از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦
 

خوب امروز از چیزی به جز عید نمیشه نوشت. دقت کردین که شاخه‌های درختا باردار شکوفه‌هاشون هستن؟‌دقت کردین زمین داره نفس میکشه؟‌دقت کردین که پرنده‌ها مست شدن و سگها و زندگی و آدمها؟‌
برای همتون سال خوشی آرزو میکنم. سالی که به همه آرزوهاتون برسید و اگه به بعضی‌هاش نرسیدید به چیزهای بهتری برسید و اگر باز هم نرسیدید براتون خوشحالی زیاد آرزو میکنم.
براتون شادکامی و خوشبختی آرزو میکنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
 

میخواهی باش میخواهی نباش فکر میکنی فرقی میکنه؟‌ فکر میکنی فرقی برام داره؟ میخوای باش یا نباش. نقابم رو فکر میکنی دور انداختم یا فکر میکنی گذاشتم قاطی لباسای زمستونی و گذاشتمشون تو انباری؟‌ نه نقابم همین جاست. دم دست. مثل یه سربازی که هر روز سلاحش رو جلا میده و برق میندازه یا مثل مادربزرگم که ست نقره‌اش رو مدام جلا میداد من هم نقابم رو هر روز تمیز کردم و برق انداختم -گیرم که این چند مدت استفاده نکرده‌مش- اما بهر حال برقش انداختم و دم دستمه. حالا فکر میکنی که فرق میکنه واسم که بری یا بمونی؟‌ باشی یا نباشی؟ هنوز در رو پشت سرت نبسته من نقابم رو گذاشتم و شمردم یک-دو- سه و تا صدای دینگ آسانسور بیاد تو دیگه به تاریخ پیوستی- منقرض شدی توی خاطرات قلبم.
میخوای باش میخوای نباش فکر میکنی فرقی برام میکنه؟
‌من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. شاید بشم یه زن با سه تا بچه یکیشون چشم بادومی/یکیشون سیاه و موفرفری و یکیشون هم بور چشم آبی. از صبح تا شب بپزم،‌ بشورم و بسابم. خیال میکنی  باشی یا نباشی برای مادر سه تا بچه بور سیاه چشم بادومی فرقی میکنه؟ حالا گیرم که یه شبی از شبایی که بچه‌هام رو خوابوندم و تو رختخوابم دراز کشیدم و ساعت رو کوک کردم روی ساعت شیش و نقابم رو از صورتم برداشتم و یادت افتادم و گیرم که فکر کردم که صورتت چه شکلی بود اون زمانهای دور که عاشقت بودم و گیرم که پازل صورتت رو هیچوقت نتونستم بچینم و گیرم که یه دو قطره اشک هم ریختم -فاک دیس- فکر میکنی فرقی میکنه باشی یا نباشی؟!
من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. شاید بشم یه دیزاینر معروف، غرق در دنیای پارچه و لباس و مد، شوی لباس بذارم سالی یه بار تو پاریس و نیویورک شاید هم برم میلان و شاید گاه‌گداری با یکی از مانکنهای جوون و خوش‌تیپ بخوابم و شاید لباسهای عجیب غریب طراحی کنم و شاید تو هم اون لباسا رو ببینی تو فشن تی-وی، با خودت فکر کنی که کی آخه اینا رو میپوشه. تو فکر میکنی برای من تو دنیای عجیب و غریب و رنگ وکار فرقی میکنه تو باشی یا نباشی؟! فکر میکنی وقتی دارم برگه‌های مالیاتم رو بررسی میکنم یا دارم طرح میزنم، فرقی میکنه  تو باشی یا نباشی؟ گیرم که شاید یه شبی توی اتاق یه هتل ممکنه حمام کنم و دراز بکشم و نقابم رو بردارم و خیال کنم که تو رو آیا دوباره در تمام زندگیم میبینم؟‌ و خیال کنم که لبهات چه طعمی داشتن و گیرم که خیال کنم که کجایی و چیکار میکنی؟‌ و گیرم همه این خیالها مثل آتیش سیگارم به چیزی جز سیاهی نرسه و گیرم که یه دو قطره هم اشک بریزم اما فاک دیس. فکر میکنی فرقی میکنه برام اگه باشی یا نباشی؟!
من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. شاید بشم زن اون تاجر فرش تو آلمان که حاج خانوم (زن اولش) اومده بود خواستگاریم. بشم زن اون تاجر که باهاش برم آلمان و تو خونه آلمانش زندگی کنم تا حاج آقا بابت نبودن زن به مشقت نیفته یا حاج خانوم خیالش راحت باشه که شوهرش سراغ ج...های آلمانی نره! شاید زن اون مرد بشم و قسم و گریه‌های حاج خانوم رو باور کنم و نخوام که بچه بزام که حاج خانوم رو از چشم مردش بندازم. فکر میکنی باشی یا نباشی برای من که یا مشغول خونه‌داری و پخت و پز برای حاج آقا و فک و فامیلش هستم (که رابراه خونه من هستن انگار که کاروانسراست) یا مشغول گوش کردن به گریه‌های پشت تلفن حاج خانوم فرقی میکنه؟‌ فکر میکنی باشی یا نباشی برام فرق میکنه؟‌ قبول دارم که شاید یه شبی وقتی تنم رو هزار بار پشت هزار بار شستم و باز هم جای تفهای حاج آقا رو لبم موند بشینم به سرخی پوستم نگاه کنم و نقابم رو بردارم و فکر کنم که تو من رو میشناسی اگه تو خیابون همدیگه رو ببینیم؟‌ من تو رو میشناسم اگه تو رو ببینم؟‌ و فکر کنم که چرا نگاهت نکردم وقتی گفتی دوستم داری و فکر کنم چرا سرخ شدم؟‌ شاید یکی دو قطره هم اشک ریختم - فاک دیس- میخوای باش میخوای نباش.

من نقابم رو میذارم و زندگیم رو میکنم. به هر حال یه جوری زندگیم رو میکنم. شایدیه آدم بشم با یه زندگی لوکس تو یه آپارتمان بزرگ تو داون تاون، یا شاید یه خوابگرد توی هستینگ. شاید به سادگی همین روزها زندگی کنم- شاید یه جور دیگه. بهر حال فکر میکنی فرقی کنه اگه باشی یا نباشی؟!!!!! گیرم که ماههای اول چشمام دنبالت بگرده، ماههای بعدتر دلم برات تنگ بشه زیاد، ماههای بعدترش فکر کنم که چه شکلی بود نگات یا چه طعمی بود لبات یا بعدترش گوگلت کنم و پیدات نکنم و گیرم که خیلی بعدترها کسی رو ببینم شبیه تو و از خودم بپرسم که یعنی اون هست یا  اون نیست. گیرم که باشی یا نباشی، فکر میکنی که فرقی میکنه؟‌! فرقی میکنه برام؟‌!!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
 

My heart needs some discipline.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
 
جانا تو را که گفت که....؟
بعد هم:‌ آدم اینقدر دهن‌بین ندیدم. مگه هرکی هر چی گفت باید گوش بدی؟!
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
 
فکر میکنم آتوسا رو دیگه دوست ندارم. چند هفته گذشته مدام ازش فرار کردم. نخواستم باهاش روبرو بشم. نگاهم به نگاهش بیفته و یا باهاش حرف بزنم. گاهی میمونم که باهاش چیکار کنم. میدونی نه میشه دورش انداخت و نه میشه دوستش داشت. تبدیل به چنین موجودی شده. جالب اینه که با بی‌تفاوتی مایوس کننده‌ای با این وضع کنار میاد. نه داد و فریاد راه میندازه، نه حرف میزنه. اونم سعی میکنه که کنار بکشه. غرق میشه توی یه کتاب بی‌معنی که از کتابخونه گرفته یا توی وبلاگش. اینطوری میشه که رفته رفته شکاف عمق میگیره و من تا بخودم بیام میبینم که یه آدم دیگه روبروم ایستاده که نمیشناسمش و ترس همه وجودم رو میگیره و از سرما یخ میکنم. میدونید تبدیل به موجودی میشه که نه میشه دوستش داشت و نه حتی متنفر بود. چند روز قبل نشسته بود کنار پنجره. و من دیدم دستش رو برد و گلوش رو لمس کرد. از این گوش تا اون گوش. انگار که بخواد سر خودش رو ببره. میدونم که از این وضعا پیش میاد وقتی دخترا هورمونهاشون به هم میریزه و بیخودی گریه میکنن. بدیش اینه که گریه هم نمیکنه فقط میشینه کتاب میخونه یا بلاگ مینویسه و سکوته و سکوت و چقدر لعنتیه این سکوت. من هم البته آدمم و هر آدمی یه حد تحملی داره. دیگه امروز طاقتم تموم شد. بهش گفتم که دوستش ندارم. یک کلام ختم کلام. گریه و زاری نکرد حتی که یعنی من براش یه معنی داشته باشم. سرش رو بلند کرد و یه نگاهی بهم انداخت و دوبار مشغول خوندن کتابش شد. من هم اومدم اینجا بنویسم آخه آدم میمونه که بره دردش رو به کی بگه؟‌ آره فکر میکنم که دیگه دوستش ندارم. آدم میمونه که دردش رو به کی بگه.............
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
 

صدای موسیقی بلنده. دگمه تنظیم صدای کامپیوتر رو هی میچرخونم تکون نمیخوره. برعکس میکنم باز هم کمیت صدا تغییر نمیکنه. یه دفعه یادم میفته که ام-پی-تری پلیر تو گوشمه!
آقای همسر داره درس میخونه و من هم جهت همراهی خونه رو به سکوت سپردم و نشستم کنار پنجره و کتاب میخونم یا با کامپیوتر سروکله میزنم. چای تازه دم هم هست و گاهی خیره شدن به بیرون و دیدن چراغهایی که دور و نزدیک چشمک میزنن. چای تازه دم هست و گز تازه از ایران آمده و گاهی در خیالهای دور و دراز فرو رفتن....
 
.......(نه به این بعداً فکر میکنم. شاید تابستون-الان باید به یه چیز دیگه فکر کنم)

عید نزدیکه. مامان هرسال شیرینی میپزه. با عمه. همیشه قرار میذارن عمه میاد خونه ما و بوی شیرینی و عید همه خونه رو پر میکنه. عید نزدیکه و من حتی خونه تکونی هم نکردم. اگر حوصله کنم آخر هفته یه روز مرخصی میگیرم. اول باید کمدها رو مرتب کنم و بعد آشپزخونه رو...

.......(نه به این بعداً فکر میکنم. شاید تابستون-الان باید به یه چیز دیگه فکر کنم)

به آقای سین باید ای-میل بزنم و اطلاع بدم که میتونیم مهمونی سال نو شرکت کنیم. نمیدونم اگر سبزه بذارم تا سال نو چیزی سبز میشه یا باید برم و از مغازه ایرانی سبزه بخرم؟ حیف که ماهی قرمزهای سال قبل مردند. دوستشون داشتم...

.......(نه به این بعداً فکر میکنم. شاید تابستون-الان باید به یه چیز دیگه فکر کنم)

فردا جلسه تست مستر داریم. دیر میرسم خونه. باید کتاب رو هم به کتابخونه برگردونم. فیلمها رو هم. هر چند نگاهشون نکردم. حوصله فیلم دیدن نداشتم این روزها....

.......(نه به این بعداً فکر میکنم. شاید تابستون-الان باید به یه چیز دیگه فکر کنم)

دوباره صدای آهنگ بلندتر میشه. دوباره دستم میره روی دگمه ولیوم. دوباره یادم میفته که ام-پی-تری پلیز گوشمه! باید یه سر چشم پزشک برم برای معاینه چشم. تازگیها احساس خستگی میکنند چشمهام. گفتم خسته‌ام این روزها؟!.......


.......(نه به این بعداً فکر میکنم. شاید تابستون-الان باید به یه چیز دیگه فکر کنم)

بهتره بلند شم. تا وقتی نشستم و چای میخورم این فکر مثل خوره میاد تو ذهنم، تو وجودم. فکر مسخره‌ایه. زندگی قشنگتر از این حرفهاست. کافیه چشمام رو ببندم و نه! به این موضوع بعداً فکر میکنم. نه! اصلا نباید چشمهام رو ببندم. باید بیدار بمونم و درهای خیال رو بسته نگه دارم. باید کاری بکنم و فکر اصلاً نکنم.............


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
 
روزهای آفتابی رو دوست دارم. روزهایی که لبخند نزدن غیر ممکن به نظر میاد. میرم بیرون. دور دریاچه پیاده‌روی میکنم و به سر و گوش سگها دست میکشم میذارم که دست و صورتم رو لیس بزنن و از بس که هنوز عادت ندارم به اینکار، وقتی میرسم به خونه یه راست میپرم توی حمام.
راستش رو بخوای اصلاً امروز خونه رو که مرتب میکردم این ام-پی-تری پلیر هم گوشم بود * و من همینطور که آهنگ‌های شاد گوش میکردم به تو فکر میکردم و به خودم و به زندگی. میدونی آهنگهایی که گوش میکردم خیلی عجیب غریب بودن. یکی از این جهت که اصلا نمیدونستم این موزیکها رو دارم  و نمیدونستم که اصلا خواننده کیه (احتمالا از این خواننده‌های جدید که یه روز میشنوی و فردا فراموش میکنی)و بیشتر بخاطر مضمونشون بود راجع به یه چیزی مثل «تو حواست جای دیگه است تو خودت نمیدونی بخدا». نمیدونم متوجه شدی یا نه که این روزها چقدر آهنگهای مربوط به اینکه من رو سرکار گذاشتی و با یه یار دیگه رفتی و یا با من هست اما دلت با یه نفر دیگه‌اس مد شده؟ شاید درد فراگیر جامعه دورروی ماست که حالا از پشت در مشروب خوردن و در اداره نماز خوندن گذشته و حالا همین دورویی تو زندگیمون هم داره چنگ میندازه و در عشقمون هم و در نفس کشیدنمون هم. بهر حال.
بعد فکر کردم که من هم همینم. من هم گرفتار ترس و دورویی هستم. کمی با تو و بیشتر با خودم. میدونی من میترسم و همه وجودم رو با ترسم تاخت میزنم و باز هم کمه. باز هم بدهکار ترسم هستم. بعد دیدم که سراسر زندگی - اگر مفهوم عشق خواستن رضای معشوق باشه - من همیشه عاشق بودم و تو همیشه معشوق. هرچند که همیشه تو بودی که از دوست داشتن دم زدی و من از سکوت. و دیدم که همیشه نقشها برعکس بازی شدن. بعد فکر کردم که باید همیشه بازی کنم؟‌ همین نقش معکوس رو هزار بار بیشتر از هزار بار؟‌ میدونی که کار خونه چطوریه دستت میچرخه صدای شرشر آب یا خش خش جاروبرقی یا بوی مواد شوینده، اما ذهن آدم همیشه یه جای دیگه‌اس. راستی ذهن من همیشه یه جای دیگه بوده؟ تمام این سالها؟‌بعد میدونی فکر کردم به اینکه من بازی میکنم این نقش معکوس رو. میذارم که تو ادای عشق دربیاری و من عاشق باشم.
میدونی چقدر بی‌انصافیه همه حرفهای بالا در حق تو؟! من میتونم اینطور غیر منصفانه چشمام رو به اون نگاهت ببندم و فکر کنم که داری بازی میکنی؟‌ باز هم ترسمه که حرف میزنه شاید و دورویی ناخواسته‌ام. نه اون کسی که بازی میکنه همیشه منم. اون کس که ادا در میاره همیشه منم. کاش میتونستم بهت بگم و کاش میتونستی که یه بار باور کنی که دارم حقیقت رو میگم......................
 
comment نظرات ()
 
 
ترانه بازی:‌
نویسنده : - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦
 

ترانه، ترانه، ترانه:‌
۱- عروسی خواهر یکی از دوستام بود. من اون موقع بسیار بسیار بسیار زیاد عاشق بودم. و بسیار بسیار خوشحال. ارکستر فوق‌العاده بود. آهنگهای زیادی خوند. من از تمام اون شب این آهنگ یادمه:‌ «عاشقت بودن عشق منه - اینو قلبم فریاد میزنه». این آهنگ یادمه و یاد اون.

۲- مامان ارومیه بود پیش خان‌داداش که اون موقع دانشجو بود. من و بابا چند هفته بعدتر رفتیم و همه راه رو شجریان گوش دادیم:‌ «ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی..»و این تکه پرستیدنیه: «‌که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟»

۳- این آهنگ خیلی جواده. لطفاً افراد باکلاس یا این مورد رو رد کنن یا از همین الان دماغشون رو بگیرن بالا و بگن چه جواد! ولی من با این آهنگ حال میکنم:‌ «گفته بودم اگه برگردی میبینی قصه عشق رو تو تاریکی چشمام  میبینی بی تو، تو این خونه غمگین رنگ بی‌رنگی گرفته دیگه رویام...» خواننده‌‌اش کیه؟‌! جواد یساری دیگه. میبنید که دوبل جواده!!!!


۴- فکر میکن همون موقعهایی که خیلی عاشق بودم این آهنگ رو هم خیلی گوش میکردم. شاید هم بعد از دلشکستیگیش بود:‌«حالا وقتی که بارون میاد قلب عاشقش دوباره میتپه» از حبیب. (حبیب یکی از محبوبترین خواننده‌های منه. خیلی از آهنگاش رو دوست دارم)

۵- این آهنگ باریش مانچو رو هم خیلی دوست دارم:‌
Kýrýldý kanadým kolum ne yerim var ne yurdum
Gurbet ele düþtü yolum yuvasýz kuþlar misali. این آهنگ خاطره‌ناک نیست اما خیلی نزدیکه به قلبم - از همون اولین باری که شنیدمش و یک دختر دبیرستانی بودم تا الان.


۶- Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said ’we are all just prisoners here, of our own device’
And in the master’s chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can’t kill the beast خوب این آهنگ هم که نیاز به معرفی نداره. تمام مدت دانشجویی پشت یه میز درس میخوندم که از زمان دانشجویی خان داداشی به من ارث رسیده بود ( هر دو ارومیه درس خوندیم)‌ و روی چوبش کنده بودن Hotel California اون زمان یه نوار داشتم از یه سری آهنگ انتخابی از ایگلز و خیلیهای دیگه. الان نمیدونم اون نوار کجاست...

۷- از آهنگهای ترکی ساری گلین رو خیلی دوست دارم. موسیقی غمگین و دلنشینی داره....


باید اعتراف کنم معرفی هفت ترانه خیلی کار سخت/آسونی بود. خیلی آهنگها جا موندن اما یادتونه که تو کنکور میگفتن اولین جوابی که به نظرتون میرسه درست‌ترین گزینه است؟‌! پس من هم ویرایش نکرده این هفت گانه رو پست میکنم.


 
comment نظرات ()
 
 
زندان
نویسنده : - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦
 
زندان یعنی جایی که گرفتار چهارچوبهای غلط ذهنی خودمون هستیم...
زندان یعنی جایی که گرفتار قیودی هستیم که اجتماع یا فرهنگ بر ما تحمیل کرده....
زندان یعنی جایی که نیازهای آنی ما رو در بر گرفته....
زندان یعنی جایی که ترس دور ما دیوار کشیده......
زندان یعنی عادت به وضع موجود...
زندان یعنی جایی که از ما یک صفر میسازه.......
 
دلم میخواد بتونم یه روزی‌ زیر سقف آسمون دراز بکشم و به ستاره‌ها نگاه کنم!
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
 

گاهی فاصله بین شکست و موفقیت رو یک دوست خوب تعیین میکنه. خیلی خوشحالم که در پیاده‌روی دیروز یک دوست خوب کنارم بود. کسی که براش مهم بود که  کاری که من میکنم در جهت بهتر شدن یا بدتر شدن خودم و زندگیم هست یا نه. گاهی یک سوال میتونه خط فکر آدم رو عوض کنه. گاهی یک سوال میتونه آدم رو بفکر وادار کنه که چقدر تصمیماتش آگاهانه است و چقدر از روی احساسات زودگذره. دیروز دوست من چنین سوالی رو پرسید و من تمام دیشب فکر کردم که چقدر کم خودم رو میشناسم و چقدر کم از خواسته‌های خودم آگاهی دارم. بدیهیه که تا وقتی ندونی چه خواسته‌ای داری، نمیتونی تصمیم درستی در جهت برآوردن خواسته‌هات بگیری. این چند خط یک تشکر رسمی برای دوستیه که نمیدونم اینجا رو میخونه یا نه. اما فقط خواستم بهش  بگم که: خوشحالم از اینکه دوستی مثل تو دارم و پایان قصه هرطور که باشه ازت متشکرم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
گسست عاطفی!
نویسنده : - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦
 

چند روز قبل از سرکار برمیگشتم. خسته و آویزون بودم. ام-پی-تری رو هم گذاشته بودم تو گوشم و ابی داشت به آرامی آواز میخوند. سر خوردم توی آسانسور و تکیه دادم به دیواره. چشمام رو بستم و داشتم به یه دوش آب گرم فکر میکردم که آسانسور دینگی کرد و درش باز شد و ناگهان جلوی پام یه چیز مشکی دیدم. از اونجایی که آمادگی نداشتم کلی شوکه شدم و ترسیدم. بعد متوجه شدم این موجود سیاه سگ همسایه کینگه که داشت برای هواخوری بعد از ظهر میرفت. خلاصه آقای همسایه عذر خواهی کرد و من هم از ترسیدنم عذرخواهی کردم و کینگ سیاه و ناز رو کمکی نوازش کردم و رفتم خونه.
این ماجرا گذشت تا امروز صبح که سرکار میرفتم منتظر آسانسور بودم که دیدم کینگ از سمت غربی داره میاد که بره پایین پو کنه! ولی به طرز عجیبی غریبی میکرد و تا وقتی آقای همسایه نیومد وارد آسانسور نشد. وقتی هم وارد آسانسور شد فوری نشست زیر پای صاحبش. با آقای همسایه های و هی (نسخه غربی سلام علیک) کردم و بعد فوری گفت: که کینگ خیلی سگ خوب و مودبیه. گفتم: میدونم. ادامه داد: اونروز که شوکه شدی بردمش حموم و کینگ خیلی شاکی بود ولی الان کاملا تمیزه و بوی خوب میده. گفتم:‌ نه من اصلا بخاطر کثیفی و اینا نبود که خودم‌رو عقب کشیدم فقط تو خیالاتم بودم و انتظار دیدن چیزی رو جلوی پام نداشتم اینه که شوکه شدم. خلاصه که فکر میکنم اینکار من کلی باعث سوءتفاهم شده و حالا صاحبش زیاد مشکلی نیست ولی این جناب کینگ واقعآ سگ خوشگلیه (با موهای بلند یکدست سیاه و براق  و دو تا چشم که معصومانه آدم رو نگاه میکنه) و من خیلی ناراحت شدم که از من اینطوری فاصله میگیره. خلاصه امروز رفتم براش یه کادوی سگی خوشگل خریدم که شب ببرم در همسایه بهش بدم بلکه این رابطه گسسته عاطفی رو بشه ترمیم کرد!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
 

برای چندین شب متوالی خواب برف میبینم و در سرمای برف غرق میشم. انگار که خلاصی نیست از این سفیدی مطلق و این احساس منجمد شده. این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم و هیچ جایی نیست که بتونم درددلم رو ببرم و غصه‌هام رو. همسر که به اندازه کافی دردسر داره با درس و کالج و دیگه کی هست که بخوای باهاش حرفات رو بزنی؟ فقط تنهایه که سرد و ساکت همه جا رو فرا گرفته. در کنار این احساسات سرد و زمستانی مجبورم نقاب لبخند و سرزندگی به صورت بزنم و برم سرکار و به همکارام لبخند بزنم و از خوبی هوا (که انصافاً آفتابی قشنگیه)‌ حرف بزنم. بیشتر نه از این جهت که کسی نیست که گوش بده بیشتر از این جهت که یه پروفشنال زندگی شخصیش رو سرکار نمیبره، از اون جهت که سرکار باید به دیگران انرژی و نیرو تزریق کرد،‌ و از این جهت که سرکار باید فقط از کار گفت.
اما گاهی باید خستگی رو گفت. باید تنهایی رو گفت تا از ابهتش و عظمتش کم بشه. باید درددل کرد گاهی حتی با یک صفحه سفید کاغذ. میدونم تنهایی رو کاهش نمیده. میدونم عوضش نمیکنه اما نمیخوام بکارمش توی صفحه ذهنم و بذارم همینطور رشد کنه. 
گفتن همه اینها مسخره است. من خوبم یا خوب بودم یا خوب خواهم شد. فقط زمان لازمه.

 کاش فکر نکنم. نباید فکر کنم اینطوری زندگی زیباتر به نظر میرسه


 
comment نظرات ()