از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦
 

هر آدمی روزهای خوب و بد داره. روزهایی هست که به خودمون نگاه میکنیم و لبخند میزنیم روزهایی هم هست که فکرها زشت و پلید میشن. این نبرد بین خوب و بد هر روز و هر لحظه درون ما جاریه. گاهی سخت تر و گاهی آسونتر. همونطور که زندگی بالا و پایین، زشتی و زیبایی داره، روح ما هم روزهای خوب و بد خودش رو داره. خوب میشد اگر همیشه خوب بودیم اما این یک نگاه ایده‌آلیستیه که با واقعیات زندگی تطبیق نداره. خوبه که بتونیم وقتی از خودمون نا‌امیدیم به خودمون امید بدیم. خوبه گاهی به خودمون از دیدگاه یک شخص سوم -بدون پیش‌داوری- نگاه کنیم. اینطوری وقتی اعتماد به نفسمون پایینه میبینیم که خیلی بهتر از اونچه که خودمون درباره خودمون فکر میکنیم هستیم و وقتی غرور بیجا گرفتارمون کرده به معایبمون پی میبریم.

همه اینها مهم هستند اما مهمتر از همه اینه که قبول کنیم که انسان هستیم دارای همه صفات خوب و بد انسانی. قبول کنیم که نمیشه همیشه خوب بود، همیشه بیست بود، همیشه شاد بود، همیشه برنده بود، همیشه اول بود. قبول کنیم که لحظاتی هم هست که میشه بد بود، زشت شد، باخت، نیرنگ زد. قبول کنیم که خوب مطلق در زندگی انسانی جای نداره همونطوری که بد مطلق هم وجود نداره. قبول کنیم هرچیزی که هستیم و خلاصه کلام اینکه:

هر چیزی که هستیم خودمون رو دوست داشته باشیم.

پی‌نوشت:‌این مطلب رو بیشتر برای خودم نوشتم و قصد نصیحت به هیچکس دیگه به غیر از همین آتوسای نوعی و واقعی رو نداشتم. امیدوارم که شما هم خوشتون اومده باشه. 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦
 

اینجا یه نوشته بود که خوب شد که پست نشد!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦
 

اولین بار که میم رو دیدم موقع مصاحبه کاری بود. قبل از من مصاحبه شده بود و داشت سوالهارو جواب میداد و من منتظر مصاحبه بودم. چند کلمه‌ای حرف زدیم. دو روز بعد فهمیدم که میم با همکارم هم‌خونه است و فهمیدم که کار به من پیشنهاد شده.

دومین بار: روز شنبه پیک‌نیک شرکت بود. راه دور بود و همکارم ماشین نداشت. بهش پیشنهاد کردم اون و هم‌خونه‌اش رو میبریم. در بین راه میم به من گفت که برای یه پست دیگه در شرکت ما مصاحبه شده و گفت که ازش معرف خواسته‌اند. ذوق کردم. هزار بار گفتم اگر معرف خواستن دیگه درست شده. گفتم دیگه همکار هستیم و گفتم که حتماْ ظرف این هفته باهاش تماس میگیرن. و فکر کردم که چقدر خوبه که همکارم میشه و میتونیم با هم حرف بزنیم و دوست باشیم.

روز دوشنبه همون هفته میم رو توی شرکت مشغول کار دیدم و دوتا شاخ واقعی روی سرم سبز شد. میم گفت که پیغام‌گیر رو نه روز جمعه و نه شنبه و نه حتی یکشنبه چک نکرده و گفت که ساعت ۶ صبح وقتی داشته پیغامگیر رو گوش میکرده شنیده که به همکاری دعوتش کردن. سعی کردم باور کنم که راست میگه. دلیلی نداشت دروغ بگه. گفتم شاید واقعآ چک نکرده بوده و یا شاید دلیلی برای نگفتن این خبر به من داشته. به هر حال آدمها دلایل خودشون رو دارن.

همخونه میم رو چند روز بعد دیدم. گفت میم چون میخواسته سورپرایز کنه چیزی نگفته. نگفتم که به من حرف دیگه‌ای زده. گفتم: ایده جالبیه. و فکر کردم اگر میم میخواست همخونه‌اش رو غافلگیر کنه چرا روز بعد به من همین حرف رو نزده. فکر کردم شاید دلیلی داشته و فکر کردم به هر حال آدمها برای کارهاشون دلیلی دارن.

یک هفته از کار میم در شرکت میگذشت. مدیر بخش ما با من صحبت کرد که میم مثل اینکه در کارش مشکل داره و زیاد ازش راضی نیستن.  سعی کردم با میم غیر مستقیم صحبت کنم. ما با هم آشنا بودیم ولی نه اونقدر که بتونم به صراحت موضوع رو بهش بگم. فکر کردم شاید دوست نداشته باشه من یک غریبه در این مورد دخالتی بکنم. بهش درباره مدیر بخش گفتم که خیلی حساسه. گفتم که باید خیلی مواظب باشه، گفتم که دقت کار اینجا خیلی مهمه و خیلی حرفهای دیگه. اما همه سربسته. به مدیرمون گفتم با مدیر میم صحبت کنه که یک هفته زمان خیلی کمی برای قضاوت کردنه و میشه کمی صبر کرد.

بار آخری که میم رو دیدم میدونستم که آخرین روز کاریش در شرکته. به من گفت که میخواسته برنامه دانشگاهی برداره و چون شرکت با کار پاره‌وقت موافقت نکرده استعفا داده. نمیدونم میدونست من میدونم یا نه؟‌ و نمیدونم چرا باید باز هم دروغ میگفت. با خودم فکر کردم که هر انسانی دلایل خاص خودش رو برای کارهاش داره و صحبت از اخراج برای هیچکسی آسون نیست. و با خودم فکر کردم حیف من و میم میتونستیم دوستهای خوبی برای هم باشیم.....

 شاید اگر کمی با هم رو راست‌تر میبودیم.


 
comment نظرات ()
 
 
پنج‌گانه!
نویسنده : - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦
 

۱- ده روز پیش اتفاق افتاد. خسته بودم و عاصی. تاریک بود. دراز کشیدم روی تخت. دست چپم را گذاشتم روی پیشانی و با دست راست مچ دست چپ را گرفتم و در یک لحظه صدایی در درونم به من گفت:‌ میدونی که به زودی میمیری؟‌ و من ترسیدم و فکر کردم که  اصلاْ دلم نمیخواهد بمیرم.

و این روزها مدام به همان جمله فکر میکنم. به مرگ فکر میکنم که چقدر میتواند نزدیک باشد و هر بار کمتر میترسم. گاهی فکر میکنم فقط اگر بعد از دیدن کسانی که دوستشان دارم بمیرم شاید بهتر باشد. فقط یکبار دیگر کسانی که دوست دارم را ببینم و بعد مشکل چندانی با مردن نخواهم داشت.

امروز روز پرهیاهویی بود. صبح برای یک سری آزمایش خون رفتم لابراتور و هنگام خون گرفتن باز هم فکر کردم که مرگ چقدر میتواند نزدیک باشد و بعد فشارم افت کرد و بچ یخ گذاشتند پشت گردنم و بعد باز فکر کردم که میشود مرد به همین راحتی. میشود مرد با یک آزمایش ساده خون که دکتر پوست برایت درخواست کرده است. به همین سادگی.

و البته نمیدانم چرا رهایم نمیکند این فکر بی‌ملاحظه مرگ؟

۲- دیشب خواب تو را دیدم. یک رویای ساختگی که در آن تو اسم داشتی، صورت داشتی و حس میشدی و تو در خواب من را بوسیدی و من دلم میخواست هم فرار کنم  به دورترین نقطه دنیا -دور از تو-  و هم دلم میخواست باز هم من را ببوسی. میبینی خوابم را فراموش نکرده‌ام.

۳- از حرف زدن با مردهای مسن لذت میبرم. وقتی که به روش خودشان  سعی میکنند که برایت حرف بزنند و نشان بدهندکه زیبا هستی و بیشتر از آن به خودشان بقبولانند که جوان هستند و هنوز جذاب. وقتی برایت تعریف میکنند از تمام کارهایی که در عمرشان انجام داده‌اند، اینکه در ارتش بوده‌اند یا خانه‌هایی که ساخته‌اند و حتی اولین باری که عاشق شده‌اند. بعد از خداحافظی با آنها لبخند میزنم و نگاه میکنم که چگونه راه میروند سرخوش و هنوز جوان.

۴- آپارتمان را این هفته تحویل میگیریم. و شادیم؟‌! تا حدی. بسیار بیشتر میشد اگر شمسی خانم صاحب گل فروشی هم خانه میخرید و با هم از اسباب‌کشی میگفتیم و با هم از نقشه‌ها. اما میدانم که میتوانم امیدوار باشم که فردا -روزی که حتماْ‌ میرسد- او هم خانه خودش را خواهد داشت و تنگ ماهی قشنگش را و نوزادی که پیچیده وسط پتوی دستبافش.

۵- دلم میخواهد برقصم. در یک شب فراموشی دلم میخواهد که با هشیاری تمام برقصم و جدی برقصم و نمیدانم آیا تو هم با من همه آن شب را بیدار خواهی ماند و در فراموشی من با هشیاری خواهی رقصید و نمیدانم که آیا تو هم با این توهم فکر خواهی کرد به شبی که میشود رقصید و فراموش شد و هشیار بود؟‌نمیدانم آیا در توهم من شریک خواهی شد؟‌

 


 
comment نظرات ()
 
 
انتخاب کنيم
نویسنده : - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

منابع ما در زندگی محدود هستند. سرمایه‌گذاری در یک بخش به این معناست که فرصت سرمایه‌گذاری در بخش دیگری از ما گرفته شده است. بنابراین اهمیت دارد که انتخاب کنیم و درست انتخاب کنیم. کوچکترین انتخابها هم میتوانند مفید باشند:

بین لاغر شدن و بسته چیپس باید انتخاب کرد

بین نگاه کردن به تلویزیون یا درس خواندن باید انتخاب کرد

بین لم دادن روی کاناپه یا پیاده روی در پارک باید انتخاب کرد.

بین خندیدن و گریستن باید انتخاب کرد

بین راست گفتن و دروغ گفتن باید انتخاب کرد

بین دوست داشتن و دوست نداشتن باید انتخاب کرد.

بین زندگی در بین دو مکان متفاوت باید انتخاب کرد

بین بودن و نبودن باید انتخاب کرد

بین لباس سفید یا قرمز باید انتخاب کرد

.

...

.........

باید انتخاب کرد

انتخاب کرد

محدودیتهای سرمایه ما را مجبور به انتخاب میکنند و این انتخاب ماست که شخصیت ما را می‌سازد. پس فکر کنیم و درست انتخاب کنیم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
 

به تمام ثانیه‌ها و ساعتها و روزها و سالها نگاه میکنی.

مقداری عمر کرده‌ای و کمتر از آن زندگی کرده‌ای و بسیار کمتر شاد بوده‌ای.

به گذشته‌ها همیشه برگشته‌ای،‌ به آینده کمتر سفر کرده‌ای ودر حال هرگز نبوده‌ای.

بین خنده‌هایت بسیار گریسته‌ای و کم پیش آمده بین گریه‌هایت بخندی.

ایمان گاهی داشته‌ای گاهی نه و اگر داشته‌ای بیشتر به آسمان کمتر به خود - بهتر بگویم هرگز به خود- 

شک موریانه خانگی ذهنت بوده است -هر بیست و چهار ساعت بیدار و هر بیست و چهار ساعت در حال جویدن. بی‌وقفه، بی‌رحم و بسیار ویرانگر. حتی رویاهایت پس‌مانده متعفن این موریانه است و هر روز که میگذرد بیشتر فرو میریزی و بیشتر میپوسی. اسکلت انسانی، ظاهر آراسته و درون متلاشی - تهی از هر زندگی-

«و این است انسانی که از خود ساخته‌ای»


 
comment نظرات ()
 
 
و ميگن قلب.......
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
 

نمیدونم که دلم چرا گرفته؟‌ و نمیدونم که چرا یاد گذشته میفتم مدام. و نمیدونم چرا اشکام میریزن و نمیدونم چرا لبم رو گاز میگیرم و نمیدونم چرا هیچوقت ندیدمت و چرا هیچوقت پیدات نکردم. نمیدونم چرا نگشتم که پیدات کنم یا نمیدونم چرا هرکس که پیدا کردم تو نبودی.

هوا خفه است و من دلم پنجره باز میخواد و نفس و بارون و دلم عشق میخواد. و دلم یه عالمه عشق میخواد. دلم خنکای ماست و خیار میخواد با بوی پونه و گل. دلم میخواد تو باشی بدون کلام و من باشم بی‌حرف. و بعد بشینیم و حرف بزنیم از همه این سالها که گم شده بودیم توی زندگی.

انگار کنیم که تمام عمرمون یادمون بوده که وجود داشتیم و انگار کنیم که یه عالمه راه اومدیم برای رسیدن به هم و انگار کنیم که از همون اولین بار میدونستیم که پیدا کردیم همدیگه‌رو.

آره من دلم گرفته و همه ناامیدهای عالم ریخته تو دلم و هر چند که تو کنارمی و هر چند که عاشق توام اما باز شک میکنم. به همه عشقهای عالم شک میکنم که عادتن و به همه عادتهای عالم که عشقن. و من دوست دارم که ببینمت که از دور میای و نگات کنم عاشقانه. و من دلم میخواد همه شب بیدار بمونم و نقش صورتت رو حفظ کنم زیر نور ماه. دلم میخواد اون گذشته‌ها پاک شن و دلم میخواد بگردم و پیدات کنم. و با اینکه میدونم که هزار هزار بار هم اگه بگردم باز هم سرشونه‌های تورو پیدا میکنم اما دلم میخواد بتونم بگردم و دلم میخواد که با اختیار عاشقت باشم و دلم میخواد که پرنده تو باشم با هر نگاه و هر آواز.

و دلم میخواد اشکام رو قایم کنم تا نبینی و دلم میخواد که نگات کنم با حوصله و دلم میخواد که عاشقت باشم هزار بار بیشتر از هزار بار. دلم میخواد بخندم و ببینم نگاه تو رو عاشقونه روی نگاهم و دستات رو ببینم که دستامو میگیره و بگو چرا شانس من برای بیشتر شناختنت محکوم به شکست بود همیشه و بگو که کی هستی که همیشه هم نه اونی هستی که میخوام و هم همیشه بیشتر از اونی هستی که میخوام.

و من که همه عمرم عاشق یه نامعلوم بودم که نه پیداش کردم نه گمش کردم، که نه پیداش میکنم و نه گمش میکنم، که نه.....و من که همه عمرم هزار بار زنده شدم و هزار بار بیشتر مردم و من که نَفَسم هر لحظه به گنگی، به بیخیالی، به دلهره،‌ به شک و به یقین‌ عشقه تا کجا باید دنبالت بگردم و کی باید بهت آویزون شم و انصافه که هزار بار بنویسم و تو نه ببینی و نه بخونی؟‌! انصافه که باشی و انصافه که نباشی؟‌

و به من بگو کجاست اون نشانه که ببینمت و بدونم که تویی. و شک نکنم و از کجا بشناسمت اگه یه روز تصادفی از کنارت رد شدم و از کجا بشناسمت اگه یه لحظه نگاهم تو نگاهت گره نخورد و از کجا شک نکنم. و از کجا شک نکنم؟ و از کجا شک نکنم؟‌

میگن هر وقت که اتفاق بیفته قلب میفهمه. میگن قلب میفهمه!


 
comment نظرات ()
 
 
اين يک غرغر است!
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
 

حس و حالم مثل سال کنکوره. همونقدر بد و عصبی۷، همونقدر بی‌تفاوت و تنبل، همونقدر عاصی از زمین و زمان. همونقدر ناراضی از خود و همونقدر متنفر. حتی هیکلم، شکل موهام هم مثل اون سال شده. داشتم پیاز پوست میکندم برای کباب تاوه و دلم میخواست که دستم رو ببرم، دلم میخواست که یه جوری به خودم صدمه بزنم. همونطور که با خوردن به خودم صدمه میزنم همونطور که با این عصبیت دارم به خودم صدمه میزنم. نمیدونم چه مرگمه. تا باحال دیدین که یه آدمی به مرگ مزمن چه مرگی بمیره. اه کاش واقعاْ‌ بمیره ولی نمیمیره که. هرچند به قول همکارم خانوم سین نمیخوام تو کانادا بمیرم. چه کاریه ها؟‌ چه فرقی میکنه؟ فقط باید یه پول قلمبه بدیم هواپیمایی که جسدم بره ایران. خوب اصلاْ نره که چی. یاد مامان بابا میفتم گریه‌ام میگیره هی. خوبه گریه برای دل سردی مثل دل من خوبه.

چه آهنگ عجیبی الان رادیو فردا پخش کرد. مضمون شعرش میگفت که یادم میفتی؟‌ وقتی آهنگهایی که باهم گوش میدادیم میشنوی یادم میفتی؟‌ عجیب بود. نمیدونم چرا برام عجیب بود.

باید ظرف بشورم و غذای فردام رو بکشم و لباسها رو تا کنم و نامه اصلاح شده آقای همسر رو بهش نشون بدم و نظرش رو بپرسم. باید گریه کنم و اشکام دونه دونه سر بخوره روی گونه هام و با دستام پاکشون کنم. و باید بپرسم که چه مرگمه. و باید کمتر غر بزنم و باید یه برنامه بریزم برای پیاده‌روی و کم خوردن و مرگ. اصلاْ کی حال و حوصله این چیزا رو داره؟‌

حال و هوام مثل سال کنکوره. همونقدر از دست خودم خسته‌ام. همونقدر موهام وحشی شدن هر چقدر که نرم کننده میزنم و سشورا میکشم. همونقدر میخورم و نمیخورم و همونقدر دیوونه شدم و همونقدر بیزارم از خودم. مسخره است. اون سال فکر کنم مساله این بود که از خودم راضی نبودم و الان هم از خودم راضی نیستم/ دیوونه ام من. میدونم.

نخونده پست میکنم. کی غرغر رو ویرایش میکنه که من دومیش باشم؟ 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦
 

۱- چند وقتیه که به قول یکی از دوستان دچار یبوست نوشتاری شدم بدفرم. کلمه‌ها توی ذهنم چرخ میخورن اما تا این صفحه وبلاگ رو باز میکنم و یا کاغذ میذارم جلوم همه چیز دود میشه. وقتی هم که با من بمیری تو بمیری یه چندخطی تایپ میکنم یه نوشته ناجوری از آب درمیاد که پاره اش میکنم و خلاص. خلاصه که توی ذهنم دو تا داستان آماده با شخصیت‌‌‌های پرداخت شده دارم که نمیدونم باهاشون چیکار کنم.

۲- به تازگی تصمیم گرفتم جدی اصلاْ ننویسم و شوخی هم بلد نیستم بنویسم و هیچ نوع نوشتن دیگه‌ای. شاید رسماْ‌ شروع کنم به خاطره نویسی. ضمناْ‌ تصمیم گرفتم که نحوه زندگیم (‌لایف استایل) رو تغییر بدم ولی هنوز نمیدونم که میخوام چطوریش کنم. البته من همیشه خیلی تصمیمهای بیخود میگیرم و یه مدت اجراش میکنم و بعد بیخیالش میشم و بر میگردم سر نحوه زندگی الانم که بیشتر برمبنای تنبلی بیش از اندازه بنا شده تا هر روش دیگه زندگی.....

۳- الان که این یادداشت رو مینویسم یه عصر دلگیر بعد از سه روز تعطیلیه و با اینکه سه روز رو ونکوور بودیم و جایی نرفتیم اما احساس میکنم که خیلی کم خونه بودم و خیلی کم استراحت کردم بس که این چند روز مدام در تک و تا بودم. البته هر چقدر که فکر میکنم هیچ کار مفیدی انجام ندادم و حتی در طول این سه روز تعطیلی یه غذای حسابی هم نپختم. گفتم غذا لازمه که یه ذکر خیری از رستورانهای ایرانی اینور آب بکنم. بیشتر این رستورانها در ابتدا که باز میکنن سرویس خوب و غذای مناسب در اختیار مشتریانشون قرار میدن. بعد یه کم که مشهور شدن و مشتری جمع کردن خانوم صاحب رستوران میگه:‌ مگه این آشپز چیکار میکنه که اینقدرم بهش پول بدیم؟‌ اخراجش کن خودم ‌آشپزی رو انجام میدم. یه کم بعدتر پسردایی صاحب رستوران میگه این گارسون مگه چیکار میکنه؟‌ اخراجش کن من خودم اینکارو انجام میدم. و خلاصه از اونجایی که ما ایرانیها اصولاْ خیلی خوب میتونیم کار دسته‌جمعی بکنیم!!! و هیچکس احساس ریاست نمیکنه! !! رفته رفته رستوران کیفیتش میاد پایین و چند ماه بعد هم تعطیل میشه.

خلاصه که من این سه روز آشپزی نکردم و مدام دور خودمون چرخیدیدم مثل «جعفری»‌ و الان هم داریم فکر میکنیم که تا کی باید دنبال دم خودمون بدویم آخه.

۴- از ایران هم که هیچ خبر خوبی جز خبر دستگیری و شکنجه و اعدام به گوش نمیرسه. یادم باشه که اگه از ملیتم پرسیدن بگم پرشین به جای ایرانین که این ینگه دنیایی‌ها تا بیان بفهمن که پرشیا کجای عالم هستی قرار گرفته من دررفتم از یه عالمه سوال راجع به انرژی هسته‌ای و احمدی نژاد و این حرفا. البته این سوالها رو با معلوماتها میکنن. اکثراْ‌ اگه بگی ایرانی هستی ازت درباره شترهات سوال میکنن و اینکه هوای اینجا آیا برات خیلی سرد نیست یا اینکه تو عمرت برف دیدی یا چیزی در همین مایه‌ها.

۵- شیلا دوستم که خیلی ذکر خیرش رو کردم بهم یه بلیط مجانی داده برای رفتن به آرت گالری  ونکوور. مدتیه الان یه نمایشگاه به اسم «از مونه تا دالی» برپاست که خیلی مشتاق دیدنش هستم و شاید شنبه هفته بعد دل از آقای همسر مهربونم بکنم و برم تماشا.

۶- دیروز داشتم ویدیو فیلم گروه کیوسک رو میدیدم یه جایی هست که صورت یه سری از افراد میاد توی نما. خلاصه که یه سری بود خیلی شبیه من. فکرش رو بکن کسی در این دنیا هست که خیلی شبیه منه. حالا اگه من یه آدمی مثل صدام بودم میتونستم بعنوان بدل خودم استفاده کنم. امیدوارم که اون صدام نشه که من اصلاْ نمیتونم نقش بدل رو بازی کنم.

۷- خیلی دلم میخواد این گزینه هفت رو بنویسم و خیلی هم دلم میخواد سانسورش کنم. اگه بگم یه جوره اگه نگم یه جور. هی تایپش میکنم هی پاکش میکنم. آخه اصلاْ‌ مطلب مهمی نیست و آخه خیلی شخصیه و آخه مگه من مرض دارم تصویرم رو اینقدر خراب میکنم و آخه شاید اگه اقرارش کنم بهم بربخوره و کاری بکنم. وای خفه شدم. هیچی همینطوری دارم چاق میشم و همینطوری هم بیست و چهار ساعت درحال خوردنم و همینطوری هم بیست و چهار ساعته گشنه‌ام. و آها هیچ خبری نیست.

۸- فکر کنم این گزینه ۷ خیلی زنانه شد. بدینوسیله از مراجعین مذکر عذرخواهی مینماید!

 


 
comment نظرات ()
 
 
تصور کن..........
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦
 
در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما:‌

کانال سی-بی-سی یه فیلم مستند درباره بمباران شیمیایی هیروشیما نشون میده. فکر میکنم اولین باری که درباره این واقعه بیشتر شنیدم هفت یا هشت ساله بودم در برنامه «قصه شب»‌ رادیو. اسم داستان یادم نمیاد اما یادمه درباره دخترکی به اسم ساداکو بود که در معرض اشعه قرار گرفته بود و درنای کاغذی میساخت تا زنده بمونه. بزرگتر که شدم این داستان رو بارها خوندم. بارها هم باهاش گریه کردم. مدتها بود که فراموش کرده بودم. چقدر بده که بشر فراموشکاره. چقدر بده که یادمون میره که آدمهایی که در طول تاریخ بیدلیل مردن. چقدر بده که یادمون میره که انسان هرچقدر متمدن باز هم میتونه همنوع خودش رو بکشه. چقدر بده که یادمون میره که هر کدوم از ما باید به یاد داشته باشه که انسانه و چقدر بده که اجازه میدیدم که قسمت حیوانی و ضعیفمون بهمون غلبه کنه. باید تاریخ هر لحظه جلومون باشه. و هر لحظه ازش عبرت بگیریم. کاش میشد که یادمون باشه بجای تلاش برای داشتن بمب هسته‌ای باید کار کنیم که همه جهان عاری از چنین هیولای شرم‌آوری  باشه. بمب هسته‌ای یک ننگ در تاریخ بشریت متمدنه که باید از داشتنش و ساختنش احساس ننگ کرد نه قدرت. کافیه که فقط کمی انسان باشیم همین. فقط کمی انسان باشیم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
 

۱- هرکسی میتونه در شرایط نرمال بهره‌وری بالا داشته باشه، هنر اینه که وقتی تحت فشار روحی هستی و وقتی اوضاع بحرانیه بتونی خودت رو کنترل کنی و کارایی مناسب رو داشته باشی.

البته واضح و مبرهن است که هرکس این نوشته بالا رو بخونه گمان میکنه که من عجب آدم منطقی و زیر استرس روحی کارکنی هستم (چه صفتی شد!) اما صد البته بیشتر واضح و مبرهن است که من بسته به نوع استرس محیطی بعضی وقتها میتونم واقعاْ میتونم تبدیل به نسخه عقب افتاده خودم بشم. استرسها به دو نوع تقسیم میشن:‌نوع اول استرسهایی هستن که میدونی به خود تو بستگی داره و اگر تلاش کنی اون استرس رفع میشه مثل استرسهای محیط کاری. که البته سرما درد میکنه برای همچین استرسهایی. چون احساس خوبی به آدم میده. اما گاهی رفع استرس به تو بستگی نداره. عامل خارجی وجود داره که حلش برعهده تو نیست. بدن من اینجور وقتها به شدت بی‌ظرفیت میشه و امروز من شور بی‌ظرفیتی رو درآورده بودم به نحوی که نه تنها مقادیر متنابهی چیپس و پاستیل و شیرینی میل کردم بلکه آشپزی هم نکردم و البته خونه‌ای که آقای همسر تمیز کرده بود به بازار شام تبدیل کردم و بعد هم مقادیر متنابهی خریدهای غیر ضروری انجام دادم و در تمام مدتی که داشتم این اعمال مشعشانه مدیریت بحران رو انجام میدادم یه صدایی توی مغزم میگفت «آی هیت یو،‌ آی هیت یو،‌ آي هیت یو.........»‌{باور بفرمایید همینطوری انگلیسی میگفت}‌. خلاصه اینکه الان نشستم و هی دارم به خودم میقبولونم که همه چیز درست میشه و من باید در این شرایط روحیه‌ام رو حفظ کنم و مثل شیر پشت همسرم واستم(اینم از اون حرفهاست ها!) و البته این شرایط حل میشه گیرم که مجبور بشیم ماهی کمی بیشتر یا کمتر وام خونه بدیم و همینطوریاست دیگه.

۲- امروز تلویزیون یه برنامه به اسم «Oh, baby» داشت که خیلی جالب بود. با روشهای مختلف مهارتهای اجتماعی بچه‌های کوچیک رو در سنین مختلف اندازه میگرفتن. جالب اینجاست که دختربچه‌ها الگوهای جنسیتی رو حدوداْ ۶ ماه قبل از پسرها یاد میگیرن. ‌ یعنی اینکه دخترها زودتر یاد میگیرن که مثلاْ تراشیدن ریش یک عمل مردانه و آرایش کردن یک عمل زنانه است.(حال کردین که ما دخترا چقدر باهوشیم!!!) حالا هرکس بیاد بگه که من با دخترم و پسرم کاملاْ یکسان رفتار کردم و دخترها با پسرها ال و بل فرق دارن به نظرم کمی داره مسخره میگه چون اونچیزی که مهمه برداشت الگوهای جنسیتیه که نمیشه از محیط حذفشون کرد. یه قسمت دیگه هم که خیلی جالب بود بررسی این بود که بچه از چه سنی میفهمه که وجود داره و از چه سنی این وجودش رو تطابق میده با اطراف. تست به این صورت بود که بچه‌ها رو ابتدا به یک اتاق با وسایل بازی بزرگ بردن و بعد همون اتاق،‌ همون وسایل رو در اندازه‌های خیلی کوچیک گذاشتن. جالب این بود که بچه‌ها با اینکه متوجه میشدن اتاق تغییری داره ولی بازهم قدرت تطابق با محیطشون رو نداشتن و اگر مثلاْ قبلاْ سوار ماشین اسباب‌بازی بزرگ شده بودن باز هم سعی میکردن بشینن توی ماشین. (خیلی صحنه خنده‌داری بود)

نتیجه اینکه من تصمیم گرفتم بعد از اینکه آقای همسر درسش رو خوند و کار مناسب پیدا کرد و خودم هم تو کارم جا افتادم و خیلی پولدار شدیم و یه سری زیادی که مسافرت رفتم و جاهایی که دلم میخواست دیدم چهار تا بچه به دنیا بیارم!!!! (این تصمیمی که گرفتم خیلی جدیه‌ها)‌

۳- اگه میخواید از مدیرتون تقاضای اضافه حقوق بکنید مواظب خودتون باشین. روزنامه‌ها نوشتن که صاحب یک بنگاه معاملات ماشین در آمریکا دو نفر از کارمندانش رو بخاطر اینکه مدام تقاضای افزایش حقوق داشتن کشته. (البته با تجربه‌ای که من از صدا و سیمای ایران دارم بعید میدونم این خبر رو تابحال نشنیده باشین و البته این حق مردم شهیدپروره که بدونن که غرب تا چه حد در فساد فرو رفته و چقدر ما اینجا بیچاره و بدبختیم!!)

۴- همین..........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦
 

شايد بد نباشد کاری که ترجيح ميدهی نکنی، برای شادمانی دل ديگری انجام دهی.

* پیشترها در وبلاگم یک سری نوشته داشتم به اسم یک روز یک نکته که جمله‌هایی از کتابها که برام جالب بود مینوشتم. از این به بعد دوباره شروع میکنم. نوشته بالا اولین در سری قبل بود،‌ دلم میخواد اولین در این سری هم باشه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
 

دلم میخواست یه درخت تناور باشم گمشده در میان درختای بلند یا اون تکه چوبی که میسوخت وسط کمپ. دلم میخواست یک کلمه بودم گمشده در میان یک شعر کمی عاشقانه، کمی حماسی، کمی هوایی، کمی خاکی. دلم میخواست غرق شم توی خودم. یک سنگ ببندم به پام و فرو برم. بی هیچ دست و پایی بی هیچ صدایی، بی هیچ فریادی.

کمپینگ بودیم این دو روز تعطیلی رو. فردا برمیگردم مفصل مینویسم.


 
comment نظرات ()
 
 
يه دل ميگه برم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦
 

نمیدونم که باید آیا رخت سفر بربندم از این وبلاگ آیا؟‌ اینجا که بیشتر از هر جای دیگه‌ای از دنیا خونه است. نمیرم، هستم. هستم و نمیرم. دلم برای نظراتتون تنگ میشه و این نظرخواهی پرشین بلاگ رو هر چقدر آی-آر کردم درست نشد که نشد. هستم و نمیرم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦
 

Kýrýldý kanadým kolum ne yerim var ne yurdum
Gurbet ele düþtü yolum yuvasýz kuþlar misali
Selvi boylum senin için katlanýrým bu yazgýya
Böyle yazmýþsa yaratan kara toprak yeter bana *

انتظار ندارم که کسی از این نوشته بالا سردربیاره. خودمم هم چندان سر در نمیارم. اما حسی که توش هست آشناست.

* یک تکه از آهنگ خواننده ترکیه ای به نام باریش مانچو


 
comment نظرات ()