از کيميای مهر تو

 
و ما بی‌آنکه بدانیم،‌ بسیار خوشبخت بودیم...
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
 

در پیچ و خم جاده‌های سبز، ماشین سفید راههای سیاه را پشت سر میگذاشت.

پنجره باز بود و دست باد موهای دخترک را به هم میریخت.

زمزمه صدای مادر جا ماند در کیلومتر ٢۵ جاده، نرسیده به پست نگهبانی

سرباز  لبخند زد  یا نه و  پدر مقصد را فریاد کرد

....

پدر سبقت گرفت.

کامیون جیغ کشید

مادر غر زد - کمی شوخی،‌ کمی جدی

و سیاهی تونل صدا را در آغوش گرفت

.....

دست مادر سیب تقسیم کرد

پدر قصه یک راه برفی تعریف کرد

مادر و پدر حرف زدند

دختر و پسر بازی کردند

مادر موهای پدر را نوازش کرد

دختر خوابید،‌ پسر نوار را برگرداند.

 ماشین سفید جاده‌های سیاه را پشت سر گذاشت

در مقصد آغوشهایی گرم در انتظار بودند

 

آن روزها:‌ ما بی‌آنکه بدانیم بسیار خوشبخت بودیم.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
 

دانشگاه زنجان، دانشگاه سهند تبریز و رازی کرمانشاه. خبرهای تلخ از فساد و تعدی.

به کجا میریم و به کجا خواهیم رسید؟‌

با این خفقان و تاریکی و وحشت چکار میشود کرد؟‌

با ظلم ظالم سیری ناپذیر چکار باید کرد؟‌

روزهایی اینچنین تلخ را تا کی باید دید؟‌

چه باید کرد؟‌ چه باید کرد؟!

 

 

پی‌نوشت:‌میدونم که بعنوان یک فراری! حق اظهار نظر راجع به ایران رو ندارم. اما بیشتر از این نمیتونم سکوت کنم. میتونید تا دلتون میخواد فحش نثارم کنید. اما مانع نوشتن من نخواهد شد.........


 
comment نظرات ()
 
 
فوتبال
نویسنده : - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
 

یادش بخیر سالهایی که دسته‌جمعی فوتبال نگاه میکردیم. یادش بخیر رجزخونی‌هامون. اول سالهای نوجوانی که همه پرسپولیسی بودیم جز شبنم (هیچوقت نفهمیدم که شبنم چطوری اینقدر کج سلیقه شد!) بعد هم دوران دانشگاه. چقدر با شین توی دانشگاه کری میخوندیم برای هم. اون استقلالی و من پرسپولیسی. حتی سر پ-هاش تو آزمایشگاه شیمی تجزیه. یا حتی وقتی قرنطینه بودیم توی آزمایشگاه میکروبیولوژی.  همه داشتند درس میخوندن. بعد از ظهرش بازی بود و ما تنها کاری که کردیم این بود که برای هم خط و نشون کشیدیم. چقدر بردهای همیشگی پرسپولیس مزه میداد! باخت‌های تک‌وتوک هیچوقت مهم نبودند. من پرسپولیسی بودم نو متر وات!

بهترین برنامه تلویزیون ایران مسابقات فوتبال بود. این بود که ما جام باشگاههای آلمان، ایتالیا، اسپانیا و انگلیس رو دنبال میکردیم با تعصبی بیشتر از یه آلمانی، ایتالیایی، اسپانیایی و یا انگلیسی. اسم بازیکنها رو حفظ بودیم و هر فصل هم بساط شرط‌بندی به راه بود. جام‌جهانی روزهای اوج بود. روزهایی که با خیلی از برد و باختها شادی میکردیم یا حرص میخوردیم....

فکر میکنم ازدواج نقطه پایان ارتباط من با فوتبال بود. تنها ارتباط من با فوتبال این روزها:‌ گاهگداری چک کردن نتایج و گاهگداری آف گذاشتن برای شین پر از رجز‌خونیهای دوره دانشجویی!

دلم برای فوتبال تنگ شده است.........


 
comment نظرات ()
 
 
سه‌شنبه
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
 

روزها میگذرند. اونقدر سریع که گذرشون رو به سختی متوجه میشم و اونقدر شبیه به هم که انگار هر روز همون روز قبله - کمی پس و پیش؛ چند کلمه اینور یا اونور- هر روز صبح چشمام به یه پنجره خاکستری و مه گرفته بیدار میشه. هر روز صبح به سختی از خواب بیدار میشم و با غرغر دوش میگیرم. آرایش کرده و نکرده در حال دشنام دادن به خودم و زمین و زمان لباس میپوشم. سرکار که میرسم دلم میخواد برگردم. به خودم میگم:‌ غلط کردی بشین و کارت رو انجام بده و خوب هم انجام بده. بعد نظرم عوض میشه.  به خودم با مهربونی میگم اینهمه راه که اومدی؛ ۴ ساعت کار کن و بعد بقیه روز رو مرخصی بگیر. به خود بهونه‌گیرم دلداری میدم. زمان میگذره غرق میشم در کار. ساعت ١١ آلیس ای-میل میزنه برای بریک کافی؛‌ با هم میریم تیم هورتونز و توی مسیر راجع به سرکار صحبت میکنیم و اینکه چقدر سرمون شلوغه یا خلوته. بازهم کار میکنم. و هیچ روزی ۴ ساعت مرخصی نمیگیرم و هیچ روزی زودتر برنمیگردم خونه. 

اتوبوس رو بیشتر مواقع از دست میدم و تا نیم ساعت بگذره دوباره برمیگردم شرکت و کار میکنم. اتوبوس مسیرش مدتیه که عوض شده و از وسط یه بیمارستان مخصوص بیماران روانی رد میشه. خیلی روزها آدمهای عجیب و غریب میبینم. کسانی که با خودشون حرف میزنن؛‌ ادمهایی که بیدلیل میخندن؛ بیدلیل گریه میکنن.‌ ‌آدمهای فوق‌العاده چاق و فوق‌العاده لاغر. بعضی وقتها کسی کنارشون هست و بعضی وقتها نیست. مسیر بیمارستان خیلی قشنگه. پر از درختهای بلند. زمینهای سبز. گلهای وحشی. یک بید مجنون خم شده و تنها در بلندی یه تپه. بیمارستان به نحو رقت‌آمیزی کهنه و پوسیده خوابیده بین این سبزی. ساختمونهای زشت سرد و ساکت. توی مسیر داخلی آدمهای بیشتری سوار و پیاده میشن. از کلبه شماره ۴ میرن به شماره ١٧ یا به ساختمان مرکزی. نگاهشون میکنم....

میدونی چقدر گذشتن از این مرز ساده است؟‌ مرز بین عقل و جنون. بین نُرم و غیر نُرم. فکر میکنم:‌ فقط یه لحظه و تو میتونی یکی از این آدمها باشی. همونطور که یه لحظه است و تو میتونی یه خیانتکار باشی؛‌ میتونی یه قاتل باشی. میتونی یه معتاد باشی.... کی میدونه که زندگی سر اون پیچ دیگه زندگی چی براش داره؟‌ چه رنگی قرار بشه‌‌ یا چه شکلی؟‌! کی میدونه؟‌! کاش مثل دوریان گری یه نقش داشتیم که بازتاب تصویر درنمون بود. خوب میشد یا نمیشد؟‌ (کی میدونه؟!) فکر میکنم چقدر سخت قضاوت آدمها. تقسیمشون به خوب و بد. فکر میکنم که چقدر سخته که بگی:‌ من هیچوقت اینکار رو نمیکنم. بعد امروز یه حقیقت ساده برام آشکار شد. اگر ممکنه که در یک لحظه زندگی آدم دیگرگون بشه؛‌ این تغییر ممکنه به سمت پیشرفت؛‌ خوبی و بهتری هم باشه. عاقلانه نیست که همه بازیهای زندگی آدم رو به بد شدن سوق بدن. میشه بد شد اما به همون اندازه امکان خوب شدن هم هست. امکان بهتر شدن. امکان بیگناه شدن....

بعد اتوبوس میچرخه. از آدمها خالی و پر میشه. من پیاد میشم. به آسمون گرفته نگاه میکنم:‌ "خیال باز شدن نداری؟!" انگار که نداره. پیاده میرم خونه. سرراهم گاهی خرید میکنم گاهی نه. شب میرسه به پنجره. غذا میخوریم، تلویزیون نگاه میکنیم،‌ گاهگداری حرف میزنیم. این روزها بسیار شبیه هم هستند. کمی پس و پیش. کمی اینور یا انور. این هفته هر روز سه‌شنبه بوده.....  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
 

باز هم یه دوشنبه دیگه و باز هم شروع یه روز کاری. اولین روز کاری سخت‌ترینه. وقتی که باید از تعطیل دل بکنی و  جسم و ذهنت رو تربیت کنی..........

من اینجا دارم یخ میزنم. سراسر هفته گذشته هوا بارونی و سرد بوده. من هم یکی-دو هفته قبل همه لباسهای زمستونی رو جمع کردم. حوصله ندارم که دوباره چمدون رو بیارم پایین و همچنان یخ میزنم......

یادتونه که قرار بود که من تا روز تولدم ٢ کیلو لاغر بشم؟!! خوب شدم. البته طبق قرار هر روز پیاده‌روی نکردم اما کلا فعالتر بودم و خوردن جانک فودز رو هم متوقف کرده بودم. حالا باید تا پایان جون ٣ کیلو دیگه کم کنم. امروز خیلی ناپرهیزی کردم و اعصابم خرده. برم یه ذره دراز نشست بکنم. بلکه وجدانم آروم بگیره....

چند هفته قبل با دوستانمون رفتیم قایق سواری. سوای اینکه بخصوص در ابتدا خیلی ناشی بودیم و مسیر رودخونه رو زیگزاگی طی کردیم و صدبرابر اونچه که باید پارو میزدیمُ پارو زدیم و کمی تا قسمتی از کت‌وکول افتادیم،‌ همه چیز عالی بود. این هم چند تا عکس:‌

 


 
comment نظرات ()
 
 
مهمانی و یک شرح مفصل........
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
 

برای فردا شام مهمان داریم. عصر میروم خرید. مثل همه عصرهای روز تعطیل فروشگاهها شلوغتر از معمول هستند. در صف خرید آقایی که مدام لبخند میزند و یک کوه خرید کرده نوبتش را میدهد به من که آیتمهای کمتری دارم. من هم لبخند میزنم و بعد داستان لبخندها را کمی شاخ و برگ میدهم و برای همسر تعریف میکنم. همسر خسته از کار ولو میشود. من اما فکر میکنم اگر قسمتی از کار را انجام بدهم، فردا راحتتر خواهم بود.

ظرفهای شام را میشورم. آشپزخانه را کمی مرتب میکنم. لباسهایی که در طول هفته تلنبار شده‌اند جمع میکنم. پیاز رنده میکنم. سری اول مخلوط با تخم‌مرغ،‌سیر، تکه‌ای آناناس، زعفران و سبزیجات معطر برای استیک. سری دوم فقط پیاز برای گوشت چرخ کرده. میگذارمشان توی یخچال. اسنکها را جابجا میکنم. چیپس و پفک توی کابینت. شراب قرمز توی کابینت. آبجو و کوک رژیمی توی یخچال. ودکا یکراست توی فریز:‌ توی ذهنم برای فردا برنامه میریزم. برای عصر سالاد بقولات با سس مایونز (توی لیست اضافه میکنم:‌ پیازچه، زیتون که فراموش کرده‌ام بخرم) با چیپس. شام هم که قرار است باربکیو کنیم. برنج نمیپزم در عوض سیب زمینی،‌ قارچ،‌ کلم بروکلی،  هویج و ذرت آب‌پز میکنم. سوپ قارچ هم بعنوان پیش‌غذا. شاید خاگینه هم درست کردم برای دسر. شاید هم بستنی بهتر باشد.

به لیستم دوباره چیزهایی اضافه میکنم. ظرفهایی که دوبار کثیف شده‌اند میشورم:‌ به یک دوست وبلاگ نویسم فکر میکنم که عادت دارد هر چند وقت یکبار وبلاگش را حذف کند و برود سر خانه جدید. فکر میکنم چه اصراری دارد که من نشناسم وبلاگش کجاست و چطور بعدش طاقت نمی‌آورد و آدرسش را میدهد. بعد فکر میکنم چقدر کارش بی‌مزه است که اگر به اسم خودش کامنت بگذاری کاملا حاشا میکند که این وبلاگ اوست. و فکر میکنم منظورش از این کارها چیست‌ و فکر میکنم که چرا اینکارش اینقدر اذیتم میکند. اگر میخواهد کارهایش را نخوانم چرا یکراست نمیگوید و اگر میخواهد چرا بازی میکند. حرص میخورم و میگویم بچه‌بازی!

به همسر که با کامپیوتر مشغول است میگویم که برود دوش بگیرد و بخوابد. فردا قرار است صبح زود برود سرکار. میگوید:‌ حواسش را پرت کرده‌ام و دوباره باید متنش را بخواند. یادم می‌افتد که برای فردا ناهار ندارد. نان میگذارم تست شود. سینک را خالی میکنم. میشورم و از آب زلال پر میکنم. میوه‌ها توی آب چرخ میخورند:‌ فکر میکنم که روز پدر نزدیک است و حرص میخورم که چرا روز تولدم پشت تلفن گریه کردم. حرص میخورم که پدرم فهمید و حرص میخورم که او هم گریه کرد. به خودم میگویم‌‌:‌ ننر. نمیتونی جلوی اشکت رو برای چند دقیقه بگیری! فکر میکنم من در برابر هم محبتهای پدر و مادرم هیچکاری نکرده‌ام. به پدرم فکر میکنم. به مادرم و دلم برایشان پر میکشد.

همسر میرود که بخوابد. ساندویچ را میگذارم توی فویل. میوه‌ها را از توی آب بیرون میاورم. ساعت ۱۱:۳۰ شب است. با خودم میگویم:‌ حالا با خیال راحت میتوانم وبلاگ بنویسم.......


 
comment نظرات ()
 
 
این دفعه فرار میکنم.........
نویسنده : - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
 

باید اعتراف کنم که رانندگی برای من یکی از مشکلترین کارهای دنیا بوده. بیشتر بخاطر عدم اعتماد به نفس و ترس از تصادف و اینکه صاحب ماشین (پدر یا همسر یا .......) چی میخواد بگه  و کمی شاید برای اینکه کلا خیلی آدم سربه‌هوایی هستم و بعضی دلایل دیگه. ایران که گواهینامه رو گرفتم سرجمع به تعداد انگشتهای دست هم رانندگی نکردم و همیشه هم کسی کنار دستم نشسته بود. همه این چهار خط بالا رو میتونم در یک جمله خلاصه کنم که:‌من راننده خوبی نبودم و هنوز هم نیستم.

اینجا که اومدیم عزمم رو جزم کردم که باید اینجا رانندگی کنم و خوب رانندگی کنم. شروع به تمرین کردم. اوایل خیلی وضع رانندگیم بد بود ولی از اونجایی که «کار نیکو کردن از پر کردن است» با تمرین رفته رفته وضعم بهتر شد و به یمن گواهینامه استفاده نشده ایران، تونستم گواهینامه کلاس ۵ اینجا رو بگیرم. اما هنوز نه خودم آمادگی داشتم که تنها پشت رل بشینم و نه آقای همسر.

نمیدونم چند نفر از شمایی که اینجا رو میخونین اهل رانندگی کردن هستین اما من شدیدا احساس وابستگی میکردم. هر جا میخواستم برم باید از همسرم هم میخواستم بیاد و اگه اون حوصله نداشت یا کار داشت من هم یا باید خونه‌نشین میشدم و یا با اتوبوس و ... میرفتم که خدا سال طول میکشید. بنابراین عزمم رو جزم کردم که حتما باید رانندگی بکنم. یه مدت تمام مسیرهای مشترکی که با همسر میرفتیم رو من رانندگی کردم.

 و خلاصه چند ماه پیش بالاخره  روزی رسید که من ماشین رو برداشتم و  رفتم خرید یه مغازه نزدیک  و برگشتم. میدونم که برای خیلیها موضوع خنده‌داریه. ولی باور کنید اون روز یکی از شادترین روزهای عمرم بود و کلی احساس غرور میکردم.- گاهی مهم نیست که کاری که آدم انجام میده چقدر به نظر دیگران مهم یا بزرگه. مهم اینه که انجام اون کار چقدر برای خود شخص سخت بوده و اگر تونسته انجام بده براش یک دستاورده.- خلاصه که بعد از اون  باز هم رانندگی کردم. اولین باری که تنها رفتم سر کار و برگشتم و ...

در این مدت گاهی آقای همسر به من میگفت که بی‌دقت رانندگی میکنی و خوب رانندگی نمیکنی و کلی کامنت دیگه. خیلی از دستش دلگیر بودم بخاطر عدم حمایتش، عدم اعتمادش و ... همیشه یاد یکی از همکارام میفتادم که چجوری به زنش رانندگی یاد داد و چطور حمایتش میکرد.

تا اینکه دیروز اتفاقی افتاد. من برای اولین بار در عمرم تصادف کردم. تصادف جدیی نبود البته. فقط وقتی از پارکینگ شرکت بیرون میومدم، یه ساییدگی خیلی سطحی در گلگیر سمت راننده یه ماشین دیگه ایجاد کردم( قابل توجه دخترخاله‌ها و سایر دوستان و آشنایان که لطفا به هیچ بزرگتری هیچی نگین). از اونجا که بنده بسیار ساده ( من میگم ساده شما بخونید خر) تشریف دارم. رفتم به شرکت و دادم شماره ماشین رو پیچ کردند و صاحب ماشین رو پیدا کردم. باور کنید مقدار خراشیدگی اونقدر جزیی بود که فکر میکردم الان طرف میاد میگه: فدای سرت. چیزی نشده که با یه پالیش حل میشه میره.  اما طرف اومد و قضیه رو بجای پالیشی کاملا پولیش کرد. از بد قضیه این آقای صاحب ماشین همسر یکی از مدیران واحد کناری ماست که اتاقش هم روبروی کیوبیکال منه و هر روز میبینمش و بدذاتی هم شهره است. بنابراین خودتون حدیث مفصل بخونید از این مجمل. دیشب که نگران فکر میکردم یعنی چقدر هزینه میشه و چیکار باید بکنم:‌ به این فکر میکردم که چرا من اصلا ایستادم و یکساعت تمام تو اون پارکینگ خالی دنبال طرف گشتم. بعد خواستم مثبت باشم و فکر کنم شاید برخلاف چیزهایی که راجع به این مدیر و همسرش شنیدم و دیدم، خیلی هم آدمهای خوبی هستن و فردا میان میگن که چیزی نشده.

خلاصه که امروز تا ظهر که صاحب ماشین اومد و صورتحساب دستم داد مثل سیر و سرکه میجوشیدم. و البته بعد از دیدن صورتحساب هم. آقای همسر هم که اولین روز کاریش بود و من نمیتونستم باهاش در تماس باشم. فکر میکنم حداقل ٣ برابر اونچه باید هزینه میشد رو اظهار کرده بود. نه چونه زدم و نه هیچی. اولین چک اولین تصادف زندگیم رو نوشتم و دادم دستش.....

راستش تمام دیروز با خودم فکر کردم که چرا نرفتم. هیچکس نمیتونست پی ببره که چنین چیزی از طرف من اتفاق افتاده. و هر دفعه یک چیزی به من گفت:‌ باید می‌ایستادی. کار درست همین بود. اگر نمی‌ایستادی یک نفر هم به جمع آدمهای بی‌اعتماد دنیا اضافه میشد. و یک نفر هم به جمع آدمهای بی‌وجدان. امروز فکر کردم اون آدم اصلا ارزشش رو داشت؟‌ نمیدونم شاید داشت شاید نه. اما فکر کنم خودم ارزشش رو داشتم......

بعد هم رفتار آقای همسر برام خیلی باعث خوشحالی و دلگرمی بود. اعتراف میکنم که برخلاف انتظارم. بنابراین درسته که پول نسبتا زیادی رو از دست دادم اما در عوض فهمیدم که غرهای گاه و بیگاه همسرم در رانندگی از بی‌انصافی نیست. و فهمیدم که میتونم روش حساب کنم حتی اگه باعث چنین دردسری در زندگی بشم.

درس آخری که از این قضیه گرفتم که شاید باید بگم درس اول‌ این بود که:‌ باید در رانندگی محتاط‌تر باشم و بیشتر دقت کنم.... 

 

بعد نوشت:‌ و این بود انشای ما درباره رعایت قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی....


 
comment نظرات ()
 
 
کسی مثل تو نبود......
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
 

دنیا اصلا کوچک نیست. دنیا آنقدر بزرگ است که آغوش من گرمای تو را کم می‌آورد و کلماتت را گم میکند بین تارهای بهم تنیده مجازی. گاهی بغضم را دروغ میکنم به  سرماخوردگی.  و میدانم تو فرسنگها دورتر از من -دروغم را باور نکرده- در خیالت لیوان آب پرتقال و قرص استامینوفنم را آماده میکنی. دنیا کوچک نیست اصلا. پنجره که باز میشود من دلم میخواهد دراز کنم دستانم را و دستانت را بگیرم. جز صفحه‌ای مسطح چیزی انتظارم را نمیکشد اما. دنیا کوچک نیست اصلا. من میروم میوه فروشی و شلیل سفید  میخرم. میدانم که دوست داری. اما چقدر محال است که تو در بزنی و گاهگداری مثل قدیمها غافلگیرم کنی با یک دیدار سرزده. هر کسی میگوید دنیا کوچک است،‌ دلتنگی های من را در دیدن روی تو  ندیده است. دنیا گاهی زیاد بزرگ است. گاهی دنیا زیادی بزرگ است........ 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧
 

چند متن نصفه مونده تمام تلاش من برای نوشتنه. طالع‌بینی مجله نوشته که ستاره من در موقعیت مناسبی نیست. ستاره‌شناسی به هیچ دردی که نخوره میتونه توجیهی باشه برای ننوشتنم. موقعیت این روزها رو میتونم اینطوری توصیف کنم:‌ یا بیرون از خونه هستم و به گردش یا خونه هستم و در خواب. روزها خوب میگذره. من خوبم. زندگی خوبه. هر چی هست زیر سر این یارو ستاره است که در جای خوبی نیست.


 
comment نظرات ()