از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
 

و عدد به همین سادگی به ٨٨ می‌رسد...

سال نو مبارک.

 

امسال عید نه سبزه داشتیم، نه سیب، نه تخم مرغ و نه ماهی سرخ و نه سنبل و نه آینه و نه سیر و نه سرکه و نه سکه و نه سمنو و نه سبزه. راحتتر بگویم سفره هفت سین نداشتیم. عصر دیروز چند شاخه گل لاله خریدم نشانی از سبزی و زندگی برای خانه مان و دلم و دلش. ساعت را کوک کردم روی چهار و چهل دقیقه که حداقل تمام سال را خواب نباشم. تمام سال را خواب نخواهم بود پس! پتو دور تن پیچیده منتظر بودم صفحه تلوزیونی دانلود شود روی اینترنت که بشینم و حول حالنا بخوانم و صدای توپ بشنوم و خیال کنم که لباس سال نو پوشیده ام و مامان هست و بابا هست و پیمان هست و کی نیست. خیال کنم عید خیلی سالها قبل است خانه مامانجون، که ما همه لباس نو پوشیده، اولین روژ قرمز زندگیمان را خاله به لبهایمان مالیده و نشسته ایم سر سفره هفت سین گرد مامانجون در خانه سرجنگلداری که حالا خیلی سال است که خراب شده است. که فکر کنم همین الان است که همه پا شویم و روبوسی کنیم و سکه و اسکناس نو عیدی بگیریم و شیرینی بخوریم، که البته خیال کنم که حداقل همین سال هشتاد و هشت هست و من هم کنار همانهایی هستم که خودشان میدانند و لباس نو تنم کرده ام. صفحه البته دانلود نشد و چشم دوخته به صفح سیاه مانیتور دیدم ساعت شد چهاو و چهل هشت دقیقه و نمیدانم چند ثانیه و به همین راحتی سال نو شد و عدد به 88 رسید.

اینطوری شد که انگار قرار است یکسال پیش رو پشت صفحه کامپیوتر بگذرد، در خیال خاطرات گذشته و در عشق عزیزان حال و همسر در خواب و لبخند به لب. اینطوری است که من خیال میکنم یکسال خوب پیش رویم هست. یک سالی که همه سال را خواب نخواهم بود. میروم شیرینی سال نو را بخورم و بخوابم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

لبخند بزن رزمنده!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
 

مثل قهوه تلخم این روزها!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

هنوز سرکار جدیدم نرفته‌ام. مدیرم میخواهد یک‌ماه دیگر (تا اواخر آوریل) مرا ماندگار کند. مدیر جدیدم هم میخواهد من حداکثر دوهفته دیگر شروع به کار کنم. این وسط من مانده‌ام و یک دنیا هیجان از ناشناخته‌ای که انتظارم را میکشد و یک تعلیق.  هرچند که باید کارها را جمع و جور بکنم، گزارش بنویسم و به کارمند جایگزین هم آموزش بدهم، دست و دلم اما کمتر به کار میرود. یک حسی مثل وقتهایی که می‌دانی دیگر رفتنی هستی....

عمه مرد. یعنی یک ماهی میشود که رفته است و به من نگفته‌اند. شنبه فهمیدم. امروز با بابا که حرف زدم نمیدانستم که باید تسلیت بگویم یا نگویم. نگفتم. بعد یک ماه زخم دلش را تازه میکردم که چه بشود. من هنوز زنگ صدای خنده‌های عمه توی گوشم هست. میگفتم خواهرت رفت تسلیت میگویم که چه بشود؟!

این چند روز هوای اینجا عجیب و غریب بود. دیروز آفتابی و قشنگ بود. رفتم پیاده‌روی. همه مردم بیرون بودند به بازی و سرگرمی. برگشتم خانه،‌ پنجر‌ه‌ها را باز کردم که بوی بهار بیاید توی خانه. رفتم دوش بگیرم. از حمام که بیرون آمدم برف میبارید و آسمان تیره و تار بود. صبح هم برف بارید و فردا قرار است آفتابی باشد و البته بسیار سرد.

امسال خانه تکانی نکردم. فروهر درگذشتگان حتماً‌ درک میکنند که خانه تکانی حوصله میخواهد و البته از مرخصی برای خانه‌تکانی دقیقه نود هم امسال خبری نیست. فکر میکنم بزرگواری کنند و شلوغی خانه را ندیده بگیرند.

همکارم دارد دیوان شمس میخواند و البته به قول خودش "رومی". لذت میبرد و البته عقیده دارد که شعرها غمگینش میکند. به او میگویم پشت این غم، سرزمینی هست که اگر پیدایش کنی به شادی میرسی. البته به این قشنگی نمیتوانم بگویم به انگلیسی میگویم اما میفهمد.

گاهی از فکر اینکه مامان و بابا تنها مانده‌اند و ما بچه‌ها هر کداممان رفته‌ایم به راه خودمان دلم میگیرد. به خودم میگویم زندگی همین است دیگر. بزرگ که می‌شویم هرکس راه خودش را میرود. میدانم پدر و مادرهای خوشبختی هستند که بچه‌هایشان همیشه کنارشان میمانند. مامان که دکترش را تنها میرود یا بابا که تنها پیاده‌روی میرود دلم میگیرد. خوب است که دخترخاله‌ها هوای مامان را دارند و میدانم که همه‌شان دلتنگی‌های مامان را پشت سکوتشان با من قایم میکنند. زندگی است دیگر. چکارش میشود کرد؟

زندگی البته خوب است، گاهی هم بد می‌شود که زندگی است دیگر چکارش میشود کرد؟! اینقدر هست که نفسی میکشیم. گاهی میخندیم. گاهی هیجان‌‌انگیز است گاهی یکنواخت. اینقدر هست که میتوانیم که عشق بورزیم،‌ زندگی کنیم و لبخند بزنیم و همینقدر هم خوب است.

ای کسی که حواست به من هست، من هم حواسم به تو هست. میدانی که؟!

 


 
comment نظرات ()
 
 
هشتم مارچ
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

من هستم و تو هم هستی. تا هستیم با هم برابریم. روز من روز تو هم هست. روز ما مبارک.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧
 

 

در رو به روی هر واقعیتی که خیال تو رو از من بگیره، می‌بندم.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
 

امروز دوم مارچ سال دوهزار و نه میلادی یه پست جدید گرفتم. نمیدونم چه احساسی دارم. خیلی هیجان‌زده هستم. خوشحال نمیدونم هستم یا نه و به نظر نمیرسه که باشم. کمی که حسم سرجاش بیاد بیشتر مینویسم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
 

میدونی خدا به آدمها نگاه میکنه؟ خبر داری که ما گاهی خم میشیم و به خودمون نگاه میکنیم؟ خبر داری که من گاهی یادم میفته که به خودم نگاه کنم، یادم میفته که خدا به من نگاه میکنه. یعنی نگاه میکنه ها. شوخی ندارم جدی نگاه میکنه.

میدونی گاهی انگشتای من دلشون میخواد پیانو بزنن؟ یا میدونی حسشون وقت لمس صفحه کلید کامپیوتر لذت یه بوسه طولانی از لبای توست؟ یا میدونی توی خیالم نشستم کنار آتیش و انگشتام از گرما مست میشه؟

میدونی گاهی پرواز پرنده ها رو نگاه میکنم و هیچ دلم پرواز کردن نمیخواد؟ میدونی که گاهی دلم خاک سرد و سیاه رو میخواد و زمین رو و نه هیچ چیز ماورایی یا خدایی رو؟ میدونی که دلم میخواد از روی زمین یه آسمون بارونی رو با نوک انگشتام نقاشی کنم؟!

میدونی گاهی من سقوط میکنم؟ از یه جایی پر از رنگ و نور صاف میفتم توی بغل تاریکی و سیاهی. میدونی گاهی میترسم؟ از اونهمه سیاهی میترسم؟ میدونی بین اونهمه هیجان و اون هیچ چقدر فاصله هست و میدونی سقوط چقدر درد داره؟ میدونی آدم چقدر سردرگم و گیج میشه وقتی اونهمه حس رو گم میکنه توی کسری از ثانیه؟! 

میدونی من گاهی یه دفعه عاشق میشم؟ اونقدر عاشق میشم که حجمش توی پوستم جا نمیگیره. میدونی که عاشق هیچ میشم؟ نه، عاشق همه میشم؟! میدونی گاهی عاشق یه چیز موهوم میشم که میدونم نیست اما هست. که میدونم غیرممکنه اما ممکنه. میدونی من گاهی یه دفعه اونقدر عاشق میشم که میتونم بمیرم؟!

میدونی اما هیچ نگران نباش. اینها فقط تغییرات هورمونهاست. نگران اشکهام نباش. خوب میشم. اینها فقط تغییرات هورمونهاست.

 


 
comment نظرات ()