از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
 

١- دلم گرفته.  روزهاست که دلتنگ تو هستم و نادیده میگیرم تو را و دلتنگیم را. دلم میخواست که شکل داشتی تا تصورت کنم. اما بعضی چیزها شکل ندارند. به تو فکر میکنم. زیاد به تو فکر میکنم. میخواهم برایت صورت بسازم اما نمیشود. مثل مهی متراکم میخزی توی ذهنم. نمیگنجی. شکل نمی‌گیری. دلتنگت میشوم. هر روز بیشتر از دیروز. در ذهنم تکرار میشود:‌ دل به امید صدایی که مگر در تو رسد- مگر در تو رسد- در تو رسد.....

٢- امروز شنیدم که خسرو شکیبایی هم رفت. چند روز قبل نشسته بودم و داشتم هویت میلان کوندرا را میخواندم. قسمتی دارد درباره زوجی در رستوران که با هم حرف نمیزنند و یاد خانه سبز افتادم. یادت می‌‌آید؟! زوج قصه که قهر میکردند، مرد میپرسید:‌ حرف که میزنیم؟‌ حالااآن مرد دیگر هیچوقت حرف نخواهد زد نه در قهر نه در آشتی. حالا آن مرد مرده است. آدم دلش میگیرد. هرچند که فکرش را بکنی این شتری است که دیر یا زود در خانه من و  تو هم خواهد خوابید.

٣- امروز رفتم موهایم را کوتاه کردم. فکر میکنم خنده‌دار است اینطور که ما وابسته موهایمان یا ظاهرمان میشویم. قیافه توی آینه کمی غریبه به نظر می‌آید اما گاهی تغییر خوب است. یک یادآوری کوچک که گاهی تصورمان از خودمان چندان هم واقعی نیست. بیشتر یک خیال است القا شده از صفحه آینه روی صفحه ذهن.

۴- دلم برایت تنگ شده است. گفتم که بدانی...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
 

گاهی به سوالهایی که از هم میپرسیم فکر میکنم. موضوع نرمال بودن نیست یا حد دوستی. مهم اینه که بعضی حقایق هست که هرچند وجود دارند بهتره هرگز به زبان نیان. بهتره هرگز شنیده نشن و بهتره هرگز تبدیل به دانایی نشن. گاهی بهتره سوال پرسیده نشه چون جواب میتونه دردناک باشه.

من وقتی دانایی دردناک میشه، میرم جواب رو میذارم توی کمد ذهنم و درش رو محکم میبندم. بهتره که این در بسته بمونه وگرنه هیچوقت نمیشه از تردیدشون خلاص شد.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
 

امروز در آرامش عجیبی با جهان هستی به سر میبرم. یه جور شادی و غم همزمان. صبح زودتر از اون ساعتی که متداول روزهای تعطیله بیدار شدم. همسر سرکار بود و من تنها بودم. خونه در سکوت غرق بود. دلم میخواست در سکوت حل بشم. بی‌شکل بشم. بشم از جنس سکوت. تلویزیون یا رادیو روشن نکردم. وقتی داشتم خونه رو مرتب میکردم صدای نفسهام رو میشنیدم گم شده در زمینه صداهای خیابون و خونه و اجسام رو نگاه میکردم انگار برای اولین بار. شکلهای منظم هندسیشون رو میدیدم. نرمی و زبریشون رو لمس میکردم. و به هیچ چیزی جز همون لحظه و همون لحظه فکر نمیکردم. زمان معنیش رو برام از دست داده بود. غرق شده بودم در ابدیت لحظه. نه گذشته‌ای برام وجود داشت و نه آینده‌ای. حتی سردردی هم که داشتم یا درد توی شکمم رو،  سعی نکردم با دارو درمان کنم. میخواستم از وجود خودم با خبر باشم. از ضربان رگم توی شقیقه‌هام لذت ببرم. نمیخواستم هیچ‌ تغییری در هستی بدم. نمیخواستم بهتر یا بدتر باشم. فقط میخواست تماشاچی باشم. بدون قضاوت- بدون تکاپو. هر طور که هست. همانطور که باید باشه.

خونه تمیز شد. حمام کردم. مسواک زدم. سرم رو بلند کردم و به زن توی آینه لبخند زدم. زن توی آینه من بودم هرچند که یادم نیست قیقاً که کی زن شدم. {زن شدن یک کیفیته که هیچ ربطی به اولین عادت ماهانه،‌ اولین بوسه یا اولین عشق ورزی نداره. زن بودن یه چیزیه که شرط لازمش رو اون دو کروموزم کوچولهای ایکس و ایکس فراهم میکنن اما زندگیها لازمه که شرط کافیش بدست بیاد} من روزی که زن شدم یادم نیست. شاید به این خاطر که اونقدر آهسته اتفاق افتاد که افتادنش هیچ سکوتی رو نشکست‌. فقط یه روزی رسید که توی آینه نگاه کردم و دیدم از اون دخترک خام و خجالتی اثری نیست. راستش اولها کمی شوکه بودم. باورش برام سخت بود. برای هر کسی میتونه سخت باشه. چیزی که عادت داشتی باشی و بعد یک دفعه میبینی نیستی. مثل مردن: زنده بودی و دیگه زنده نیستی. برای مدتها دست وپا زدم- اعتراض کردم. تی‌شرت صورتی پوشیدم. بعد رفته رفته قبول کردن اومد:‌ قبول میکنی که اتفاق افتاده. قبول میکنی که هست. قبول میکنی که دست و پا زدن و تقلا نمیتونه نجاتت بده. بعد از همه این‌چیزها بود که کیفیت اتفاق افتاد. مثل شیشه ای که ساخته شد.  یادتون هست که کانال دو یه برنامه کارتونی داشت که گاهی درباره این بود که اجسام چطوری ساخته میشن؟‌ (همونی که یه خمیر بود و به شکلهای مختلف در میومد) یه بار این برنامه درباره شیشه‌سازی بود. از شنهای ساده شروع میکرد و بعد حرارت و بعد دمیدن و شکل دادن. وقتی که شیشه مثل آتیش سرخ بود و رفته رفته که شکل میگرفت. وقتی سرد میشد تازه میتونستی بفهمی که چه شکلی داره. که چه گلدون قشنگی شده یا چه تیله رنگارنگی. این همون کیفیته. یه شیشه ساخته شده. یه تیله رنگانگ.

امروز من با جهان در صلح عمیقی به سر میبرم. چشمام رو میبندم و عمیقترین صداهای هستی رو میشنوم. من امروز با خودم در صلح هستم........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
 

درخت انجیر برگهای درشت داشت و میوه‌هایی که وقتی میرسیدند شیرین میشدند. من -یک روز گرم تابستان- در خانه را قفل کردم و کلیدش را انداختم توی حوض آبی‌رنگ وسط حیاط. ماهی‌ها آشفته شدند و کلید چرخ خورد و به اعماق فرو رفت. نگاهش کردم تا قایم شد از نگاهم. نشستم. دامنم را کشیدم روی زانوهایم و بغض سالیان سال را گریستم. آن روز من گم شدم و هیچکس دنبالم نگشت.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
 

i google بدون شک یکی از بهترین صفحات مورد علاقه منه که الان خونه اینترنتیم شده. صبحها صفحه رو باز میکنم. یک یادداشت گذاشتم بالای صفحه:‌ امروز روز فوق‌العاده‌ایه. سعی کن ازش خوب استفاده کنیم. بگذریم که بعضی روزها پی‌نوشت مینویسم:‌ زرشک! بعد لغت روزم رو یاد میگیرم. چشمها هم هستند که دنبال ماوس میگردند و میشه گاهگداری باهاشون بازی کرد. شیرینی شانسی که با کلیک دوباره میشکنه و یه جمله جالب بهت میگه که لبخند به لبت بیاد، یاد گرفتن اسلنگ،و جاهای دیدنی دنیا که باید قبل از مرگ دید،‌ جملات انرژی‌بخش و کلی امکانات دیگه. خلاصه که گوگل عزیز دستت درد نکنه! روزمون رو با تو شروع میکنیم!

میدونی:‌ من خوب میدونم که تقصیر تو نیست اصلا که من به خیلی از چیزهایی که میخوام نرسیدم یا چیزهایی که بهشون رسیدم، چیزهایی نیست که میخواستم. میدونم که گاهی خیلی تلخ میشم و گاهی میتونم مثل یک مار خوش‌خط‌ و خال بخزم و فیش فیش کنم.  راستش رو بخواهی گاه گداری خیلی عصبانی هستم. از همه محدودیتهایی که اسیرش هستم عصبانی هستم و تقصیر تو نیست که من محدودم به زمان و مکان و ماده‌ - هرچند که شاید تو هم تکه‌ای از این طناب باشی، تکه‌ای از این محدودیت باشی- بهرحال خواستم بگم که تقصیر تو نیست و ببخش که گاهی به سرم میزنه که ببرم و برم. ببخش که گاهی اذیتت میکنم. آخرین کاری که در دنیا میخوام آسیب زدن به توست و چقدر گاهی این آخرین کار رو انجام میدم یا دلم میخواد انجام بدم.....

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
 

امروز پیک‌نیک شرکت بود. شرکت ما سالانه یک پیک‌نیک برای کارمندانش برگزار میکنه. هر ساله پیک‌نیک با موضوع خاصی برگزار میشه. امسال استایل اروپایی بود. مثلا مسابقه هنرهای تجسمی در گروههای سنی مختلف برگزار شد (از قبل نقاشی‌ها و مجسمه‌ها رو در معرض تماشا گذاشته بودند و ما رای داده بودیم) و مسابقه آواز خونی و البته مسابقه لباس مبدل‌پوشی! (این چه کلمه‌ای شد! یعنی هر کسی سعی میکرد یه لباس مبدل مدل اروپایی تنش کنه و داوران رای میدادند که کی بهتره). برنده بخش آقایون لباس ملوانان ایتالیایی تنش بود و البته تنها شرکت کننده بود! برنده خانمها خودش رو به شکل یه توریست جوان در‌اورده بود با دو عدد کوله پشتی و کفشهای اسپرت آویزون و .... ولی از همه بهتر، بچه‌ها بودند:‌ یکی مثل نقاشهای فرانسوی لباس پوشیده بود،‌اون‌یکی لباس روستاییهای سوئدی تنش بود (هایدی یادتون هست؟!) و از همه جالبتر برنده مسابقه بود که یه دختر ناز ۳ ساله بود با لباس مبدل هلندی و کفشهای چوبی  و یه گل قشنگ در دست. (برای تصور این دختره بلفی رو به خاطر بیارید- دوستم عکسش رو گرفت اگه تونستم ازش میگیریم و میذارم اینجا). از اونجایی که این برنامه یه برنامه خانوادگیه کلی وسایل تفریح و سرگرمی بخصوص برای بچه‌ها فراهم شده مثل صخره‌نوردی و انواع اقسام بازی‌ها. در کنار این نباید از غذا غافل شد. از اول صبح بساط باربکیو برپا بود و همه جور خوردنی و آشامیدنی فراهم. از همه جالبتر اینه که همه کارها رو رده بالای مدیریتی میکنن. مثلا سی-ای-او شرکت داشت باربکیو درست میکرد. رییس بزرگ که در واقع مالک شرکته هم داشت غذا میپخت و .... بنابراین یه فضای خیلی دوستانه ایجاد شده بود و همه خیلی راحت بودند. البته امروز هوا ابری بود و گاهگداری کمی هم بارون میبارید که البته چادرهای بزرگی به پا بود و کلا اصلا اذیت نشدیم. خلاصه که جای همه شما خالی.  

در حاشیه:‌

برداشت کردیم که آقایون وقتی با همتایانشون قرار میگیرن تبدیل به موجودات عجیب و غریبی میشن. مثلا جدا از اینکه همشون در زندگی واقعی چقدر متعهد و پایبند به خانواده هستند و چقدر به همسر و بچه‌هاشون میرسن، وقتی با هم قرار میگیرن بیشتر سعی میکنن که نشون بدن که چقدر آزاد هستن و اهل خوش‌گذرانی و عشق و حال. به نظرم این موضوع بیشتر جنبه نمایشی داره. (اضافه کنم که این بیشتر مختص ما ایرانی‌هاست؟‌! آقایون کانادایی ما که همش بچه‌هاشون رو از این بازی به اون‌ یکی دندون میکشیدن)

مدیر بخش مالی ما بدون شک یکی از شخصیتهای مورد علاقه من در شرکته. خیلی آدم فوق‌العاده و خونگرمیه. همیشه در حال لبخند زدنه و با هر کسی در شرکت چند کلمه حرف داره که بزنه. از جمله کسانی بود که هفته‌های گذشته هر ظهر که برای ناهار بیرون میرفت خبرهای فوتبال رو برای من میاورد (کیوبیکال من نزدیک دفترکار این آقاست). امروز دو تا بچه آفریقایی باهاش بودن که بعنوان بچه‌هاش به من معرفی کرد و فکر کنم که به فرزند‌خواندگی قبول کرده و بسیار خوشمون اومد از این کارش.

بی‌ربط:‌ میخواستم تکه‌ای از یک آهنگ ابی رو بنویسم که دیروز مدام به یادش بودم، اما الان یادم نمیاد. پیریه و هزار درد دیگه!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ما کار میکنیم
نویسنده : - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
 

یک سالن بزرگ رو تصور کنید با کلی کیوبیکال. سکوت همه جا رو فرا گرفته. همه کارمندها با جدیت پشت میزهاشون نشستن و دارن کار میکنن. صدای تق و تق کیبورد ملایم به گوش میرسه.

پیتر (ای-میل به مدیر یکی از بخشها، کپی برای اطلاع ما):‌ در فایل شما نامه ماده X اشتباه درج شده - نام صحیح این ماده Y است. و در پی‌نوشت:‌ بچه‌ها میشه چک کنید که تو لیبلهای ما نام درست درج شده یا نه؟!

من (سرم خیلی شلوغه.  نگاه سریع  به ای-میل وارده میندازم  خونده و نخونده میفرستم برای یکی از همکارهای جدیدمون):‌ روشنی لطفا چک کن.

روشنی (دو دقیقه بعد):‌ چک کردم همه چیز درست بود!

من‌ (فکر میکنم این دختر چقدر عجله داره؛ هیچ معلوم نیست چک کرد یا نه. بهتره خودم نگاهی به ای-میل بندازم- اوه ما قرار بود نام عمومی X رو ذکر کنیم که میشه Z نه Y  ای میل به پیتر و کپی کردن همه لیست):‌ پیتر ما قرار بود نام عمومی رو ذکر کنیم. اسم درستZ نه Y.

پوجا (که توی لیست گیرنده‌هاست - شفاهی):‌ نه آتوسا- اسم رو کاملا غلط درج کردن. ماده X اصلا تو این فرمول نیست که حالا نام عمومیش رو به کار ببریم.

پیتر (بعد از نیم ساعت یه ای-میل طولانی)‌:‌ آتوسا من چک کردم. این ماده   Y است. توی سایت فلان و توی منبع بهمان و مطابق ماده ٣ فصل ۴ قانون Z نمیتونه به عنوان نام عمومیY بکار بره. بعلاوه کلی لینک و ....

من(‌ شفاهی به پیتر دست تکون میدم که یعنی حق با توست)

پوجا (فوروارد): نگران نباش پیتر حق با توست. آتوسا پسر بدبخت مجبور کردی همه قوانین رو، دوره کنه!

پیتر (فوروارد):‌هورا،‌یه بار هم حق با من بود (اشک شوق!!)

من:( فوروارد):‌این  از اون اتفاقات نادریه که هر سه میلیون سال نوری یکبار اتفاق میفته!

آلیس ( که تا بحال ساکت بوده- فوروارد):‌‌ آتوسا، من نیمدونستم تو اینقدر با مزه باشی....

پیتر (فوروارد):‌  هی آلیس خبر نداشتی؟! آتوسا کمدین بوده تو ایران!

من‌ (فوروارد):‌پیتر باورم نمیشه که تو کمدینهای مشهور جهان‌رو بشناسی! تو هم کار مشابه میکردی؟

پیتر (فوروارد):‌تقریباً، من تو سیرک بودم.

پوجا (فوروارد):‌ پیتر فکر کنم بهتره همون بیزنس رو اینجا شروع کنی. کارت میگیره!!!

من (فوروارد نداره. ساعت چهاره و من جل و پلاسم رو جمع میکنم و میرم خونه!)

فردا صبح:‌

جاسمین (که دیروز نبوده- فوروارد):‌ هی مثل اینکه من نبودم خیلی به شما خوش گذشته؟‌

من(فوروارد):‌ چیه؟‌ تو هم میخوای بری تو کار سیرک؟‌!

جاسمین (فوروارد):‌ آره خوبه. راستی میشه بپرسم پیتر چرا تو قفس نیست؟‌ مگه نمیدونین چه موجود خطرناکیه!

من (فوروارد)‌:‌ برای اینکه دیروز درست میگفت آزادش گذاشتیم. پاداش!

پیتر‌‌(فوروارد):‌...

آلیس(فوروارد):...

پوجا (فوروارد)...

....

کشتیم خودمون رو از بس کار کردیم!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
خودزنی!
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
 

مطلب ترانه راجع به این قصر شیشه‌ای من رو به فکر فرو برد. چقدر اینجا خودمون هستیم و چقدر نیستیم؟! و تا چه حد یه آدم میتونه خودش رو در معرض دید دیگران قرار بده؟‌! و چقدر میتونه خودش رو سانسور کنه و یا یه شخصیت مصنوعی از خودش بسازه؟‌

اولین وبلاگی که من ساختم پر بود از شخصی نویسی. در مرحله‌ای از زندگی بودم که احتیاج به نوشتن داشتم و فضای بلاگ به من اجازه میداد که بی‌ترس از خونده شدن توسط نزدیکانم بنویسم. در اون زمان اهمیتی هم نمیدادم که خواننده داشته باشم یا نداشته باشم. کامنت داشته باشم یا نداشته باشم. بعد این وبلاگ ایجاد شد. جایی که خیلی دوست دارم. مثل خونه‌ای میمونه که توش بزرگ شده باشم. پر از خاطراته. اوایل اینجا راحتتر مینوشتم. بعدترها سانسور اومد:‌

یکی از عوامل سانسور من همسرم بود که بیشتر عقیده داشت که من همیشه غمگین مینویسم و باید تغییری در سبک نوشتنم ایجاد کنم. فکر میکنم حق داشت. هنوز هم معتقدم که وبلاگ من یه وبلاگ خودمحور-درونگراست. کمتر چیزی از اونهمه عاملی که در دنیای بیرون میگذره و میشه درباره‌شون خوند یا نوشت مینویسم. وقتی که اصلیترین عامل نوشتن آدم  احساسش باشه و این احساس هم اغلب حس منفی باشه طبعا دفتر خاطرات آدم پر میشه از بالا و پایین. حس خوب و بد. شادی و غم. من احتیاج به تغییر داشتم و اما اون تغییر ایجاد نشد. فقط بیشتر و بیشتر حسهای منفیم رو سانسور کردم و میکنم. بعدترها حس مسوولیت نسبت به کسانی که میان و سر میزنن هم اضافه شد. اینکه وقتی کسی صفحه رو اول صبح باز میکنه با چه حسی روبرو خواهد شد؟‌ کلمه چیز قدرتمندیه. میتونه لبخند به لب بیاره یا اشک به چشم. میتونه شادی ببخشه، غمگین کنه. میتونه باعث عصبانیت یا شادی بشه. عامل سوم ورود دوستان حقیقی به دنیای مجازیم بود. گاهی تعریف کردن اتفاقات برای غریبه‌ها آسونتره. میدونی که هیچ تصوری از تو ندارن و افکار تو و کارهای تو هیچ تاثیر مستقیمی روی زندگیشون نداره. میدونی که میتونی بنویسی و هرگز مجبور نباشی بعدترها راجع بهش حرف بزنی یا توجیه کنی. اما وقتی آدمهای حقیقی وارد دنیای مجازی میشن، قوانین دنیای حقیقی جاری میشه:‌ که صورتت رو با سیلی سرخ نگهداری. که سانسور کنی. که لخت و عریان وسط صحنه ندوی!  

این روزها به یک موضوع خیلی فکر میکنم:‌ یه دفتر یادداشت الکترونیکی با یه اسم مجازی.  ناشناس موندن و  روزانه نویسی. نوشتن لحظه به لحظه زندگی حقیقی بدون سانسور. گاهی به فضای ایجاد شده برای اینکار هم سر میزنم. گاهی چند کلمه‌ای هم مینویسم. اما اینجا خونه منه. اینجا رو دوست دارم. دوستانی که میان و سرمیزنن رو دوست دارم. کامنتها هنوز خوشحالم میکنن هر چند که کاملا معتقدم که هرنوشته‌ای کامنت نداره و کسانی که میخونن لزوما کامنت نمیذارن. معتقدم یه روزی باید این چرخه بشکنه. شاید یه روز شجاعت لازم رو برای عریان نویسی در اینجا پیدا کردم. شاید هم کوچ کردم. هر چی باشه من یه مهاجرم با دو وطن و بدون هیچ وطنی. هر چی باشه مینویسم پس هستم.......


 
comment نظرات ()
 
 
از زبان حکیم:‌
نویسنده : - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
 

خیلی انسان بودن، خیلی هم انسانی نیست!


 
comment نظرات ()
 
 
پوست شیر
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
 

میدونم که گاهی در چه برزخی دست‌ و‌ پا میزنی. میبینم که مثل یه بچه رها شده احساس تنهایی و بی‌کفایتی میکنی. میبینم که میترسی،‌ که به خودت شک میکنی. میبینم که گاهی اوقات چقدر ضعیف میشی. بعضی روزها میبینمت که داری دنبال جایی میگردی برای پنهان شدن، گم شدن یا پناه گرفتن. فکرت رو میخونم. میدونم که بعضی روزها فکر میکنی که به آخرش رسیدی که دیگه نمیتونی ادامه بدی. گاهی میبینمت که ته آب داری فریاد میکشی. گاهی اوقات میبینمت که رقیق شدی مثل مه؛‌ سرد و خاکستری. میدونم گاهی به نقطه شکستت نزدیک میشی.

همه اینها رو میدونم. اما میخواستم بگم اشکالی نداره. مهم اینه که وقتی در درون زار و پریشانی،‌ لبخندت روی لبهت پهنه. مهمه اینه که وقتی میگی سلام انرژیت اتاق رو پر میکنه. میدونی ترسیدن مهم نیست. تردید مهم نیست. مهم اینه که  تو از ترست عبور میکنی. مهم اینه که هنوز میجنگی. مهم اینه که پوستت هنوز پوست شیره.

مهم نیست چقدر رقیق شدی. مهم اینه که ایستاده میمیری!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
 

مامان قشنگم،  دست تپل و نازنینت رو میبوسم. روزت مبارک.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
 

پیدا نمی‌شدی کاش

کاشتم مهرت را در کویر قلبم

گاهگداری خار خیالت برید ذهنم را

بی‌خیال...

بی‌‌خواب و بی‌خیال

کوچه‌ها را پرسه میزدم

بی آدرس و بی‌نام و بی‌نشان

تا گم شدن

گم میشوی پلیز؟!

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
 

یک ساعتی هست که از خواب بیدار شدم. پتو رو پیچیدم دورم و اومدم جلو تلویزیون. فیلم You got mail رو نگاه میکنم -برای چندمین بار- از اون دسته فیلمهای سبک و راحته که میتونی پتو دور تنت پیچیده، خواب و بیدار، وقتی داری شیر و سریال صبحانه‌ات رو بخوری تماشا کنی و یه لبخند هم گوشه لبت بشینه...

دیشب هم فیلم Dan in real life رو نگاه کردیم که تصادفاً فیلم قشنگی از آب دراومد. فضای طنز سیاهی که داشت رو دوست داشتم و بیشتر از همه اون جمع خانوادگی که خیلی دلتنگش هستم. اون جمعی که همه حرف میزنن و میخندن. وقتی آشپزخونه مرکز همه خنده ها و حرفهاست. وقتی که میشه نشست دور میز و حرف زد. تمام شب خواب دیدم. همه دور هم جمع بودیم. با هم حرف میزدیم و میخندیم.......

 چندروز قبل سالگرد فوت مامانجون بود (مادربزرگ مادریم). آخرین باری که دیدمش یه عصر گرم خردادماه بود. مشغول کنکور بودم و دیگه از پنجشنبه هایی که همیشه خونه مامانجون میگذشت خبری نبود. آخرین بار دیدمش که سوار تاکسی شد و رفت.چند هفته بعد روز امتحان زبان سال چهارم تلفن زنگ خورد و دیگه هیچ عیدی یش نیومد که همه دور اون میز گرد و بزرگ وسط هال جمع بشیم.

بگذریم. از همه خاطره های گذشته بگذریم. من هنوز پتو دورمه. فیلم تموم شده و خونه تمیز کردن میخواد و من هنوز غرق رخوت یه صبح تعطیلم و ساعت میگه که صبح تعطیل به ظهر رسیده و من باید برم و زندگی کنم.........

 


 
comment نظرات ()