از کيميای مهر تو

 
حکومت نظامی
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
 

اینجا که من مینویسم حکومت نظامی برپاست. فعلاً همه جا آرومه و همه چیز مرتب به نظر میرسه اماراستش رو بخوای این سکوت از اون سکوتهای ترسناکه. از اون سکوتهایی که زیرشون یه عالمه فریاد هست.  

قضیه از اینجا شروع شد که قلبم اون کلید قدیمی رو که روزی روزگاری انداخته بود ته حوض آبی رنگ وسط خونه پیدا کرد و بعد بدون هماهنگی رفت و در صندوقچه قدیمی رو باز کرد. میتونین تصور کنین که در شهر کوچیکی مثل اینجا که آدم تا یه چیزی رو حس کنه یا فکر کنه تا خواجه حافظ شیرازی هم میفهمن، این قضیه چه سر و صدایی به پا کرد. پیدا کردن کلید یه چیزی و باز کردن صندوق کهنه بدون هماهنگی با منطق یه چیز دیگه همه روی هم جمع شد و اوضاع رو حسابی متشنج کرد. بعد هم که قلب بکل یاغی شد و قبول نکرد که در صندوقچه رو ببنده و همه چی مثل قبل مرتب بشه.

عقلم هم که ولایت مطلقه فقیهه اول خیلی سعی کرد که با قلبم کنار بیاد و با زبون خوش به راه راست هدایتش کنه. اول سعی کرد از گذشته‌هایی که با هم رفاقتی داشتن بگه،‌ بعد که دید کارساز نیست براش دلیل ردیف کرد. نه دلایل الکی‌ها!نه. یکی از یکی بنیادی‌تر. نه یکی دو تا ها! نه خیلی. ١٠ صفحه پشت و رو. اما قلبم مچاله‌شون کرد و انداختشون دور. اونوقت بود که عقلم فهمید که اوضاع خیلی خرابه و این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست و باید کاری کنه. این بود که حکومت نظامی وضع شد و هر جور فعالیت حسی برای قلبم ممنوع اعلام شد. از عجایب دنیا اینه که سایر کشورها و سازمانهای مدافع حقوق بشر هم یا از این حکومت نظامی حمایت کردن و یا در برابرش سکوت کردن.

خلاصه یه مدت طولانیه که قلبم ساز خودش رو میزنه و  خوب این‌کار میتونه یه فیل رو از پا دربیاره تا چه برسه به من که اندازه پای یه فیل هم نیستم این روزها اینجا حکومت نظامیه. عقلم هر نوع فعالیت حسی قلبم رو منع کرده. قلبم هم از اونطرف هر وقت و بیوقتی که میتونه شبنامه مینویسه و پخش میکنه. خوشبختانه فعلا عقلم به اوضاع مسلطه. راستش رو بخوای مثل همه نظامهای دیکتاتوری دنیا ترس هم به این حکومت مادام‌العمر کمک میکنه.

اینجا که من مینویسم حکومت نظامیه. همه جا سکوته و همه چیز به نظر مرتب میاد.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
 

نامه های سه خطی،

عشقهای خط دارِ

خوانده شده هر روز.

 

با خیال هرکدامشان

همدم میشوم، چندی

ساعتهایی هست که تنها نمیگذرد آدم.

 

برایم دو خطی بنویس

 بگو که حالت خوب است

و اشکم را با کلماتت مخلوط کن

 

من با کلماتت مست میشوم

دستهایت دستهایم را لمس میکند

و شب حتما خوابت را میبینم

 

برایم دو خطی بنویس

و بگو که حالت خوب است.

 

توضیح: یکی از قشنگترین چیزهای که در این گوشه دنیا دارم، نامه هایی هست که دخترخاله ها/پسرخاله مینویسند. هر کدام سه خط و هرکدام پر از مزه شادیهای فراموش شده. راستش فقط میخواستم بگویم: متشکرم و دوستتان دارم. 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
دکتر خوب
نویسنده : - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧
 

گمت کردم جایی توی قلبم. یک جایی بین دریچه‌های دولختی و سه لختی یا بطنهای چپ و راست. راستش را بخواهی قایمت کردم جایی که حتی خودم هم ندانم که کجایی و یک وقت به سرم بزند که بندازمت دور.

دکتر کاف که قلب مرا معاینه میکند میگوید یک مشکلی هست اما مطمئن نیستم که چه مشکلی. میزند روی شانه‌ام و میگوید:‌نگران نباش،‌ خوبت میکنیم.

تست پشت تست. آزمایش پشت آزمایش:‌ کاردیو گرام، سی‌تی اسکن، ام‌-‌آر-آی،‌ موگا اسکن و تالیوم استرس تست و هزار چیز جور واجور دیگر که اسمهایشان یادم نیست. دکتر کاف کمی لاغرتر شده موهایش را میخاراند و به نتایج نگاه میکند. نگاهش کمی دودو میزند. میگوید:‌دختر جان اینجاها چیزی پیدا نیست اما پیدایش میکنم. نگران نباش. خوبت میکنیم. 

بعد زنگ میزند به استادش در آلمان و دوستش در استرالیا و همکار مطرحش در ژاپن. دکترها جلسه میگذارند و نتایج را زیر و رو میکنند و البته هیچ چیز پیدا نمیکنند. من لبخند میزنم. خوب قایمت کرده‌ام-خوب- هیچکسی رد تو را توی قلبم پیدا نمیکند.

دکتر کاف آمده است دیدنم. چشمهایش از خوشحالی برق میزند و سرکچلش قرمز شده است. میگوید:‌ دختر جان؛‌ خوب میشوی به زودی. خوب خوب. نگران نگاهش میکنم. یعنی پیدایت کرده‌اند؟‌!

دکتر کاف میخندد:‌ نه فردا عملت میکنیم و قلبت را به کل در می‌آوریم. خوبِ خوب میشوی دختر جان.

بله این دکتر کاف، یک دکتر خوب است تا مریضهایش را درمان نکند دست بردار نیست.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
 

فکر میکنم باید بنویسم. سرکار نیستم. یعنی رفتم سرکار. اما وقتی ای-میلها رو بازکردم و با کوهی از کارهایی که باید انجام بدم مواجه شدم، برگشتم. انگیزه برای کار کردن رو از دست دادم. این روزها ترجیح میدم بجای هرکاری بخوابم. اشتها ندارم. خلاصه که اومدم و خوابیدم تا الان. فکر میکنم باید بنویسم اما نمیدونم از کجا و از چی. همسرم بهم پیشنهاد میده که در هوای آفتابی برم قدم بزنم. فکر میکنم کاش یکی من رو با ویلچر ببره بیرون چون حوصله راه رفتن ندارم. بعد یک نفر تو ذهنم وارد میشه. اخماش رو کشیده تو هم. یکی نگاهی به دور و بر میندازه و میگه:‌مثل اینکه تو دلت میخواد مریض باشی ها؟! نه دلم نمیخواد. ‌همه اینها از تنبلیه.‌ شاید راست میگه. دلم میخواد کاری کنم ولی حتی راحتترین کارها هم یک جدال ذهنیه. انجامش بدم یا ندم. بیدار شدن یک نبرده که ساعتها طول میکشه. کارهای خونه انرژی بیشتری میخواد و بدتر از همه سرکاره. چه بلایی سرم اومده؟ من کارم رو دوست داشتم. پس چرا اینقدر بد کار میکنم. واقعا بد کار میکنم. میدونم که اگه با توانایی واقعیم کار کنم خیلی بیشتر و بهتر کار میکنم. از مکالمات عقب میمونم. گاهی فکر میکنم این آدمها نمیبینن که اصلا حوصله‌شون رو ندارم. چرا نمیذارن راجع به این موضوع یه وقت دیگه صحبت کنن. یک وقتی که حالش رو داشته باشم. 

میخوام بنویسم. اما هیچ حرفی برای نوشتن ندارم. 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 

زمستان است......

 


 
comment نظرات ()
 
 
یک دوست
نویسنده : - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧
 

کنار یک میز غذاخوری بغل دیواری با کاغذدیواری‌های طرح‌دار ایستاده‌ام. اون از در وارد میشه با عجله. نمیدونم چطور میشه که تعادلش به هم میخوره. دستش رو میذاره روی شونه من که نیفته. من هم دست دیگه‌اش رو میگیرم. بهش میگم که میتونه به من تکیه کنه. اون تعادلش رو بدست میاره. ایستاده کنارم و توی چشمام نگاه میکنه. از دور صدای حرف زدن میاد. انگار مامان و بابا هستن و یک عالمه آدم غریبه. تو چشمام نگاه میکنه مستقیم. ته دلم میریزه:‌ الان من رو می‌بوسه. باد میاد و پرده توری رو میچرخونه توی فضا و ما رو توش قایم میکنه. به عقب نگاه میکنم. از نگاه همه قایم شدیم. میخوام فرار کنم اما می‌ایستم. ته دلم میریزه:‌ الان من رو میبوسه. لبش رو میذاره روی لبهام. میخوام فرار کنم، اما تکون نمیخورم. ناگهان حس میکنم که زبونش فیس‌فیس‌کنان‌، نازک و لغزنده مثل زبون دوشاخه یک مار میچرخه توی دهنم. از نفرت یخ میکنم و هلش میدم عقب. جاخورده نگاهم میکنه. میدوم. از خواب میپرم. اتاق در تاریکی غرقه. خیس عرق هستم. خنجری گلو تا گوشم رو میشکافه. میرم توی دستشویی. توی آینه به صورت تبدارم نگاه میکنم و دهنم رو با آب میشورم. داغ و خسته برمیگردم توی اتاق غرق در تاریکی.

سر کار مدام از اون فرار میکنم. راهم رو کج میکنم که از جلوی اتاقش رد نشم. صداش رو که میشنوم دستم رو میذارم روی گوشم. همه وجودم اما میخواد که  بیاد و چندکلمه با من حرف بزنه. از همه چیزهای عادی. از هوای بارونی. از هر چیزی. هر چیزی که نشون بده همه چیز عادیه. همونطور که بود. که هیچ اتفاقی نیفتاده. که هیچ اتفاقی نیفتاده.

روی دفتر یادداشتم مینویسم:‌ دیوونه اون فقط یه کابوس بود. فقط یه کابوس.


 
comment نظرات ()
 
 
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
نویسنده : - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
 

ویستلر - بخش دو:‌

روز دوم در ویستلر ما تصمیم گرفتیم به ماجراجویی‌هامون ادامه بدیم و بعد از بحث بین فعالیتهای مختلفی که میشد انجام داد همگی روی رفتینگ (Rafting) توافق کردیم. یکی از شرکتها خوشبختانه آخرین تور دور تابستان رو برگزار میکرد و ما تونستیم که از اونها وقت بگیریم. در اینجا هم مثل اسب‌سواری از ما امضا گرفتند که مسوولیت هر اتفاقی به عهده خود ماست. بعد هم به ما لباسها و کفشهای مخصوص دادند. این لباسها خاصیت کامل ضد آب ندارند اما وقتی خیس میشن یک لایه آب بین بدن و لباس قرار میگیره که خاصیت عایق پیدا میکنه و از نفوذ سرما جلوگیری میکنه. بعد با اتوبوس به دریاچه‌ای به اسم دریاچه سبز رفتیم. و از اونجا وارد قایقهامون شدیم. در هر قایق ۶ نفر به علاوه یک راهنما قرار گرفتن. درجه سختی رودخانه‌ای که ما انتخاب کرده بودیم بین ٢ و ٣ بود که برای مبتدیها مناسبه و احتیاج به مهارت زیادی نداره. در ابتدای راه لیدر گروه به ما آموزشهای ابتدایی داد مثل نحوه پارو زدن، اینکه در موقع خطر چطور پاروها رو محافظت کنیم و اگر افتادیم در آب چه اقداماتی باید انجام بدیم و چطور به همدیگه کمک کنیم. یکی از نکات جالب اینه که اگر کسی در آب بیفته لیدر به کمکش نمیاد و باید یار خودش بهش کمک کنه و البته دلیل خوبی هم داره که اگر لیدر که در پشت قایق میشنه و جهت رو تعیین میکنه هدایت قایق رو رها کنه و به کمک یکی بره،‌ جون سایر افراد رو به خطر انداخته. لیدرهای قایقها افراد خیلی جالب و پرانرژیی بودن و لیدر ما یک دختر ژاپنی شاد و سرزنده بود. بعد وارد رودخونه شدیم در قسمتهای آرومتر دوباره چیزهایی که آموزش دادن تمرین کردیم و بعد قسمت جالب ماجرا آغاز شد.

قایقرانی در یک رودخانه نسبتا خروشان یک تجربه منحصر به فرده که هیچ کلمه‌ای در وصف میزان هیجان و زیبایی اون نمیتونم پیدا کنم. زیبایی وحشی طبیعت با موجی که سرراهت قرار میگیره و سنگهایی که سر از آب بیرون آوردن آدم رو کاملا در اختیار میگیره. جایی که سعی میکنی بین طبیعت و بودنت توازن برقرار کنی. وسط راه بارون هم شروع شد و به ماجراجویی ما لذت ویژه‌ای داد. انگار که وسط ابرهایی که تا زمین کشیده شده بودند معلق بودیم. این هم یکسری از عکسهای این ماجراجویی:‌

این آقای خوش‌تیپ با کایاکش به اصطلاح بلد راه بود. قبل از همه حرکت میکرد و مسیر تعیین میکرد. لیدر ما گفت که درسته این آقا خوش‌تیپه اما اگه افتادیم توی آب فقط طنابی که به قایقش وصله رو بگیریم و به پشت دراز بکشیم و سعی نکنیم بغلش کنیم. (فکر کنم از حسودیش گفت!!!)

 

 این هم وسط رودخانه خروشان. اگر گفتید کدوم یکی من هستم. به نفر اولی که حدس درست بزنه جوایز نفیسی به رسم یادبود هدیه خواهد شد.

 


 
comment نظرات ()
 
 
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
نویسنده : - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
 

ویستلر- بخش ١

آخرین روزهای شهریورماه، تعطیلات خوبی رو در ویستلر داشتیم. یک روز آفتابی از آخرین روزهای شهریور ماه، ما و دوستانمان جهت وقت‌گذرانی و ماجراجویی تصمیم گرفتیم بریم اسب‌سواری. ساعت ۴ بعد از اینکه سه صفحه امضا از ما گرفتند که مسوولیت هر اتفاقی به عهده خود ماست و اگر افتادیم و مردیم خونمان به گردن خودمان است(نقطه) به محل اسب‌سواری رفتیم. گروه قبل از ما  هنوز برنگشته بود و ما مدتی در فضایی که با پشگل اسبها  عطر‌آگین شده بود  منتظر موندیم تا گروه قبلی برسند. سوار شدن به اسبها یک سناریو کمدی بود. از نون که میترسید و کاملا ساکت نشسته بود روی اسب و سعی میکردم با زور به من که در حال عکاسی بودم لبخند بزنه بگیرید تا  اسب خانم ت که سوار شده / نشده شروع کرد به خرابکاری. من هم دوریین به دست و شجاعانه ایستاده بودم و از همه این صحنه‌ها عکس میگرفتم تا اینکه بالاخره نوبت من رسید. برای اینکه به راهنمای تور نشون بدم که اینکاره هستم و دل و جگر شیر دارم در یک حرکت متهورانه پریدم روی اسب. اتفاقا نقشم را خوب هم بازی کردم و راهنما که کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بود از من پرسید که آیا سابقه سوارکاری دارم یا نه؟‌ من هم که سابقه سوارکاریی در حد یک بار ۴ سالگی در نمیدونم کجای استان مازندران و یکبار بیست سالگی در ویلادره استان اردبیل (با یک اسب مردنی و یک روستایی که سر طناب را چسبیده) را داشتم مونده بودم که پز سابقه‌ام را بدم یا از خیرش بگذرم. خلاصه که همین که من سوار اسب شدم اسب من شروع به جفتک بازی کرد. البته نه جفتک بازی تمام عیار. بلکه با وجود اینکه دهنش بسته بود اصرار داشت که علف بخوره و وقتی میدید نمیتونه به علفها برسه عصبانی میشد و سمش رو محکم به زمین میکوبید و خرخر (به کسر خ) میکرد. خلاصه من  مونده بودم دست اسبم. حالا از یک طرف راهنمای تور به من میگه که محکم سرش رو بکش بالا و از طرف دیگه همه آقایون و خانومای خبره که من در برابرشون خدای اسب سواری هستم! میگن خیلی افسارش رو نکش. اسب رو عصبی میکنی میزندت زمین. در همین جریان بکش و نکش بودم که دیدیم آقای میم داد میزنه:‌ سر سر پلیز هلپ! اسب آقای میم که از اول یکجا ثابت نبود رفته بود توی آخور و دقیقا زیر دروازه ایستاده بود. آقای میم بیچاره هم خودش رو به عقب خم کرده بود تا سرش به تیرک دروازه نخوره. اسبه هم بالاخره به سکنا رسیده بود و دیگه از جاش تکون نمیخورد تا اینکه راهنما رفت و سرش رو کشید و آقای میم رو نجات داد. اینها همه قبل از حرکت بود. بالاخره همگی ما سوار شدیم و راهنما کمی نکات ایمنی گفت و راه افتادیم. البته بقیه راه افتادن و اسب من همچنان دنبال علفخواری خودش بود و در همین حین هم به کناره راه که شیب ملایمی به پایین داشت و محل عبور آب بود نزدیک میشد. خلاصه که با قد اسب حساب کنید من کلی با زمین فاصله داشتم و حسابی به غلط کردن افتاده بودم که چرا فرمها رو امضا کردم. خلاصه  بعد از کلی تقلا یاد گرفتم که دودستی باید افسار رو بکشم و کمی محکم‌تر به اسب خرم لگد بزنم و بالاخره اسب منهم  تصمیم به راهپیمایی گرفت. بقیه راه خیلی قشنگ بود. گذشتن از مسیرهای خیلی قشنگ جنگلی و بهتر از همه گذشتن از رودخونه با اسب تجربه خیلی جالبی بود-خصوصا که اسبم خیلی شجاعانه به آب زد و مثل اسبهای دیگه ادا واطوار در نیاورد- البته همه این لطف رو در دریاچه از دماغ من در آورد و دوباره هوس علف‌خوری به سرش زد و من یه راست برد توی درختا. طوریکه فقط صورتم رو خوابونده بودم روی اسب و دستم رو حفاظ کرده بودم که زخم و زیلی نشم. سر راه برگشتن هم اسب من خیلی عقب‌تر از بقیه راه میرفت و هر بار که لیدر می‌ایستاد تا من برسم اسب من هم می‌ایستاد و تکون نمیخورد. آخرهای راه بود و دیگه ترسها ریخته شده بود و ما  شروع کرده بودیم با اسبها حرف زدن و نازشون کردن و ... که من به سرم زد که یه عکس از مسیر جنگلیمون بگیرم. دست راستم رو آزاد کرد و برگشتم عقبم تا دوربین رو از کیف کمریم در بیارم که اسبم رم کرد. و شروع کرد از بقیه اسبها جلو زدن. اسبهای دیگه هم انگار که فرمان خدایی صادر شده باشه شروع کردن به دویدن.  من فقط دست چپم افسار رو گرفته و سعی میکنم که اسبم رو مجبور به ایستادن بکنم و درعین حال دست راستم رو از توی کیف آزاد کنم. بالاخره به هر زحمتی بود اسبها رو آروم کردیم. لیدرمون که یه پسر استرالیایی بود حسابی ترسیده بود و میگفت که در تاریخ لیدر بودنش (که فکر کنم ۴-۵ ماه بیشتر نبود) به چنین چیزی برنخورده و شاید خرسی اون دور و بر بوده که باعث ترس اسبها شده. و مدام میگفت:‌ گود جاب، گود جاب. از اونجایی که من هنوز زنده‌ام و دارم این متن رو مینویسم همه شما میتونید حدس بزنید که ما از اسب‌سواری جون سالم بدر بردیم و زنده هستیم. یک عده از ما (یعنی همه منهای یک) بعد از این حادثه تصمیم گرفتن دیگه هیچوقت سوار اسب نشن اما یه عده دیگه (یعنی فقط یک نفر) که رم کردن اسبها و دویدنشون کلی بهشون مزه کرده تصمیم گرفتن که در صورت بهبود اوضاع دلاری این فعالیت رو به صورت جدی دنبال کنن.در پایان کاشف به عمل اومد که اسب من جوانترین گروه بوده و بالاخره جوونیه و نادونی دیگه! ضمنا راز دوربین در آوردن من که شاید دلیل اصلی رم کردن اسبها بود تا شب همانروز که در جکوزی قضیه مستی و راستی به میون اومد، فاش نشده باقی موند!


 
comment نظرات ()
 
 
آن آدمک توی مه!
نویسنده : - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

سکوت همه جا هست. صدای تیک تیک ساعت مچی با ساعت دیواری آمیخته میشه. حس سردی از توی دلم قل میچرخه و از ستون فقراتم بالا میاد. به آدمک روبروم نگاه میکنم. لبهاش نه خیلی درشت، نه خیلی نازک رو به پایین چین خورده. دستهام رو دراز میکنم. با دو تا انگشت اشاره گوشه‌های افتاده‌رو میدم بالا. به من نگاه میکنه. تنگ بلور چشماش میشکنه و اشک پر میزنه و میریزه روی گونه‌هاش. دستم رو میبرم بالاتر. خط اشکش رو میگیرم تا پایین. انگشتام رد میندازن روی آینه. کمرنگ میشه. مثل یک نقاشی گچی روی دیوار کمرنگ میشه. دستم رو میذارم روصورتش و میکشم بالا. چشماش توی فریاد لباش گم میشن. به قیافه به هم ریخته‌اش میخندم و با خون دستام روی عدمش یه  آتیش نقاشی میکنم، شاید که کمی گرم شوم.....


 
comment نظرات ()
 
 
همه انگشتهای جوهری
نویسنده : - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
 

کلاس سوم ابتدایی بودم. من و زری و شبنم نیمکت اول مینشستیم. چندروزی از شروع مدرسه‌ها میگذشت که ترنج به کلاس ما آمد. قیافه‌اش خوب یادم هست. کمی تپل و سبزه بود و یک ماه‌گرفتگی روی پیشانیش داشت:‌ یعنی برای من لکه وسط ابرو بود وقتی برای مادرم تعریف میکردم. مادرم گفت:‌ ماه‌گرفتگی، اسمش ماه‌‌گرفتگی است. خانم اصلانی او را نشاند نیمکت دوم سمت چپ. یادم نیست سر چه کلاسی بود. شاید دیکته مینوشتیم یا علوم یا اجتماعی که زری توی گوش من پچ پچ کرد که:‌ نگاه کن، ترنج با خودکار مینویسه. نگاه کردم ترنج با خودکار مینوشت. وه که چقدر من هم آرزو داشتم با خودکار بنویسم.

 خودکار نرم میلغزید و جاده رسم میکرد روی صحرای کاغذ.

خودکار آرزوی بزرگ شدن بود در رویای نه سالگی. یعنی آنقدر بزرگ شدی که مثل مادر بشوی وقتی که ورقه ها را تصییح میکند یا مثل پدر وقتی اعداد و ارقام را جابجا میکند.

خودکار یعنی انگشتانی که جوهری میشوند.

 یعنی بزرگتر از آن شدی که اشتباهاتت را بتوانی پاک کنی.

خودکار یعنی آنقدر بزرگ شدی که اگر اشتباه کنی جایش برای همیشه باقی بماند. چقدر آرزو داشتم که بتوانم با خودکار بنویسم...

نمیدانم خانم اصلانی نگاههای آرزومند ما را روی دفتر ترنج دید یا ندید. اما یادم هست که از ترنج خواست که با مداد بنویسد. یادم نیست آیا نوشتن با خودکار در کلاس سوم ابتدایی ممنوع بود یا نبود. یادم نیست که قانون بود یا نبود. اما میتوانست قانون بشود. با خودکار ننویس! یادم هست که ترنج باز هم با خودکار نوشت. یادم نیست که پدرش را به مدرسه خواستند یا نخواستند و یادم نیست که ترنج بالاخره مجبور شد خودکارش را کنار بگذارد یا نه. اما یادم هست که چند ماه بعد پدر ترنج به جای دیگری منتقل شد و او از مدرسه ما رفت. و یادم هست که سال بعدش، کلاس چهارم ابتدایی خانم سهرابی؛ من دستهایم جوهری شده بود و یک جامدادی پر از خودکارهای رنگی داشتم و دفترم را با دوخط آبی و قرمز خط کشی میکردم.

و حالا بیست سال گذشته از آن روزها؛ نشسته ام روی مبل. با مادرم حرف میزنم -تلفنی- که به من میگوید: «رامان خوشحاله. رفته کلی دفتر و خودکارهای رنگارنگ خریده. امسال دیگه کلاس چهارمه. میتونه با خودکار بنویسه.» و من ناگهان ته دلم خالی میشود برای روزهای ده سالگی، برای دفترهای جلد کلفت نوری با رنگهای تیره شان. برای کتابهای جلد گرفته شده با بوی تازگیشان. برای کیف نو مدرسه و برای آن اولین لذت ناب لغزش خودکار وقت نوشتن اسمم.

و دلم برای انگشتهای جوهریم تنگ میشود.

 

 


 
comment نظرات ()