از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦
 

ایران و اینترنت زغالی..........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦
 

دست به قلم

چق چق صفحه کلید

دستت را قلم می‌کنند اگر...،  

بی حرکت

روی صفحه ایستاده بود عقربه

جلو نمیرود

شاید به عقب برگردم

بوی ویرانی و عشق

برایش دست بزنید

همیشه اول بوده زندگی را از آخر

باید سری به ساعت‌ساز بزنم.


 
comment نظرات ()
 
 
دنيای مجازی - آدمهای حقيقی..........
نویسنده : - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦
 

امروز حدودهای هشت و سی دقیقه صبح به وقت ما و حدودهای هشت به وقت ایران موبایل اینجانب شروع به آوازخونی کرد. کشو میز رو باز کردم و شروع به گشتن. موبایل هم که هرچی میگذشت جیغش بیشتر میشد. من هم هی با خودم میگفتم پس چرا صدای موبایل اینقدر دوره و یه دفعه چشمم خورد به کاپشنم که آویزون از رخت آویز برای خودش لزگی میرقصید(بله کاپشن ما هم مثل خودمون ترکه). خلاصه که تا گوشی رو بردارم تلفن رفت رو پیغام گیر. تلفن از ایران بود. پیغام هم کوتاه البته چه پیغامی. خواهرشوهر گرامی.پس زمینه سروصدا، یه صدای یواش که میگه آروم "الو" چند ثانیه سکوت و بعد هم" برنمیدارن" و تق گوشی قطع شده. حالا شماهایی که ایران هستین و خیالتون راحته رو نمیدونم. اما منی که اینجا تو غربت نشستم و انتظار هیچ تلفنی رو اون ساعت نمیکشم و البته دوروز قبل با خانواده محترم آقای همسر و دیشب با خانواده محترم خودم صحبت کردم دلم هزار راه رفت که چی شده که از ایران زنگ زدن و این صدای کجا بود؟ آقای همسر رو میگیرم ایشون هم که سرکلاس هستن و موبایلشون خاموش تشریف داره. خلاصه که هی به همکار بغل دستیم ای-میل میزدم که چکار کنم؟ که به نظرت چی شده؟ اون هم هی ای-میل میزد که «اصلاً خودشو! ناراحت نکن و چیزی نیست » بعد هم آقای همسر زنگ میزنه که به اون تلفن نشده و یک کمی هم دلداری الکی میده که چیزی نیست و اگه چیز مهمی بود دوباره تماس میگرفتن. خلاصه بعد از کلی جلز و ولز کردن تلفن میکنم و کاشف به عمل میاد که خواهر همسر گرامی میخوان تاریخ عقدشون رو با اومدن ما هماهنگ کنن!

 

بله دیگه. به قول اینجایی ها: In laws ! چقدر آخه ستم!

پی نوشت 1: خداییش ما هم چیزی در این خانواده همسر گرامی پیدا نکردیم گیر بدیم به اینکارشون گیر دادیم. ولی دوباره خواهش میکنیم وقتی ازتون خواهش میشه پیغام بذارین یه دوکلمه پیغام بذارید دیگه!

 

پی نوشت2: همسر گرامی خواهر گرامیشون رو نصیحت فرمودند  که عجله نفرمایند. ما هم گفتیم آقایون بهتر است در این مسائل دخالت نفرمایند و بذارن ما به عروسیمون برسیم.

 

پی نوشت 3: خطاب به همسر گرامی: چطور وقتی نوبت شما بود عجله خوب بود؟!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦
 

ترانه  عزیز ازم یه سوالی پرسیده که لازمه از خودم بپرسم.

چی خوشحالم میکنه؟

بودن در کنار دوستهام حتی اگه خیلی هم حرف نزنیم و فقط بشینیم و فیلم نگاه کنیم خوشحالم میکنه.

یه شام یا دسر دو نفره توی یک رستوران رومانتیک خوشحالم میکنه.

وقتی ایران بودم بارون خوشحالم میکرد. اینجا آفتاب خوشحالم میکنه. ولی اینکه یادم افتاد که یه روزگاری بارون رو چقدر دوست داشتم این روزهای تیره و اخمو رو قشنگ تر میکنه.

نگاه کردن به بازی بچه ها و رفت و آمد مردم خوشحالم میکنه. عاشق فرودگاهها، ترمینالها و ایستگاههای قطار هستم.

گاهی خرید هم خوشحالم میکنه.

دیدن یه فیلم خوب، خوندن یک کتاب یا شعر خوب.

یه روز خوب کاری.

پی نوشت:‌چند سال پیش یه روزی مثل دیروز غمگین بودم. غمگین بودنم هم مثل نودونه درصد مواقع بی علت بود. همونطور که شمسی خانوم میگه خوشحالی به هیچ چیز بیرونی ربط نداره. خوشحالی یه چیز درونیه. خلاصه که بی علت بود. مثل همیشه. یه روز جمعه بود. تنها چیزی که دلم میخواست این بود که تنها باشم و اونقدر سکوت سنگین بشه که من رو در خودش فرو ببره. اون روز آقای همسر قصد کرده بود هرجور شده من رو خوشحال کنه. با هم رفتیم بیرون. آقای همسر میخواست من رو ببره یه جای خوش منظره ای اطراف شرق تهران. در سکوت راه افتادیم. در سکوت همه راه رو از غرب کوبیدیم تا شرق. و در سکوت گم شدیم و دوباره برگشتیم تهران. یک و نیم ساعتی طول کشید اما این سفر نه عصبانی‌ترم کرد و نه شادترم. بعد رفتیم پارک ملت. قایق سواری کردیم از این قایق پدالی‌ها و همه این مدت من ساکت بودم. بارون ملایمی هم میبارید و سکوت بقدری قشنگ بود که حد نداشت. بعد نشستیم روی نیمکتهای پارک و بازی چندتا بچه رو نگاه کردیم و رفت و آمد مردم رو. وقتی برگشتیم حال من بهتر شد.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦
 

از صبح میخوام این دو خط رو بنویسم. به هزار زبان نوشتم و نشد.

من دلم خوشحالی میخواد.

دلم خوشحالی میخواد

دلم خوشحالی میخواد

خوشحالی

خوش‌حالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی میییییییییییییییییییییخواددددددددددددددد

خلاص.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦
 

ذهنم خالیه. خالی از همه رنگها و نقش‌ها و قصه‌ها. دلم نوشتن میخواد. اما نمیدونم که چی باید بنویسم. از سفر ایران که هر روز بهش نزدیک‌تر میشم؟ از زندگی روزمره اینجا که این روزهای نزدیک سفر پر از دلهره و هیجانه؟‌ از مهاجرت که این روزها خیلی جاها ازش حرف میزنن؟‌ از خودم؟‌ ذهنم بدجور خالیه و خیلی خسته‌ام.

 شاید هیجان سفر باشه.برگشتن موقت به ایران. هیچ چیز تغییر نکرده شاید از اون شبی که من سوار هواپیما شدم. شاید همه‌چیز همونطور باشه. پس من چرا اینقدر دلهره دارم. چرا با اینکه کمتر از دوساله که برمیگردم نمیدونم که انتظار چه چیزی رو باید داشته باشم؟‌خنده‌داره که اینقدر زیاد نگرانم. نه نگران حمله احتمالی آمریکا. نمیدونم. میترسم از اینکه برگردم و ببینم همه‌چیز همونطور خالیه که یادم مونده. دلم میخواد برگردم و مثل یکسری آدمها به این نتیجه برسم که اشتباه کردم مهاجرت کردم. که ایران آشناست. آدمها آشنا هستن. میخوام برگردم و ببینم اونقدرها هم که فکر میکردم اونجا غریبه نبودم.

چند روز قبل گذارم افتاد به چند تا وبلاگ. فکر کنم متعلق به یکسری از بچه‌های سمپادی بود. پر بود از شیطنتهای روزگار نوجوانی من. همون شیطنتهای سر کلاس. گیرم که حالا بیشتر گستاخانه و بی‌پروا. گذشته‌ای رو به یادم آورد که کلاً فراموش شده بود. فراموش کرده بودم که یک روزگاری کلاس دوم ۱ بودم. مدرسه اول فرزانگان زنجان که یه خونه قدیمی بود با یک حوض وسط و درخت آلبالو و اتاقهای تودرتو. پنجره‌های بزرگ که بهار که میومد باز میذاشتیم و من لبه پنجره مینشستم. خانوم شاه‌محمدی دیکته می‌گفت از بوستان سعدی و من بین هر کلمه گنجشکهای مست بهار رو نگاه میکردم. راستی اون  توپ فوتبال پلاستیکی که خانوم اقتصاد برای هر کلاس خریده بود چند ساله که پاره شده؟‌ بچه‌های تیم فوتبالی که من فورواردش بودم الان کجا هستند؟‌ ازدواج کردن؟‌ بچه دارن؟‌!

فکر کنم قرار نبود اینقدر بنویسم. حرفی نداشتم برای گفتن از اول. حرف همینطور اومد.

راستی همه آدمها با خصوصیتی شناخته میشن. من از بچه باحالها خوشم میاد. اونقدر آرزو داشتم که جزو افراد باحال« cool » بودم. اما مثل اینکه یه صفت دیگه دارم. البته صفت بدی نیست ولی به باحالی کول! نیست. عجبا! یکی بیاد کمک کنه که من باحال بشم.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
 

آنچنان گاهی دوست میدارمت

که غصه پر میکند فضای خالی دلم را.........

و پرتقال پوست‌کنده‌ام را با تو نصف میکنم.


 
comment نظرات ()