از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

خیلی سرمون شلوغه این روزها.

خیلی ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم یا آپ کنم.

همسر گرامی کامپیتور رو به نحو ناجوانمردانه ای غصب نمودن و ما از دستشویی رفتن ایشون برای اطلاع رسانی استفاده کردیم.

خلاصه اینکه بر میگردیم انشالا به زودی.


 
comment نظرات ()
 
 
ماهی خر!!!
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

خوب آدم نمیتونه این همه محبت و توجه از دوستاش ببینه و حالش بد باشه. میتونه؟! اینه که منم تصمیم گرفتم که حالم خوب بشه. بنابراین از اونجایی که بادمجون بم آفت نداره من هم ایضاْ. از همه دوستای عزیزم هم خیلی متشکرم.

این دنیا یه چیزای وارونه‌ای داره ها. فکرش رو بکن چرا نمیشه که آدم در دستاوردهای زندگیش قرار بده‌ «داشتن دوستای خوب» ولی باید قرار بده که ایکس کلمه در دقیقه تایپ میکنه. به نظرم دوست خوب دستاورد مهمتری باشه. خوب دیگه دنیا همه کارش وارونه است دیگه.

راستی فکر میکردم که من این همه در مورد کار غرغر میکنم در دوماه گذشته صفر تا رزومه به هیچ‌تا شرکت فرستادم. پس یه خرده بیخودی زیادی دارم زر میزنم ها!

این ماهی قرمز عید هم عجب دردسری شده ها. هر روز باید آبش رو عوض کرد -حالا هر روز که نه، هر یه روز در میون - خلاصه اینکه همینکه دستم رو دراز میکنم که از تنگ دیروزی به تنگ امروزی منتقلش کنم این شروع میکنه به تقلا و اینور اونور رفتن. من هم هی باید قربون صدقه اش برم که بابا جون آروم باش تا بگیرمت ببرمت توی آب تمیز پر اکسیژن. ولی مگه حالیش میشه. دیروز اونقدر تو ورجه وورجه کرد که افتاد زمین. بسیار ترسیدم که بمیره. بهش گفتم که خیلی ماهی خریه که هیچوقت یاد نمیگیره که باید یه لحظه صبر کنه تا اون آب کثیف تبدیل به یه آب تازه پر اکسیژن بشه.

راستش رو بخواین به این نتیجه رسیدم که خودم هم عجب ماهی خری هستم که هیچوقت یاد نمیگیرم که گاهی نفس آدم باید بند بیاد تا بعدش از گندآب به یه آب تمیز و پر اکسیژن برسه.

چند روز پیش که همینطوری مثل ابر بهاری اشک میریختم و هر کاری میکردم بند نمیومد و خودم هم نمیدونستم که چه مرگمه، آقای همسر بزرگوار هم گیر سه پیچ داده بودن که چته؟ هر چی هم من میگفتم که نمیدونم و چیزیم نیست و نمیدونم که چمه باورش نمیشد که نمیشد. هی میگفت مگه میشه که آدم اینطوری گریه کنه و چیزیش نباشه. خلاصه اینکه آخر به این نتیجه رسید که اتفاقی افتاده که من نمیتونم بهش بگم. پرسیدم مثلاْ چه اتفاقی که من نتونم به تو بگم؟ گفت که کسی مرده. گفتم آخه کی میتونه مرده باشه که من نتونم به تو بگم. گفت: «دال» اصلاْ‌ فکر نکنید که من با چشمهای گریون میتونم خیلی مهربون باشم و از آزار و اذیت خودداری کنم. یا مثلاْ روحم قلقلکش نشه که از فرصت استفاده کنه برای خندیدن. یه قیافه جدی گرفتم و گفتم«دال؟ خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!!»

میگم این مغز آقایون هم عجب پیچیدگیهای عجیب و غریب و غیرقابل درکی داره ها. فکرشو بکن چرا همه گریه‌ها و دلتنگیهای آدم باید یه دلیل منطقی و بیرونی داشته باشه؟ خوب دیگه این مردها عجیب غریبن شاید چون همینجوری بیخودی دلشون نمیگیره و گریه نمیکنن.

امروز روز مادر آمریکایی بود. مامان جونم اگه کنارم بودی اینطوری بغلت میکردم و فشارت میدادم و بهت هزار و یکبار میگفتم که خیلی دوستت دارم. دلم برای بوی قشنگت، مهربونیها و عصبانیتها و همه چی و همه چی تنگ شده.

                               

                                            روزت مبارک و خیلی دوستت دارم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

بدجوری داغونیم فعلاْ.

تا تیکه‌های روحمون رو جمع و جور کنیم کَمَکی طول میکشه انگار.

پس تا بعد.

میگم: تو کجایی تا شوم من چاکرت؟

چرا تموم نمیشم من؟ چرا مدام ادامه داره بی‌وقفه؟ گریه‌هام که تموم شدن. پس چرا این حس خفگی به ته نمیرسه؟ بیخیال. چطور میشه بیرون رفت؟ بی‌خیال. فردا امتحان فایناله. بی‌خیال. از این ته میام بیرون. یه روزی همین روزها. بی‌خیال. بریم این جورچین عجیب غریب رو بچینیم. قراره طول بکشه انگار.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

بهار که میاد زمین تب میکنه. خورشید خانم گونه هاش گل میندازه و ابرا بهانه گیرتر مدام میبارن. بهار که میشه تو تن زمین کرمها وول وول میخورن. چمن از دل خاک بیرون میاد و گلها دشت رو رنگین میکنن. برفها آب میشن و شرشر از همه جای کوه سرازیر میشن. پرنده‌های نر پرهاشون رو پوش میدن و آواز میخونن. سگهای گله دنبال هم میدون. اسبها صداشون تغییر میکنه. بوی بهار که میاد همه چیز انگار مست میشه. منم انگار مست بودم یا دیوونه یا هر دو.

نمیدونم که مست بودم یا دیوونه یا هردو. عقاب از بالای سرم رد شد. فکر کردم با نگاش داره سوراخم میکنه سرم رو بالا کردم و دیدم. نباید میدیدم. میدونم که نباید میدیدم. اما وقتی که عقاب نگات میکنه نمیتونی سرت رو بالا نکنی. نمیتونی به اون دوتا چشم نگاه نکنی. نباید میدیدم اما دیدم. انگار پاهام جادو شدن. فکر کردم مردم. اما نمرده بودم. فکر کردم که نمیتونم فکر کنم. فکر کردم گونه هام مثل گونه‌های خورشید از داغی گل انداخته. فکر کردم دارم آتیش میشم. فکر کردم دارم با نگاهش میسوزم. فکر کردم که هیچ فکری توی مغزم نیست.

نمیدونم مست شده بودم یا دیوونه یا هردو. یه چیزی بود که اسمش رو نمیدونستم. قلبم میخواست بایسته. داغ بودم. به خودم گفتم باید برم. باید فرار کنم. باید برم. پاهام راه افتادن. به سختی. رفت از سر راهم کنار. از کنارش رد شدم. باد صداش رو برام آورد. شنیدم که میگفت: نازدارکم! پاهام دویدن به شادی. نمیدونم مست شده بودم یا دیوونه یا هردو.

بهار مست میکنه. همه رو از سگهای گله بگیر تا زمین سیاه. من هم مست بودم حتماْ، که لبهام اینطور ذوق ذوق میکردن با دیدنش و قلبم وامیستاد و نگاهم به دنبالش بود. من هم مست بودم انگار که داغ بود اینطور تنم. داغ بودم و هیچی آرومم نمیکرد. نه برف بالای کوه. نه آب چشمه. نه خاک. عقاب بود و من بودم و داغی و لبهای گر گرفته.

مست بودم یا دیوونه یا هر دو. مست بودم و نمیترسیدم. دیوونه بودم و نمیترسیدم. میدیدمش و هم فکرها آب میشدند و خواب میدیدم که بچه‌ام را سفید و تپل  و سینه‌هام رو پر از شیر و عقاب رو بالای سرم با لبخند. میدیدم و نمیترسیدم. دیوونه بودم یا مست یا هردو...

اولین سیلی را پدر زد و موههایم را برارم کشید و پرت شدم روی زمین و پسر عموها لگدم زدند و درد بود و من بودم و درد بود و خون بود و من بودم و  قبیله و سنگ بود و خون و درد و خدا نبود در آن دور و برها و نه،‌ آدمی هم نبود. درد بود و خون و صدای خودم که داد میزد:خداااااااااااااااااااااااااااااا و نه خدا میشنید و نه آدمها. اولین سیلی را پدرم زد و بعد برارم و بعد قبیله. نمیدانم خدا آن نزدیکیها نبود که صدایم را بشنود یا شاید فکر میکردم که دارم داد میزنم. نمیدانم که چرا صدایم به آن بالاها نمیرسید. خون استفراغ میشد روی زمین. با خودم فکر کردم که دارم میمیرم. داد زدم خدااااااااااااااااا. نه خدا شنید نه آدمها. فکر کردم هزار آرزو و هزار هوس و هزار نفس نکشیده دارم. فکر کردم که دارم میمیرم و هنوز بچه‌ام رو تپل وسفید توی بغلم نگرفتم و سینه‌هام پر از شیرنشده‌ان. داد زدم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

همه عمر «دعا» بودم ناشنیده. بهار بود و من مست بودم یا دیوانه یا هر دو. خونم خاک رو قرمز کرد و من فهمیدم که دارم میمیرم - هنوز زندگی نکرده-.آهمه عمر دعا بودم ناشنیده.........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

- وقتی تو خواب بودی من رفتم و بستنی کاراملی رو خوردم.

- خیلی نامردی!


 
comment نظرات ()
 
 
Unbreak My Heart
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

۱- راستش نمیدونم کدوممون دروغگوتر هستیم؟

 تو که همینطوری نشستی و داری داستان می‌بافی و خودت رو چیزی نشون میدی که نیستی و میخوای با این کارت منو تحت تاثیر قرار بدی که جدی بگیرمت و ته دلت هم به ریش نداشته من میخندی که خوب گذاشتمش سرکار ؟

یا من که در نهایت ادب و تواضع حرفات رو گوش میدم و کاری میکنم که فکر کنی واقعاْ مهم هستی در حالیکه هیچکدوم از حرفهات رو باور نکردم و فکر میکنم تنها چیزی که هستی اینه که یه خالی‌بندی و حتی نه یه خالی‌بند خوب، یه خالی‌بند دست دهم،‌ که دستش از همون اول رو شده؟

گاهی فکر میکنم من باید دروغگوتر باشم. اما حقیقتش اینه که نه حوصله بحث با کسی رو دارم،‌ نه میخوام خودم رو اثبات کنم. ترجیح میدم که باور کنی من یه خر واقعیم و این بهم یه برتری حال به هم‌زن میده!

۲- همیشه بخشودن از روی ضعفه یا از روی قدرت؟ من همیشه بخشودم- گاهی فکر میکنم اینکار بیشتر از اینکه از روی قدرت باشه از روی ترسه. البته الان سعی میکنم خیلی آگاهانه ببخشم و این از روی قدرته مطمئناْ. شاید کمی هم غرور پشت سرش باشه.

(این بخشودن خیلی ادبی شد. ولی فکر کنم درست باشه!)

۳- ساعت حدود یک بعد از نصفه شبه. خیلی خسته‌ام از نظر جسمی. خستگی جسمی گاهی رضایت بخشه. امروز اما دوباره یه فرصت دیگه رو از دست دادم. نمیدونم چرا در مصاحبه‌های کاری اینقدر خراب میکنم. بعد از مصاحبه هم دقیقاْ میدونم که خراب کردم اما نمیفهمم کجای کار ایراد داره. فکر کنم اگه کمی استرس داشته باشم جواب بهتری بگیرم. مثل امتحانهای دوره دبیرستان: اونایی که استرس داشتم همیشه نتیجه بهتری میگرفتم. 

* اصلاْ وقت خوبی برای این خبر «نگرفتن کار» نبود. این هفته رو خیلی با امیدواری طی کردم. البته این خبر ناراحتم کرده اما زهی خیال باطل که کاری چنین پیش پا افتاده بتونه جلو پرواز منو بگیره.

۴- آدمها همیشه اعجاب منو برمی‌انگیزند. فکر میکنم انسان موجود عجیبیه. کوچکترین اختراعات رو که میبینم از خودم میپرسم که این فکر چطور به ذهن مخترعش رسیده؟ از آتش بگیرین تا استخراج نفت و رفتن به فضا! اما از همه بیشتر نوشتن منو مبهوت میکنه. وقتی کلماتی رو میخونی که تهِ تهِ دلت رو قلقلک میده. همیشه با خودم فکر میکنم که این فکر چطور به ذهن این نویسنده یا شاعر رسیده.

* خیلی چیزها توی زندگی من هستند که درباره‌شون مطمئن نیستم و فقط یک چیز هست که درباره‌اش مطمئن هستم: خیلی دوست داشتم یه نویسنده خوب میشدم. حیف که ذوقش رو ندارم و پشتکارش رو. اندیشه قوی و تخیل و پشتکار خیلی مهم هستند و من از همه این موراد بی‌بهره.

اعتراف میکنم جسارتش رو هم ندارم.

۵- برای آینده هدف دارم. برای آینده برنامه دارم. موفق میشم بدون شک. امایی نیست، اگر و شایدی نیست. تسلیم نمیشم. زندگی کوتاهتر و مسخره تر از اینه که از ترس فردای کوتاهش امروز کوتاهمون رو خراب کنیم. ترسیدن برای انسان که زندگیش به یک نفس بنده و در کسری از ثانیه میتونه نیست بشه مسخره است. اگر همه راه رو اشتباه هم رفته باشی و اگر هزار بار سرت به سنگ بخوره باز حداقل میدونی که یه راهی هست که اشتباهه. مهم اینه که به زندگی خودت و دیگرون یه نگاهی بندازی، به راههایی که رفتن و نرفتن و تصمیم خودت رو بگیری. آدمهای باهوش چنین میکنند.

۶- خیلی پراکنده نوشتم. ببخشایید! به بزرگی خودتون.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

مامان من همه زندگیش رو وقف بچه‌هاش کرده . بابای من هم همه زندگیش رو وقف ماها کرده. از وقتی که یادمه هیچوقت دوتایی مسافرت یا رستوران نرفتن. هیچ وقت وقتی برای خودشون نذاشتن. من نمیتونم مثل اونها باشم.

مامان و بابا هر دو کار میکردن. مامان گاهی دو شیفت هم مدرسه بود و بابا هم همیشه سرکار. اما ما هیچ وقت فکر نکردیم تنها هستیم. هیچ وقت ناهارمون دیر نشد. هیچ وقت خواب نموندیم. نمیدونم چطور اما همیشه برای ما وقت بود. هر وقت که میخواستیم،‌ هر اندازه عشقی که میخواستیم برامون آماده بود. همیشه برای ما حوصله به اندازه کافی بود. من نمیتونم مثل اونها باشم. من خیلی وقتها برای خودم هم حوصله و وقت ندارم.

 بابا و مامان معتقدن که به اونا بدون ما خوش نمیگذره. اونها همه جوونی، عشق و زندگیشون رو فدای این کردند که ما رشد کنیم، قد بگیریم و بزرگ بشیم. حالا هر دوی ما- قد کشیده و بزرگ شده- هنوز هم مهمترین دغدغه اون دو موجود نازنین هستیم و البته همسرانمون و بچه هامون. با خوشبختی ما خوشبخت هستن و از شادی ما شاد. من نمیتونم مثل اونها باشم. من همه زندگیم با خودخواهی زیاده از حدی حول محور خودم میچرخه.

من نمیتونم مثل پدر و مادرم باشم. نه توانش رو دارم و نه عشقش رو. اونها پدر و مادر نمونه و کاملی بودن. من مثل اونها نیستم. نه کامل هستم و نه نمونه. نمیتونم مادر خوبی بشم. فکر نمیکنم بتونم.

روزها مثل باد میگذرن. میدونم. پیر میشم و اخمو و غرغرو و دلم برای همه بچه‌ها پر میکشه میدونم. اما بذار حرفش رو الان نزنیم. برای آینده همیشه میشه برنامه ریخت. بذار فردا راجع بهش فکر کنیم. من فقط میتونم با بچه‌ها مثل بچه‌ها بچگی کنم. بدوم و قاه‌قاه بخندم و این برای مادر بودن کافی نیست اصلاْ. بذار بعداْ حرفش رو میزنیم. یه روزی بعداْ ولی نه حالا.


 
comment نظرات ()
 
 
Unwritten
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
 



I am unwritten,
Can't read my mind
I'm undefined
I'm just beginning
The pen's in my hand
Ending unplanned

Staring at the blank page before you
Open up the dirty window
Let the sun illuminate the words
That you could not find
Reaching for something in the distance
So close you can almost taste it
Release your inhibitions

Feel the rain on your skin
No one else can feel it for you
Only you can let it in you
No one else, no one else
Can speak the words on your lips
drench yourself in words unspoken
Live your life with arms wide open
Today is where your book begins
The rest is still unwritten ,yeah

Oh, oh

I break tradition
Sometimes my tries
Are outside the lines, oh yeah
We've been conditioned
To not make mistakes
But I can't live that way oh, oh

Staring at the blank page before you
Open up the dirty window
Let the sun illuminate the words
That you could not find
Reaching for something in the distance
So close you can almost taste it
Release your inhibitions

Feel the rain on your skin
No one else can feel it for you
Only you can let it in you
No one else, no one else
Can speak the words on your lips

drench yourself in words unspoken
Live your life with arms wide open
Today is where your book begins
The rest is still unwritten

Staring at the blank page before you
Open up the dirty window
Let the sun illuminate the words
That you could not find
Reaching for something in the distance
So close you can almost taste it
Release your inhibitions

Feel the rain on your skin
No one else can feel it for you
Only you can let it in you
No one else, no one else
Can speak the words on your lips
drench yourself in words unspoken
Live your life with arms wide open
Today is where your book begins

Feel the rain on your skin
No one else can feel it for you
Only you can let it in you
No one else, no one else
Can speak the words on your lips
drench yourself in words unspoken
Live you life with arms wide open
Today is where you book begins
The rest is still unwritten
The rest is still unwritten
(YEAH! YEAH! YEAH!)


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

خوب مطلب جدیدی برای نوشتن ندارم. یه نوشته راجع به ایران هم نوشته بودم. دیدم مردم به قدر کافی توی ایران درگیری دارن و بهتره که من که از دور دستی بر آتش دارم دیگه بدترش نکنم،‌ این بود که پاکش کردم. خبر هم البته توی این دنیا تا بخوای فراوونه. از حادثه دانشگاه ویرجینیا و استاد یهودیی که اشک من رو با فداکاریش در آورد تا پیروزی تیم هاکی ونکوور «کانوک» و رفتن به دور بعد. ولی اینا هم چنگی به دل نمیزنه.

«نوشته بودی زندگی چنگی به دل نمیزنه    عشق به دادت برسه یه قلب عاشق بسّته»

امروز داشتم مطلب آقای ققنوس درباره آثار تحریم ایران رو میخوندم. قسمتی که راجع به اعتبارات اسنادی توضیح میداد من رو یک سر برد به یکسال قبل و کاری که داشتم. چقدر دلم برای سر و کله زدن با این اوراق تنگ شده. با خودم فکر کردم یعنی گاه‌گداری آقای دکتر «ف» یادی میکنه از من که جای خانم «الف» خالی. و آیا به خودش میگه که کاش هنوز هم من کارمندش بودم؟! (خوب باور کنید یا نه،‌ من واقعاْ توی کارم نمونه بودم). آیا آقای مدیر دایره ارز بانک صادرات وقتی با جانشین من صحبت میکنه با خودش میگه یادش بخیر خانم فلانی چقدر کارش دقیق بود! «یاد ایامی...»

در همین افکار غوطه‌ور بودم که آقای همسر وارد شد از در و تلفن رو داد دستم که آقای دکتر «ف» میخواد باهات حرف بزنه. کلی با مدیر سابقمون صحبت کردیم و مدیرمون برگشت گفت که خانم «الف» جای شما خیلی تو شرکت خالیه. خوب مثل اینکه حالا قدر منو میدونن!!!!!!

در حاشیه بگم که این مدیر ما از اون خسیسهای روزگاره. امروز که تلفن کرد، با هم خوش و بش که کردیم،‌ بهم گفت این تلفن من یک طرفه است اگه میشه شما شماره منو بگیرین. من ساده هم خیال کردم که داره از هتل زنگ میزنه و شماره داخلیه و نمیخواد که هزینه‌اش زیاد بشه. بعد که قطع کردم دیدم ای دل غافل شماره موبایل تورنتو دارم. فکر کن با این ثروتی که این آقا داره دلش نیومد که هزینه مکالمه رو بده و من مجبور شدم که شماره‌اش رو بگیرم که از نظر مالی یک-بیستم این آقا درآمد ندارم. واقعْا که بعضی چیزها ذاتیه. البته آقای همسر شدیداْ معتقد هستن که این آقای دکتر همین زرنگ بازیا رو درآورده که الان این همه ثروت داره! بگذریم. فقط خواستم بگم که دلم برای نوع کار تنگ شده اما یاد اذیت و آزارهایی که در دو سال و نیم کاری توی شرکت متحمل شدم:‌از تلفنهای بیموقع کاری ساعت ۱۲:۳۰ شب یا ۶ صبح، از غرغرها و خاصه فرمایشهای دکتر،‌ از استرس کاری و حقوقی که بخاطر زن بودنم برابر تحصیلدار مردی بود که زیر دستم کار میکرد خدا رو یک میلیون/ نه یک میلیارد/ نه به اندازه یک صفرم شکر میکنم که من رو نجات داد.

بهار ونکوور خیلی قشنگ‌تر از اونیه که تصورش رو میکردم. هر جا که میرم با خودم میگم که کاش دوربین آورده بودم و عکس میگرفتم. انگار که میخوام این بهار رو نگه دارم و نذارم که بره - با دو تا دست، محکم - اما خوب امیدوارم سالهای بعدی باشه و امیدوارم که کسانی که همه خانواده‌ام /همه حتی فامیلای دست دهم، هم کنارم باشم در بهار آینده. (آرزو کردن که عیب نیست هست؟!)

گفتم که هیچی برای نوشتن ندارم. تازگیا دارم خودشکافی میکنم و چیزی جز چیزای بد بیرون نمیاد.


 
comment نظرات ()