از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
 

 

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧
 

هر وقت مسابقه So you think you can dance را نگاه میکنم به آقای همسر میگویم:‌ کاش بچه ما به رقص علاقه داشته باشد. بعد فکر میکنم یک رقاص حرفه‌ای بودن کار بسیار سخت و طاقت‌فرسایی است و دچار شک میشوم. 

فردا بساط را جمع میکنیم میرویم کمپینگ برای آخر هفته. قشنگترین قسمت کمپینگ آتش روشن کردن شبانگاهی است. وفتی میشود نشست و خیره شد به جرقه‌های سرخ در سیاهی شب. وقتی میشود غرق شد در فکرهای یک سانتیمتری. و سکوت و صدای شب که انگار تا ابد ادامه خواهد داشت.

هنوز هم دلم برایش تنگ است و او هیچ نمیداند. بی‌فایده است جنگیدن با قلب خونین برای حذف کردنش. بی‌فایده است یاد‌آوری همه خاطرات تلخ و بازخوانی همه تفاوتهای از زمین تا آسمان. حتی بی‌فایده است که بگویم دیدنش پایان است نه آغاز. سعی میکنم برایش شکل بسازم. اما نمیشود. بیخیال میشوم. بگذار همینطور در دلم بالا و پایین بپرد. وسط کار سرک بکشد توی ذهنم و خیالم را آشفته کند. بگذار همینطور نادیده بگیرد مرا. بگذار با همین حس به پایان برسم. خوب است که افسانه‌ها پایان نداشته باشند.

میدانید که بعضی آدمها چطور یکدفعه سروکله‌شان پیدا میشود و بعد غیب میشوند. نه نشانی و نه خداحافظیی. خانم دانهیل قرمز منظورم شما هستید که آهنگهای وبلاگتان را دوستدار بودم و نوشته‌هایتان همیشه عجیب و غریب  بود. راستی کجا دود شدید؟‌!

باید بروم کوله‌بار سفر ببندم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
 

یاهو مسنجر رو باز کردم. صورتکش بسته بود. دلم میخواست که روی اسمش کلیک کنم و بهش بگم که کاش بودی. دلم میخواست که باهات حرف بزنم. بعد منصرف شدم. چه فایده‌ای داشت باهاش حرف زدن. آخرش باز هم به این نقطه میرسیدم و چقدر دلم میخواد که از این نقطه حرکت کنم.

خونه موندن هم حالم رو بهتر نکرد. شاید باید خونه رو تمیز میکردم تا حسم بهتر میشد. اما نمیدونم دچار یک حالت خاصم. کسالت. هر چیز لذت بخشی هم حوصله‌ام رو سر میبره. قدم زدن کنار دریاچه- شنا کردن توی آب. همه چیز.

امروز که خونه موندم آش درست کردم. اما آش درست کردن هم کسالت بار بود.

میگه زندگی آدمهای دیگه رو که نگاه کنی میبینی که چقدر باید شکرگزار باشی. میگم شکرگزاری بخاطر بدبختی دیگران؟‌! آدم چه موجود ترسناکی میتونه باشه. فکر میکنم بخاطر زندگی کردن در این گوشه خاکی از خدا سپاسگزارم.

شاید اگه خونه رو تمیز میکردم این روز برام بهتر میشد. پشیمون شدم از سرکار نرفتن. شاید سرکار روزم بهتر میشد. شاید هم بدتر میشدم از اینهمه بی‌حسی که در وجودم هست. بعضیها وقتی دچار این حالت میشن به خودشون صدمه میزنن. این رو میدونستی؟! جایی از بدنشون رو میبرن یا با آتیش داغ میکنن. خون که بیرون میزنه آرامش میاد. فکر میکنم شاید یه راهه برای باور کردن اینکه هنوز زنده هستی.

از خودم میپرسم که برای چی این چیزها رو مینویسم؟‌! یه حسی بهم میگه بنویس. بیخیال. تو هر چی دلت میخواد بنویس.

کسی پیدا میشه که بیاد منو از خودم بکشه بیرون. میگم خدایا نجاتم بده. خدایا نجاتم بده. خدایا نجاتم بده. ته آب هستم.

میخوام برم بخوابم. خسته‌ام. شاید بیدار که بشم دنیا یه جور بهتری بشه....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧
 

فردا را تعطیل میکنم و خانه میمانم. دلم برای سکوت خانه تنگ شده است و احتیاج به آرامش دارم. همین.


 
comment نظرات ()