از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧
 

١- گاهی آدم انجام کاری رو مدام به تعویق میندازه و اونقدر امروز و فردا میکنه که فرصت از دستش میره یا برای انجام اون کار خیلی دیر میشه. امروز که زن‌دایی گرامی تلفن کرد و دعوتمون کرد برای شام هفته بعد رسما داشتم از خجالت آب میشدم. چند هفته قبل مهمون ما بودن و زن‌دایی روز بعدش تلفن کرده بود برای تشکر که من نبودم. از اون روز، اونقدر دست دست کردم برای تلفن کردن بهشون و تشکر بابت تلفنشون که وقت گذشت.

ولی خداییش ما ایرانیها هم رسومی داریم‌ها. شونصد دست تلفن کردن بابت مهمونی و به اصطلاح زحمت دادن و بعد بابت تشکر از تشکر و  بعد هم  لابد تشکر  از تشکر از تشکر (چی شد؟!!!)

٢- دیشب من رسماً به مدت ١٢ ساعت خوابیدم. تمام مدت خواب میدیدم و اما حسابی امروز سرحال بودم. خستگیی که به مدت یک هفته گریبان من رو گرفته بود بالاخره با دوش صبحگاهی دل کند و رفت.

٣- در حال نوشتن این یادداشت فیلمی به اسم Fast Food Nation رو نگاه میکنم. اگه تا پایان این یادداشت تموم شد بهتون میگم فیلم خوبی بود یا نه. تا اینجا دیدم که کارگره اون پشت تف کرد توی برگر و بعد داد دست مشتری. اییییی! اضافه میکنم:‌ این در مقایسه نوع گوشتی که توی فست‌فودها مصرف میشه چیزی به حساب نمیاد.

بعدتر نوشت:‌

هشدار:‌ اگر زمینه گیاهخوار شدن رو دارین، دیدن این فیلم توصیه نمیشه.

اگر دغدغه حمایت از حقوق کارگران محروم،‌ حیوانات و محیط‌زیست رو دارین این فیلم برای شما ساخته شده. البته امیدوارم در انتهای فیلم دچار دپرشن سطحی نشید. البته من ترتیب دغدغه‌هاتون رو کمی پس و پیش کردم.

اگر هم طرفدار سرمایه‌داری مطلق و یک موجود به معنای واقعی گوشتخوار هستید دیدن این فیلم نمیتونه تاثیری در اراده خلل ناپذیر شما وارد کنه. شما کماکان میتونید با لذت استیکتون رو بخورید. نوش جان!

۴- امروز با آقای همسر رفتیم خونه خاله گرامی که مسافرت ایران تشریف دارن برای آب دادن به گلها و سرکشی. همسر جو زده شده میگه:‌ آتوسا بیا عشقولانه بازی کنیم. چپ چپ که نگاهش میکنم میگه آخه خونه خالی گیر آوردیم!

۵- فردا برای شام مهمون داریم. یکی از مهمونامون گفته که روزه است. با این حساب باید تو یه دست مشروب و تو دست دیگه چای تعارف کنیم به مهمونامون. یکی از چیزایی که من اینجا عاشقشم همینه. هر کس هر جور که هست زندگیش رو میکنه و هیچ قضاوتی درباره راه درست و راه غلط در کار نیست.

۶- دلم میخواد راه برم و آواز بخونم:‌ آی ام سو اور یو. آی ام سو اور یو.  

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
رگ گردن
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
 

- هی.........

 کسی صدای منو میشنوه‌ههههههههه؟!

- من اینجا هستم،‌ غصه نخور.

- هی.......

کسی صدای من رو میشنوه؟!!!!!!!!

- من کنارت هستم. همینجا. پیشت......

- هیییییییییییییییییییی

هیچکس اینجا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

- نمیشنوی. من اینجام. همین‌جا هستم.

- هییییی........

- هی......

-.............

 

 نتیجه‌گیری منطقی:‌ یارو کر بوده.

نتیجه‌گیری همینطوری:‌ وقتی نخوای چیزی رو نشنوی، نمیشنوی.

نتیجه‌گیری همینطوری‌تری:‌ گاهی بعضی‌ها خودشون رو به نشنیدن میزنن که حرفی رو چندین باره بشنون.

نتیجه‌گیری کشکی:‌ شاید تو اون کسی نیستی که باید اینجا میبود...

نتیجه‌گیری که نباید کرد:‌ این متن هیچ ربطی به خداشناسی و رگ گردن نداره. تکذیب میشود.

 

 

پی نوشت:‌با سندرم PMS دست به یقه هستم و روی خلق نیستم اصلاً. به کسی هم ربطی نداره البته.

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧
 

این‌ روزها کامپیوتر تقریباً ملک مطلق آقای همسر است که دوره‌اش شروع شده و مشغول درس خواندن است. من هم اگر وقتی گیرم بیاید وسطها سری میزنم به گوشه و کنار. گاهی هم مینویسم اما نوشته‌ها نصفه و نیمه رها میشوند اغلب و بعد هم ادامه دادنشان موکول میشود به زمانی دیگر (خدا میداند کی!)  از طرفی شاید آخرین روزهای آفتابی تابستان دارند میگذرند و من هم یاد گرفته‌ام مثل بقیه آدمهای این قسمت از کره خاکی روزهای آفتابی را تا میتوانم بیرون از خانه بگذرانم و بگذارم که گرما و آفتاب سیر‌‌ابم کند. میدانم که روزهای بی‌حوصله ابری پس کوچه پاییز منتظر نشسته‌اند و میخواهم بغلی از گرما و سبزی را ذخیره کنم در حجم ذهنم. سرکار روی استیکر نوشته‌ام:‌ زندگیت را بلند زندگی کن! سعی میکنم بخندم و بیشتر بخندم. نه اینکه دلم نمیگیرد، چرا گاهی هم دلم میگیرد و میدانم که سیاهیهای ناگزیر در راهند اما میدانم که سیاهیشان همانقدر موقت است که سپیدی اکنون و با خودم میگویم:‌ همه این لحظه‌های شاد را زندگی کن. نگران آن لحظه‌های ناشاد نباش.

تازگیها خوب میدوم. حس خوبی دارد در مسیر جنگلی دویدن به آرامی و پرکردن نفس از بوی گیاه و خاک. بدنم شاید هیچوقت اینقدر زنده نبوده است. گاهی همان وسط جنگل میرقصم، به همه آدمها سلام میکنم. خیسی بدنم را مزمزه میکنم و باز هم میدوم. سر راه برگشتنم به تاب میرسم. کمی تاب بازی میکنم. کسی نیست که پرتابم کند تا ابرها. خودم خودم را پرت میکنم. باید پاها را تکان داد. به تناوب و با جدیت. به جلو، به جلو، به عقب به عقب.  و بعد کم کم اوج میگیرم و نگاهم از پشت کاج جنگلی می‌افتد روی تکه نور روی آسفالت. بعد آرام میشوم. به آسمان نگاه میکنم آنقدر که تاب ساکن میشود و راه میفتم سمت خانه.

با همکارهای شرکت میرویم کوهنوردی:‌‌ Grouse Grind . هفته بعد مسابقه سالانه کوهنوردی بانک مونترال است. نفر اول و تیم اول جایزه دارد که مسلما نصیب ما نمیشود با رکورد یک ساعت و نیمه‌مان. رکورد دار سال پیش ۲۳ دقیقه‌ای رسیده است آن بالا. اما ما بازهم میرویم کوهنوردی و تمرین میکنیم. (محض اطلاع برای شرکت در این مسابقه باید ثبت‌نام کرد و ۳۵  دلار هزینه ثبت‌نام است  - شرکت ما هزینه ما را پرداخت کرده - و منافع حاصل از این مسابقه هم به مجمع حمایت از بیماران سرطان ریه خواهد رسید). گاهی فکر میکنم که در این دنیا چقدر کار انجام نشده است. چقدر راههای مختلف هست برای خوب بودن، برای کمک کردن، برای مفید بودن (یک چیزی در مایه‌های راههای رسیدن به خدا!) و چقدر زیاد هستند روزهایی که من هدر داده‌ام.

آفتاب دارد جل و پلاسش را جمع میکند و من بهتر است تا دیر نشده به دویدن هر روزه‌ام برسم. آخرین جمله مینویسم:‌ زندگی کیفیت کمیابی است که گاهی بدست می‌‌آید گاهی نه. اما وقتی بدست می‌آید باید از داشتنش لذت برد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
 

میگه:‌ بنویس. نه نمیگه بنویس. براش بی‌اهمیته. اما فرقی نمیکنه. هیچوقت مهم نبوده. نه امروز، نه دیروز و نه هیچ روز دیگه. عصبانی بودم فقط. از خودم عصبانی بودم. از خیلی کارهایی که میکنم و نمیکنم عصبانی بودم اما اینکه قصه تازه‌ای نیست. گفتم تا خوب ننوشتی ننویس. هیچوقت ننویس. بذار کنار و دیگه ننویس.

دلم میخواد موهام رو از ته کوتاه کنم -کچل مطلق. دلم میخواد رو بازوم خالکوبی کنم و کنار ابروم رو گوشواره بندازم. و دلم میخواد بی‌هیچ مقصدی برم سفر. چرا اینجا موندم. چون میترسم؟! آره میترسم.

خانومه میگه:‌ آتوسا تو فوق‌العاده‌ای، بی‌نظیری،‌ ماهی،‌ شخصیت رهبرها رو داری... ٣۵ دلار حق عضویت آدم رو خیلی بی‌نظیر میکنه فکر کنم. پوف! فکرش رو بکن اگه میلیونر بودم چه موجودی میشدم. فکرش رو بکن. 

سرراه پیاده‌روی تو جنگل یه جور حلزونهای درشت بی‌خونه هستن. یه اسمی دارن که یادم نیست. خلاصه که اینها کارشون همیشه اینه که از این طرف جاده میرن اون طرف. شاید هم از اون طرف میان این طرف. به هر حال. خیلیهاشون اون وسطا زیر پا یه زیر دوچرخه‌ها له میشن. چه کاریه از اینور به اونور رفتن. فکر می‌کنم دنیا شاید همون جاده خاکیه و من هم همون حلزون. کسی چه میدونه؟!

وقتی یکی همیشه مواظبته، ممکنه که هیچوقت با کله نری تو زمین اما یادت باشه که هیچوقت هم نمیتونی اونطور که باید و شاید اوج بگیری.

میپرسه: فکر نمیکنی منظورت از این ننوشتن این بود که نازت رو بکشن؟! چه ضایعه عظیمی در عالم وبلاگ نویسی بود جداً!؟! هه... نمیخوام جلوی خنده اش رو بگیرم. میخوام که بلند بخنده، هر چقدر بلندتر، بهتر.....

من خوشحالم و دلم گرفته. تو میدونی چرا؟!

 


 
comment نظرات ()