از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
 

مامان وقتی عصبانی میشد از دست ما تهدیدمون میکرد: سرتون رو میذارم کنار باغچه میبرم. باغچه خونه ما کمی بالاتر از سطح حیاط بود. فکر میکنم جای خوبی برای سربریدن میشد. هرچند که اگه فکرش رو بکنی احتمالا لب حوض جای مناسبتری بود. مدیر مدرسمون عادت داشت بگه: قیمه قیمه تون میکنم. سر خنده شوخیهامون همیشه میگفتیم برای خانم... روز معلم قراره ساطور قصابی بخریم.  

خیلی وقته هیچ کاری نکردم که کسی بخواد قیمه قیمه ام بکنه یا سرم رو ببره. میبینین؟ آدم گاهی دلش برای قیمه قیمه شدن هم تنگ میشه.  

 

 

پی نوشت: شما هم گاهی از آدمهایی که خیلی خوشتون میاد، بدتون میاد؟

پی نوشت بعدی: نیم فاصله ام گم شده. نیمفاصلهام گم شده.


 
comment نظرات ()
 
 
اداری
نویسنده : - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
 

ساعت ۴ بعد از ظهر،‌ ای-میل:‌

من:‌ نمیدونم مدیرهای بخش فایننس کی کار میکنن. هر وقت از کنار اتاقشون رد میشم، میبینم جمع شدن و دارن حرف میزنن و میخندن.

آلیس:‌ آره. باید دیوارهای بین اتاقهاشون رو بردارن تا راحت‌تر باشن. موندم که کارشون چطور انجام میشه. شاید هم بهره‌وریشون خیلی بالاست.

من:‌ بهره‌وری؟‌! نه اینا همشون مدیرهای خیلی خوبی هستن. مدیر خوب=کسی که بلد باشه کار خودش رو به خوبی بندازه گردن کارمنداش.

البته پرواضحه که من و آلیس داشتیم از حسادت میمردیم که داریم بیست‌وچهار ساعت کار میکنیم و مدیرهامون دیر میان و زود میرن و همیشه مشغول خنده و شوخی هستن. واقعیت اینه که مدیرهای ما،‌ واقعا مدیرهای خوبی هستن و آزادی عمل کافی به آدم میدن و به نظر من کاملا منطقیه که مدیر وقت‌ آزاد بیشتری داشته باشه و بیشتر ایده بده و به نوعی راهنمایی/نظارت کنه. 

این موضوع ایده دادن مدیرها، من رو یاد یک مدیر/مشاور انداخت که هفته‌ای سه-چهار روز میومد شرکتی که من ایران کار میکردم البته و حقوق کلانی هم بابت مثلاً مشاوره‌ای که میداد میگرفت. این آقا از مردهای ریشوی کت‌وشلوار پوش بود (تیپهای مذهبی/متجدد) و علاقه وافری هم به جوکهای پایین تنه‌ای داشت. همیشه در جلسه‌های شرکت (به ظاهر آروم یا با گوشه‌وکنایه) به آقایون حاضر جوکهاش‌رو میگفت و ما هم که البته تو اون جلسه‌ها احتمالا یا برگ چغندر بودیم یا گوشهامون دراز بود. خلاصه که این آقا عادت داشت هر روز یه ایده جدید و غیر عملی معرفی کنه و کلی کار برای ما بتراشه. یه بار که از دستش خیلی جوش آورده بودم رفتم پیش مدیرعامل شرکت که این چه کاریه و اگه پول شرکت خیلی زیاده، من ایده‌های خیلی بهتری دارم که میتونم بابتشون پول بگیرم. مدیرمون گفت:‌ خانم شما که نمیدونین. این آقا کلی رابط داره این‌ور اون‌ور و خیلی از کله‌گنده‌های مملکتی رو میشناسه. من برای اینکه شرکتم بچرخه باید این آقا رو داشته باشم. این رو گفتم که بگم خوشبختانه از این مدیرها من تابحال اینجا ندیدم و البته بابتش هم خیلی سپاسگزار خداوند هستم.


 
comment نظرات ()
 
 
اردوی کار اجباری
نویسنده : - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
 

کسی یه اردوی کار اجباری سراغ نداره؟!

دنبال جایی میگردم که منو مجبور به انجام کارهایی کنن که دوست دارم انجامشون بدم.


 
comment نظرات ()
 
 
Words can't bring me down
نویسنده : - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧
 

توی مهمونی شانس آوردم که یه فرشته کوچیک ۴ ماهه به اسم نیکول بود که سرم رو باهاش مشغول کنم و یادم بره همه اون حرفها و کنایه‌ها. شب وقتی خداحافظی کردم و درپشت سرم بسته شد،‌ لبخندی که با زحمت روی صورتم نگه داشته بودم فرو ریخت. توی آسانسور با زحمت جلوی خودم رو گرفتم تا اشکام سرازیر نشه. به خودم گفتم صبر کن تا توی ماشین. ماشین رو روشن کردم. توی بزرگراه که پیچیدم نورهای ماشینها توی چشمام هزار تیکه میشدند و فرو میریختند. رادیو روشن بود و یکدفعه انگار خدا نجات فرستاده باشه از آسمون Christina Aquillera شروع کرد به خوندنBeautiful:‌

 Every day is so wonderful
And suddenly, it's hard to breathe
Now and then, I get insecure
From all the fame, I'm so ashamed

I am beautiful no matter what they say
Words can't bring me down
I am beautiful in every single way
Yes, words can't bring me down
So don't you bring me down today

To all your friends, you're delirious
So consumed in all your doom
Trying hard to fill the emptiness
The piece is gone and the puzzle undone
That's the way it is

You are beautiful no matter what they say
Words can't bring you down
You are beautiful in every single way
Yes, words can't bring you down
Don't you bring me down today...

No matter what we do
(no matter what we do)
No matter what they say
(no matter what they say)
When the sun is shining through
Then the clouds won't stay

And everywhere we go
(everywhere we go)
The sun won't always shine
(sun won't always shine)
But tomorrow will find a way
All the other times

We are beautiful no matter what they say
Yes, words won't bring us down
We are beautiful in every single way
Yes, words can't bring us down
Don't you bring me down today

Don't you bring me down today
Don't you bring me down today 

با خودم زمزمه کردم:‌وردز کنت برینگ می داون.

حالا نشستم و فکر میکنم. به خودم. به راه‌حلهای جلوی روم. من هیچوقت آدم قویی در رابطه با دیگران نبودم. همیشه هر کس میتونه به خودش اجازه بده هر چی میخواد درباره من بگه و اظهار نظر بکنه. من همینطور لبخند به لب میشینم و نگاهش میکنم و سعی میکنم اشکهام رو برای ته شب- توی رختخواب نگه دارم. جواب نمیدم چون از دعوا میترسم. از دلخوری میترسم. بخصوص وقتی صحبت کسی بزرگتر از من و فامیل مطرح باشه. فامیل برای من همیشه معنای پشت‌وپناه داشته. فامیل یعنی کسانی که پشت سر هم می‌ایستند و به هم محبت میکنن و اگر هر وقتی هر حرفی میزنن از روی بدخواهی نیست فقط از روی دلسوزی و محبته. من هیچوقت نمیتونم خویشاوندانم رو کنار بذارم و تنها باشم. از تنهایی میترسم؟‌ نمیدونم شاید آره و شاید هم نه. بیشترین دلیل من اینه:‌ که همه آدمها رفتارهای خوب و بد دارن. من اگر محبت کسی رو یک روز در حق خودم حس کردم و از این محبت استفاده کردم بخاطر یه رفتار بد نمیتونم اون فرد رو کنار بذارم. هر آدمی قسمتهای خوب و بد داره. این یک پکیجه که فامیل باهاش میاد نمیشه فقط لذتش رو خواست و از قسمتهای منفیش اجتناب کرد. بنابراین دهنم رو میبیندم. مثل دخترهای خوب لبخند میزنم و میگم حق با شماست و اشکم رو برای ته شب که تنها هستم نگه میدارم. راستش کلمات میتونن به من صدمه بزنن حتی اگر صدهزار بار هم بخونم وردز کنت برینگ می داون،‌ کلمات میتونن زخمیم بکنن و من برای این زخم درمانی نمیشناسم. درمان ساده اینه:‌ از آدمها اجتناب کنی. اما من ترجیح میدم با آدمها باشم و از کلماتشون زخمی بشم تا اینکه تنها باشم.

آخر شب دوباره توی یوتیوب دگمه ری-پلی رو فشار میدم و میخونم:‌ وردز کنت برینگ می داون.


 
comment نظرات ()
 
 
از آقای همسر تا باراک اوباما!
نویسنده : - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧
 

صبح:‌ زودتر از همیشه بیدار میشی،‌دوش میگیری،‌ موهات رو خشک میکنی. کمی آرایش میکنی. شلوارک زیر زانوی مشکی رو که دیشب اتو کردی پات میکنی با یه بلوز کشمیر صورتی با بوت بلند مشکی. نیم‌کت مشکی و شال صورتی و سفید لباست رو تکمیل میکنه. به عطرت نگاه میکنی و میندازی ته کیفت. بعدا لازمش داری. همسر هم کت‌وشلوار پوشیده کراواتش رو برمیداره -بعدا لازمش داره- و با هم از خونه میرین بیرون.

ظهر:‌ نصف روز مرخصی میگیری و ته دلت به قانون مسخره یا ۴ یا ٨* شرکت فحش میدی و میگی من فقط دو ساعت مرخصی میخواستم. سوار اتوبوس میشی و میری تا یه مرکز خرید تا یکی دوساعت باقیمانده به شروع مراسم رو یه جوری سرکنی. کلی مغازه‌ها رو زیر و رو میکنی. یه شلوار قهوه‌ای که حراجه میخری. ساعت دو و نیم با همسر حرف میزنی- میری دستشویی محل خرید:‌مسواک میزنی، آرایشت رو تجدید میکنی، عطر میزنی**.

تقریبا عصر:‌ سه‌ میرسی به محل اجرای مراسم.‌ همسر که حالا کراوات زده به پیشوازت میاد و تو رو به دونفر دیگه از هم رشته‌ایهای خودش معرفی میکنه. آقای سومی خودش رو معرفی میکنه:‌ ایکس از شرکت .... از شنیدن اسم شرکت برق از کله‌ات میپره. آقای ایکس میگه خوب هر چهارنفر اول اینجا هستن. اصلاح میکنم که من دانشجو نیستم و همراه آقای همسرم. آقای ایکس مشغول حرف زدن با همسر میشه. چرا این رشته رو انتخاب کردی؟‌ چیکار کردی؟‌ چیکار میکنی؟‌ احساس میکنم مصاحبه کاریه. انگشتام رو میذارم روی هم و به توضیحات همسر گوش میدم. وقتی خوب میگه لبخند میزنم و بعضی جاها با پام میزنم به پاش که هی داری خرابش میکنی. حالا هر سه نفر هم‌رشته‌ایهای آقای همسر با آقای ایکس و ایگرک و یکی از استادها مشغول حرف زدن هستند. تو با همراه دو نفر دیگه خوش و بش میکنی. میری قهوه میریزی برای خودت. کمی خوردنی بر میداری و برمیگردی سر میز. ساعت سه‌ونیم مراسم شروع میشه. سخنرانی‌های یکی- دو دقیقه‌ای که هیچ شباهتی به نمونه ایرانیشون ندارن و بعد هم اهدای اسکالرشیپها. هر شرکتی از یک سری دانشجوی برتر در زمینه کاری خودش حمایت میکنه. مثل پرداخت کمک هزینه‌های تحصیلی. به آقای ایگرگ که کنارت نشسته و بعد میفهمی یکی از مدیران ارشد همون شرکت مهمه میگی:‌‌ آدم دلش میخواد درس بخونه. اونهم با لبخند تایید میکنه. همسر اسمش اعلام میشه. جایزه رو از آقای ایکس میگیره. بهش نگاه میکنم. از دیدنش موفقیتش سرخوشم. فکر میکنم شرکت... یکی از بهترین شرکتها برای کار کردنه و حالا همسر چند نفر از مدیران اونجا رو میشناسه و ازشون جایزه گرفته. این یعنی شانس بالای استخدام در همون شرکت.

شب:‌ به خونه برمیگردیم. لباسهامون رو عوض میکنیم. همسر میره سراغ درسها. من تلویزیون نگاه میکنم. تعداد قرمزها زیاد میشه و اوباما انتخاب میشه. لبخندم دیگه توی صورتم جا نمیگیره. به آمریکا فکر میکنم. به کانادا فکر میکنم. به همه کشورهای مهاجرپذیر فکر میکنم:‌ جاهایی که مردم اومدن تا فردای بهتری رو برای خودشون و فرزندانشون بسازن،‌ جاهایی که مردم یاد گرفتن که حرکت کنند و ریسک کنند و جلو برن و فکر میکنم‌: همه اینها شدنیه. فردای بهتر بدست آوردنیه. فکر میکنم:‌خوشحالم که در این گوشه خاکی زندگی میکنم و میتونم رنگها-مذاهب و قومیت رو فراموش کنم و بشم هر چیزی که میخوام.  سرم رو به آسمون بارونی میگیرم و به پهنای صورتم لبخند میزنم.  

* شرکت ما مرخصی ساعتی وجود نداره و هر کس باید حداقل نصف روز یا تمام روز مرخصی بگیره.

** ایضا محیط شرکت ما «بدون عطره» یعنی استفاده از عطر و همینطور محصولات بهداشتی که بوی شدید دارن ممنوعه. علتش اینه که ممکنه افرادی به عطر آلرژی داشته باشند(‌مثلا تشدید حمله میگرنی در اثر عطرهای تند)


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
 

١- تو: امروز دوباره اتوبوس ساعت ۴ رو از دست دادم. تا وقت بگذره، رفتم نشستم توی تیم‌هورتونز و یه کافی خوردم. روزنامه نداشتم. کتاب هم همراهم نبود. موبایلم رو در‌آوردم و شروع کردم به مرور لیست کانتکتهام. اسم تو هم اونجا بود. قاطی ٣۴ شماره دیگه. فکر کردم میتونم دگمه سبز رو فشار بدم و صدات رو از دوردستها بشنوم که میگی الو. بعد از خودم پرسیدم که چی؟! که چی؟! که چی؟! دلم برات تنگ شد-خیلی زیاد- اما موبایلم رو خاموش کردم و دستم رو حلقه کردم دور لیوان تا از سرمای ذهنم یخ نزنم.

٢- او:‌ بند کفشم امروز مدام باز میشد. این اتفاق گاه‌گداری میفته. همیشه من رو یاد ایتالو کالوینو میندازه. همون داستانی که یه یارویی مدام بند کفشش باز میشه. اون داستان رو دوست داشتم یه جورایی. این فکر که اگه تو جزو تنها کسانی باشی که زنده موندن و نتونی بند کفش بستن رو به بچه‌هات یاد بدی. اگه کسی کنارم باشه وقتی بند کفشم مدام باز میشه این داستان رو براش تعریف میکنم. اگه کسی هم نباشه توی ذهن خودم تعریف میکنم و سعی میکنم با دقت بیشتری بند کفشه رو ببندمش.

٣- خونه:‌ هوا کم کم داره سرد میشه اینجا. یه تاپ از زیر میپوشم،‌ روش یه بلیز آستین‌بلند بعد یه ژاکت و اگه خیلی سردم باشه پتو هم میپیچم دورم. سیستم حرارتی رو،‌ روی ١۵ درجه تعبیه میکنم و وقتی یادم میاد تو ایران عادت داشتیم که شوفاژ روشن کنیم و با تی‌شرت توی خونه بگردیم،‌ خنده‌ام میگیره. گرونی برق تو اینجا من یکی رو خوب آدم کرده.

۴- من: من حرف زیادی برای گفتن ندارم امروز.  

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ایده جدید چی داری؟!
نویسنده : - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
 

برنامه Dragon Den رو نگاه میکنم. شرکت‌کننده اول یه مربی ورزشه. اختراعش یه لوله است که توش آب پر شده و میشه بلندش کرد. وجود آب باعث میشه که اگه موقع ورزش (بلند کردن وزنه) متعادل نباشی،‌ راحت حسش میکنی. در ضمن برای ماهیچه‌های پهلو،‌ آب در کنار جمع میشه و بنابراین فشار بیشتری به عضله‌ها وارد میشه. خیلی ساده‌ است نه؟! با همین فکر ساده تونست دراگونها رو مجاب کنه که دویست‌هزار دلار سرمایه‌گزاری کنن و ۵٠% شرکت رو هم داره. این یعنی یک بیزنس میلیون دلاری در چند ماه آینده.

میخوای پولدار بشی؟! بگو ایده جدید چی داری.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
 

۱- مسیر بیمارستان خیلی قشنگ شده. اتوبوس وارد جاده پرپیچ‌و‌خم که میشه،‌ کتابم رو میبندم آهنگ رو تنظیم میکنم روی ساربان نامجو و محو درختا میشم که خورشید آخرین ذرات نورش رو روشون پاشیده. میدونی برگهای رنگارنگ رو دوست دارم. دوره دبیرستان هیچکدوم از این شاعرهای عاشق درختان همیشه سبز رو درک نمیکردم. چه چیز فوق‌العاده‌ای در درختان همیشه سبز هست؟! کسل‌کننده هستند بیشتر. من عاشق درختهای خزانی هستم: درختهایی که زرد و سرخ میشن،‌ برگهاشون میریزه،‌ سرمازده و خسته میشن،‌ خون رگهاشون یخ میزنه، اما هر بهار باز هم جوونه میزنن. درختهای خزانی شبیه زندگی هستن. گاهی سرخ، گاهی یخ‌زده و گاهی سبز.

۲- کارها هر روز بیشتر و بیشتر میشن و من هر روز کمی عقب‌تر میفتم. سرکار لیستی دارم که برنامه کاریم رو مشخص میکنه. بخش وسطی این لیست با ۲۷ تا آیتم فعال،‌ جاییه که کمتر از همه دوستش دارم. کارهایی که شروع شدند و نیمه کاره موندن. محصولاتی که منتظر فرمولاسیون دوباره هستن،‌ مواد اولیه‌ای که منتظر اطلاعات از فروشندگان هستند،‌گزارشهایی که باید مدیریت درباره‌شون تصمیم بگیره. معمولا وقتی کاری رو شروع میکنم ترجیح میدم تا تهش برم و تمومش کنم. این کارهای معلق در هوا، سردرگمم میکنن و همه انرژیم رو میگیرن.

۳- دلم یه فیلم عاشقانه خوب میخواد. یه فیلمی که قشنگ شروع بشه و قشنگ تموم بشه. تازگیها هر فیلمی که انتخاب میکنم به‌نحو رقت‌باری بد تموم میشه. مثلا این فیلم:‌ با او حرف بزن خیلی قشنگ بود ولی خدا تا آدم رو غمگین میکرد -جدی آدم رو غمگین میکرد- یا بچه‌های کوچک که اونقدر واقعی بود که آدم غصه‌اش میگرفت که دیگه  جادو هم از قصه‌ها رخت بربسته.

 

Fin

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
 

امروز سرظهری جل و پلاسم رو شامل یه بطری آب معدنی، یه سیب سرخ و یه کتاب گذاشتم توی کیفم و رفتم توی پارک. کمی قدم زدم و بعد روی یه نیمکت تو سراشیبی تپه یه جایی زیر آفتاب نشستم. درختهای پارک دیگه زرد و سرخ شدن و هر از چندگاهی دست باد یه چندتاییشون رو جدا میکنه و میندازه روی چمنا. زمین چمن پر از رنگ شده. هر از چندگاهی یه پدری یا مادری بچه‌اش رو میاره زیر درخت و عکس میگیره. نگاشون میکنم. بچه‌هایی با لپهای گل انداخته، برگها رو با دستهاشون بازی میدن و مادر و پدرایی که تند تند عکس میگیرن. فک کنم عکسای قشنگی بشه. از اون عکسا که وقتی بزرگ شدی بتونی قابشون کنی و بذاری روی میز یا بزنی رو به دیوار. راستش رو بخوای دیوارهای خونه ما خالی خالیه. فقط اون وسط یه ساعت دیواری خیلی الکی و زشت هست که فکر کنم از آیکیا خریدم سه یا چهار دلار. دیگه هیچ عکسی روی دیوار نیست یا هیچ تابلوی نقاشی. راستش روی میزا هم نیست. هیچ جای خونه ما هیچ‌عکسی نیست. عکسا فقط میتونن به آدم دق بدن. نگاشون کنی و یادت بیفته که هی فلانی چقدر جاش خالیه. یا چقدر پیر شدی یا چقدر عوض شدی یا چقدر این دنیا عوضیه. من در دو حالت میرم عکس نگاه میکنم یکی زمانهایی که حالم خوبه و میرم عکسا رو نگاه میکنم که ببینم که تو کدوم حالت بهتر دیده میشم که بعد از اون تو عکسا همونطور فیگور بگیرم و یکی هم وقتی حالم یه کمی بده که به عکسا نگاه کنم و به روزهای برباد رفته‌ام حسرت بخورم. وقتی حالم خیلی بده اما، عکس نگاه نمیکنم. تحمل دیدن خودم رو ندارم. میدونی عکسا میتونن خیلی به آدم دق بدن. مثلا وقتی به یادت میارن در کوچیکی یا بزرگی چقدر قیافه‌ات همونطور احمقانه و گهیه! عکسا اینطورین به آدم دق میدن. 

کنار پارک یه مجتمع هست که مخصوص سالمندهاست. اینه که روزای آفتابی پر میشه از پیرمرد پیرزنهایی که با واکر میان قدم زدن. گاهی دوتایی. گاهی با سگهاشون. بعضیهاشون شیک‌پوش هستن. با دقت لباسشون رو ست کردن و حتی پیرزنها سینه‌ریزهای خوشگلی میزنن به یقه کتشون که مثلا ست بلیزشونه. وقتی حال آدم خوب باشه میتونه یکی دو تا های بهشون بگه و دستی به سر و روی سگاشون بکشه اما میدونی من یه مدته تو مودش نیستم. بعدش هم فکرش رو کنی خیلی بده که سه ساعت توی پارک بشینی و هیچ پسر یا دختر باحالی رو نبینی که دو کلمه باهاش حرف بزنی یا با هم یه سیگار بکشین. هر چند من سیگار نمیکشم اما خوب خیال میشه کرد که یه آدم باحال پیدا بشه که بیاد کنار تو روی نیمکت بشینه، بسته سیگارش رو باز کنه و دستش رو دراز کنه طرف تو و تو هم یه سیگار برداری و با هم آتیش بزنین و کمی درباره کتابی که داری میخونی با هم اختلاط کنی. اما تو محله ما جوون پیدا نمیشه. هر چی هست یا پیرزن پیرمردها و سگهاشونه یا زنها و مردهای با کالسکه و بچه. اینه که هیچ‌وقت پیش نمیاد که هیچکس بهت سیگار تعارف کنه یا دوکلمه راجع به کتابی که تو دستت هست باهات اختلاط کنه.

میدونی این روزها هرجور که فکرش رو میکنم میبینم نبودن بهتر از بودنه. فکر نکن که تو مایه‌های دپرسی و خودکشی این حرفها هستم‌ها. نه اینطوریا هم نیست. اما فکر میکنم این توهم بودن یه چیز مسخره‌ایه که هرطور که بهش نگاه کنی میبینی نبودن بهتر از بودنه......

 


 
comment نظرات ()
 
 
آرزو
نویسنده : - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
 

یکی از لذت‌بخشترین کارهای دنیا اینه که روزهای سرد،‌ یا هر وقت حوصله نداری زنگ بزنی به محل کارت و بگی که اون روز از خونه کار میکنی. بعد هم با لباس خونه لم بدی روی مبل. چای بریزی برای خودت و درحین گوش دادن به موزیک ملایم در آرامش به کارهات برسی.

 

 

البته این کاریه که مدیر ما میتونه انجام بده و ما نه. هی روزگار نامراد! 


 
comment نظرات ()