از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦
 

یکسال گذشت. یکسال با لبهایی خندان و چشمهایی گریان. در این یکسال گاهی از خوشحالی آقای همسر رو بغل کردم و گاهی هم سرم رو قایم کردم روی شونه‌هاش و گریه کردم.

یکسال گذشت که گاهی پرسیدم که چرا اومدم و گاهی خدا رو به خاطر زندگی در یک کشور آزاد شکر کردم. یکسال گذشت که گاهی تلفنها شادم کردن و گاهی بغض به گلوم آوردن.

یکسال گذشت در دلتنگی کسانی که دوستشون دارم و در شادی ساختن یک زندگی جدید.

آره یکسال گذشت. سال پیش چنین روزی نوشتم:

از ونکوور ....

اولین پست

خلاصه اینکه یکسال از اومدمون به ونکوور گذشت.

پی‌نوشت ۱: در سالگرد ورودمون، در محیط کارم یه پست جدید گرفتم. خیلی سریعتر از اونچه فکرش رو میکردم. دیروز رفتم مصاحبه و امروز ساعت نه و نیم صبح بهم گفتن که انتخاب شدم و از دوشنبه باید برم سر کار جدید و به عنوان Regulatory Affairs Assistant کار کنم.(نمیدونم معادل فارسیش چه کاری میشه؟؟؟!!!!!!!!!!!!) خلاصه که الان خیلی خوش به حالمه!

پی‌نوشت ۲: همکارهای محل کار فعلیم اعلام کردن که در یک اقدام ضربتی فردا برام گودبای - پات لاک* پارتی خواهند گرفت. نمیدونم کی بود میگفت که مردم اینجا بی‌محبت و سرد هستن؟ در این مدت۸ ماهی که کار میکردم خیلی چیزا از همکارهام یاد گرفتم و واقعاْ دلتنگشون خواهم شد. (آخه از قسمت تولید میرم به بخش اداری که در یک محل دیگه است و عملاْ‌ دیگه نمیبینمشون) 

پی‌نوشت ۳:گفتم که خیلی خوش به حالمه؟!

پی‌نوشت ۴: خدایا متشکرم و بازهم متشکرم و بازهم بیشتر متشکرم. نذار که روزای سختی رو فراموش کنم. نذار که مغرور بشم و کمکم کن در همه حال.

* پات لاک پارتی: یه جور مهمونی که هرکس یه غذایی میاره و همه با هم تقسیم میکنن. من قراره زرشک پلو با مرغ درست کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
 

برد پیت خیلی باحاله. به قول اینجایی‌ها Bad Boy به معنای واقعی. ازش خوشم میاد.

روز شنبه بارونی. فروشگاهها پر از آدمه. چندتا تی‌شرت پسندیدم. رفتم پولش رو بدم. سه چهار نفر جلوی من تو صف بودن. کی حوصله ایستادن داشت. تی‌شرتها رو گذاشتم و اومدم بیرون. این اتفاق چهار - پنج بار تکرار شد. سه ساعت توی مال و هیچ خرید.

 من نمیدونم چرا طول هفته که کار میکنیم هوا قشنگ و آفتابیه و روز تعطیل بارونی؟

فکر کنم یه جایی یه روزی یکی از رگ و ریشه‌های من یهودی بودن. چون دوست ندارم شنبه‌ها دست به سیاه و سفید بزنم. این آقای همسر هم مدام غر میزنه و با دلخوری کار میکنه. راست میگه خونه خیلی کثیفه. ولی شنبه است امروز. فکر کنم باید جدی درباره برد پیت فکر کنم. به نظر شما چه بلایی سر آنجلینا جولی بیاد خوبه؟!

همه فکر و خیالت اسکناسه یا دلاره یا ریاله یا....

- یا یوروست؟!!!!!!!!!!

پول مهمه نه؟ بذار بگم اون چیزایی که با پول میشه به دست آورد مهم هستن. بگذریم از اون چیزهایی که نمیشه با پول بدست آورد. آخه اون چیزا رو داریم. دیشب که داشتم دنبال خونه میگشتم مبلغ سرچ رو یه کَمَکی!!! بالا بردیم در حد چند میلیون. فقط یه ذره!!!!!!!!!!!!! با اون آپارتمان یک خوابه‌ای که ما الان دنبالش میگردیم فرق میکرد.

راستی به نظر شما آدم یه آپارتمان شیک توی داون تاون ونکوور داشته باشه بهتره یا یه خونه ویلایی تو بریتیش پراپرتیز؟ هر کدوم رو شما بگین میخریم

تلویزیون یه فیلم نشون میده از نیکول کیدمن و تام کروز. اسمش رو نمیدونم. مربوط به آمریکای غیر متمدن. امروز یه فیلم دیگه هم دیدم. راستش رو بخواین دوتا. یکیش ازدواج موریل بود. فیلم بینهایت غمگینانه‌ایه.

 

چه آهنگی بود که میگفت هوس دلی دلی کرده دلم؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
 

ما داریم سعی خودمون رو میکنیم. بقیه‌اش با تو!


 
comment نظرات ()
 
 
روزگار از دست رفته
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
 

همیشه با خودت فکر میکردی که هیچوقت از زندگیی که کردی، از نوعی که زندگی کردی پشیمون نمیشی. همیشه با خودت فکر میکردی که هیچوقت نخواهی خواست که به عقب برگردی و کاری که یکبار انجام دادی به شکل متفاوتی انجام بدی. همیشه با خودت فکر میکردی هر تجربه‌ای به شدت ارزشمنده و صرف تجربه کردن و زندگی کردن و بودن به هر شکلی که هست، خوبه.

روزگارت طوری چرخید که آرزو کردی کاش میشد به عقب برگردم. نیم ساعت به عقب برگردم. یک روز به عقب برگردم، یک ماه، یک سال، چندسال. هی به خدات التماس کردی که برگردم به عقب و یه جور دیگه زندگی کنم. برگردم به عقب و درست تصمیم بگیرم. برگردم به عقب و UnDo کنم. جبران کنم. میخواستی به روزگاری برگردی و چیزی میخواستی که امکان انجامش نبود. التماس میکردی برای کار محال. برای غیرممکن گریه میکردی. میدونستی که برگشت محاله و آرزوش رو داشتی. آرزوی روزگار از دست رفته.

حالا همون جایی. همون نقطه که یه روزگاری بودی. کمی شبیه و کمی ناشبیه. یه زمان برای شکوفایی یا خشکیدن. یه زمان برای جلو رفتن و یا پسروی. یه زمان برای جبران یا برای افزودن به بار ناکامیها. یه زمان که سالهای آینده میتونی بهش نگاه کنی و بگی درست عمل کردم یا یک زمان که بازهم بخواهی برگرده و امکانش نباشه.

حالا همون جایی. واقف به همه نقاط ضعف و نقاط قوتت. میترسی که باز شکست بخوری. میترسی که باز نتونی. میترسی که نصفه کاره رهاش کنی. میترسی. از خودت میترسی. از خودت بیشتر از همه دنیا میترسی. از ضعفهات که اینقدر بهت مسلط هستن میترسی. از  احساسات متضادی که هر روز گریبانگیر توست میترسی. از اینهمه بالا و پایین وجودت میترسی. از تنبلی درونیت میترسی. میترسی. یه نفر درونت نشسته،‌ خیره و باحالت تمسخر. با چشمهای درشت که توی سیاهی بهت خیره شده و فکر میکنه نمیتونی. بهتره بهت بگم مطمئنه که نمیتونی. مثل هزار بار در گذشته نمیتونی. 

حالا همون جایی. و راستش رو بخوای به جهنم که اون آدم درونت چی داره میگه.  اون آدم درونت با اون چشای براق لعنتی توی سیاهی درسته که تورو خوب میشناسه، درسته که همیشه مسخره‌ات کرده. اما یه نگاهی به اطراف بنداز. الان یه فصل طلایی، یه روزگار طلایی و یه جایی برای جبرانه. به اون لعنتی درونت بگو اگه نمیخواد کمکی برای بهبود اوضاع بکنه،‌ یه مدتی لال شه و آیه یاس برات نخونه. روزگاری پیش روی توست که نباید از دستش بدی. همین!


 
comment نظرات ()
 
 
تصميم گرفتم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦
 

تصمیم گرفتم که غذاهای غیر مفید و ناسالم بخورم.

تصمیم گرفتم چاق بشم.

تصمیم گرفتم هرشب مشروب بخورم.

تصمیم گرفتم سیگاری بشم.

تصمیم گرفتم هر شب رو تا ۳ صبح بیدار باشم.

تصمیم گرفتم که هر روز ساعت ۱۲ ظهر بیدار بشم.

تصمیم گرفتم تمام وقتم یه سری کتاب چرت بخونم.

تصمیم گرفتم که کلی تصمیم چرت بگیرم.

تصیمیم گرفتم که تا میتونم علاف و بیکار باشم.

تصمیم گرفتم به یه آدم چرت‌تری تبدیل بشم.

تصمیم گرفتم که بیخیال همه تصمیمهای دنیا بشم.

خلاصه که خیلی تصمیم گرفتم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
 

کاش میشد از بیست‌وچهار ساعت شبانه روز ۱۲ ساعتش رو سرکار بود و ۱۲ ساعت بقیه رو خوابید. اینطوری وقتی برای فکر کردن هم نبود.

گاهی دلم میخواد راهم رو کج کنم برم یه جای دیگه.

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

مدیرسابقم با پیشنهادم موافقت کرد. تا سر حد مرگ میترسیدم که موافقت نکنه. دوست دارم باهاش کار کنم هر چند که دردسره. فکر کنم با این وضع موقعیتم در این کار هم خیلی فرق خواهد کرد.

خیلی راحت عصبانی میشم. دلم میخواد یه چیزی رو بشکنم. خیلی بچه شدم نه؟!

کارگر نیست هرچه مرهم من به این زخم میزنم.

آقای همسر میگه صداش بلنده. نمیذاری مردم بخوابن. دارم رادیو گوش میدم. ساعت ۱و ۱۱ دقیقه است.

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟

تا تلفن رو جواب بدم رفت رو پیغام گیر. به همین راحتی شانس حرف زدن با خان داداش رو از دست دادم.

خودمو واسه عشقت اگه دار بزنم؟!


 
comment نظرات ()
 
 
عشق يا ثروت
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦
 

پیش درآمد: من یه پسر دایی دارم که خیلی برام عزیزه. یعنی نه تنها برای من بلکه برای همه دخترخاله‌هام که یه دوجین دختر عمه‌اش میشیم عزیزه. این پسر دایی ما وقتی حدوداْ ۷-۶ساله بود یک سری فال ورق یاد گرفته بود - نمیدونم از کی؟- که از طریق اون برای ماها مشخصات همسر آینده‌مون رو تعیین میکرد. نوع فال خیلی ساده بود. خشت نماد زیبایی، پیک نماد ثروت، دل نماد عشق و خاج نماد تحصیلات. بعد عدد ۲ از هر خالی رو جدا میکرد ۳ به ۳ بر میزد و هر خالی که به انتها میرسید(به آس میرسید) فال تموم میشد.

داستان: یه روزی این پسردایی خان ۷ ساله به یکی از دخترخاله‌های ۲۰ ساله پیشنهاد میده که براش فال بگیره. فال به این ترتیب به انتها میرسه که همسر آینده بسیار پولدار خواهد بود ولی از عشق خبری یُخ!!!! دختر خاله هم برمیگرده میگه: «اینکه نمیشه این عشقش خیلی کمه». این بچه کوچولو هم برمیگرده میگه که عشق رو ولش کن. عشق به چه درد میخوره ببین چقدر پولداره.

سوال: آیا بچه‌ها بهتر از بزرگترها میفهمن؟ یا آیا نسل امروز بیشتر حالیشونه؟ یا آیا اصلاْ عشق بهتر است ثروت؟

 شما اگه ازدواج کردین چه معیاری براتون مهتر بود؟ آیا الان هم همون نظر رو دارین؟

 اگه هنوز ازدواج نکردین چه معیاری براتون مهمه؟ 

   


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
 

اینهمه روز طاقت داشتم برای ننوشتن. اما امروز دیگه نمیتونم ننویسم. حتی اگه ساعت ۱ بعد از نصف شب باشه و فردا یه عالمه کار داشته باشم و مچ چپم هم بازی دربیاره موقع تایپ کردن. راستش رو بخوای دیگه خیلی دلم پره و همش خواستم چیزی بخونم که یه جور دیگه‌ای بشه و نشد که نشد. انگار «خدایان نجاتم نمیدادند پیوند سست تو نیز نجاتم نداد» نمیدونم که اصلاْ درست یادم مونده یا نه.

این روزها خیلی به یاد مامان هستم. کاش دل به دل راه نداشته باشه میدونی؟! دلم نمیخواد خبر داشته باشه از این همه دلتنگیی که ول کن معامله نیست که نیست. شب میخوابم مامان توی ذهنمه. توی خوابم هست. بیدار که میشم بازهم اولین چیزی که به خاطرم میاد -قبل از نور خورشید- اونه و نمیدونم سرکار، موقع خرید،‌ مدام، پیاپی، بی‌وقفه. بسّه - کوتاه بیا. بسه کوتاه بیایین ای ذهن و دل دیوونه.

گاهی فکر میکنم. گاهی بیهوده فکر میکنم. بیشتر اوقات بیهوده فکر میکنم. بیخیال همه فکرهای دیوونه و کارهای دیوونه. بیخیال همه چیزهای بامعنی و بی‌معنی. قرار نیست که همه چیز درعالم همونطوری باشه که ما میخوایم. اینو میدونم. ولی ای خدای همه فکرهای دیوونه قرار نیست که همه چیز هم همونطوری باشه که نمیخوایم. قراره؟!!!!!!!!!!! (در اینکه همه چیز همونطوریه که نمیخوام شک دارم. همه چیز تقریباْ‌ اونطوریه که میخوام. کاش جاش میشد گذاشت کاملاْ)

همکار جدید حدوداْ ۴۵ سال داره. وقتی پنج ساله بوده با خانواده‌اش از هلند مهاجرت میکنن به کانادا. با کشتی. (هر وقت تعریف میکنه یاد خانواده دکتر ارنست میفتم) میگه مهاجرت بچّه‌ها رو داغون میکنه. زندگی خودش شاید به نوعی داغون شده باشه. نمیدونم. خلاصه که خیلی شاکیه. من هم شاکی هستم. «از اینجا شاکیم تا بینهایت»

حنا دلفین آکواریوم ونکوور این هفته بچه‌اش رو مرده به دنیا آورد. این هم یه خبر بد که بذاری روی همه قصه‌هات و تا دلت بخواد غصه بخوری.

تبریک تولد میترا رو با دو روز تاخیر فرستادم. چقدر‌ آدم احمقی هستم من. فکرشو کن. دو روز دیرتر. خیلی بیمزه‌است.

فکرش رو بکن سال پیش ایران بودم این موقع. خط چشم خیلی بهش میومد. موهای فرفریش بعد حموم خیلی خوشگل میشه. دلم برای بازی با رامان خیلی زیادی تنگ شده. کاش اون منو یادش رفته باشه. جدی میگم. میدونین بچه‌ها چه جوری دلتنگ میشن؟ کاش منو یادش رفته باشه.

آب ماهی رو دو روزی میشه که عوض نکردم. خیلی سرم شلوغ بوده این روزها و هست. روز شنبه مهمون داریم برای پیک نیک تو وایت کلیف پارک. چند روزه داریم خرید میکنم و آماده سازی. این وسط خونه هم میبینیم و آش شله قلمکاری شده که نگو.

فکر میکنم اگه بابا بیاد اینجا حسابی کیف میکنه. فکرش رو بکن. این مسیر پیاده‌روی کنار خونه‌امون راست کار باباست. میتونم تصورش رو بکنم که صبح بیدار شده و رفته پیاده روی. فکرش رو بکن که زندگی چقدر ساده میتونه قشنگ و نورانی بشه. فکرش رو بکن. چه چیزای ساده‌ای که تو زندگی کم داریم. 

برم بخوابم شاید بهتر باشه از این فکرها. من اگه جای خدا بودم به خودم یه جای خوب هدیه میدادم. اگه جای خدا بودم برای شما هم پارتی‌بازی میکردم حسابی. خلاصه حیف که من جای خدا نیستم. خلاصه خیلی حیف.

دوباره نمیخونم. دوباره پاک نمیکنم. اینجا جاییه که همه قصه‌هام شکل میگیرن. میتونم نخونده پست کنم و پست میکنم. همین.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

خیلی وقته که زیاد حوصله نوشتن ندارم. البته به نوعی سرم هم خیلی شلوغه. از یک طرف برای یک کاری درخواست دادم و ادعاهایی رو مطرح کردم و حالا باید آماده بشم تا در مصاحبه کم نیارم. از طرف دیگه باید یک سری تغییر اساسی در رزومه کاری به وجود بیارم و برای یک سری کار دیگه درخواست بفرستم. همچنین! تصمیم قطعی برای خرید خونه گرفتیم و  دنبال خونه هستم و خلاصه که اوضاع حسابی بهم ریخته است.

این هفته تعطیلات آخر هفته طولانی داشتیم. اینجا معمولاْ رسم بر اینه که تعطیلات رو به آخرین روز یا اولین روز هفته منتقل میکنن و بنابراین یک آخر هفته طولانی(۳ روزه) ایجاد میشه. تعطیل این هفته خیلی مفید بود. روز اول با مسوول وام بانکی قرار ملاقات داشتیم برای تایید واممون. شب رو با یه زوج از دوستانمون گذروندیم که خیلی خوش گذشت. فکر میکنم بتونم بگم بعد از مدتها یه دوست خوب دارم و خیلی خوشحالم از این بابت. روز دوم آبگوشت پارتی منزل خاله خانم محترم مهمون بودیم با ۱۲ نفر از دوستان دیگه و خیلی خوش گذشت. مهمونی رو کاملاْ مدل ایرانی برگزار کردیم. یعنی آبگوشت، سبزی تازه،  نون سنگک و ... تا شب هم ادامه دادیم. امروز هم با دوستانمون پیک نیک رفتیم  استنلی پارک،‌ بساط باربکیو و .... خلاصه اینکه خیلی اکتیو بوده بودیم!!!!

خلاصه اینکه اوضاع امن و امانه. و همینطور که میبینید زندگی به نحو بیسابقه‌ای کاملاْ عادی در جریانه و ما جز امور دنیوی هیچ امر دیگری نیست که بهش بخوایم فکر کنیم و همین دیگه. یعنی اینکه جز غم نان و اینها ملالی نیست جز دوری شما که آن هم امیدواریم به زودی زود دیدارها تازه گردد.


 
comment نظرات ()