از کيميای مهر تو

 
یک شب گرم تابستان ‌
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

دوباره نویسی یک پست قدیمی --- روزگاری متفاوت و حس و حالی یکسان:‌

گرما و باز هم گرما. تابستانی به غایت گرم. شبی تابستانی، نه چندان تاریک. به این می ماند که خورشید غروب کردن یادش رفته باشد و گرمایی که شادابی را تبخیر میکند مثل آب. و فکرهایت متصاعد شده در این هوای گُر گرفته تابستان.

انتظار...وقتی که شمع میسوزد و شعله زردش در هوا پراکنده می شود و صدای خیابان، زنده تر از همیشه -وقتی که صدای یکنواخت کولر مرده است- می ریزد توی آرامش خانه ات.

بچه هایی که با هم حرف میزنند،

ماشینی (هایی) که گاه و بیگاه رد می شود (ند)

همسایه ای(هایی) که گاه و بیگاه از راه می رسد(ند)،

دری که کوبیده میشود،

صدای قاشق و چنگال، صدای همهمه های پنهانی، صدای جنگ و همآغوشی گربه ها....

می ریزد توی خانه ات و گاهی ترس -کمی مبهم از اینهمه ناشناخته ای که نمیشناسی...-

مثل رها شده ها می مانی. نه صدای آشنایی نوازشت می کند، نه خودت با خودت حرفی می زنی! و فقط صدای مانوس قَلَمَت که روی کاغذ بیحوصله، ناشکیبا، بی شتاب، سرکش کشیده می شود بدون دقت. بدون اینکه بخواهی حتی کمی خوش خط- خط خوش - بنویسی. فقط صدای مانوس خودکار تسکینت میدهد به ماندن.

می روی، می آیی، ظرفها را در تاریکی می شویی، چای دم میکنی و می نویسی و می نویسی.

با خودت تصمیم می گیری بروی و در سردترین جای دنیا زندگی کنی.

با خودت به فکرهای احمقانه ات میخندی و دلت میخواهد تمام دنیا را در یک کلمه «بی مایه» خلاص .........ه کنی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

۱- از پیاده‌روی هر روزه که برمیگردم تنم بوی جنگل میگیرد و آب و خاک و همه چیز. عطرهای ارزان‌قیمت و گرانقیمت یا عوض کردن شامپو و نرم‌کننده و صابون هم کارگر نیست که نیست......کسی میداند چرا؟

۲- تازگیها به این نتیجه رسیدم که مشکل کم فعال بودنم،‌ به نحو غیرقابل انکاری ارثی است. زمینه خانوادگی خانه نشین بودن را هم که نادیده بگیرم بازهم خون ایرانیم بیشتر به تنبلی گرایش دارد. این را هم از مشاهده هر روز یکسری جوان ایرانی فهمیدم که با وجود داشتن زمین تنیس، فوتبال، کریکت،‌ بیسبال، دو میدانی،‌ پیست دوچرخه‌سواری و اسکیت و .... در همسایگیشان، ماشینهایشان را در محوطه پارک میکنند و به سبکی کاملا ایرانی نوار میگذارند و به حرف زدن مشغول هستند. حالا سیگاری که دستشان هست را هم اگر به نحو کاملا سخاوتمندانه‌ای نادیده بگیریم باز هم آدم دلش میسوزد......

۳- در زمین کریکت امروز یکسری دختر بچه ۹ یا ۱۰ ساله مشغول تمرین بودند. پدرهایشان هم آنجا بودند. پدرها می‌ایستادند توی درازه و بچه‌ها سعی میکردند گل بزنند. ایستادم به تماشا. شاید چند سال بعد تو هم بایستی توی دروازه و دخترت روبرویت بایستد. کسی چه میداند؟! شاید هم آنطرفتر باشی. در زمین بیسبال در کنار پسرت. آزادی قشنگ! موهای دم اسبی،‌ موههای کوتاه، زرد،‌ سفید یا سیاه. تاپهای صورتی دخترانه با شورت سرمه‌ای. آزادی قشنگ......چیزهایی بسیار عزیز که از دست میدهیم و چیزهای بسیار عزیزی که بدست می‌‌آوریم...... دنیا همین است. معامله عزیز من - معامله.......

۴- آیا باید شماره چهار را هم بنویسم. مثلا بنویسم که امروز یاد مسابقه ایران-استرالیا افتادم. یاد همکلاسیی که در آن هیاهو و شلوغی که دانشگاه را تعطیل کرده بودیم،‌ تاکسی گرفت و من را به خانه رساند؟‌ یا شاید بنویسم که مامان را پریشب در خواب دیدم. و خواب دیدم که در بغلش خوابیده‌ام. یا اینکه فردا قرار است با همکارها برویم سوشی بخوریم. روزهای اول طعمش عجیب است، اما عادت که میکنی دلت بیشتر میخواهد. از الان دلم را صابون زده‌ام برای فردا.


۷- این شماره چهار خودش ۳ شماره دارد،‌ اینطور نیست. پس با هفت شماره تمام میکنیم......


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

میخوام که وزن کم کنم. امروز عکسها رو که نگاه میکردم مدت مدیدیه که تبدیل به یه موجود تپل شدم. و اصلا قشنگ به نظر نمیاد. کلا اضافه وزن چیز قشنگی نیست. امروز یکی از معدود عکسهایی که اینجا از گذشته‌ام هست نگاه میکردم. عکسی مربوط به سالهای ۸۰ یا ۸۱. اون سالها من به نحو خوبی لاغر بودم. نه خیلی زیاد. اما خوب بودم. هر چند میدونم که خیلی از اطرافیانم معتقد هستند زیادی لاغر شدن به من نمیاد، اما خوب اگر مهم داشتن حس خوب باشه فکر میکنم با چند کیلو لاغر شدن حس خوبی خواهم داشت. میخوام برنامه‌ام رو با شما شریک بشم. ‌

هدف:‌ کم کردن ۵ کیلو وزن

زمان:‌ مرحله اول:‌ کم کردن ۲ کیلو وزن تا روز تولدم

       مرحله دوم:‌ کم کردن ۳ کیلو تا پایان ماه جولای

روش:‌ ۱- همه روزهای هفته (حتی اگه سنگ از آسمون بباره):‌پیاده روی یک ساعته+ دراز نشست

        ۲- یک روز در هفته:‌ شنا

        ۳- ادامه کلاس رقص روزهای دوشنبه

        ۴- کم کردن و حذف جانک 

از پیشنهادات و انتقادات مفید استقبال میشود. شما رو در جریان کارهام قرار میدم......

  

              


 
comment نظرات ()
 
 
respect yourself!
نویسنده : - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
همیشه یادت داده‌اند که برای دیگران ارزش قائل باشی و احترام بگذاری. به بزرگترت احترام بگذار. هزار بار شنیده‌ای: در خانه،‌ مدرسه، در کتابهای بچگی،‌ در کارتون. در همه جا... اما هیچ‌کس یادت نمی‌دهد که برای خودت ارزش قائل باشی، که به خودت احترام قائل باشی. بیشتر یادت میدهند از خودت توقع داشته باشی. همیشه و هر لحظه و هر روز بیشتر از دیروز.

روزها میگذرند. توقعات بیشتر انباشته میشوند. ارزشهای اجتماعی ملاک میشوند. دوست داشتنت شرطی میشود. شرطی یعنی اینکه خودت را دوست داری اگر:‌ اگر در زندگی درسی یا کاری موفق باشی، اگر خوش هیکل باشی،‌ اگر صورتت زیبا باشد، اگر لباسهایت طبق آخرین مد روز باشد، اگر ..، اگر ...، اگر... جالب اینجاست که از خیلی‌ها (مثلا مادر، پدر،‌ همسر و ...) توقع داری که تو را بخاطر خودت دوست داشته باشند. بخاطر هر چیزی که هستی. اما خودت -‌ مهمترین کسی که در زندگی باید مواظب تو باشد،‌ دوستت داشته باشد،‌ برایت ارزش قائل باشدـ خودت را با هزاران شرط و اما و اگر دوست داری.
هر اشتباه،‌ هر شکست، یک ضربه به اعتماد بنفست‌ وارد میکند. و هر روز از خودت دور میشوی. از خودت فاصله میگیری و کمتر و کمتر برای خودت ارزش قائل میشوی. برای خودت برنامه میریزی - نه بر اساس خواسته‌ها و علاقه ها،‌ شاید بیشتر بر اساس هر چیزی که مجلات مد،‌ کتابهای موفقیت،‌ تلویزیون و ... به تو یاد میدهند- برنامه‌ها شکست میخورند و اما در نگاه تو، تو هستی که شکست خوردی. تویی که بی ارزشی، تویی که حتی نمی‌توانی هیچ کاری را درست انجام بدهی. از خودت متنفر میشوی. هر روز بیشتر از دیروز.هر چه کمتر بخودت احترام میگذاری،‌ کمتر موفق میشوی و هر شکست تو را از خودت دورتر و دورتر میکند -یک چرخه معیوب از شکست به نفرت و از نفرت به شکست-

میدانی، یک جایی هست که باید این چرخه را بشکنی. باید از جایی شروع کنی. باید مثل کودکان نوپا قدم برداری. میتوانی از کوچکترین چیزها شروع کنی و رفته رفته اعتماد به نفست را بسازی. میتوانی از خودت شروع کنی. میتوانی به خودت نامه بنویسی و بگویی که:‌ دوستت دارم.......
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

 

باید ساعت از ده بگذرد. زودتر نمیشود نوشت. نمیدانم چرا. شاید یک عادت است. مثل سر و صدای شکم گرسنه ساعت ۱ ظهر. دارم داریوش گوش میکنم. این شاید یکی از نادرترین اتفاقات این روزها باشد. آخرین باری که داریوش گوش کردم یادم نیست کی بود. شاید روزگار دانشجویی یا شاید قبلتر از آن. نه روزگار دانشجویی بود: «‌تو اون شام مهتاب کنارم نشستی....» همین آهنگ بود. شبهایی که با ب،‌میم و سین مینشستیم و حرف میزدیم و فال حافظ میگرفتیم یا ورقها را بر میزدیم و فال ورق میگرفتیم برای چهار حرف من، برای چهار حرف ب، برای سه حرف میم و پنچ حرفی سین. داریوش گوش میکنم چون مثل زنهای ویاردار دیروز در مهمانی اسم داریوش آمد و من هوس کردم. هوس شنیدن:‌‌ «‌میگیرم باد رو نشونه» بعد هم وسط مهمانی هوس نوشتن کرده بودم اما نمیشد. مست نبودم. درد معده کهنه گاهی زنده میشود و من منع شده‌ام از مشروب، سیگار و قهوه. بنابراین نه مست بودم و نه های و نه هیچ چیز دیگر.

میدانی در زندگی من سه نفر بودند. یک روزگاری. در یک بازه زمانی. به توالی یا به تکرار. حسهای متفاوت. دوست خوب یکی،‌ عاشق و معشوق آن دیگری و محو در وجود آن فرد سوم - چیزی در حد پرستیدن. خواب دیدم که ایستاده‌ام:‌ هر سه بودند. ایستاده و من نمیدانستم که کجا باید بروم. هیچ کدام سمت زندگی من نبودند. زندگی گذشت. همیشه زندگی میگذرد. آن سه را باز هم دیدم. در یک زندگی دیگر. یک‌ آدم چقدر باید زندگی کند تا تمام شود؟‌!

بعد میدانی آنقدر زندگی کرده‌ام تا رسیده‌ام به اینجا و اینجا هنوز چیزی نیست. گاهی فکر میکنم آیا هرگز من به نور میرسم. به آن ذات ناب خدایی؟‌ من خدا میشوم بعد از میلیونها بار زیستن و مردن و زیستن و مردن؟!

دلم برای خدا تنگ شده است. این خدای مسلمانها،‌ هندوها،‌ مسیحیان و یهودی و بودایی. دلم برایش،‌ برای هر شکلش تنگ شده است. برای هر نمادش. و نمیدانم چند زندگی دیگر باید بروم. خسته نیستم. بیشتر دلگیرم. دلگیر از اینهمه روزمرگی، از اینهمه ماده و نه چیزی غیر از آن. باید یادم باشد فردا که به برگها نگاه میکنم، یا به خاک یا به بچه‌های کوچک، چیز بیشتری هست که باید ببینم. باید چشمهایم را باز کنم.....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
امروز با یافتن تو شادم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 


حس خوبی داشت بعد از اینهمه سال
گفتن حرفهایی که ناتمام مونده بود
شنیدن حرفهایی که شنیده نشده بود
حس خوبی داشت
یافتن تو در غبار سالیان دور
و لبخند زدن به همه اشکها
و دیدنت آنچنان واقعی
که انگار هرگز اینهمه سال
برما نگذشته ثانیه‌ای....


امروز با یافتن تو شادم

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
خسته‌ام. دوش گرفتم (غلط دستوری). آب از موهام چکه میکنه روی صفحه کلید. رطوبت رو روی لایه بلوزم احساس میکنم. باید موهام رو خشک کنم و بخوابم. دلم نوشتن میخواد. دلم از هیچ چیز نوشتن میخواد. همسر درس میخونه. روی میز قوری چای هست. دوتا استکان (استکان نه، لیوان دسته دار) که نامرتب فضا رو پرکردن. حلقه و ساعت من هم یه گوشه دیگه میز رو اشغال کردن. آخرین چیز شونه است که گذاشتم کنار میز و دسته اش بیرون زده. کافیه انگشت پام رو ببرم و کمی تکونش بدم. تعادلش به هم میخوره و میفته روی زمین. اگر مامان بود غر میزد. ا(اینهمه ریخت و پاش). چشمهام بسته میشن. چرا دلم میخواد بنویسم؟‌ دلم گرفته؟‌ نه-دلم نگرفته. همه چیز مرتبه. کوکوی سیب‌زمینی درست کردم با مایه گوشت و قارچ وسطش. بوش پیچیده توی خونه.( چرا غذای من طعم غذای مامان رو نمیده؟ از همسر میپرسم) فکر میکنم:‌ فردا همه چیز رو مرتب میکنم. شاید سالادالویه هم درست کردم. (خداساله که هوس کردم). دلم نوشتن میخواد. مطلقا از هیچ نوشتن میخواد. اما بهتره که موهام رو خشک کنم.. بهتره که بخوابم. فردا همه چیز رو مرتب میکنم...... 
 
comment نظرات ()
 
 
وقتی یک سینما بیلمز فیلم میبیند.........
نویسنده : - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
فیلم تصویر دوریان گری رو دیدم.
بسیار لذت بردم.

 
پی-نوشت کاملا بی‌ربط:‌ میدونم که خیلی از ماها از ویکی پدیا بعنوان یه مرجع اطلاعاتی استفاده میکنیم. تا اونجایی که من دیدم اطلاعات به زبان شیرین فارس خیلی کمه. میخوام از دوستان دانشمند و اندیشمند عزیز خواهش کنم کمی از وقتشون رو بذارن برای ویکی پدیا در مورد تخصص خودشون. فکر میکنم یکی از راههای کمک به کشورمون هم میتونه این باشه؟‌ حالا کی بازی میکنه؟!!!
 
comment نظرات ()
 
 
ماداگاسکار و زندگی گورخری....
نویسنده : - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

Look at me! I am 10 years old. Almost half of my life and yet, I do not know if I am black with white strips or white with black strips………….


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
ناراحت نیستم اما دلم یه خبر شادی آور میخواد. ای-میلم رو باز میکنم و هیچ نامه‌ای از هیچکس نیست. بکلی فراموش شدم. نه کسی عکسی میفرسته نه پیغامی نه سلامی. ته دلم یه آهی میکشم و شروع به کار میکنم. کار بهترین دوست یه آدم فراموش شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
از چند روز پیش لوگوی یاهو و گوگل تغییر کرده. سررسید را که نگاه میکنم میبینم روز زمین است. میخواهم درباره روز زمین بنویسم. عصر روزنامه «۲۴ ساعت» مطالب بسیار مفیدی راجع به زمین،‌ آلاینده‌ها و اینکه ما چگونه میتوانیم دوست سیاره خاکیمان باشیم نوشته. روزنامه را تا میکنم میگذارم تا از نوشته‌هایش استفاده کنم. هوا آفتابی است. با خودم میگویم که میروم پیاده‌روی. اما به خانه که میرسم بی‌دلیل خسته‌ام. خوابم میبرد و ساعت از هشت شب گذشته است که بیدار میشوم. بیحوصله‌تر و خسته‌تر. کمی وبگردی میکنم. کمی تلویزیون نگاه میکنم. اما قرار است درباره زمین بنویسم. اولین مطلب کمی احساسی است. اسمش را میگذارم:‌ «‌ستاره‌های آسمان وسوسه‌ام نمیکنند،‌ تویی که وطن من هستی کره خاکی زمین»‌ نوشته را پابلیش میکنم. میخوانمش و به نظرم توخالی است. یک شعار قشنگ و بی‌محتوا. روی دگمه حذف کلیک میکنم:‌ بله مطمئن هستم. دوباره کمی وبگردی میکنم کمی تلویزیون نگاه میکنم. شروع میکنم به آشپزی. باید درباره زمین بنویسم. دومین نوشته عنوان ندارد. کوتاه است:‌ «امروز روز زمین است برای کره خاکیمان چه میتوانیم بکنیم؟»‌ میخواهم عکسی آسمانی از زمین خاکیمان بگذارم. کره قشنگ بیشتر آبی و کمتر سبزمان. عکس بزرگ است و سعی و خطای من برای گنجاندن تصویر بزرگ زمین در قالب صورتی بلاگ بی‌نتیجه می‌ماند. همه صفحه بلاگ شده عکسی از زمین. بگذارم همینطور باقی بماند؟‌ شاید بهتر باشد نوشته‌اش را هم پاک کنم. فقط یک تصویر از زمین. در نهایت باز هم مطمئن هستم. نوشته و عکس زمین پاک میشود. به غذا سر میزنم. با همسر حرف میزنم. در ذهنم هنوز میدانم که باید درباره زمین بنویسم. روزنامه را باز میکنم:‌« ایران جزیی از بیست کشور تولید کننده گاز دی اکسید کربن در جهان است. مقدار گاز تولیدی ایران هفتاد و نه میلیون تن است و ما بیستمین هستیم. آمریکا اول است با دو ممیز هفتاد و نه بیلیون تن.» باید بنویسم. شروع به داستان‌بافی میکنم. یک داستان از نوشتنم درباره زمین. درباره وطن گرد و کوچکمان. غذا ته میگیرد ساعت از یازده و نیم شب میگذرد و من هنوز راجع به زمین ننوشته‌ام........ 
 
comment نظرات ()