از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧
 

بسته پاستیل رو برداشت. دو تا مونده بود تهش. پرسید:‌ میخوای؟‌ گفتم:‌ میخوام.

- مسابقه؟!

- باشه،‌ مسابقه.

 من خرس نارنجی رو برداشتم. اون خرس قرمز رو برداشت. خندیدیم. گفت:‌ گازشون نمیزنیم. باید صبر کنیم تا آروم آروم حل بشه توی دهن. هر کی گاز بزنه باخته. قبول؟‌! - قبول بود. همیشه قبول بود.هر چی میگفت قبول بود.
خرسها رو گذاشتیم توی دهن. خرسها آب میشدن. اول دستها و پاهاشون و صورتشون محو میشد. بعد رفته رفته سرشون و دست آخر هم یه لایه نازک شفاف باقی میموند. هر چند لحظه یکبار زبونمون رو بیرون می‌آوردیم و ژله سر زبونمون برق میزد.

 -ببین مال من سالمه.

 - مال من هم.

خرس من ترش و شیرین بود. لیز و نرم. تو دهنم چرخ میخورد و هی عمداً سر میخورد زیر دندونام. دندونهای خرگوشیم بازیگوشیشون گرفته بود. به هم نگاه کردیم و خندمون رو تو دهنمون زندونی کردیم. دهنش شده بود مثل غنچه گل. دهن من هم حتما همینطور بود. زبونم بیرون اومد. زبون اون هم. دندونهای خرگوشیم اما حسابی بازیگوش شده بودن. خرسک نازک شده رو لمس میکردن. اول کمی آروم و بعد یک دفعه پاستیل خرسی من نصف شد. زبون اون بیرون اومد. دهن من اما بسته بود. خندید:‌ هو هو بازنده. من زدم زیر گریه. 


 
comment نظرات ()
 
 
بهار من بی‌تو خزان میشود...
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
 
روزها میگذرند. شادمانی اول هفته طلوع میکنه و  این روزها وقت غروبه. تا دوباره آفتابی بشه، صبر میکنم....
 
comment نظرات ()
 
 
سبز
نویسنده : - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧
 

امروز هوا خیلی قشنگه. آفتاب بعد از مدتها خودنمایی کرده. من خوشحالم و دارم وبلاگ می‌نویسم. همسر سرما خورده و داره درس میخونه. ناهارمون رو خوردیم. ظرفها شسته شدن. آشپزخونه تمیزه. خونه رو هم تمیز کردیم. پنجره‌ها باز هستن. هوای بهاری پر شده توی خونه.
همسر به درخت همسایه کناری که سبز شده نگاه میکنه و میگه ببین چه سبز شده. میگم:‌ آره. میگه:‌ ندیده بودم. میشد ما هم اینطوری سبز شیم؟! فکر میکنم:‌ شاید ما سبز هستیم فقط باید به خودمون نگاه کنیم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
 

میدونی امروز حالم خیلی خوبه. فکر میکنم به هوا ربط داشته باشه. قبلترها که ایران بودم و کلی آفتاب داشتیم فکر نمیکردم هوا اینطوری بتونه آدم رو تغییر بده. امروز به همه لبخند زدم و راننده اتوبوس بهم گفت:‌ «سویت هارت!» و من باز هم لبخند زدم. حتی به ماشینهای ایستاده پشت چراغ قرمز هم لبخند زدم.

دیشب خواب تورو دیدم. خواب خاصی نبود اما بیدار که شدم میدونستم که چی توی ذهنمه. همه چیز تا دوردستها دیده میشد و آسمون روشن بود.امروز صبح میدونستم که باید یه سری چیزها رو رها کرد. باید رها کرد اگر مهرت در قلبمه و نمیخوام یا اگر مهرم در قلبت نیست و میخوام. باید رها کنم اگه مهرش در قلبم نیست و میخوام یا اگر مهرم در قلبشه و نمیخوام. دیدم گاهی زندگی همینه. باید پذیرفتش. امروز صبح مثل یه دانایی ناب میدونستم که جنگیدن جنگی که بازنده‌اش هستم چقدر بی‌فایده است. تو رو پذیرفتم هرطور /همانطور /هر شکل و اون رو هم هر شکل/ هر جور / همانطور. و خودم رو رها کردم هر رنگ/هزار رنگ.

میدونی حالم خیلی خوبه امروز. آفتاب میتابه و من لبخند میزنم و میذارم باد توی موهام بچرخه. به درختا نگاه میکنم و نور تندی که از شاخه‌هاشون به چشمهام میریزه و میذارم اشک قل بخوره توی صورتم. امروز من به سبکی هوا هستم........ 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
 

سعی کن منابع شادی رو درون خودت جستجو کنی نه در بیرون از خودت. شادیی که وابسته به رفتار اطرافیان مثل همسر،‌ دوستان،‌ فرزند و اطرافیان باشه پایدار نیست. دیر یا زود زمانی میرسه که هر کدوم از این افراد کاری میکنند که ناامید میشی و به قعر چاه فرو میری. بگرد و کارهای دلخواه خودت رو پید کن. روی خودت و وقتت سرمایه‌گزاری کن و سعی کن با خودت خوشبخت باشی. چون اون کسی که نتونه با خودش خوشبخت باشه با هیچکس دیگر هم احساس خوشبختی نخواهد کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
 

ذهنم سوزنی شده روی خواستن تو. قلبم اما تصمیم قطعیش رو گرفته که دیگه عاشق نشه.

هی از ذهنم اصرار و هی از قلبم انکار. لیست بلندبالای ذهنم، دهن‌کجی گستاخانه قلبم. انکار و اصرار و اصرار و انکار و باز و باز و باز 

بعد هی این دو تا بهم میپرن و دعوا میکنن. همدیگه رو چنگ میزنن، دنبال هم میدون و موی همدیگه رو میکشن فکرش رو بکن هر روز دعوا. هر روز اعصاب خردی....

این خونه دیگه جای زندگی کردن نیست. فکر کنم باید چمدونهام رو ببندم.


 
comment نظرات ()
 
 
سخنی با خوانندگان
نویسنده : - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧
 
راستش رو بخواین من شاید هیچوقت مستقیم حرف نزدم. شاید هم زدم و یادم نمیاد. امروز سرکار فرصتی شد و وبلاگم رو باز کردم و کامنت سحر رو دیدم:‌«آتوسا جون میشه برگردی به سبک نوشتن قبلت .مدتهاست که احساس میکنم کس دیگه ای داره اینجا مینویسه.» یه لحظه آشفته شدم. آشفته نه به معنی عصبانی یا ناراحت. آشفته فقط به معنی آشفته. انگار که یه چیزی هست که خودت میدونی و خودت خوب میدونی اما تا کس دیگه‌ای بهت نگه نمیشنوی یا میدونی و وقتی کس دیگه‌ای بهت میگه تازه باورت میشه که واقعیه یا با خودت میگی تا این حد؟‌ تا جایی که همه متوجه شدن؟‌
سحر عزیز، دوستان خوبم:‌ درسته من تغییر کردم. مثل همه آدما که تغییر میکنن. مثل زندگی. قسمتی از این تغییر آگاهانه رخ داده و قسمتی (اعتراف میکنم که قسمت بزرگی) ناآگاهانه. یک قسمت از تغییرات رو دوست دارم:‌ برونگرا شدم. قسمت بزرگی از این تغییر رو دوست ندارم:‌ بسیار بی‌حوصله شدم، تقریبا هیچ کتابی رو به آخر نمیرسونم، حوصله هیچ چیز جدی رو ندارم و ذهنم به مقدار خیلی زیادی عادت به چیزهای سهل و ممتنع کرده. مطالبی که احتیاج به فکر نداشته باشه،‌ سریالها و شوهای زرد! تلویزیونی و البته طرز نوشتنم هم. بیشتر شبیه کسی هستم که دیگه خودش نیست. انگار که شب خوابیده باشی و صبح بیدار شده باشی و همه کارهای دیروزت رو دقیقا همونطور انجام بدی و بعد متوجه بشی که همونطور انجام نشدن. بعد شک کنی و بری توی آینه نگاه کنی که ببینی این همون آدمه. واقعیت اینه که من همون آدمم و همون آدم نیستم. راستش رو بخوای خیلی هم دلم میخواد برگردم سر همون سبک ساده و سالم خودم. همونی که خالی از توهمه و آتوسا توش همونیه که هست. هر چیزی که هست کم یا زیاد...

 
پی نوشت:‌میدونم که این نوشته هم یه چیزیه به روال نوشته‌های این روزها. بهرحال زندگیه دیگه و همیشه میشه امیدوار بود که تغییرات به سمت بهبود پیش برن!
 
comment نظرات ()
 
 
ترک سیگار
نویسنده : - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
 
حال اون آدم سیگاری رو دارم که تصمیم داره سیگار رو ترک کنه. بچ ترک نیکوتین رو هم رو بازوش زده. اما همه وجودش در حسرت اون کورسوی سرخ‌رنگ و دود تلخه. چشم دوخته به اون یه دونه سیگار باقیمونده توی پاکت و همه وجودش در تلاطم و نبرده که بکشه یا نکشه.

 
توضیحات:‌ من سیگاری نیستم و بنابراین درحال ترک سیگار هم نیستم. فقط حالم مثل یک سیگاری در حال ترک سیگاره!!!!!
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧
 

روزهای پنجشنبه همه به نوعی خوش‌حال هستند؟‌ چرا؟‌ چون فرداش جمعه است و البته بهترینش اینه که فردای جمعه شنبه است و فردای شنبه یکشنبه است! دو روز تعطیلی شیرینی که به زودی بهش میرسیم. روز جمعه روز کاری حساب میشه اما روز کاری نیمه جدی. همه قرارهای ناهار بیرون، تولد همکارها،‌ تودیع، خوشامدگویی و .....روز جمعه برگزار میشه. روز جمعه روز ای-میلهای فورواردی هم هست روز جوکهای گاهی بامزه و گاهی بی‌مزه کاری:‌

--------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------

 
comment نظرات ()
 
 
مینویسم تا به یاد داشته باشم.......
نویسنده : - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧
 
۱- اون روز مست بودم و حس کردم که چقدر دوستش دارم و چقدر برای من عزیزه. فکر میکنم وقتی مستی و کسی رو دوست داری، نشان میده که در دنیای واقعی هم دوستش داری. هر چند گاهی سیاهی زندگی روزمره و دلخوریهای کوچیک زندگی و زمزمه‌های تلخ ذهن منفی راه قلبت رو میبنده و جز سیاهی چیزی نمیبنی. نوشتم که به یاد داشتم باشم که دوستش دارم.

۲- پایین سررسید امسالم قسمتی هست که هر روز نشون میده که چند روز از سال گذشته و چند روز باقی مونده. دیدن روزها که به این سرعت میگذرن و کارهایی که باید انجام بدی - نه بهتره بگم میخوای انجام بدی- و انجام ندادی تاسف آوره. چند روز قبل یکی از همکارانم رو در دستشویی شرکت دیدم. باهاش احوال‌‌پرسی که میکنم میگه خوبم امروز پنجشنبه است یک روز دیگه و بعد تعطیلی. لبخند میزنم  در ادامه میگه‌: خنده‌دار نیست؟! روزها رو میشماریم تا تموم بشن و یادمون میره که این عمر ماست که میگذره......

۳- فکر میکنم دورانی از عمرم بوده که کاملا از دست دادم. نه بخاطر کارهایی که انجام دادم یا ندادم بیشتر بخاطر اینکه اون دوره عمرم فقط خواستم بگذره و فراموش کنم. عجیبه که چیزهای کمی از دهه بیست عمرم بخاطر دارم. مینویسم که بخاطر داشته باشم که دهه سی عمرم اینطور اشتباهی نکنم.

۴- حتی در تنهاترین لحظه‌های عمر هم نباید اجازه داد که من ضعیف خودش رو نشون بده. چون رفته رفته بزرگ میشه و همه زندگی آدم رو فرا میگیره. ورای ترسها و تردیدهای ما دنیای فرصتها خوابیده. مهمترین چیزی که باید به یاد داشته باشم همینه.

۵- آدمهایی که میبینم ممکنه بسیار موفق‌تر از ما باشن. تردیدی نیست که همه آدمها دنبال موفقیت هستن. باید بخاطر داشت بزرگی موفقیت دیگران باعث کوچیکی موفقیتهای ما نیست. مینویسم که به یاد داشته باشم که چیزهایی هم هست که در زندگی بدست آوردم و بخاطر اونها میتونم برای خودم احترام قائل باشم......

۶- مینویسم که بخاطر داشته باشم احساسات خوب هم وجود دارن و احساس میشن و باید گفته هم بشن. اگر فردا همه دود بشن برن هوا، باز هم باید بخاطر داشت که وجود داشتند و زندگی شدند. شاید همین برای زندگی کردن کافی باشه......
 
comment نظرات ()
 
 
فروهر درگذشتگان!
نویسنده : - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧
 

سال نو شد. یه روز قبل از سال نو دچار عذاب وجدان شدید شدم که چرا خونه تکونی نکردم. بنابران آخرین روز سال مرخصی گرفتم و افتادم به خونه تکونی. کم و بیش البته.

بعد تو یه سایت خوندم که ایرانیان باستان از ده روز مونده به عید خونه تکونی میکردن چون اعتقاد داشتن روان درگذشتگان به دیدنشون میاد و میخواستن که خونه و دلهاشون تمیز باشه. خلاصه که کلی خورد تو ذوقم. بعد یه حساب دو دوتا کردم دیدم اولاً روان درگذشتگان ما خیلی خیلی بعیده که سر و کله‌شون تو نورث‌ امریکا پیدا بشه. بعد هم اگه بخوان به اینجا بیان تا برن دید و بازدید بچه‌ها و نوه‌ها و نتیجه‌ها و نبیره‌ها و ... خوب یه چند روزی طول میکشه و همین که بتونن هفته اول عید به اینجا برسن.بنابراین بازهم با امیدواری تمام خونه رو تمیز کردم، هفت سین چیدم و برای روان در گذشتگان هم یه یادداشت گذاشتم به شرح زیر:‌

 روان درگذشتگان عزیز:

 سلام- به خونه ما خیلی خوش اومدین. لطفا از خودتون پذیرایی کنین. حالا که بعد از سالی زحمت کشیدید و اومدین خوب نیست خیلی مته به خشخاش بذارین و زیر مبلها رو نگاه کنید که من تمیزشون کردم یا نه؟‌ البته میتونید پشت یخچال، زیر گاز و کمد لباسها رو چک کنید اما خواهش میکنم که به کشوی پا تختی نگاه نکنید چون علاوه بر اینکه نرسیدم مرتبش کنم خوب نیست که اجداد بزرگوار تا ته زندگی آدم سرک بکشن. ضمنا خواهش میکنم که با هم جر و بحث نکنید که من به کدوم فامیل رفتم که اینقدر بی‌سلیقه‌ام و بخواین من رو از سرتون باز کنید چه بخواین چه نخواین من کرموزومهای هر دو طرف رو دارم و میشه با یه آزمایش دی-ان-ای اینو ثابت کرد*. بهرحال امیدوارم که بهتون تو خونه ما خوش بگذره. (اگه خواستین از سرویس بهداشتی استفاده کنید اون آب‌پاشی که مشاهده میکنین کاربرد دو گانه داره!)

                                                                        دوستتون دارم

                                                                        نوه- نبیره یا ندیدتون!

                                  

بپی‌نوشت:‌ براتون یه سری کاغذ گذاشتم و آدرس خونه رو یادداشت کردم که اگه بیرون رفتین و گم شدین پلیس ارواح بتونه برتون گردونه به خونه.

 

  


 
comment نظرات ()