از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦
 

چو خیال آب روشن

که به تشنگان نمایی...........

فقط همین.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦
 

نگاهی به اخبار این ور دنیا:‌

۱- ونکوور دومین شهر مودب در کانادا:‌ براساس گزارش ریدرز دایجست شهر ونکوور مقام دوم را به عنوان مودب ترین شهر کانادا کسب کرده. ریدرز دایجست این آمار را براساس مشاهدات خبرنگاران مخفی خود در سه مورد به دست آورده:‌ ۱- تعداد کسانی که در را برای شما باز میکنند یا باز نگه میدارند. ۲- تعداد فروشندگانی که از شما بخاطر خریدهای کوچک تشکر میکنند. ۳- تعداد کسانی که به شما کمک میکنند که ورقهای ریخته شده روی زمین را جمع کنید.

اگر ما اینقدر مودب نبودیم باید میگفتیم که مونتون شهری که مقام اول را بدست آورده با ۲۱۰۰۰ نفر جمعیت اصولاْ شهر به حساب نمیاد!

* تورنتو مقام هفتم رو کسب کرده. (قابل توجه تورنتویی‌ها!!!!!)

۲- یک هواپیمای شخصی در حال سقوط وارد طبقه نهم یک ساختمان در ریچموند شد. این حادثه یک کشته در بر داشت.

۳- پلیس بانگوک کریستوفر نیل، آزارگر جنسی که مدتها تحت تعقیب بود دستگیر کرد. این مرد ۳۲ ساله کانادایی متهم به کودک آزاری در کشورهایی مثل ویتنام و کلمبیا بوده است.

۴- با پایین اومدن ارزش دلار آمریکا و برابری و حتی بیشتر شدن ارزش دلار کانادا نسبت به آمریکا امروز وال-مارت و زلرز (دو فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ که اصالتاْ امریکایی هستند) قیمت کالای خودشون رو در کانادا کاهش دادند. اگر این رویه ادامه پیدا کنه اصولاْ همه فروشگاهها مجبور به پایین آوردن قیمت کالاهای خود خواهند بود تا بتونن با فروشگاههای آمریکایی رقابت کنند. با توجه به فاصله کم تا مرز آمریکا (یک ساعت رانندگی) مردم بیشتر خریدهای خودشون رو در امریکا انجام میدند که نسبت به اینجا بسیار ارزانتر است و مالیات بر خرید کمتری هم دارد. برای اینکه تصوری از کاهش قیمت داشته باشید یک اسباب بازی که تا دو روز پیش ۶۰ دلار فروخته میشد الان با قیمت ۴۰ دلار در وال-مارت به فروش میره.

قیمت مجله‌ها هم حتماْ کاهش پیدا خواهد کرد. خوب پس بریم برای خرید؟‌

۵- ۱۲ دولفین با هواپیمای اختصاصی به دوبی فرستاده شدند تا در یک آکواریوم شخصی نگهداری شوند.

فعلاْ همین.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦
 

خورشید عزیز

دلم برات یه ذره شده. لطف کن بیا بیرون از پشت ابرها!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦
 

زنگ زدیم و اشتراک تلویزیون رو قطع کردیم. خلاص...............


 
comment نظرات ()
 
 
بودن يا نبودن - مساله اين است
نویسنده : - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦
 

با بودجه تایین شده قرار است که کیف دستی خریداری کنید:


۱- مارک رالف لورن - مدل کمی قدیمی‌تر در حراج؟‌

۲- مارکهایی مثل تامی/ گِس- مدل روز؟

۳- مارکی مثل اسپریت/گپ - کمی اسپرت‌تر/ارزان تر؟

۴- بی‌خیال مارک - کیف ارزان +‌ تی شرت و .........؟

اینهم برای اینکه کمی سر ذوق بیایید:‌

توضیح:‌ شمای بالا رو یکی از دوستان برام ارسال کرده و نمیدونم که ایده از چه کسیه.


 
comment نظرات ()
 
 
لطفاْ به من نگو!
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦
 

لطفاْ به من نگو که آخر قصه چیزی نیست. من نمیخواهم باور کنم حرفت را. من حتی اگر یک‌میلیارد‌و‌شانصد پنجاه‌و‌هشت بار هم این قصه را خوانده باشم و آخرش به هیچ رسیده باشم برای بار یک میلیارد و شانصد پنجاه و نهمین بار دلم میخواد پایان این قصه را خوب تصور کنم.

به من نگو که آخر همه عشقها عادت میشوند. من میخواهم باور کنم که عشقی هست که هیچوقت رنگ عادت به خودش نمیگیرید و هیچوقت تمام نمیشود یا کهنه.

به من نگو که فرقی نمیکند. به من نگو که همه کارها یک نتیجه دارند و همه بی‌نتیجه‌ هستند. من میخواهم باور کنم که فرق میکند اگر من دستم را برای گرفتن دست تو دراز کنم.

به من نگو حداکثر من همین است. به من نگو که چیز بیشتری نخواهم بود. به من نگو که نمیتوانم. من میخواهم باور کنم که میتوانم به آسمان برسم و میتوانم یک دانه در حال رویش باشم و میخواهم باور کنم که میتوانم.

به من نگو که من زیر صورت شرقی‌ام یک غربی هستم و نگو که نمیفهمم دردهای تو را و نگو که بهتر است گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. نگو که من حداکثر از پس خودم برمیایم. حتی اگر همه حرفهایت راست هم باشد اینها را به من نگو لطفاْ.

به من نگو هیچ اتفاقی نمیفتد. نگو که همیشه همینطور بوده است و همیشه همینطور خواهد بود و نگو که من برگم در باد. نگو که همین است و جز این نیست. نگو بی‌معنی است. نگو بی‌دلیل است. نگو نقشی بیشتر از این روی صحنه گیتی نصیب من نخواهد شد.

لطفاْ با دیدن موریل اسمیث به من نگو که سرانجام من این خواهد بود. این دفتر کار، این پست و این لباس. نگو که سرانجام من یک مقام خوب در یک شرکت خوب خواهد بود. من شبیه موریل اسمیث نیستم و قدم یک‌متر و هفتاد‌ و پنج‌هفت سانتی متر نیست و لاغرو ترکه‌ای هم نیستم و موهای بولوند هم ندارم. من موهایم سیاه است و قدم یک متر و پنجاه و شش‌ونیم سانتیمتر است و دلم میخواهد که سر انجام بهتری داشته باشم.

به من نگو که سرانجام من یک کار معمولی، یک زندگی معمولی،‌ یک عشق معمولی، یک بچه معمولی و یک مرگ معمولی خواهد بود. من میخواهم سرانجام بهتری داشته باشم.

این چیزها را لطفاْ دیگر به من نگو.


 
comment نظرات ()
 
 
بدون عنوان
نویسنده : - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
 

امروز روز شکرگزاری بود و ما تعطیل بودیم. برای ناهار مهمان داشتیم. نیم ساعتی میشود که رفته‌اند مهمانهایمان را میگویم. من هم نامجو گوش میدهم و ته‌مستیم را مزمزه میکنم-آرامشی که نمیشود از آن صرفنظر کرد- هنوز ظرفها نشسته هستند و بشقابهای میوه روی میز و غذاها روی گاز. من نشسته‌ام و نامجو گوش میدهم و به تو فکر میکنم.

امروز عصر با مهمانها رفتیم پیاده‌روی -مسیر نزدیک رودخانه -ولی از ماهی‌هایی که برای تخم‌ریزی رنگشان قرمز میشود و همه رودخانه را شنا میکنند تا بالاترها و بعد میمیرند خبری نبود.تمام راه را با صدای رودخانه و صدای کوبیده شدن برگها زیر پاهایم و بوی جنگل و مست مست من یا حرف میزدم یا نفس میکشید و یا به تو فکر کردم. بعد هم میدانی یک پارک هست آن نزدیکی، تاب بازی کردیم و رفتیم تا آسمانی که از وسط درختها دیده میشد و بعد هم فرود آمدیم به زمین خاکی - به همین سادگی-

من نشسته‌ام و نامجو گوش میدهم و وبلاگ مینویسم و به تو فکر میکنم و ته مانده مستیم را مزمزه میکنم. باید کاری بکنم. برای دنیای تو، برای دنیای خودم. از من نترس -هرچند که من از خودم گاهی از خودم میترسم- اما تو از من نترس. 

امروز با مهمانها بحث کردیم از به گذشته برگشتن و جور دیگری زندگی کردن. تهش این شد که فرقی نمیکند هر راهی هم که رفته باشی آخرش این است که وقتی  به عقب نگاه کردی به نظرت میرسد که شاید یک راه دیگر بهتر میبود. شاید هم محض همین است که خدا میگذارد تا بارها زندگی کنی. بارها زندگیت را جور دیگری خیال کنی، شاید محض همین است که خدا میگذارد که بارها بمیری بارها زنده شوی.

واقعیت این است که ما -نه که من- از یک هزارم ظرفیت وجودمان هم استفاده نمیکنیم و واقعیت این است که هزار نوشته هست هنوز نوشته نشده و هزار فکر هست هنوز زاده نشده. واقعیت چیزهای دیگری هم هست. مثل راهی که از آن گریزی نیست. مثل فاصله، مثل کتاب شعری که زیر کلماتش خط کشیده شده است- و جا مانده ایران- واقعیتها را نمیشود عوض کرد. واقعیت این است تو میتوانی به آن پیرمرد لبخند هدیه بدهی اما من نمیتوانم برای دنیای تو کاری بکنم. واقعیت نخواستن تو است و نخواستن من. من گاهی از خودم میترسم اما تو از من نترس.

راستش را بخواهی هیچ فکری توی مغزم نیست جز گاهی فکر تو و گاهی فکر سردرد و گاهی فکر کلاس انگلیسی و گاهی فکر یک نقاشی و گاهی فکر موکت که رویش لک افتاده و گاهی فکر فیلم و گاهی فکر  تو و گاهی آشپزی و گاهی فکر ظرفهای شسته نشده.

و راستش را بخواهی با همه اینها نشسته‌ام ته مزه مستیم را مزمزه میکنم و نامجو گوش میدهم و به تو فکر میکنم - آرامشی که نمیتوان از آن صرفنظر کرد-

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦
 

این هم تیکه‌های پاییزی از پنجره خونه ما! 


 
comment نظرات ()
 
 
ويوا روزمرگی!!!!!!!
نویسنده : - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦
 

۱- هدف رفتن به خونه‌است - پیاده یا سواره.........

بلیط‌ها رو گرفتم. دو ما و ده روز دیگه برای بیست و چند روز میرم ایران. هنوز باورم نمیشه. قرار نبود که به این زودی بتونم برگردم. یعنی فکر میکردم تا سه سال برنمیگردم اما پیش اومد. مدیرم با خنده بهم مرخصی داد و مرخصی اینور سال رو به اونور سال چسبوندم و به همین سادگی پیش اومد. حالا باید لیستهامو آماده کنم و هر هفته یکی دوباری برم برای خرید اینور و اونور. و هی شبها قبل از خواب فکر کنم که رسیدم مهرآباد و از پشت اون پنجره شیشه‌ای میبینشون. و هی اشکهام قل‌قل کنن توی چشمهام. خنده‌داره که هر چقدر نزدیکتر میشم به اون لحظه که بغلشون کنم و ببسمشون و وجود مهربونشون رو احساس کنم بیشتر این اشکها قل‌قل میکنه.

۲- صبحها که میرم سرکار رادیو یه برنامه جالب داره. معمولاْ‌ مجریهای برنامه یه سوال مطرح میکنن که جوابش براساس همه پرسی تعیین شده و یه واقعیت جالب و غیرمترقبه اشاره میکنه. امروز درباره مد بود و خیلی جالب بود. من که  به نظرم خیلی خنده‌دار اومد و کلی هم موافق نتیجه بدست اومده بودم. حالا این رو از شما میپرسم و امیدوارم که بتونین جواب درست بدین:‌

کدوم مُد بوده که زنها واقعاْ دوست ندارن دوباره برگرده؟‌

خوب این هم جواب:‌ اِپُل که خاطرتون هست. جدی مزخرف بود نبود؟‌ جواب همونه!

۳- یکی از بهترین چیزهای زندگی مشترک اینه که زن و مرد با هم زندگی کنن. من وقتی با آقای همسر ازدواج کردم مدام در ماموریت بود و من اکثر اوقات تنها بودم. اون زمان فکر میکردم این خوبه که من برای خودم وقت دارم و مجبور نیستم بیست‌و‌چهار ساعت وقتم رو با کس دیگه‌ای بگذرونم. و فکر میکردم این دوریها باعث میشه قدر هم رو بیشتر بدونیم و قضیه دوری و دوستی. اما حالا که بیشتر با هم هستیم و حتی اوایل مهاجرتمون که خیلی بیشتر با هم بودیم - با هم کلاس کاریابی میرفتیم- بیشتر میفهمم که چقدر در کنار همسرم بودن لذت بخشه و چقدر بهتر از زمانیه که از هم به تناوب دور و نزدیک بودیم.

* وقتی کارهای مهاجرتمون جور شد من و آقای همسر حدوداْ‌ یه ماه آخر رو مرخصی گرفتیم که در کنار خانواده‌هامون باشیم. بعد هم که اومدیم ماههای اول کار نداشتیم و مدام با هم بودیم. خلاصه که خیلی به «در کنار هم بودن» عادت کرده بودیم. یه روز من داشتم دلتنگی میکردم و آقای همسر هم بغلم کرده بود که دلداری بده و خلاصه «سرت رو بذار رو شونه‌هام»‌ و این حرفها. بعد آقای همسر بهم گفت که میخواد بره دستشویی و من که  خیلی رفته بودم  تو حس بهش گفتم که «مواظب خودت باش!» {خیلی لوسه میدونم ولی بخندید}

۴- شنیدین که آدمها - از جمله خودم- گله میکنن از روزمرگی‌؟‌ ولی اگه بخوایم خوب نگاه کنیم همه ما آدمها عاشق روزمرگی هستیم. کافیه یه تغییر در زندگیمون پیش بیاد:‌کارمون رو از دست بدیم، ماشینمون خراب بشه، بچه‌امون به حرفمون گوش نکنه و خلاصه دنیا اونجوری که عادت داریم نچرخه. اونوقته که دادمون درمیاد. دچار استرس، دپرشن و اینجور چیزها میشیم و همه تلاشمون رو میکنیم که اوضاع به حالت اولش برگرده. پس روزمرگی خوبه و ما باید عاشق روزمرگی باشیم و اصلاْ زنده باد روزمرگی.

۵- به تازگی از ساعت هفت‌و‌نیم تا چهار میرم سر کار. خیلی از صبح زود بیدار شدن بدم میاد و برام سخته. تنها لطفش وارد شدن به دفتر خالیه. و در سکوت کامپیوتر رو روشن کردن و دفتر رو باز کردن و نوشتن. خیلی کارکردن در دفترهای بزرگ و خالی رو دوست دارم.

۶- میخوام برم به خونه.........راستی برای من مهاجر خونه کجاست؟‌! قلبم جواب رو میدونه اما ذهنم از جواب شرمساره و میگه هنوز زوده. زمان باید قضاوت کنه که خونه‌‌ات در کجای عالم هستی قرار داره. صبر کن.

 و من صبر میکنم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
Because of You
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦
 
I will not make the same mistakes that you did
I will not let myself
Cause my heart so much misery
I will not break the way you did,
You fell so hard
I've learned the hard way
To never let it get that far

Because of you
I never stray too far from the sidewalk
Because of you
I learned to play on the safe side so I don't get hurt
Because of you
I find it hard to trust not only me, but everyone around me
Because of you
I am afraid

I lose my way
And it's not too long before you point it out
I cannot cry
Because you know that's weakness in your eyes
I'm forced to fake
A smile, a laugh everyday of my life
My heart can't possibly break
When it wasn't even whole to start with

Because of you
I never stray too far from the sidewalk
Because of you
I learned to play on the safe side so I don't get hurt
Because of you
I find it hard to trust not only me, but everyone around me
Because of you
I am afraid

I watched you die
I heard you cry every night in your sleep
I was so young
You should have known better than to lean on me
You never thought of anyone else
You just saw your pain
And now I cry in the middle of the night
For the same damn thing

Because of you
I never stray too far from the sidewalk
Because of you
I learned to play on the safe side so I don't get hurt
Because of you
I try my hardest just to forget everything
Because of you
I don't know how to let anyone else in
Because of you
I'm ashamed of my life because it's empty
Because of you
I am afraid

Because of you
Because of you

                               Kelly Clarkson


 
comment نظرات ()
 
 
Moon Cake
نویسنده : - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
 

دیروز یکی از همکاران نوعی شیرینی به  اسم Moon Cake به شرکت آورده بود. این شیرینی  نوعی شیرینی سنتی است که در فستیوال نیمه پاییز چینی ها همزمان با ماه کامل خورده میشود. بنابر رسمی که چینی ها دارند افراد خانواده دور هم جمع میشوند و معمولاْ‌ در فضای باز این شیرینی را با چای سبز میخورند. در ساخت این شیرینی از عصاره نیلوفر آبی استفاده شده و وسط شیرینی معمولاْ زرده تخم قرار میگیرد. قیمت این شیرینی در مقایسه با شیرینیهای معمولی نسبتاْ بالاست.


 
comment نظرات ()