از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦
 

نمیدونم که بهش نگاه میکردم یا نه. سایه شده بود روی زندگیم.

آفتاب تنم رو سوزونده و رد لباسها. بریم رِک بیچ تا رد لباسها بره. و من خجالت میکشم.

میخوام سی-ای- او باشم. تلاش نمیکنی و نمیتونی. زشت. میدونستی چه زشتی؟ اون دختره هم که آلوها میرقصید چاق بود ولی خوشگل بود. میشه چاق بود و خوشگل هم بود. هم عمرت بهانه آوردی. از کی راضی شدی که به کم راضی باشی؟‌ همه عمر. یه جایی توی هستی. سی-ای-او هم یه پرواز کوتاهه. چقدر تو به هیچ قانعی. دورترها کسایی هستن که به دنیا فکر میکنن. و تو همه فکرت یه سی-ای-او ناقابل. دنیا مثل دریاست. توش گم میشی. میدونستی که یه روزگاری میخواستم نباشم. آره میدونم و نمیدونم که چرا؟‌ فکر میکردم این درد جاودانگی احمقانه‌ترین دردیه که من دچارش نمیشم. و شدی؟‌ و شدم مثل اینکه همیشه نمیدونستم چرا وقتی عروس میبرن عروسا گریه میکنن و.... و گریه کردی. به پهنای همه عمرم. هنوز هم گریه میکنم. چه خوشبخت چه بدبخت هنوز هم گریه میکنم. عشق گریه‌داره. نبود عشق گریه دارتره. بدست آوردن عشق؟‌ زاییدن عشق؟‌!!! ایرانیا میگن عشق‌ورزی یا میگن عشق بازی. اینجا میگن « میکینگ لاو»‌ فرق میکنیم.‌ آره ما عشق رو بازی میکنیم. واژه ما قشنگتره. دوست دارم این کلمه رو. این کلمه بازی عشق رو.

اسمم رو نوشتم با خودکار.

آتوسا

و بعد فکر کردم کوچیک که بودیم خان دادشم همیشه یه چیزی اضافه میکرد:‌

آتوسا خر  است

و بعد من خودکار برمیداشتم و سر «ر» یه گردی اضافه میکردم و یه ب میذاشتم تهش.

آتوسا خوب است.

 و فکر کردم که خیلی وقته که فارسی ننوشتم. با هیچ خودکاری روی هیچ کتاب یا دفتری. تکلیف هویتمون چی میشه با این حساب؟‌ من نگرانش نیستم. من هم نگرانش نیستم. من همون چیزی میشم که میخوام. همون کسی که دو قدمی بیشترش رو نمیتونه ببینه و خلاصه آرزوش یه چیزی در حد سی-ای-او شدن در یه جامعه سرمایه‌داریه و هیچ چیزی توی دنیا رو نمیتونه تغییر بده.

و خداوند آن مقدار دیوانگی در وجود ما قرار بده که باور کنیم میتونیم دنیا رو تغییر بدیم.

و شاید تغییر دنیا همینه که اشکی رو پاک کنی. پای درددل دوستت بشینی و آرومش کنی. به آبدارچی شرکت پول قرض بدی که مشکلش حل شه.

و شاید تغییر دنیا میتونست خیلی بهتر باشه اگه آدم قویتری بودی.  مثلاْ رفتن به یه روستایی و آباد کردنش. تلاش برای بهتر کردن وضعیت مردم. حقوق بشر و حتی محیط زیست.

آره اگه آدم قویتری بودم.

گرفتار توهمی مثل همیشه. مثل همیشه گرفتار توهمی. کاش همیشه گرفتار توهم بمونم/ بمونم/ بمو ............نم

*‌ پی نوشت:‌ این هم تعریف CEO در ویکی پدیا:‌

A Chief Executive Officer (CEO), or chief executive, is the highest-ranking corporate officer, administrator, corporate administrator, executive, or executive officer, in charge  of total management of a  organization.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦
 

خانواده اول:‌ این خانواده یک خانواده معمولی هستن. مثل همه اونهایی که توی اجتماع میبینین. زن و مرد تحصیلات دانشگاهی دارن. هر دو شاغل هستن و یک پسر ۸-۹ ساله هم دارن.

خانواده اول با اومدن بچه روال زندگیشون تغییر نکرده. هیچوقت بخاطر وجود بچه از رفتن به مهمونی صرفنظر نکردن،‌ هیچوقت حتی به خاطر اینکه بچه بخوابه مهمونی رو زودتر از موعد مقرر ترک نکردن. بچه همیشه عادت داشته که تا نیمه شب یا بیشتر بیدار بمونه و با بزرگترها به خواب بره. بدخوابی، عادت بد غذایی و خواب باعث شده پسر خانواده عصبی باشه و رشدش کمتر از همسالانش به نظر بیاد. مادر و پدر این خانواده اهل کتاب خوندن برای بچه نیستن. هیچ روش تربیتی برای فرزندشون در نظر نگرفتن و معتقدن که بچه باید خودش بزرگ شه و خودش اگه آدم باشه درس بخونه و یا هر کار دیگه‌ای بکنه. از طرفی مادربزرگ و پدربزرگ‌ها هم در این میان مانع هر نوع تنبیهی برای بچه شدن. این بچه کتاب نمیخونه و تواناییهای کلامی و نوشتاریش داره افت میکنه. هیچ اسباب‌بازی فکری نداره اما استاد همه جور بازی کامپیوتریه و بین همکلاسیهاش خیلی محبوبه. مادر این پسر هیچوقت باهاش بازی نمیکنه. بچه از تنها کسی که حرف گوش میکنه پدر خانواده است که بیشتر حالت ترس داره تا احترام.

خانواده دوم:‌این خانواده هم یک خانواده معمولی هستن. مثل همه اونهایی که توی اجتماع میبینین. زن و مرد تحصیلات دانشگاهی دارن. زن به تازگی کارش رو رها کرده تا بیشتر در خونه باشه و مرد هم شاغله. این خانواده هم یک پسر ۸-۹ ساله دارن.  

خانواده دوم همه زندگیشون رو برنامه‌ریزی کردن برای بچه از همون ابتدا. ماههای ابتدایی هم رفت و‌ آمدها رو کم کردن. بچه همیشه ساعت ۹ خوابیده. همه مهمونیها کنسل شده. بچه با یک دیسپلین شدید بزرگ شده. برنامه منظم،‌ خواب سروقت و بازی. همیشه باهاش منطقی صحبت شده و خوب یا بد روش تربیتی مستمری رو فراگرفته.  پدر و مادر همیشه باهاش قبل از خواب بازی کردن(شطرنج،‌ پاسور و...) و براش کتاب خوندن. دانش این پسر در مقایسه با همسالانش بسیار بالاست و روحیه شدیداْ رقابت طلبی داره. این بچه کلاس شطرنج، شنا،‌ فوتبال، زبان انگلیسی،‌ موسیقی و حتی تمرین آواز میره و وقت زیادی برای بچگی نداره.وقتی باهاش حرف میزنی به نظرت میاد که بیشتر بزرگه تا یه بچه.

به نظر شما کدوم از این دو بچه آینده بهتری پیش رو دارن؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦
 

۱- یک سری لینک دارم که باید اضافه کنم به لیست وبلاگهایی که میخونم اما هم اسم ورود و هم پسورد بلاگرد رو فراموش کردم!!!! البته خوب همه نوابغ از اینطور حواس‌پرتی‌ها دارن. (داستان تخم مرغ آب‌پز نیوتن که فراموشتون نشده؟)--- آقای همسر میفرمایند که یه جعبه نوشابه برای خودت باز کن. منم میگم که نیازی نیست دیگران برام باز میکنن. میگه که ... میگم که:...

 وبلاگ که جای دعواهای خانوادگی نیست!

۲- شنبه هفته قبل که رفتیم licks lake ، آقای همسر حسابی مورد تهاجم پشه‌ها قرار گرفت و احتمالاْ‌ دوستانمون هم. خوشبختانه پشه‌ها هیچوقت میونه خوبی با من نداشتن! امروز صبح داشتم به پشت آقای همسر که پر از نیش پشه‌هاست کرم میمالیدم. سکوت بود و یکدفعه فکر کردم که وای چقدر بزرگ شدم. الان دیگه در برابر یه انسان دیگه مسوولیت دارم. فکر کردم که این منم و این زندگی و یک شریک. قرار نبود که من اینطوری زندگی کنم. قرار نبود من در برابر کسی مسوولیت داشته باشم. اینجا چیکار میکنم؟‌ باورم نمیشد که این من باشم که پنج سال یا شاید شیش سال (‌راستی دقیقاْ چند سال؟) در کنار کسی زندگی کرده باشم. یعنی آیا این من هستم؟‌ شاید قرار نبود اینطوری باشه. شاید هم باید همینطور میبود. شاید من این توانایی در زندگی کردن رو داشتم و این مدت رو خوب زندگی کردم. شاید من یه آدم دیگه هستم سوای اون کسی که میشناسم. سوای اون بچه لوسی که همه چیز براش آماده بود. راستی یعنی این من هستم؟‌ توی فیلم wedding singer یه چیزی میگفت راجع با هم پیر شدن. اینکه با دیدن اون آدم بتونی خودت رو تصور کنی که در کنارش چطوری میتونی پیر بشی. من موقع ازدواج به این فکر نکردم. به خیلی چیزای دیگه هم فکر نکردم. میدونم که اگه زمان برگرده و من فکر کنم بازهم این آقای همسرم رو انتخاب میکنم اما به طرز مسخره‌ای هی از خودم میپرسم: راستی چرا فکر نکردم؟‌

۳- یه درس بسیار مهمی که از زندگی کردن گرفتم اینه که با پیر شدن لزوماْ آدم کامل نمیشه. شاید این برای خیلیها واضح باشه ولی من یه عمر فکر میکردم که آدم کامل میشه. فکر نمیکردم یه آدم ۴۰ ساله هم ممکنه دلش چیپس بخواد و به خودش نهیب بزنه که چاق میشی و باز هم دلش بخواد و بازهم به دلش فحش بده که هی بهونه میگیره و هی باز هم سردرگم باشه و هی بازهم با خودش بجنگه. نمیدونم شاید انتظار داشتم با بزرگ شدن به طرز معجزه‌آسایی همه ضعفهای آدم از بین میرن. اما زمان چه درسهایی که به آدم نمیده. یعنی که آتوسا باید تا موقع مرگت همینطوری خودت رو تحمل کنی. چه بد! کاش معجزه‌های اینطوری اتفاق می‌افتادن. فکر میکنم خیلی بهتر از بردن لوتو س۶-۴۹ بود.

۴- یه حسن زیادی که دو تا بودن به یکی بودن داره اینه که همه کارها و همه دانشها جمع میشن. مجردها همه کارهایی که دوتاها با هم تقسیم میکنن باید به تنهایی انجام بدن. مثل اینکه مجبور باشی هم غذا بپزی،‌ هم ظرف بشوری و هم آشغالها رو ببری بیرون. یا هر کدوم از دو نفر اون چیزایی رو میشنون که اون یک نفر فقط یکیش رو شنیده. و اگه همه این مزایای دونفری بودن رو هم در نظر نگیریم کی میتونه منکر طعم خوب کیت‌کت و چای دو نفره بشه؟‌!!!

۵- دکوراسیون خونه جدیدی که خریدیم؟‌! خیلی بهش فکر نمیکنم. در واقع چندان چیزی نیست که بشه به دکوراسیونش فکر کرد. اینجا معمولاْ وسایل برقی ( شامل اجاق گاز،‌ یخچال،‌ ماشین ظرفشویی، لباسشویی، خشک کن و در مواردی مایکروفر) روی خونه است. خوب پس این بخش رو بیخیال. بقیه وسایل خونه هم کمتر از اونه که بخوام راجع به دکوراسیونش فکر کنم.

۶- میگم راستی چرا ما بزرگ شدیم؟‌ امروز شدیداْ‌ دلم میخواد که به کوچیکی‌ها برگردم. از ایران اصلاْ‌ خبر خوشحال کننده نمیرسه. چه اوضاع اجتماعی و چه اینکه هربار که حرف میزنم برای کسی یه حادثه پیش اومده. انگار که همه چیز در حال تحلیل رفتنه. یادم میاد کمی قبل از اینکه مامانجون بمیره،‌ درخت گیلاس توی حیاط خونه‌اش خشک شد. خدا کنه که درختای گیلاس کشورم هیچوقت خشک نشن.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦
 

نمیدونم این مطالب چقدر میتونه جالب باشه. ولی شاید یه تصوری از کار در آمریکای شمالی ایجاد کنه.

۱- کسی سلام نمیکنه. به کسی سلام نمیدین. در واقع هیچکس سرش رو بلند نمیکنه ببینه کی میاد یا میره.

۲- همه کارها با ای-میل انجام میشه حتی اگه همکارتون میز کناریتون نشسته باشه و شما فقط بخواین بهش بگین ساعت چندبرای ناهار بریم.

۳- برای ورود و خروج از همه درها به استثنای درب دستشویی باید کارت بکشین. کارت شما فقط به شما امکان دسترسی به محلهایی رو میده که براتون مجاز تعریف شده باشه. یک نفر از بخش حسابداری نمیتونه وارد بخشی مثل کنترل کیفیت یا رگیلاتری افیرز* بشه. همینطور سه نفر پشت سر هم نمیتونن از در رد بشن مگه اینکه هرسه کارت بکشن وگرنه صدای آژیر تا هفت همسایه اونورتر میره.(امنیت رو حال میکنین!!!!) 

۴- از یک ساعت وقت استراحت نیم ساعت با حقوق و نیم ساعت بدون حقوقه. در واقع مطابق قوانین کار کانادا شما برای استراحت حقوق نمیگیرن. به همین جهت ما روزانه هشت ساعت و نیم کار میکنیم و برای هشت ساعت حقوق میگیریم. نیم ساعت دوم که پرداخت شده محسوب میشه هدیه مدیریت به کارکنان تلقی میشه.

۰ کسانی که در فروشگاهها به عنوان فروشنده کار میکنن اجازه نشستن ندارن - چه مشتری باشه و چه نباشه- . در واقع اگه برین فروشگاهی میبینین که اصلاْ صندلی برای نشستن وجود نداره.

۵- هر از چندگاهی شرکت یه برنامه‌ای در نظر میگیره که اصطلاحاْ‌ بهش Treat میگن. مثلا روز پیتزا یا یه بسته شوکولات یا شیرینی. این امر برای همه کارمندان شرکت از ژانیتور تا مدیرها یکسانه و فرقی گذاشته نمیشه.

۶- دسترسی به اینترنت و همینطور شبکه اطلاعات شرکت که Castle با مجوز انجام میشه. وقتی امکان دسترسی به اینترنت بهت میدن ازت تعهد میگیرن که نمیتونی برای مصارف شخصی استفاده کنی و اونها مجاز هستن بطور تصادفی اطلاعاتی که رد و بدل میکنی رو چک کنن.

۰ البته همه جا اینطوری نیست. خیلی از کسانی که من میشناسم (بخصوص در جاهای بیشتر دولتی و کمتر خصوصی) همه روزه میتونن همه جور گشت و گذاری در اینترنت داشته باشن.

۰ البته من تو ایران هم که بودم از اونجایی که خیلی اهل وجدان کاری بودم از اینترنت شرکت بجز موارد نادری (‌به تعداد انگشتان دست) استفاده شخصی نمیکردم و بودند کسانی که حتی چت هم میکردن!!!!

۷- ساعت مفید کاری در بدترین حالت هفت ساعت از هشت ساعت و نیم کاره. همیشه کار به اندازه کافی هست. وقت کار همه شدیداْ کار میکنن. فقط سکوته و گاهی صدای ضربه‌های کیبورد کامپیوتر.

۸- روزهای جمعه آزاد باشه و همه با شلوار جین،‌ شلوارک،‌ صندل/سندل؟! میان سر کار. بقیه روزهای هفته اجباری نیست ولی اکثریت رسمی میپوشن (شاید به جز خوزه که شلوارک پارچه‌ای چهارخونه میپوشه و البته خیلی هم پسر با محبتیه. تنها کسی بود که بعد از هفته اول به من ای-میل زد و پرسید هی-با کارها چه میکنی؟!)

۹- کار زیاده. واقعاْ زیاد و انرژی بر. اما اعصابت رو خرد نمیکنه. طوریکه ساعت چهار و نیم بعد از ظهر که کامپیوترت رو خاموش میکنی،‌ خسته هستی اما سرحالی!!!

* باید یه معادل فارسی برای این بخشی که کار میکنم پیدا کنم. اینطوری نمیشه.

---

امروز توی ترن هوایی یه آقای بسیار مسن که به کتش هزارتا مدال آویزون کرده بود به من گفت:  Have a lovely evening من هم بهش گفتم شما هم همینطور. تولد هشتاد سالگیش بود. گفت که چند لیوان آبجو خوردم دارم میریم چند لیوان دیگه هم بزنم.

 میگم چه کاریه که ماها در سی سالگی پیر میشیم و اینا در هشتاد سالگی جوونن. راست گفتن که آدم دلش باید جوون باشه.

---------

دلم میخواست عکسای بیشتری از مسابقه مجسمه‌های شنی بذارم ولی میترسم که سرعت بالا اومدن صفحه بیاد پایین. هفته قبل ما «آخر هفته طولانی» داشتیم و خیلی خوش گذشت. شنبه با دوستانمون رفتیم به هریسون که شهری در نزدیکی ونکووره. در اون منطقه چند تا دریاچه خیلی خوشگل هست و همینطور چشمه آب گرم. رفتیم licks lake و شنا کردیم. بعد هم اومدیم هریسون و این مجسمه‌های خوشگل رو دیدیم. روز یکشنبه رفتیم پل معلق کاپیلانو رو دیدیم ( البته برای دومین بار) و دوشنبه هم باز هم با دوستان رفتیم کنار دریا قدم زدیم و شام خوردیم. (عکسها متعاقباْْ ارسال خواهند شد)

-----------

راستی خونه(آپارتمان) هم خریدیم. همونی که یه دیوارش سبزه، یکیش صورتی و یکی آبی - شاید البته نه به این شوری که من میگم- تنها بدیش اینه که باید دوماهی صبر کنیم تا تحویل بگیریمیش. ذوق آدم میخوابه. فسسسسسسسسسسسسس

------------------

ببخشید که خیلی چرت نوشتم.


 
comment نظرات ()
 
 
مسابقه مجسمه‌های شنی - هریسون ليک
نویسنده : - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦
 

ما پنج انگشت


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦
 

سرکار جدید ساعت کاری متفاوتی با آقای همسر دارم و عصرها با اتوبوس و ترن‌هوایی برمیگردم به خونه. اینطوری زندگی یه مزه دیگه داره. مزه دیدن آدمها. آدمهای شاد، آدمهای غمگین. کسایی که با هم حرف میزنن. کسایی که موزیک گوش میدن. آدمهایی با لباسهای رسمی. آدمهایی با لباسهای پاره. کوتاه/بلند، چاق/لاغر،‌ پیر/جوون.

عصر ساعت چهار و نیم که برمیگردم توی ایستگاه همیشه این دختره رو میبینم که موسیقی رو با صدای خیلی بلند گوش میده و از لبش یه لب‌واره (گوشواره‌ای که به لب دوخته شده!) آویزوونه. جلوی ایستگاه N‌ام یه آقایی سوار میشه که دندوناش خیلی بهم ریخته‌ان و با یه پسره که موهاش رو بنفش رنگ کرده و لباساش نشون میده که تو کار ساختمون سازی باشه حرف میزنن. وقتی پیاده میشم از اتوبوس و منتظر ترن‌هوایی هستم توی ایستگاه مقابل همیشه اون خانم چاق سیاه‌پوست رو میبینم که عادت داره لباسهای رنگ‌وارنگ بپوشه. راننده اتوبوس دوم همیشه اخموست و اگه ببینه که داری میدوی هم برات نگه نمیداره.

اینطوری خیلی خوبه. به آدمها عادت میکنی. انگار که رفته رفته میشن جزیی از وجود تو. اگه هرکدومشون رو توی خیابون ببینی میتونی بهشون لبخند بزنی. انگار آشنایی. انگار که کمتر غریبه هستی.

چند سال قبل برای مهاجرت رفتم به مدرسه‌ای که ۷ سال درس خونده بودم و تمام مدارک تحصیلیم رو ازشون گرفتم. کارنامه تمام دوران تحصیلم، همه اون مدارک اصل دستم بود. پرونده‌ام دستم بود و من با خودم فکر میکردم که انگار هیچوقت اینجا نبوده‌ام. که انگار هیچوقت توی این حیاط با دوستانم آب‌بازی نکرده‌ام. که انگار هیچوقت اینجا زندگی نکرده‌ام. که انگار نبوده‌ام. که انگار هیچ‌وقت نبوده‌ام.

ما آدمها یک لحظه خیال هستیم توی ذهن همدیگه. یه جرقه که اثبات میکنه بودیم. که زندگی کردیم. مدارکم رو گرفتم و هیچ‌چیز جز آدمهایی که ممکنه به یادم داشته باشند نیست که نشون بده من واقعاْ‌ بودم. من واقعاْ‌ وجود داشتم. ما آدمها یه خیال مداومیم که توی ذهن هم زندگی میکنیم. اگه یه روز یه صفحه سفید بکشن روی ذهن کسانی که دیدنمون چطور میشه بودنمون رو به خودمون یادآوری کنیم؟ که بشینیم و با هم حرف بزنیم؟ که بگیم یادت هست با هم نمایشنامه اجرا میکردیم؟ و یا یادت هست دوست‌پسر همسایه کی وکی چطوری میرقصید توی عروسی و ...و... وو؟

که بگیم یادت هست که چقدر دوستت دارم؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦
 

این متن کارت پستال شیلا همکار سابقمه. فکر کردم بد نباشه بذارمش اینجا:

Atoosa,

     Get out your water color, get back into Art, check out Little Mosque on the Praire* Tuesday night at 8:30pm CBC...now you are on day time. Good meeting you, keep in touch.(######)

                                                                                                       -Sheilagh

p.s. Hope you like your new job. We'll miss you at Bonneville.

* اسم یه سریال تلویزیونی در کانال سی‌بی‌سی راجع به زندگی یک اقلیت مسلمان در یک شهر کوچک کانادایی.


 
comment نظرات ()
 
 
شوششششششششش
نویسنده : - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.

به آفتاب سلام میدهم.

به آفتاب سلام دادم.

وسط خوندن قوانین دست و پاگیر اف-دی-ای درباره لیبلها به ذهنم میرسه که چقدر رضا رو دوست دارم. بیرون بارون بند اومده. پنجره دورتر و درختها دورتر و کوهها ته ته.

حواست رو جمع کارت کن.

اوف یه شبکه تارعنکبوتی از اطلاعات به هم تنیده. از این بخش به بخش بعد. از این محصول به مواد و هشدارها. مامان الان با بابا اونور دنیا نشسته‌ان و تلویزیون نگاه میکنن.

به کارت فکر کن. به کارت فکر کن.

دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟

دوست دارم با دوست تو که دوست داره با دوست من دوست بشه دوست بشم؟

فکر کنم شاید یه وقت دیگه.

تاریکه. باید چراغها رو روشن کنیم. چراغها رو روشن کن آتوسا.

بخوابیم؟

فردا به آفتاب سلام میکنم.

شوش!

گردنبندی که سنگ سبز داره دوستم از چین آورده.

شوش!!

اون خونه که دیواراش یکی سبزه، یکی صورتی، یکی آبی؛ بخریم؟! چشم اندازش خوبه‌ها.

شوششششششششششش!!!

فکرش رو کن اینهمه وقت ننوشتی و حالا این همه مزخرف.

زندگی به نحو مزخرفی قشنگه.

آره چشمات رو اگه ببندی.

حتی اگه چشمات رو باز نگه داری.

شوشششششش.

تو مترو* نوشته که س.س ورکرها درآمدشون ۶۰۰۰۰ دلار درساله. چهار روز در هفته. دو-سوم جمعیت مورد مصاحبه تحصیلات دانشگاهی داشته‌اند.

فکرش رو کن

که چی؟ احمقها.

میشه بخوابم. میشه شوششششششششششش؟!

باشه شوششششششششششش.

فردا چی بپوشم؟

شوشششششش.

 

 

 


 
comment نظرات ()