از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
 

ماموریت خرید که یادتون هست. این هم ادامه ای-میل قبلی.

 زنان از دیدگاه ریاضی:‌

* این نمره ای-پلاسش منو کشته!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦
 

آیا شما هم وبلاگهایی که اصلاً خوشتون نمیاد و هر دفعه که میخونید کلی حرص میخورید، میخونید؟‌

امیدوارم که تنها خود‌آزار عالم من نباشم.

ولی ایندفعه قول میدم که دیگه پام رو اونجا نذارم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
 

امروز دلم نوشتن میخواهد. به تازگی زیادتر از قبل مینویسم. ویندوزم را فارسی کرده‌ام. اینطوری هیچکس مجبور نیست همه ذهن نوشته های مرا بخواند. یادم می‌آید یک روز یک صفحه کتاب خواندم راجع به نوشتن. البته کتاب یک صفحه‌ای نبود اما من فقط یک صفحه‌اش را خواندم. کتاب میگفت که وقتی کلمه به روی صفحه می‌آيد خاصیت جادویی پیدا میکند و این است که باید در انتخاب کلمات دقت کرد. چون وقتی که مینویسیش دیگر مجذوبش شده‌ای مثل بچه‌ای که به دنیا آورده‌ای و سخت میشود پاکش کرد. کتاب خوبی بود. فکر میکنم در سفر بودیم و اعتراض مامان که در یک مسافرت که همه میخواهند دور هم جمع باشند نباید کتاب دستم بگیرم و  در خودم فرو بروم،‌ این بود که نخوانده گذاشتمش کنار. حالا دلم میخواهد دوباره داشته باشمش و جدی بخوانمش. مثل کتاب درسی بخوانمش.

امروز به این فکر میکردم که وبلاگم عجب آش شله قلمکاری است. از هر گوشه‌ای اشاره‌ای. پست جدی در کنار پست معمولی. یکبار شادی و یکبار غم. فکر میکنم بهتر باشد چند بلاگ بسازم یکی برای شعر، یکی برای یادداشتهای روزانه و یکی برای حرفهایی از جنس غم و غصه که من کم دارم و کم ندارم. فقط موضوع این است که وقتی شروع میکنی به نوشتن، جادو معلوم نیست به کجا میبردت. به شادی یا به غم؟‌ به روزمرگی یا به چیزی سوای روزمرگی؟‌ غیر از روزمرگی در زندگی ما چیست این روزها؟‌ من روزهای روزمرگیم را دوست دارم اما.

این وبلاگ اما با این ملغمه‌‌ای که هست خود خود من است. من هم همینم. همینطور. دقیقاً همینطور. و البته هیچ نشانه‌ای از نگاه به حوادث بیرونی در این بلاگ نیست. یعنی هر کس که بخواندش در هر زمانی نمیتواند فکر کند مثلاً این بلاگ در تاریخ معینی نوشته شده که احمدی‌نژاد رییس جمهور بوده و انرژی هسته‌ای حق مسلم بوده یا نبوده. شاید باید یک وبلاگ هم ساخت برای روزنگاری تاریخ.  اما شاید همین نشان میدهد که من خودخواهم. زیاده از حد خودخواه و درون‌نگر هستم.

بگذریم. آقای همسر پیشنهاد میدهندکه به انگلیسی بنویسم. میگوید زبان انگلیسیت تقویت میشود. پر بیراه هم نمیگوید. کسی پایه است نوشته‌های انگلیسی مرا بخواند و اشکال دستوری بگیرد؟‌

باید برگردم به اول متن و بشمارم که چندتا بلاگ باید بسازم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦
 

طلایی و نقره‌ای در ایران هم مد است آيا؟

خواهشمند است با کامنتهای گرمتان ما را از ضایع شدن حفظ فرمایید.

                                                          روابط عمومی کسانی که یک ماه مانده به ایران بیایند!


 
comment نظرات ()
 
 
دستاورد پياده‌روی روز شنبه
نویسنده : - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦
 

از خونه ما تا اینجا ۵ دقیقه پیاده‌رویه!


 
comment نظرات ()
 
 
بازيهای کودکی
نویسنده : - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
 

امروز به یاد بچگیها بودم. کودکیهای شادی که داشتم. البته بچگی ما خیلی فرق داشت با بچگی بچه ها امروزی. بچگی ما بچگی روزهای جنگ بود و انقلاب- وقتی که برنامه کودک تلویزیون ساعت۵  شروع میشد با تصویر کودکی که سرهم به تن داشت و دستها گره‌کرده در پشت قدم میزد به انتظار و بعد بالا و پایین پریدنهای مدوامش از دیدن برنامه کودک-بچگی من شاد بود همانقدر که یک کودک میتواند در روزگار بمباران و آژیرهای قرمز و سفید شادی داشته باشد.

به یمن خانواده پرتعداد مادری و پدری کودکی من پر بود از دوست و همبازی. خانواده مادری در این میان با دخترخاله هایی تقریباً همسن بیشترین و بهترین لحظات کودکی من را شکل داد. ایام عید و تابستان همیشه مطلوبترین روزگار زندگی ما بود در آن روزها. عیدها بیشتر ارومیه ایها می آمدند زنجان که خانه مامانجون بود و سفره هفت سین و لباس نو و اسکناس لای قرآن و روبوسی و … ، تابستانها ما میرفتیم ارومیه که وقت دریاچه شور بود و آب تنی و بند و بلال…

بازیهای آن روزگار هم همیشه برگرفته ای از کارتونهای تلویزیونی بود همینطور که بچه های امروز اسپایدرمن یا کاپیتان جک میشوند. ما دخترخاله ها بهمراه پسرخاله یا مثل «15 پسر» گم شده بودیم از مادرپدرهامان و باید به تنهایی زندگی میکردیم، یا مثل خانواده دکتر ارنست خانه درختی داشتیم، گاهی هم در شهر زندگی میکردیم- و مثل همه کارتونهای آن زمان که همه دنبال مادرشان میگشتند- ما هم دنبال خانواده مان بودیم و برای گذران زندگی طلاهایمان را گرو میذاشتیم پیش کسی که قبول میکرد به التماس خانم صاحبخانه باشد و پول قرض میکردیم و مغازه باز میکردیم که اجناسش هم کلکسیون پاک کنی بود که هر کدام یک دست داشتیم…..گاهی هم دنیای بزرگترها را بازی میکردیم. من چون پدرم بانکی بود همیشه بانکدار بودم و همیشه هم  تبلیغ آماده داشتم که میچسباندم در بانک "هر جا سخن از اعتماد است نام بانک … میدرخشد"!

بزرگتر که شدیم بیشتر دنبال دنیای نمایش بودیم و جَنگ شادی و این حرفها. از اولین لحظه ای که جمعمان جمع میشد کار هم شروع میشد. نوشتن متن نمایشنامه تمرین یاددادن شعر و نمایشهای کوتاه به دخترخاله های کوچکتر، آماده کردن سرود، گاهی هم مسابقه* و اخبار. بعد هم تعیین تاریخ و آماده کردن اعلامیه.

جنگ شادی

زمان….

مکان…

با تشریف فرمایی خود سرافرازمان فرمایید.

تعیین جایی که اعلامیه باید نصب میشد همیشه مورد اختلاف بود و دست آخر هم اعلامیه همیشه نصب میشد به در دستشویی که مطمئن بودیم گذار همه به آنجا می افتد و اعلامیه مان را میبینند.

بعد هم یک شب بزرگترها را اسیر جنگ شادیمان میکردیم و نمایش اجرا میکردیم و سرود میخواندیم و میخندیدم و چقدر بزرگ بودند بزرگترهای ما که همیشه تشویقمان کردند- با حوصله- و همیشه گوش دادند و همیشه کنارمان بودند.

امروز من به یاد همه آن بازیها بودم و بیشتر از آن به یاد همبازیهایم. حالا همه ما بزرگ شده ایم. بعضی از ماها مادرهم شده اند و بازی کودکانشان را نگاه میکنند و برای نمایششان دست می زنند. به زودی نامزدی اولین نفر از سری دخترخاله های کوچک است و این یعنی که ما بزرگ شده ایم.

اما یادمان هست که هرچیزی که امروز هستیم نشانه ای از کودکیمان دارد. نشان از عشقی که تقسیم می‌کردیم هر زمان در هر بازی.

 یادمان هست که اگر درگیر هزار خم زندگی شده ایم اگر مادر هستیم یا همسر اگر پزشک یا مهندس … در کنار آن هنوز«خالا قیزی» عزیز هم هستیم. یادمان هست که هنوز همبازی کودکی هم هستیم………..

* مسابقه در یک دور برگزار شد تحت عنوان «چقدر بچه هاتون رو میشناسید؟» وبعد از اونجایی که مثلاً دختر خاله کوچیکه که عاشق ماکارونی بود موقع سوال پرسیدن جواب داده بود آبگوشت و خلاصه بزرگترها خیلی ضایع میشدند به دلایل امنیتی حذف شد.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦
 

قاب عکس

آویخته

در قلب من

پر از عکسهای خالی شاد

بچه‌

با صورت شسته نشده

تو عاشق

من مغرور

کیکهای تولد

انگشت من

سوخته از شمع روشن....

قاب عکس

آویخته در قلب من

پر از تصویر خوشبختیِ مطلقاً هیچ


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦
 

اونقدر حرف هست برای نوشتن و اونقدر ورق سیاه شده تا حالا، که بهتره یک کلمه بیشتر نه گفته بشه و نه نوشته بشه.

پی‌نوشت بی‌ربط:‌ امروز بالاخر کیف خریدم.

بعدتر نوشت:‌ از امروز متنفرم. از همه روزهای سرد و کسل متنفرم. از این همه انفعال متنفرم. از اینهمه وقت تلف کردن متنفرم. از این فکرهای احمقانه متنفرم. از تو متنفرم. از تو متنفرم. از تو متنفرم. از یکجا نشستنت و بی‌فکر زندگی کردنت متنفرم. از اینکه میدونی چکار باید کرد و کاری نمیکنی متنفرم. از این خونه کثیف که قوری چای روی میز مونده متنفرم. نمیخوام بخوابم. از خوردن و خوابیدن متنفرم. از این زندگی حیوانی در قالب یک انسان متنفرم.........................


 
comment نظرات ()
 
 
گزينه اول
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦
 

امروز کارت اهدای اعضا پس از مرگ (مغزی) را امضا کردم.  کارت چهار قسمت داشت:‌

۱- اهدای عضو برای پیوند و یا تحقیقات

۲- اهدای عضو فقط برای پیوند

۳- اهدای همه اعضا به‌جز:‌.........

۴- علاقه‌ای برای اهدا اعضا ندارم.

یک لحظه برای انتخاب گزینه‌ها شک کردم. فکر کردم اگر پیش بیاید که بمیرم خانواده‌ام انتظار چه‌ چیزی را باید بکشند. یک جسد بدون مو،‌ استخوان، قلب؟‌

 میتوانستم پوستم را نگه دارم برای خودم یا شاید بهتر بود گزینه دو را انتخاب میکردم. تحقیقات شاید کمی زیاده‌روی بود.

یک لحظه دستم لرزید.

کمی که آرام گرفتم فکر کردم چه فرقی میکند پس از مرگ. که چه شکلی باشی،‌قلب داشته باشی یا نه؟

و گزینه ۱ را انتخاب کردم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
 

من نوشتم. اما تازگیها همه نوشته‌ها را که مینویسم دستم میرود روی دگمه رفرش و همه چیز پاک میشود. باور کنید که عمدی نیست. همه عمد من این است که بنویسم اما امان از این دگمه رفرش. بعد از دوبار همه دنیا رو به کلمه F حواله کردن، دیگر حوصله‌ای برای سه‌باره نوشتن نوشته‌ها نمی‌ماند.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
 

یکی دو روز گذشته رو چندان خوب نبودم. من میگم چندان تو بخون....

دیروز که از سرکار بر میگشتم توی اتوبوس آفتاب بی‌رمق و کم جون روی صورتم افتاده بود. چشمام رو که بستم اشک قل خورد و افتاد پایین.

امروز اما سرحال بودم. بینهایت شاد. روی کاغذ نوشتم:‌ «چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند» و چسبوندم به کامپیوترم. تا یادم باشه از لحظات شادی خوب استفاده کنم. شاید دووم نداشته باشن. یک نامه هم نوشتم:‌سرکار خانم خدا بگذارید حال ما تا  بیست، سی سالی همینگونه خوب باقی بماند.

وقتی شیک میپوشم و میرم بیرون خیلی وقتها ازم میپرسن که ایتالیایی هستم؟

وقتی همینطوری میرم بیرون خیلیها میام با من اسپانیولی صحبت میکنن به خیال اینکه از آمریکای لاتین هستم.

فرهنگ آمریکایی لاتین رو یه جورایی دوست دارم. بدبختی دارند شاید همونقدر که ما ایرانیها داریم اما شاید بیشتر شاد تا غمگین.

دیروز یکسر خوابیدم. آقای همسر نازنین خسته و کوفته از دانشگاه اومد و مجبور شد شامش رو خودش درست کنه. این هفته امتحان داره. ولی خوب امروز عوض در‌آوردم و حسابی آشپزی کردم. فکر کنم آقای همسر هم شروع کنه به نامه‌نگاری:‌‌ آقای خدای محترم، بگذار حال آتوسا همیشه خوب باشد.

هنوز تلویزیون ما رو قطع نکردن. بنابراین من همچنان در حال وقت تلف کردن پشت صفحه جادویی هستم.

امروز رفتم به مسوول اداری میگم که فکر میکنم فراموش کردم که دیروز خروج بزنم و امروز ورود. میخنده میگه خواب‌آلود بودی. میخندم و فکر میکنم تو ایران اگه بودم  بهم میگفتن عاشق شدی؟‌

یه دختر خاله دیگه هم وبلاگ منو پیدا کرد. نمیدونم چطور تابحال پیدا نکرده بود یک؟‌ دوم اینکه برام پیغام ناشناس به شرح ذیل میذاره و انتظار داره من بفهمم که اونه:

«احساس خوبيه وقتی خيلی به يک نفر فکر ميکنی اتفاقی توی دنيای مجازی پيداش کنی. خيلی دوست دارم و ................»

* خداییش من کلی خوش بحالم شد و فکر کردم که بالاخره یه کسی پیدا شده که همچین درست حسابی عاشقم شده و هی نشسته و داره بهم فکر میکنه ...خلاصه که کلی قند تو دلم آب شد و کلی هم رفتم تو خماری که کی میتونه باشه.(شما که غریبه نیستین تا بحال حتی یه پشه هم بیشتر از یه ثانیه عاشق ما نبوده جز همین آقای همسر که خدا زده پس کله‌اش -زدنی!ـ واسه همین خیلی خوشحال شدیم)

میترا جونم: بعد که فهمیدم تویی هم خیلی خوشحال شدم ها. فقط یه ذره سطح هوش من رو در نظر بگیر بعد برام کامنت ناشناس بذار.

بقیه دخترخاله‌های یکی یکدونه‌ام:‌ همتون رو خیلی دوست دارم. آخه همش تو دنیا یه چندتا! دخترخاله دارم. بوس بوس- به زودی میام ایران وای که دلم براتون یک ذره شده...

برم بخوابم. فردا یک سری لیبل امگا۳ انتظارم رو میکشن که خیلی هم دردسرساز هستن.

این هم یه عکس قشنگ از کدوی هالوین که فردا اگه همینطوری هایپر بودم مفصل براتون ازش مینویسم. ضمناً این کار من نیست و از یکی از دوستان برام عکس رو ای-میل کرده.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
 

کلامی که از تو بگوید

 -دروغ-

نگاهی که گره بشود در نگاه تو

 -باز-


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦
 

عصبانیم. 

چرا ما ایرانیها این عادت بد رو داریم که نمیتونیم حرف دلمون رو رک و راست تو صورت طرف بگیم.

مثلاً چرا نمیتونیم بگیم که:‌ از دستت ناراحت هستم. این کاری که کردی چندان جالب نبود.

میخوام امروز جراتم رو جمع کنم و به یک نفر بگم که از کارش خوشم نیومده. نمیخوام لبخند ژوکوند بزنم و بگم که اشکالی نداره.

ته دلم میترسم. اما باید این کار رو بکنم. شاید دوستی‌مون خراب بشه اما حداقل حرف دلم رو زدم.

پ-ن:‌ بهش تلفن کردم و حرف زدم. فکر کنم همه چیز مرتب باشه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
 

امروز از صبح ده بار رفتم اینجا و برای خودم کفش پختم!

خیلی باحاله.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
 

میشود اگر رنگ کفنم سرخ باشد یا به رنگ نارنج؟

هر چند شاید در صحرای محشر گاو پیشانی سفید بشوم با آن رنگ نارنجی تند!


 
comment نظرات ()
 
 
فاکتوريل!
نویسنده : - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦
 

در/ بسته

خیال /راحت

خواب / شیرین

 عسل و شیر

غرش / قفس

 بلبل و گل

خون دل/ شمع

پروانه/دورت میگردم

گیج/ زمین

سرد/خواب

ابد/نقطه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦
 

آرزو داشتن به تنهایی کافی نیست.

برای رسیدن به آرزوهات چه تصمیمی اتخاذ کردی؟‌

و  چقدر به تصمیماتی که گرفتی پایبندی‌؟‌


 
comment نظرات ()