از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧
 

خوبم اما از حرف تهی هستم. به زودی برمیگردم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧
 

امشب پست نداریم اما خواندن این را توصیه میکنیم.


 
comment نظرات ()
 
 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...
نویسنده : - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

یک دفتر برنامه‌ریزی درست میکنم. با خودکار آبی فاصله‌ها را تعیین می‌کنم و خط‌کشی می‌کنم. ستونهای افقی ایام هفته را مینویسم و ستونهای عمودی ساعتها را. فعالیتها را تقسیم‌بندی میکنم:‌ کتاب‌خوانی،‌ وبلاگ،‌ ورزش، فیلم دیدن،‌ آشپزی،‌ تمیزکردن خونه، وقتهایی که باید به خودم برسم، ساعتهای کاری،‌خواندن زبان و مطالعه کاری و شاید هفته‌ای یکبار نقاشی (اگر جرات کنم که دوباره قلمو دستم بگیرم). تاریخ هفته پیشِ رو را بالای صفحه می‌نویسم. فکر میکنم، کارهایی را پاک می‌کنم یا جابجا می‌کنم. کنار هر هفته یک صفحه خالی میگذارم که برداشتهای هفتگی رابنویسم: جاهایی که احتیاج به اصلاح دارند یا شاید تشویقی در گوشه یکی از روزهای هفته.

به دفترم نگاه میکنم. این دفتر ساکت سفید خط‌کشی شده من را می‌ترساند. می‌ترسم از اینکه این برنامه‌ها هم مثل خیلی از برنامه‌هایی که در طول زندگی نوشتم اجرا نشوند. می‌ترسم روی کاغذ معلق بمانند و گرد تنبلی و خجالت رویشان بنیشیند. به دفترم نگاه میکنم. میترسم که بشود یک مدرک زنده از ناتوانی. من روزهای زیادی از زندگیم را کشته‌ام: تنبل بودم و بی‌انگیزه. هنوز هستم اما باز هم دفترم را برمی‌دارم و صفحه‌ها را خط‌کشی می‌کنم:‌ فکر میکنم یکی از این دفعات فرق خواهد کرد. یکی از این دفترهای برنامه‌ریزی را دوست خواهم داشت. یکی از این دفترها پرخواهد شد از هدفهایی که به تحقق پیوستند. من میترسم از خودم،‌ به توانایی‌هایم شک دارم،اما هنوز هم به خودم امیدوارم. هنوز هم زنده‌ام و نفس میکشم و برنامه می‌ریزم برای روزهای هفته‌ام. فکر میکنم میتوانم به خودم یکبار دیگر فرصت بدهم برای بهتر شدن، برای مفید بودن، برای شادمانگی یک جسم و ذهن فعال. من به خودم شک دارم اما فکر میکنم هنوز هم میتوانم به خودم فرصت بدهم برای یکبار دیگر تلاش کردن، نه یکبار دیگر، صدبار دیگر،‌ و نه شاید صد بار دیگر، فکر میکنم به تعداد روزهایی که زنده‌ هستم میتوانم به خودم فرصت بدهم برای تلاش کردن....


 
comment نظرات ()
 
 
گل و بارون و پولک
نویسنده : - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
 

اولین جلسه کودکستان معلم بهش میگه هر جا که دوست داری برو بشین. یه نگاهی به اطراف میندازه. متوجه یه صندلی میشه وسط کلاس بهتر از بقیه صندلی‌ها و یه میز بزرگ. سرش رو میندازه پایین و میره میشینه اونجا. صدای خنده معلم بلند میشه:‌ پسرم اونجا جای منه،‌ یه جای دیگه انتخاب کن.

سیزده‌سالگی برای اولین بار عاشق میشه. عاشق دختر دوست پدرش که شاگرد خصوصی پدرش بوده و برای یادگیری زبان انگلیسی میومده خونه‌شون. هر چی فکر میکنه راهی برای حرف زدن با دخترک پیدا نمیکنه،‌ یک نامه عاشقانه مینویسه و با چسب میچسبونه به ته کفش دخترک. البته دخترک هم نامردی نمیکنه و نامه رو مستقیم میذاره کف دست خونواده‌اش. برای اولین بار مزه شکست عشقی رو با دعوای پدر تحمل میکنه.

امروز تولدشه. دوستاش گیلاسهای شرابشون رو به سلامتیش بالا میگیرن. رقص و شادی و بوسه هست و برفی که زمین رو سفید میکنه. ساعت ١٢ میشه:‌ سال ٢٠٠٩ شروع میشه و یک سال به عددهای سنش اضافه میشه.

آقای همسر عزیز،‌ دوست هشت ساله من:‌ تولدت مبارک.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
 

راستش را بخواهید میخواستم راجع به فلسطین بنویسم یا اسراییل یا رواندا یا افغانستان. اما شرمم می‌آید از نوشتن. خجالت می‌کشم از این انسانی که من هستم - بی‌مصرف و بی‌هیچ دلیلی برای بودن- و آدمهایی که مرده‌اند دیروز، می‌میرند امروز یا خواهند مرد فردا:‌ درست زیر نگاه من که ندیدن را انتخاب کرده است. می‌دانید دیدن درد دارد. خیلی درد دارد نگاه‌کردن به آدمهایی که بی‌دلیل می‌میرند. حتی نگاه کردن به انسانی که ‌می‌کشد هم درد دارد. اینکه بدانی یک روزی یک انسانی برای بقا گلوله بر‌می‌دارد و با چشمهای باز، یک انسان دیگر را می‌کشد. می‌خواستم بنویسم اما راستش را بخواهید از بودنم زیادی شرمنده‌ام. از بی‌مصرف بودنم زیادی خجالت‌زده هستم. بیایید فراموش کنیم بودنمان را. ما آدمها گاهی زیادی زشتیم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 

آبی، صورتی و زرد:‌ سه تا بلیز کشمیر مدل پولو بعلاوه یه بوت بلند هاش‌پاپیز و یه پالتو سه‌دگمه آلبالویی رنگ خریدهای باکسینگ دی امسالمه.

سه روز تعطیلی مثل برق و باد گذشت و البته بیشتر به تنبلی و دراز کشیدن جلوی تلویزیون. باید از وقتم بهتر استفاده میکردم و نکردم. برف هم که تقریباً خونه‌نشینمون کرده بود. خسته‌ و کسل هستم. خونه در این سه روز تبدیل به بازار شام شده با انبوهی از ظرفهای نشسته و کارهای نکرده. فردا باید روز بهتری داشته باشم. اما تنها صفت مناسب این روزها اینه‌: کسل‌کننده...

برای هزارمین بار دارم غرور و تعصب رو نگاه میکنم. اگر حساب کنیم چندهزارباری که داستان رو خوندم میشه گفت که کلمه به کلمه داستان رو حفظ هستم. آقای دارسی توی قصه و البته رت‌باتلر برباد رفته،‌ عشقهای دوره نوجوانی و بغضها و آرزوها.

تو هم مثل من هر شبی که چشمهات رو هم میذاری به انتظار معجزه از خواب بیدار میشی؟‌!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
 

هر بار که خورشید سرک میکشه توی زندگی،‌ هر شبی که آسمون چادر پرستاره‌اش رو پهن میکنه،‌ هر دونه برفی که از آسمون شادی میاره،‌ هر روز یا شبی زنده و سالم نفس میکشیم تبریک و شادمانی داره. ما آدمها اما عادت داریم دنبال اسم باشیم برای لبخندها و شادمانیمون. این اسم فرقی نداره اگه هانوکاست،‌ نوروزه،یلداست یا کریسمس. هر چی هست یه بهانه است برای لبخند زدن و شاد بودن.

 

 

کریسمستون و هر روزتون سرشار از شادمانی باشه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
 

زیر برفها راه رفتم. روی برفها دراز کشیدم. الان یک دانه برفم که در گرمای اتاق آب شده است.


 
comment نظرات ()