او! و اینکه چکار میتونم بکنم؟ آیا باید فرار کنم؟‌ بایستم و لبخند بزنم-یعنی من تو رو هیچوقت حذف نکردم؟ سرد و رسمی صحبت کنم؟‌ اصلاً صحبت کنم؟! یا فرار کنم؟!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مهمانی
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
 

چند روز گذشته دچار سیاهی نامتناهی هستی بودم. در لاک خودم فرو رفته بودم و دلم میخواست خودم رو هر چه بیشتر در این سیاهی غرق کنم. دلم میخواست همه چیز رو به نوعی بدتر کنم. خودم رو، رابطه‌ام رو و زندگیم رو. خشمگین بودم و مستاصل و اشکها رو هم نمی‌تونستم کنترل کنم. شنبه برای شام مهمون دعوت کرده بودم(تولد آقای همسر بود) اما از هر رابطه‌ای خاموش بودم. از هر دوست داشتنی و خندیدنی. نزدیکهای ظهر با همسر رفتیم خرید برای مهمونی. تمام مدت من گریه کردم. انرژی نداشتم برای سرپا بودن. انرژی نداشتم برای حرف زدن. نمی‌خواستم مهمون داشته باشم. میخواستم تنها توی اتاقم توی تاریکی بمیرم. همسر نمیفهمید. با هم حرفمون شد. همسر گفت بهتره مهمونی رو کنسل کنیم. گفتم آره-بهتره مهمونی رو کنسل کنیم.  همسر عصبانی بود. اما من واقعاً کار دیگه‌ای از دستم بر نمی‌اومد. واقعیت این بود که نمی‌تونستم با اون حال با کسی حرف بزنم و روبرو بشم. توی چهار‌راه طوری ترمز کرد که کم مونده‌ بود تصادف کنیم. من از ماشین پیاده شدم. (یه جوری مثل فیلمها همسر البته دنبال من نیومد-خوب شد که نیومد. من فقط میخواستم به حال خودم باشم). بارون میبارید. خوشم میومد که بارون میباره. تنها بودم. راههای پیش‌روم رو بررسی کردم. نمیخواستم برم خونه. تا رسیدن من همسر هم به خونه می‌رسید. میتونستم برم مال. اما کی میخواد در حال گریه توی مال دیده بشه؟ حوصله استارباکس هم نداشتم. تنها پناهگاهم کتابخونه بود. اونجا میتونستم برم و توی یکی از مبلهای عقب کتابخونه-اونجایی که از همه خلوت‌تره-کمی بخوابم. همینطور اگه میخواستم میتونستم کتاب بخونم. میتونستم برم توی اینترنت و وبلاگ بخونم. و بیشتر از همه اینها کتابخونه همیشه محل بهترین حسها برای من بوده -و همچنین کتاب‌فروشی‌ها-(نه این لحاظ که خیلی آدم روشنفکری هستم بلکه و تاکید میکنم بیشتر به این خاطر که میشه در میون قفسه‌های کتابها گم شده و به میلیونها زندگیی فکر کرد که داستان شد‌ه‌اند و میشه که فکر کرد که خود آدم هم یه داستانه- یه چیزی که واقعیت بیرونی نداره- که اونهمه درد و افسردگی فقط قصه‌است و بالاخره تموم میشه) خلاصه رفتم کتابخونه و پناهنده شدم به دستشویی عمومی. دستشویی‌های عمومی هم جاهای خوبی برای پنهان شدن هستن. هق‌هق گریه کردم. و هی فین کردم و اونجا خلوت بود و میشد تا دلت خواست هق‌هق کنی و فین کنی. اشکهام که تموم شد،موبایلم رو برداشتم و به دوستامون اس-ام-اس زدم: مهمونی کنسله! ساعت سه بعد‌ از ظهر بود.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
 

دلم برای تو خیلی تنگ شده. این خیلی یعنی خیلی زیاد. از آن زیادهایی که نمیشود کلمه‌شان کرد. یک حجم تنهایی بی‌نهایت تصور کن که من را مثل ذره توی خودش حل کند. اصلاً فکر کن همه این هوای روی زمین بشود یه لایه ضخیم مه، سنگینی کند روی وجودم. راه میروم و دلتنگ تو هستم. میخندم و دلتنگ تو هستم. چای میخورم و دلم هنوز برایت تنگ است. وسط لباس پرو کردن توی فروشگاه، یا حرف زدن با همکارم سر کار؛ هر لحظه‌ای که فکرش را بکنی و یا نکنی دلتنگ هستم:‌ خیلی زیاد و از آن زیادهایی که کلمه نمی‌شوند.

بعد به این فکر میکنم که قلب من از کجا تو را پیدا میکند بدون شکل، بدون بودن، همینطور گم شده در یک جایی روی این کره زمین. به این فکر میکنم که از کجا می‌سازمت و میتوانم ندیده، نشناخته، حس نکرده و حس نشده دلتنگت باشم. تو هیچ‌کس نیستی، نه آدمهای امروزم هستی، نه آدمهای دیروزم. اما دلتنگت میشوم و از این دلتنگی برای تصویری کمرنگ در مه گاهی تا مرز دق‌کردگی هم پیش میروم. خنده‌ات نگیرد. گاهی اشک امانم را میبرد آنقدر که دلتنگت میشوم و آنقدر که نیستی. فکر میکنم می‌شود مثل کنعان کور شوم و تو آیا پیراهن یوسفم میفرستی؟! گاهی دلم میخواهد شکلت را بسازم. گاهی شکلت میشود مثل آدمها گذشته و حالم. اما آنچه می‌سازم فقط شکل است و من دلتنگ تو هستم که آن شکلی نیستی...

به این فکر میکنم که تو شاید خدا باشی. و خنده‌ام میگیرد.

فکر کن که یک دختری نشسته باشد توی ماشین. باران باشد و صدای یکنواخت برف‌پاک‌کن. و چراغ قرمز باشد و دخترک ناگهان دلش برای تو تنگ بشود و بزند زیر گریه و تو هیچ نباشی (نبودن نه به معنی غایب بود یک وجود مستقل یعنی که حتی هستی نیافته باشی). و بعد فکر کند که تو شاید همان خدایی هستی که میگویند و بعد بخندد از تصور دخترکی که دلش برای خدا تنگ میشود! 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

Sunshine coast هستیم. یک جمع ١٢ نفری -  ۵ زوج و ٢ مجرد که همه تقریباً همسن هستیم. خیلی لذت‌بخشه که یک سری دوست داشته باشی که بتونی در کنارشون بخندی و برقصی. نزدیک ظهر، بعد از ناهار که چای دم‌کرده بودیم و نشسته بودیم دور شومینه، یک لحظه حس کردم موج خوشبختی رو که توی هوا چرخ میخورد و روی صورت هر کدوم از دوستها بوسه میزد. خنده‌ای که روی لبهای تینا بود یا صدای صحبت یواش دو تا از بچه‌ها درباره نقاشی روی دیوار، یا آتوسا که سرش رو یله داده بود رو شونه آلبرت و چشماش بسته میشد.

الان روز دومی هست که اینجاییم. پارگراف قبل نوشته دیروز بود که نصفه و نیمه موند. امروز هم مثل دیروز هوا کمی مه گرفته است ولی گرمای خونه و خوشی غیرقابل انکار توی قلبمه. توی این مدت کلی رقصیدیم و چرخیدیم و اونقدر خندیدیم که حد نداره. دیشب تو تاریکی و مه از پله‌های همسایه یواشکی رفتیم پایین رفتیم تا کنار اقیانوس و روی سنگها آتیش روشن کردیم. دو-سه ساعتی توی تاریکی و مه غرق شده نشسته بودیم  روبروی سرخی آتیش و در سکوت صدای چرق چروق آتیش رو گوش میکردیم. بعد کلی قارچ زدیم سر چوب و خوردیم. ساعت ١٢ شب برگشتیم خونه و باز هم نشستیم به حرف زدن. باز هم خنده و مرور کردن لحظه‌های مستی.

امروز برای صبحانه حلیم داشتیم و بربری تازه و داغ که بابکه پخته بود. بعد هم یک پیاده‌روی در مه. حالا هم همه نشستیم و بعد از یه ناهار خوشمزه (سبزی پلو با ماهی) نشستیم  چای ریختیم و میخواهیم با هم فیلم نگاه کنیم. بقیه گزارش رو در بیست و چهار ساعت آینده پست میکنم...


 
comment نظرات ()