از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
 

امروز با اینکه سعی میکردم یه خورش کرفس خوشمزه درست کنم و با اینکه یادم بود که باید کیک بخرم و با اینکه بارون اومد و مجبور شدم به شام کفایت کنم، امروز با اینکه فکر میکردم برات یه کارت بخرم برای تبریک و این حرفها و بعد هم که دیدی چطور زمین و زمان به هم دوخته شده بود و مجبور شدم که به شام دونفره کفایت کنم و بعدش هم که به تو گفتم که سرراه کیک بخری و بیاری  و خلاصه با همه این حرفها که سر و تهش یه جمله است که دوستت دارم ...............

 با همه این حرفها نخواستم که زمان رو ببرم عقب و به اون روز فکر کنم. هنوز هم یادآوری بعضی چیزها برام خوشایند نیست،‌ هنوز متزلزل میشم، هنوز قلبم از تپش می‌‌ایسته، هنوز مردد میشم،‌ معلق میشم بین زمین و هوا. همه چیز فراموشم میشه. همه چیز رو به یاد میارم. امروز وقتی داشتم پیاز خرد میکردم یا ظرفها رو میچیدم کابینت و گذشته فیلم میشد توی ذهنم و هی پرت میشدم به اون سیاهچاله گذشته‌هایی که حتی خوب گذشتنش رو هم به یاد ندارم هی به خودم یاد‌آوری میکردم که نباید مزه چای و کیت‌کت یادم بره، هی به یاد میاوردم که نباید یادم بره اون شعر. نباید یادم بره اون حس. اون تعلق،‌ اون چیزی که سر و تهش یه جمله است که دوستت دارم.......

فکر میکنم که کاش میشد چهار سال یا پنج سال یا سه سال، یا بهتره بگم مقداری از فاصله زندگیم رو بکنم و بندازم دور. کاش میشد مغز رو طراحی کرد که یه فایل با همه محتویات درونش شیفت-دیلیت بشن و با کلیک روی اینتر محو بشن از زندگیت. انگار باشه که زندگی نکردم یه فاصله زمانی چهارساله یا پنج‌ساله یا نمیدونم چند ساله رو. بحث تجربه نیست یا نمیدونم شاید بحث تجربه هست ولی چیزهایی هست که توی زندگی تجربه میکنی و میگی کاش تجربه نکرده بودم هیچوقت. همه اینها رو میخوام برای اون چیزی که سر و تهش یه جمله است که دوستت دارم..........

فکر میکنم ما باید یه تاریخ جدید تعیین کنیم برای جشن گرفتن. اون تاریخهای رسمی ثبت شده توی عکسها یا فیلم یا روی کاغذ که همه به یاد میارن برای من خنده‌دار،‌ گریه‌دار و گریه‌دار و خنده‌داره. فکر میکنم یه تاریخ جدید باید تعیین کنیم از همون وقتی که توی قلبم اومدی و من اصلاْ یادم نیست که چه ساعتی بود و یا چه روزی. و یادم نیست که یه روز گرم تابستون بود یا یه روز بارونی بهار یا پاییز بود و یا زمستون. یادم میاد که فقط وقتی بود که خیلی خسته بودم و خیلی بریده و دیگه نمیخواستم معلق باشم و میخواستم که بیام روی زمین و بشم اون چیزی که سر و تهش یه جمله است که دوستت دارم.....

آره من فکر میکنم باید به یه روز جدید فکر کنیم به یه زمان جدید، به چیزی که لازم نباشه که به یادش داشته باشیم که حس کنیم نزدیک شدنش رو،‌ حس کنیم رسیدنش رو و بشکفیم و جدی باشه و شوخی باشه

من فکر میکنم باید به یه روز فکر کنیم به تاریخ جدیدی که سروتهش این باشه که: دوستت دارم...

  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
 

شهر ابر گرفته و خالی به نظر میاد. دیگه از آدمهای در حال دویدن یا قدم زدن با سگهای بزرگ و کوچیک خبری نیست. پاییز داره شروع میشه و روزهای بارونی.

هر روز صبح سرکار دفترم رو باز میکنم. راون‌نویس آبی رو برمیدارم. اول تاریخ رو مینویسم  پنجشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۷ و بعد یه گردی میکشم با یک سری خط در درونش گاهی صاف، گاهی خمیده رو به بالا و گاهی خمیده رو به پایین. این گردی با خطهای درونش قراره من باشند با احساسات درونم. بعد هم آب و هوا. گاهی یه ابر کوچولو،‌ گاهی یه خورشید درخشان و گاهی دونه‌های بارون. اینطوری روزها گم نمیشن بین Add, Delete, Revise.

گاهی ذهن قابلیت چموشانه‌ای در فراموش کردن لحظه‌های خوب داره. چند روز گذشته هی به خودم میگفتم به یه چیز خوب فکر کن و هیچ چیزی یادم نمیومد. فکرش رو کن از همه اون لحظه‌های قشنگ بچگی و نوجوانی، همه اون مسافرتهای تابستونی به ارومیه، شنا کردن توی آب، رقصیدن، خندیدن، نمایش بازی کردن، نوار پر کردن، شب بیدار بودنها و حرف زدنها و شوخی کردنها هیچی یاد آدم نمیومد. بزرگتری موهبتی که یه انسان میتونه داشته باشه قابلیت شاد بودنه. نه ثروت،‌ نه سلامتی،‌ نه تحصیلات و نه هیچ چیز دیگه‌ای توی زندگی به اندازه یه قلب شاد مهم نیست. بعضی آدمها اون تیکه ناب رو در وجودشون دارن. انگار خوبی و شاد بودن جزیی از وجودشونه. تنها چیزی که در زندگی بخوام شاید همون یک تیکه ناب باشه.

راستی به هوس فکر کردین تا بحال یا به عشق؟‌ به نظرتون میشه با یک نگاه عاشق شد؟‌ یا شاید اسم اون حس نگاه اول هوسه بیشتر؟‌ و چطور به وجود میاد؟ چرا با دیدن کسی ممکنه قلبمون بتپه و با دیدن یک میلیون آدم دیگه هیچ حسی در ما به وجود نیاد؟‌ اون لحظه‌های نادری که نگاهت در یه نگاه دیگه گره میخوره و دلت میلرزه چه چیزی توی بدنت تغییر میکنه و چرا؟ این فیزیولوژی هوس چطوریه؟‌


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
 

من برای شما نوشتن را فراموش کرده‌ام. اینجا برای دل خودم مینویسم.

این نوشته‌های نیمه کاره که آخرش میشه پرسید خوب که چی‌؟‌ و اونهمه کتاب نصفه خونده و کارهای نیمه کاره و حرفهای نیمه‌تمام. این یعنی به غایت دیگه حوصله دنیا رو ندارم.

روز یکشنبه جایی مهمان بودیم. دو تا از خانمها گفتن که آشپزی کردن و خانه تمیز کردن رو دوست دارن. نمیتونم بفهمشون. گاه‌گداری آشپزی کردن مزه داره ولی هر روز غذا درست کردن احمقانه‌ترین کاریه که من انجام میدم. بدتر از اون اینکه گازی رو دو دقیقه قبل تمیز کردی تمیز کنی. دوباره ظرف بشوری. و هیچ‌وقت تموم نمیشه. کاش یه قرصی اختراع کنیم که جای یه وعده غذا رو بگیره این سیستم خوردن و دفع کردن بغایت بیمزه است.

من در حال حاضر یا بالفعل دیوونه هستم و یا بالقوه میتونم یه دیوونه باشم. بدترین چیز هم اینه که نمیتونم برم با زبان انگلیسی این حرفها رو حالی یه دکتر کنم که حوصله‌ام از همه‌چیز سر میره.

موهام رو باید رنگ کنم. اینهمه موی سفید. توی آیینه که نگاه میکنم از خودم میپرسم من کی اینقدر پیر شدم.

تمام سعیم اینه که کم نیارم. کجاست حس ۴ روز قبل. هی به خدا التماس کردم که هی خدا بذار که همینطوری بمونم.

بت‌پرست شدم. بت‌پرست خودپرست. حافظ میگه هر قبله‌ای که ببینی بهتر زخود پرستی. هیچ قبله دیگه‌ای هست آخه؟!

تنها چیزی که دلخوشی منه کارمه. اگه کار نمیکردم الان باید تو امین‌آباد بودم.( اسمش امین آباد بود دیگه نه؟!)

امروز خودم رو حسابی شکنجه کردم.  چرا اون شفقتی که نسبت به سایر افراد بشر دارم نسبت به خودم ندارم؟‌

این دوره عمرم بیشترین دلایل رو دارم که بخوام از خودم راضی باشم و کمترین رضایت رو دارم.

رنگ چشات عسل،‌ طعم لبت عسل. چقدر یه آهنگ میتونه حال آدم رو خوب کنه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦
 

۱- تو دفترم نوشتم:‌اینکه آدم مرتب و باسلیقه با یک روش خوب بمیره خیلی بهتره که یه روزی بیهوا و بی‌برنامه ریزی به یک روش خیلی بد بمیره.

حیف که دودستی چسبیدم به این زندگی.

۲- حتی فکر کردن به صرفه‌جویی و کم‌پولی و نگرانی مالی من رو افسرده میکنه تا چه برسه به اینکه واقعاْ بخوام اجراش کنم.

۳- اون کمد لباس رو فراموش کن. من هیچ لباسی  ندارم که فردا سر کار بپوشم. 

۴- دلم میخواد برم موهام رو کوتاه کنم. رنگ کنم. های‌لایت کنم. یه کیف خوشگل بخرم. یه شلوار و یکی-دو دست بلیز شیک بخرم با یک کت خاکستری رنگ و یه سندل شیک و یک کفش اسپرت تابستونی.

۵- امروز عکس ما رو در روزنامه شرکت چاپ کرده بودند به عنوان رگیلاتوری افیرز اسپشیالیست. همکارم که با هم شروع کرده بودیم عنوان زده بودند رگیلاتوری افیرز اسیستنت. از عنوان خودمون خوشمون اومد اما به همکارمون گفتیم که بابا چه فرقی میکنه ما که حقوقمون یکیه و کارمون هم یکی.

اما راستش رو بخواین دروغ میگفتیم. ته دلمون از این اسم اسپشیالیست خیلی خوشمون اومده!


 
comment نظرات ()
 
 
ونکوور آرت گالری - از مونه تا دالی
نویسنده : - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
 

‌دیروز رفتم آرت گالری ونکوور برای دیدن نمایشگاه از مونه تا دالی. این نمایشگاه که هفته بعد به پایان میرسه یک سیر کلی از جنبش مدرنیسم رو به نمایش گذاشته. نمایشگاه به چهار بخش کلی تقسیم شده که از تولد اکسپرسیونیست شروع و با آثاری از آونگاردها به پایان میرسه. در هر بخش توضیحی راجع به نحوه شکل گیری و تفاوتهای یک جنبش هنری وجود داره و در کنار هر اثر هم میشود توضیح کوتاهی درباره همون اثر خواند . 

‌برای رفتن به این نمایشگاه خیلی ذوق داشتم. دوستی بلیط دیدن آرت گالری به من هدیه داده بود که این هفته که آقای همسر سرکار بود فرصت مناسبی برای گشتن پیدا کردم. از ساعت ده‌و نیم صبح تا ساعت ۲:۳۰ چرخیدم و باورم نمیشد که در فاصله پنجاه سانتی آثار ون‌گوگ، دالی و پیکاسو ایستاده باشم. دیدن این آثار از نزدیک تفاوت زیادی با نقاش‌های دست دهم توی کتابها و مجلات داشت. هر چند که قبلاْ‌ در لوور هم چرخیدم ولی دیدن مونالیزا که محصور شده در یک اتاق کوچک بود یا هزاران نقاشی دیگه که باید به سرعت باد از جلوشون رد میشدی این حس رو به من نداد که دیروز در آرت گالری ونکوور داشتم.

نوشته‌های کنار آثار و نوشته‌های عمومی خیلی خیلی مفید بودند بخصوص برای من که سواد زیادی در اینباره نداشتم. نمایشگاه شلوغ بود اما من در کمال پررویی تا نوشته‌ها رو نمیخوندم و نقاشی‌ها رو یک دل سیر  نگاه نمیکردم نمیرفتم سراغ بعدی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦
 

طی این یه هفته بدون اینترنت به این نتیجه رسیدم که بهتر یه مدت اینجا رو تعطیل کنم. نمیگم کاملاْ تعطیل. هنوز هیچ ایده‌ای درباره‌اش ندارم. اینکه اینجا کاملاْ تعطیل باشه یا ادامه داشته باشه. فعلاْ بدون اینجا راحت‌ترم.

تا بعد.......


 
comment نظرات ()
 
 
Ordinary Miracle
نویسنده : - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦
 

It’s not that unusual
When everything is beautiful.
It’s just another ordinary miracle today.

The sky knows when its time to snow,
Don’t need to teach a seed to grow.
It’s just another ordinary miracle today.

Life is like a gift they say
Wrapped up for you everyday;
Open up and find a way
To give some of your own.

Isn’t it remarkable?
Like every time a rain drop falls,
It’s just another ordinary miracle today.

Birds in winter have their fling
But always make it home by spring.
It’s just another ordinary miracle today.


When you wake up everyday
Please don’t throw your dreams away;
Hold them close to your heart
Cause we’re all a part
Of the ordinary miracle.
Ordinary miracle

Do you want to see a miracle?
ohh ohh ohh, ohhh ohh ohh...

It seems so exceptional
That things just work out after all.
It’s just another ordinary miracle today.

Sun comes up and shines so bright
And disappears again at night.
It’s just another ordinary miracle today.
ohh ohh ohh, ohh ohhh ohh...
It’s just another ordinary miracle today.

این آهنگ از Sarah McLachlan رو خیلی دوست دارم. صبحها موقع رانندگی اکثراْ رادیو این آهنگ رو پخش میکنه و گوش کردن و زمزمه کردن باهاش حسابی خوشحالم میکنه.  هر وقت سر کار خیلی استرس ایجاد میشه این آهنگ رو زیر لب زمزمه میکنم و خوشحال میشم. 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
 

۳- نزدیک اسباب‌کشی خونه چیزی کمتر از بازار شام نداره.

من هم چیزی کمتر از کُزت تو خونه تناردیه‌ها!

۲-  یکی از بهترین کادوهایی که تو کل عمر آدم میتونه بگیره  یه mp3 پلیره که یه دنیا آهنگ خوب و گلچین شده درش دانلود شده باشه.

مشکل اینه که اونایی که ما رو دوست دارن همچین ذوقی ندارن و اونایی که همچین ذوقی دارن ما رو دوست ندارن.

۱- چند شب خواب میدیدم ماهی مرده. امروز دیدم که واقعاْ ماهیه مرده.

دیشب خواب میدیدم که مار نیشم زد و من مردم. یعنی من هم چند روز دیگه می‌میرم؟‌

* تا یک هفته نیستم. خدا نگهدار!


 
comment نظرات ()
 
 
دندون اسب پيشکشی! و مهمانی
نویسنده : - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦
 

- فلانی چقدر بهتون کادو خونه داد‌؟

 - فلان مقدار

- خيلی کم داده

- ... عزيزم قربونتون برم دندون اسب پيشکشی رو که نمیشمارن. تازه ما خيلی بهش زحمت داديم اين مدت رو.

-  چه زحمتی! نهايت دوبار تلفن کرده و تازه سه برابر مبلغی که به شما داده کاميشن گرفته.

سعی ميکنم حرف رو عوض کنم.

- مهمونی شما مياين؟‌

- نه،‌ نميام. اونا کی تابحال زنگ زدن حال ما رو پرسيدن که ما بريم. بچه که نيستن. الان شما دو ساله اينجا هستين ...زنگ زده بپرسه کازين عزيز حالت چطوره؟ يا کمک ميخوای يا نه؟... اينا هروقت سياهی لشکر ميخوان ياد ما ميفتن. مدام از گوشه و کنار ميشنوم که مهمونی گرفتن. پاگشای فلان عروس، تولد بچه بهمانی، ارکستر و خواننده و اين حرفا. چرا اونجور مواقع ياد ما نميفتن؟

- چی بگم؟‌!

- من اينا رو به فلانی هم گفتم. گفتم بذار بره بهشون بگه. بچه‌ها زورشون مياد که به ما سلام بدن. خوب مجبور که نيستيم. چرا ما هميشه اون کسی هستيم که بايد ببخشيم؟‌ چرا ما بايد هميشه کوتاه بيايم و بزرگواری کنيم؟ من خسته شدم از اين وضع. حوصله‌شون رو ديگه ندارم. تو ميری؟

- نميدونم. چون بايد در برابر دعوتشون کنم. خيلی هم بهشون مهمونی مقروض هستم. خونه من هم که قد يه غربيل. نميتونم بيشتر از ۴يا ۵ نفر رو دعوت کنم. ببينم. شايد برم شايد نه.

- من که نميرم. تو خود دانی.

* فکر ميکنم خيلی از حرفاش راستن. اين کازين ها که اصلاْ منو نميشناسن. هيچ حرفی که برای گفتن به هم نداريم هم. اينا تا يک سال پيش نميدونستن اصلاْ من وجود دارم يا نه؟ چه اصراری به ديدنشون هست. اونا هم حتماْ‌ ترجيح ميدن اون وقتی رو که قراره با من سپری کنن کنار دوستانی باشن که باهاش بزرگ شدن. از طرفی مامان اگه بود حتماْ ميگفت تو به خاطر ... که نميری. به خاطر .. ميری که بزرگتره و ... توست. فکر ميکنم خوب اين هم راسته. 

خلاصه که مونديم بريم مهمونی يا نه؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦
 

برای امروز میخوام چند تا عکس از رقص هاوایی که در پیک‌نیک شرکتمون بود بذارم. راجع به خود پیک‌نیک هم بعداْ مفصل براتون مینویسم.

هر کی بتونه هویت افراد بالا رو حدس بزنه جایزه داره.


 
comment نظرات ()