از کيميای مهر تو

 
پاوز
نویسنده : - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
 

‌و بعد وقتی هست بین ‌آمد و شدهای روزانه،‌ وقتی که غذا می‌پزی، یا یک لحظه سرکار، وقتی که یک جرعه چای می‌نوشی یا وقتی پشت چراغ قرمز موزیک مورد علاقه‌ات را گوش می‌دهی؛ می‌آید سراغت و تو هر چه که میگردی باز هم پیدا نمی‌کنی که چه؟! که چرا؟‌ که به چه کار؟!!!! که اصلاً اصلاً چرا؟!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
 

و یادت باشه وقتی که میخوای جعبه شیرینی رو از طبقه بالای کابینت برداری، یه صندلی زیر پات بذاری!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
 

مردها خیلی بخوان به یه زنی اثبات کنن که خداست و خیلی دوستش دارن، به مادرشون شبیه میکنن.....

و وای که زنهای چقدر از این تشبیه بدشون میاد....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
از کاروان چه ماند؟!
نویسنده : - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
 

حدودهای ساعت یک بود. دیرم شده بود. موهام رو هنوز صاف نکرده بودم. آرایش نکرده بودم و لباس هم نپوشیده بودم. قرار بود یی-یی ساعت یک‌ونیم بیاد دنبالم تا با هم بریم نمایشگاه. موبایلم که زنگ خورد میدونستم که مامانه. گوشی به دست، در حین اینکه با مامان حرف میزدم با دست دیگه موهام رو هم صاف میکردم در نتیجه نه درست میتونستم مو صاف کنم و نه خوب میشنیدم که مامان چی میگه. بابا که گوشی رو گرفت اوضاع بهتر نبود. خان‌داداش که یک هفته‌ای بود اومده بود به مامان و بابا سر بزنه دوباره رفته بود. بابا گفت:‌پیمان هم دیروز رفت. باز ما تنها موندیم. بابا بغض کرده بود که صداش خوب نمیومد یا تقصیر من بود که داشتم لباس عوض میکردم؟! خیلی دیرم شده بود. نمی‌دونستم به بابا چی بگم. از یه طرف هم چشمم به ساعت بود که داشت فرار میکرد و الان بود که یی-یی در بزنه. گفتم بابا جونم قربونت برم عیب نداره. یکی دوماه دیگه رضا میاد اونجا. بابا گفت: خوب همش برای سه‌هفته است و دوباره برمیگرده. چی باید جوابش رو میدادم؟! گفتم بابا خوبی دیگه‌؟‌! نمیشنیدم چی میگه. چون داشتم بلوزم رو عوض میکردم. نفهمیدم که چی گفت. گفتم چی؟‌ بابا گفت الو. موبایلم رو دادم به اون‌یکی دست تا آستینم رو بپوشم. نمی‌دونستم چی بگم و چشمم به ساعت بود و اینکه دیرم میشه. خداحافظی کردم و نفهمیدم که بابا بغض کرده بود یا من اینطور خیال کرده بودم یا تقصیر جم خوردنهای من بود که نفهمیده بودم بابا چی میگه؟! همون لحظه حس گناه اومد سراغم: ‌‌آتوسای شت! باید مینشستی روی تخت. در آرامش با مامان و بابا حرف میزدی. یی-یی میتونست یه چند دقیقه بیشتر منتظر بشینه. بعد حس گناه بزرگتر شد. تموم مدتی که لبام رو سرخ میکردم یا مژه‌هام رو سیاه میکردم یکی بهم می‌گفت که این لحظه‌های معدودی رو که وقت داشتم با بابا و مامان حرف بزنم این یک‌ربع بیست دقیقه هر یک روز در میون رو چه آسون از دست دادم. بعد گناه ابر شد ایستاد روی سرم:‌چرا تنهاشون گذاشتم؟! اینجا من چیکار دارم میکنم؟! باید برگردم. و الان ده ساعته که من ایستاده، نشسته،‌ درحال حرف زدن با مردم، در حال تایپ کردن دارم به این فکر میکنم که شاید باید برگردم.

میدونم که زندگی در اینجا رو دوست دارم. نمیتونم توصیف کنم چرا اینجا رو بیشتر دوست دارم. اینجا زندگی همونقدر عادیه که در ایران هست  اما آرامش خاطر بیشتره. اینجا حس امنیت بیشتره. بعنوان یه زن، زندگی اینجا خیلی لذت‌بخشتره. اینکه با خیال راحت توی خیابون راه بری و کسی بهت متلک نگه،‌ اینکه قوز نکنی که سینه‌هات جلب توجه نکنه،‌ اینکه مجبور نباشی به زور روسری سرت کنی و توی گرمای تابستون عرق بریزی و این واقعیت که توی محیط کار امکان پیشرفت بهتری هست. اینجا من بیشتر از هرجای دیگه‌ای که تا بحال بودم احساس خونه دارم. علت دیگه هم اینه که اینجا محل دومین شانس منه. جایی که گذشته‌ای ندارم. من گذشته بدی نداشتم اما از خیلی چیزها در گذشته‌ام در فرارم. اینجا جاییه که من تونستم بسازمش و بهتر بسازمش. اما آیا همه اینها کافیه که مامان و بابا تنها بمونن؟‌‌ اینجا تنها دلتنگی من نداشتن کسانی که دوست دارم در کنارمه. آیا این مزایا جبران کمبود جای خالی اونها رو میکنه؟‌ آیا لذت پیچیدن باد توی موها جبران لذت بغل کردن مامان رو میکنه؟‌‌ آیا پیشرفت شغلی جایگزین همه این لحظه‌هایی که از دست میدم هست؟!

سر در گم هستم. برگشتن یا برنگشتن تصمیمی نیست که آدم بخواد یه روزه و از سر دلتنگی بگیره. اما دارم بهش فکر میکنم. دارم فکر میکنم که نه شاید امسال، نه شاید سال بعد، شاید یه روزی برگردم و حداقل بطور موقت کمی در ایران زندگی کنم. برام عجیبه که با اینکه فقط سه سال گذشته، سالهای زندگی در ایران به نظرم اینقدر دور و در مه به نظر میاد. دلم میخواد که حالا تجربه زندگی در اینجا رو دارم، برگردم و دوباره در ایران کار کنم و زندگی کنم و ببینم آیا همه چیز اونقدر بد هست که من یادم مونده؟‌ یا شاید خیلی بهتره. نمیدونم. مهاجرت آدم رو دو تیکه میکنه و هر تکه‌ از آدم به یه نقطه تعلق پیدا میکنه. اینطور میشه که آدم دیگه جایی نداره که خونه باشه!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
 

این روزها حسابی سرم شلوغه. از طرفی روزهای آخر سر کار سابقمه و باید کارها رو جمع و جور کنم و به جانشینم آموزش بدم و از طرف دیگه بعضی روزها میرم سرکار جدیدم برای اینکه آموزش ببینم. ای-میلها و سوالهای هر دو طرف رو دریافت میکنم و بعضی وقتها گیج میشم که واقعا کجا هستم و چیکار میکنم. این تغییرات در حالیکه کمی ترسناک و استرس‌زاست اما هیجان هم داره. کارهایی که باید یاد بگیرم. وقتی که خونه میام تازه میشینم به خوندن و جواب دادن ای-میلهایی که نرسیدم بخونم و یا دارم اطلاعات جمع میکنم برای کار جدیدم.

مدیر جدیدم یه آقای فرانسویه. کمی با لهجه‌اش و نوع حرف زدنش مشکل دارم. اینه که بین هر دو کلمه حرف زدنش من هی باید بگم:‌ آی بگ یور پاردن؟!!! و اون هی دوباره توضیح بده. تا به لهجه هم عادت کنیم کمی طول میکشه. یه همکار دارم که قراره فقط دو روز تو هفته کار کنه. یه خانم سیاه‌پوست موفرفری خیلی نازیه و سابقه کار زیادی در شرکت ما داره. از شخصیتش خوشم میاد. تنها چیزی که نگرانم میکنه اینه که روش کارکردنش با من خیلی متفاوته. باید راهی پیدا کنم که بتونیم خوب با هم کار کنیم. به نظر من آدم آسون‌گیر و راحتیه برخلاف من که خیلی مته به خشخاش میذارم و زیادی کمال‌طلبم.

از زندگی کاری که بگذریم بقیه زندگی طبق معموله و زنده هستیم و نفس میکشیم. امروز برف بارید و انگار بهار امسال تصمیم نداره که بیاد. من باید برم شام درست کنم و یک متنی راجع به اکسسلریتد شلف‌لایف بخونم. امیدوارم که سیزده‌تون به خوش به در شده باشه و سبزه‌تون رو به آب داده باشین و شاد و سالم برگشته باشین خونه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
 

امروز آقای همسر از جای دیگه‌ای عصبانی بود و داشت با من حرف میزد و من اصلا حوصله گوش کردن به حرفهاش رو نداشتم و میخواستم بگم:‌ «به من چه؟ یا باید دعوات رو با اون خانومه میکردی یا الان دیگه بهتره بسش کنی. من خودم به اندازه کافی خسته‌ام و چقدر باید شکایتهای تو رو از درس و کار و این و اون گوش کنم»

بعد یادم افتاد که غیر از من گوش دیگه‌ای برای شنیدن نداره. یادم افتاد که هرکسی بالاخره باید یک نفر رو تو دنیا داشته باشه که وقتی عصبانیه یا ناراحت بره باهاش حرف بزنه و کمی از عصبانیت و ناراحتیش کم بشه. یاد چند سال قبل افتادم که درگیر کار نفس‌بری بودم که خیلی روی اعصابم راه میرفت و هر وقت درباره‌اش با همسر حرف میزدم جواب می‌شنیدم که اگه خیلی ناراحتی نرو یا آخرین بار که گفت به اون هیچ ربطی نداره که من اینقدر ضعیف هستم. یادم افتاد که چقدر دلم شکست و دیگه بعد از اون خیلی کم درباره مشکلاتم با همسر حرف میزنم. راستش یه قسمت از وجودم هم خیلی دلش میخواد آیینه‌وار رفتار کنه و همون رفتار رو نشون بده اما من که میدونم آدم گاهی دلش فقط دوتا گوش برای شنیدن میخواد بنابراین به خودم میگم صبر کن و رفتار خوبی داشته باش چون در هر حال حاضر تو تنها گوشی هستی که میتونه بشنوه و جواب بده و آرامش بده و تسلی ببخشه. نمیخوای که دنیای اون هم تنها بشه مثل مال تو. میخوای؟!!

بهرحال اینا رو گفتم که بگم من میخوام کمی اینجا غرغر کنم. من دوست صمیمی ندارم که حوصله غرغرهای من رو داشته باشه. از طرفی همه آدمها بعد از یه مدت خسته میشن از شنیدن حرفهای یکی. تنها جایی که توی این دنیا مال منه و باید خودم باشم اینجاست. تنها جایی که دارم و  میتونم توش غرغر کنم این صفحه سفیده که تصادفاً‌ اینترنتی شده. از این به بعد گاهی از روزهام مینویسم. شاید گاهی شاد بشه گاهی غمگین. هر چی هست قراره من باشم نه هیچ‌کس دیگه‌ای.

 

پی‌نوشت:‌ نکته‌ای که باید اشاره کنم اینه که وضعیت الان من رو متوجه این اشتباه کرد که واقعا‌ نمیشه از کسی انتظار داشت که همیشه به گلایه‌ها و غرغرهای آدم گوش بده. هرچقدر که آدم کسی رو دوست داشته باشه بازهم منفی بودن به مدت طولانی میتونه به یه رابطه آسیب برسونه. شاید همین باعث شده که این روزها افراد بیشتری به روانپزشکها و مشاورها مراجعه میکنن که فقط بتونن حرف بزنن. چون جای دیگه‌ای یا گوش دیگه‌ای برای شنیدن حرفهاشون وجود نداره.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
 

- آیا جنابعالی هم زندگیتون به همین روزمرگی هست که زندگی ما هم هست؟! و بله، البته که چیز خوبی هم هست.

 


 
comment نظرات ()