از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
 
 گفتار یک:‌

- فکر میکنم که تازه دارم یاد میگیرم که چی باید بخونم.
- جانم؟!!!
- ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره
- صد البته!

گفتار دو:‌

ندارد!

گفتار سه - یک روز بعد:‌
دلم خیلی گرفته.
خونه تمیز کردن میخواد.
من دلم بیرون رفتن میخواد.
ناهار هم نداریم.
من دلم بیرون رفتن میخواد
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦
 

لبهات که لبهام رو لمس میکنه
دلم قلقلکش میگیره
و از خوشی میخنده

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
 

خوب نمیدونم لینک باکلاس چه جوری میشه گذاشت تو این صفحه جدید. ولی این لینک بی کلاس رو از دست ندید:

http://video.google.com/googleplayer.swf?docId=8577255250907450469&hl=en


 
comment نظرات ()
 
 
بی دليل
نویسنده : - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
 

۱- راستش رو بخوای خیلی دلم میخواد بنویسم. اما وقتی دلم غمگینه نوشته‌ هم بوی غم میگیره. امروز با یکی از دوستام آرشیو رو نگاه میکردم و همه این وبلاگ بوی غم میداد.

۲- یک مدتیه که خیلی سریع عصبانی میشم. سر یک حرف یا یک سوال. خوبه که در اون زمون هیچ عکس‌العملی از خودم نشون نمیدم. چون برای اون کسری از ثانیه مغزم کاملا تعطیله. فکر میکنم کسانی که قتل میکنن یا کتک میزنن همون کسانی هستن که در اون کسری از ثانیه واکنش نشون دادن. باید برم کمی مدیریت عصبانیت یاد بگیرم. بخصوص که سرچیزهای خیلی مسخره عصبانی میشم.

۳- اونروز تو رادیو شنیدم که رابطه مستقیمی بین سایز سینه و امکان ابتلا به دیابت وجود داره. یعنی خانمهایی که سوتینشون کاپ D یا C هست بیشتر احتمال ابتلا به دیابت رو دارن. پس بیایید مواظب باشیم!

۴- چند روز قبل روزنامه نوشته بود که یک استاد آلمانی داره محاکمه میشه چون در قبال یک سری رشوه‌های مالی یا خدمات جنسی دریافت کرده به یک سری دانشجوی دکترای حقوق بهشون مدرک داده. البته بسیاری از این افراد الان وکلای ارشد هستن و حتی چند نفرشون قاضی هستن.

۵- ولنتاین نزدیکه. از اون مراسم‌هاییه که به من اصلا مزه نمیده خصوصا شکلاتهای شکل قلب و همه چیزهای قرمز و صورتی. گاهی از اینکه سرمایه‌داری اسمش رو روی همه چیز حتی عشق هم گذاشته حرصم میگیره.

۶- من سراسر دو هفته گذشته خواستم مواظب خوردنم باشم و دریغ از یک پوند کاهش وزن. از دیروز شروع به خوردن کرده‌ام دوباره. مثلا امشب ۳ بطری آبجو خوردم و نمیدونم چرا نمیگیره! دوباره از فردا برمیگردم سر کنترل زندگیم.

۷- خدا میدونه دلم میخواست عوض این شماره‌های عوضی چه چیزی بنویسم.

۸- آها یک نکته منفی دیگه:‌تازگیا تصمیم‌گیری برام سخت شده. به این میگن وسواس فکری و خیلی آزار دهنده است. لازم هم نیست که تصمیم بزرگی باشه. مثلا یه مدته دارم سر یه تصمیم ساده مبنی بر خوردن یا نخوردن ساشیمی با خودم میجنگم. امروز همسر گرامی رو حتی تا دم در رستوران ژاپنی بردم و بعد هم برگردوندم. نمیتونین تصور کنین که چه زندگی نکبت‌باریه وقتی که آدم همش با خودش در حال جنگه. باید فکر به حالش بکنم.

۹- دیگه مطمئن باشید به ده نمیرسه. یکی به من بگه من چرا اون چیزی که واقعاً دلم میخواد نمینویسم؟ 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
 

- دلم میخواد عاشق بشم، تصییح میکنم:‌ دلم میخواد آنچنان عاشق شم که از دلشکستگیش بمیرم.

- بدترین درس زندگی وقتیه که میفهمی که چنین عشقی وجود نداره.

پی‌نوشت:‌ معلوم نیست که دو طرف این گفتگو چه  کسانی هستن؟! بیشتر توضیح بدم؟!


 
comment نظرات ()
 
 
داستان پندآموز
نویسنده : - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
 

آورده اند که در ازمنه جدید زوجی به سرخوشی زندگی آغاز کردندی. پس چندماهی که گذشت چندی از دوستان به رسم دوستی به دیدنشان آمدند و شیرینی و کادو آوردند به رسم مبارک بادی. چون میهمانان برفتند  آن زوج با سرور و شادی در ظرف شیرینی گشودند و یافتند دو کیلویی شیرینی تر که دیدنش شکمنواز بود و بوییندنش شامه نواز. زن غصه بکرد که ما دوتن بیشتر نبوده و دو کیلو مارا زیاد باشد و باید اندیشه کرد در مصرف آن که ما را قند و کلسترول حاصل آید و قبل آن وزن زیاد و شکم برآمده. مرد گفت غصه مدار که من این شیرینیها در یخچال گذارم و هر صبح با شیر بخورم  - جایگزین صبحانه- و مرا خللی نرسد که من شیرینی تر و شیر بسیار دوست میدارم. باری شب خسبیدندی و روز به سرکار رفتندی و بدین‌سان دو شبانه روز گذشت.

عصر سوم چون زن به خانه شد به دیدار همسایه رفت که از خویشان نزدیک بود. پس بنشستند به مصاحبت مشغول و بسیار گل گفتند و شنفتندی. تا که صاحبخانه عزم به آوردن چای کرد. زن چون چای بدید گفت این چای با شیرینی خوش باشد و ما را درخانه شیرینی تری است بغایت خوشمزه که اگر دیر بماند کهنه گردد و از دهن بیفتد. باش تا آورم با هم خوریم که دوستان نشستن و چای و شیرینی خوردن دسته جمعی را از جان دوست تر دارند. دوان به خانه شد و قوطی شیرینی از یخچال ربود و به نزد همسایه بازگشت. چون عزم خوردن کردندی درظرف شیرینی بگشودند و دیدند آنچه نباید. آه از نهاد برآمد که قوطی پر بود از کاغذهای خالی مانده شیرینی.

این داستان بگفتم که تو را پند دهم که زندگی زناشویی نه به مانند دوران مجردی است که غذا به یخچال بماند به سالی خورشیدی. گر سهم خویش نستانی به وقت خویش، سهم تو بستانند و خورند در ثانیه ای.

شعر:

آن ظرف خالی و این چای خشک بین

تا بشنوی زقصه من  پند پر گهر  

گر حق خویش نگیری به وقت خویش

لب تشنه باز بمانی کنار بحر


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
 

دلم برات خیلی تنگ شده. شوخی نمیکنم-باور کن.


 
comment نظرات ()
 
 
اوغلان دا هچ تقصر يخ تللو
نویسنده : - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
 

هشدار:‌این نوشته حاوی مطالبی است که ممکن است برای بعضی افراد توهین‌‌آمیز تلقی شود. ویور دیسکرشن ایز ادوایزد!

داستان اول-یک ماه قبل: با دونفر از دوستهای دوره دبیرستانم نشستیم تو لابی یک هتل. داریم چای میخوریم و حرف میزنیم. از دوران دبیرستان و بعد هم از زندگی الانمون. دوست اولم میگه: صبح ساعت ۸ بیدار میشم. ۹ میرسم مطب تا ۱ اونجام. برای نهار بیشتر میرم خونه مامانم. ۴ برمیگردم مطب و تا ۷-۸ اونجا هستم. شب هم خونه و کمی  کار خونه و سعی میکنیم یه فیلم ببینیم و زندگی و .........

دوست دومم میگه: صبح ۷ بیدار میشم. تا ۲:۳۰اداره ام. بعد میرم خونه. همسرم هم میاد باهم ناهار میخوریم. عصر سری به مامانم اینا میزنم. کار خونه و زندگی و .....

من میگم: ساعت ۶:۲۰ بیدار میشم. تا ۴ سرکار هستم. تا بیام خونه ۵ شده. شام درست میکنم. همسرم از دانشگاه میاد. با هم شام میخوریم. ناهار فردامون رو میکشیم. همسرم میره سر درسش و من هم یا تلویزیون نگاه میکنم یا با کامپیوتر مشغولم. و بله کارو خونه و زندگی و .......

دوست اول میگه: اون روزها فکر میکردیم که زندگیمون اینطوری بشه؟ من میگم: نمیدونم من خیلی به آینده فکر نمیکردم. حداقلش فکر میکردم سی سالگی خیلی دوره و فکر میکردم که چقدر باید سی ساله ها پیر باشن. میخندیم.

من تو ذهنم میگذره: زندگی همه ما یه جوره. من که اون سر دنیام و اینهایی که اینجان. و فکر میکنم من هیچ عصری نمیتونم از سر دلتنگی سری به مامانم بزنم. نمیتونم غذای مامانم رو ببرم سرکار. فکر میکنم: من اون سر دنیا چیکار دارم میکنم؟!!!!

داستان دوم-دیشب: دارم وبگردی میکنم. اول از همه گذارم به  این نوشته زیتون میفته. جز گریه کاری نمیتونم بکنم. اشک میریزم برای همه کسانی که یه اسم بیشتر ندارن و اون زن بودنه.

داستان سوم-دوباره دیشب: گذارم به این نوشته بلوط میفته و بعد هم به اصل خبر* میرسم.

حالا میدونم چرا هزاران کیلومتر دورتر از خانواده ام زندگی میکنم. حالا میدونم که موهبتهای ساده ای هست که داشتنشون فراموش میشه. مثل راه رفتن در خیابون بدون تحمل کردن نگاه خیره مردها روی تنت؛ بدون شنیدن یک حرف زشت. موهبتهای ساده ای هست مثل کنار خیابون ایستادن بدون اینکه جلوی پات ماشینهای رنگ و وارنگ از پسرهای ۱۶ ساله تا مردها ۶۰ ساله بایستن و تو هیچ کاری نکرده باشی و همه با شماتت نگاه کنن چون تویی که دختری چون تویی که بخاطر دختر بودن و زیبا بودن مقصری.

تو اینجایی چون میتونی راحت کنار یک مرد در اتوبوس بشینی و نگران انگلوک شدنت نباشی و هی در خودت فرو نری. چون مطمئنی که حتی اگه موردی پیش بیاد میتونی فریاد بزنی میتونی به پشتیبانی قانونی که حمایتت میکنه متجاوز رو سرجاش بشونی. چون مطمئنی اینجا کسی نمیگه کرم از خود درخته؛ کسی نمیگه حتما خودش کاری کرده.

اینجا هستی چون جایی که بدنیا اومدی مردها همیشه حق دارن. حق دارن که دست درازی کنن؛ تجاوز کنن؛ کتک بزنن و تو زن هستی و این یعنی هیچ-یک هیچ بزرگ- یعنی یک وسیله برای ارضا نیازهای جنسی مرد و برای پختن و تمیز کردن. اینجا هستی چون مردهای سرزمینی که بدنیا اومدی دکترا هم میگیرن اما هنوز همون ---- هستن که بودن. اینجا هستی چون کسانی مثل ....رو پشت میله های زندان نگه داشته........

بله به قول نانا در هزار خورشید درخشان در سرزمین تو : همونطور که قطب نما همیشه به سمت شمال میچرخه انگشت اتهام مرد به سمت زن نشونه گرفته میشه. و تو این رو نمیخوای نه برای خودت و نه برای دختر و پسر آینده ات. ........

*       خلاصه خبر یه آقای  دانشجوی دوره دکترا در نیوفاندلند توی آسانسور با یه خانمی تنها بوده و گویا خانمه لباس بازی پوشیده بوده و ایشون یک دفعه سینه های خانمه میبوسه.

پی نوشت: ایشون اولاً گفته که فکر نمیکرده عواقب این عمل در این کشور اینطور باشه (البته با توجه به اینکه ایرانیه و تو ایران آقایون هر غلطی دلشون میخواد میکنن و زن بیچاره از ترس آبروش صداش هم درنمیاد چیز عجیبی نیست) ثانیاً دوقورت نیمش هم باقی بوده که از درساش عقب مونده (با توجه به روی زیاد آقایون ایرانی باز هم چیز عجیبی نیست) و شکایت هم کرده که در زندان مورد توهین قراره گرفته و دوبار شتر سوار و بن لادن خطاب شده (اولاً: شتر سوار و بن لادن از کی تابحال فحش شده؟ و ثانیاً این آقا که تفکرات بن لادنی داره چرا بهش دیگه برمیخوره؟)

 

 

 .........................................................


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
 

۱- روزهای دوشنبه و چهارشنبه Deal or No Deal رو نگاه میکنیم. با هیجان خیره میشیم به تلویزیون برای یک میلیون دلاری که یک سنتش هم به ما نمیرسه و موقع باز کردن در جعبه‌ها انگشتامون رو ضربدر میکنیم برای شانس -برای مسابقه‌ای که حتی مستقیم هم پخش نمیشه - انگار که خودمونیم با باز شدن جعبه یک دلاری سرخوشانه میخندیم و باز شدن جعبه یک میلیون دلاری آه از نهادمون برمیاره. این جادوی تلویزیونه. جادویی که ما رو میخکوب میکنه یک ساعت جلوی این صفحه رنگی.

۲- امروز اولین جلسه رسمی من در گروه Toastmasters بود. تست مستر یک برنامه با گستره جهانیه که برای تقویت توانایی های کلامی و سخنرانی تهیه شده. شرکت ما امروز بیستمین عضو رو جذب کرد و حالا میتونیم به صورت رسمی عضو جامع تست مسترها بشیم. برنامه شرکت ما یک ساعته. اول قسمت آشنایی داریم. به این ترتیب که به گروههای دو نفره تقسیم میشیم و بیست ثانیه وقت داریم که   معرفی کوتاهی از خودمون و علاقمندیهامون داشته باشیم. بعد هر کس شروع به معرفی هم گروهیش به بقیه جمع میکنه. بعد از این برنامه نوبت به آیس-بریکر ها میرسه. آیس بریکرها در واقع میشه گفت یخ گروه رو آب میکنن. اولین سخنرانیها درباره خود فرده. از بچگی و بزرگیشون تعریف میکنن. بعد نوبت ارزیابهاست که سخنرانیها رو نقد کنن. بعد یکی از افراد ارشد گروه درباره خوب سخنرانی کردن سخنرانی میکنه! مرحله بعدی تیبل تاپیکه که بصورت تصادفی یک موضوع برای فرد ارایه میشه که به مدت ۱ دقیقه باید خودش رو آماده کنه و بعد درباره همون مطلب صحبت کنه. دست آخر هم برنامه با یک ارزیابی کلی از جلسه به پایان میرسه.

۳-  از روز یکشنبه برف همه منطقه مارو سفید پوش کرد. اوج هنرش رو هم روز دوشنبه نشون داد طوریکه سه شنبه همه مدارس و دانشگاهها  تعطیل شدند و شهر به حالت نیمه فلج در اومده بود.  روز سه شنبه با نیم ساعت تاخیر رسیدم سرکارم و تنها کسی بودم از بخش آر-ای که تو دفتر بود. ای-میل اول از مدیرمون بود که از خونه کار میکنه. دومی از همکار دومم که نمیاد و سومی و ... و دوازدهمی. سیزدهمی من بودم که با احساس حماقت شدید نشسته بودم پشت میزم و داشتم مثل ....(یک موجود شریف ) کار میکردم.

۴- امروز تمام مدت سرکار به این فکر میکردم که چقدر دلم میخواد که سرکار نباشم و برم لم بدم کنار شوفاژ گرم و کتاب بخونم یا برم و کمی برف بازی کنم و یا هرجای دیگه ای باشم. یکی از بزرگترین ستمهای دنیا اینه که مجبور باشی کار کنی وقتی دلت نمیخواد کار کنی. فکر میکنم داشتن ساعت کاری یکی از بدترین چیزهای دنیاست. مثلاً یک روز دلت میخواد کار کنی و تا چشم بهم میزنی ساعت 4 شده و باید بری خونه درحالیکه دلت میخواد کار کنی و یه روز هم مثل امروز  ساعت نمیگذره که نمیگذره و مجبوری چشم به صفحه مانیتور بدوزی و وانمود کنی که داری کار میکنه تا ساعت 4 برسه و بزنی بیرون. من اگر یه روزی شرکت داشته باشم کار رو پروژه‌ای میکنم. هر ساعتی دوست داری بیا- هرساعتی دوست داری برو ولی فقط کارت رو انجام بده. فکر نمیکنین بهره‌وری بیشتری داشته باشه؟

۵- خیلی وقت بود که شماره‌دار ننوشته بودم. دلم برای این شماره‌‌های عزیز تنگ شده بود. روده‌درازی کردم. فعلا خداحافظ تا یه شماره‌دار جدید. .....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
يک نکته قشنگ از دنيای وب
نویسنده : - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
 

People
come into your life for a reason, a season or a lifetime.
When you know which one it is, you will know what to do for that person.
When someone is in your life for a REASON, it is usually
to meet a need you have expressed.
They have come to assist you through a difficulty, to provide
you with guidance and support, to aid you physically, emotionally or spiritually. They may
seem like a godsend and they are.
They are there for the reason you need them to be.
Then, without any wrongdoing on your part or at an inconvenient time,
this person will say or do something to bring the relationship to an end.

Sometimes they die. Sometimes they walk away.
Sometimes they act up and force you to take a stand.
What we must realize is that our
need has been met, our desire fulfilled, their work is done.
The prayer you sent up has been answered and now it is time to move on.




Some people come into your life for a SEASON, because
your turn has come to share, grow or learn.
They bring you an experience of peace or make you laugh.

They may teach you something you have never done.
They usually give you an unbelievable amount of joy.
Be lieve it, it is real. But only for a season.




LIFETIME
relationships teach you lifetime lessons, things
you must build upon in order to have a solid emotional foundation.
Your job is to accept the lesson,
love the person and put what you have
learned to use in all other relationships and areas of your life.
It is said that love is blind but friendship is clairvoyant.



Thank
you for being a part of my life, whether you
were a reason, a season or a lifetime.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦
 

روی لایه‌ها بدبختی و فلاکتمان قصرهای زیبا بنا میکنیم

و آنقدر رنگ و بلور و نور نثارش میکنیم

که رشک و آفرین دیگران را برانگیزد

و آنقدر به بلندا فکر میکنیم و به قصرمان

که حتی باورمان میشود که قصرمان، قصر است

اما ته زندگیمان خودمان هم میدانیم که آن زیر

چه تردیدی خوابیده است و چه فلاکتی.........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦
 

شاه شوریده‌سران خوان من بی‌سامان را

زانکه در کم خردی از همه عالم بیشم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
 

نمیتونم بنویسم. مدتیه که نمیتونم بنویسم. از صبح (صبح صبح که نه) این صفحه پیش روی من بازه و من مدام مینویسم و پاک میکنم و خدا میدونه که چقدر حرف هست برای گفتن و نوشتن. نمیدونم شاید این نوشته رو هم آخر سر پاک کردم. اصولا حتی زحمت پاک کردن هم نداره صفحه رو رفرش میکنی و دوباره یه صفحه سفید جلو روته. این روزها دلم گرفته. بدجور هم گرفته. امروز حالم مثل حال اون چهارشنبه بود. بعضی چیزا چرا از خاطر آدم فراموش نمیشه؟! مثل همون چهارشنبه بودم اما دیگه جایی رو نداشتم که بهش پناه ببرم و در آغوش امنش کمی آروم بگیرم. راه مقابله با مشکلات فرار نیست البته. اما گاهی نیاز به جایی هست برای پناه گرفتن و قوی شدن. گاهی نیاز هست که کسی بهت بگه که هی نگران نباش همه چیز درست میشه. البته من میدونم خودم که همه چیز درست میشه و من دارم از کاه کوه میسازم (ذهنم گفت که من کسی هستم که دارم بیگ دیلش میکنم)،‌ اما گاهی آدم خودش از اشتباه خودش شرمنده میشه. اگر من یک نگاه دوباره به فرمولاسیون انداخته بودم الان همه چیز مرتب بود و من کلی بهتر. چه میشه کرد؟‌گاهی باید اشتباهی کرد تا یاد گرفت. چه میشه کرد؟‌ بشره و گاهی یه لحظه غفلت.

نمیدونم آیا کارکردن برای همه آدمها همینقدر مهمه که برای من هست؟‌ نمیدونم که آیا همه آدمها هم مثل من خوب یا بد بودن روزهاشون رو بر اساس میزان کاری که کردن محاسبه میکنن؟‌ در اطرافیانم زنانی رو میشناسم که کار نمیکنن. برای خودشون به اندازه کافی هم سرگرمی دارن - از درس خوندن بگیر تا کلاس ورزش و نقاشی و ...- ولی من تا کار نباشه دوست ندارم پام رو از خونه بذارم بیرون. کاره که به من میگه که ارزش زندگی دارم. کاره که به من میگه زنده‌ام. کاره که به من میگه مفیدم. برای من مهم نیست اگه خیلی وقتا خونه‌ام نامرتب باشه یا شام فقط نیمرو بخورم تا وقتی که کار میکنم -خوب کار میکنم - از خودم خوشم میاد.

شاید بخاطر همینه که یه اشتباه کاری اینطوری من رو کله پا میکنه. امروز چشم دیدن خودم رو نداشتم - آگلی استیوپیت گرل-.

بگذریم.

دلم بستنی قیفی میخواد. دلم میخواد که بخوابم. دلم میخواد که بنویسم. دلم میخواد که دستی به سر و روی خودم و خونه بکشم. دلم میخواد یه لحظه منِ کار رو بذارم کنار و بشم من یه روز تعطیل تابستونی تو یه ساحل آبی قشنگ............


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦
 

میخواسته بعد از جلسه دفاعیه بره از دختر همکلاسیش خواستگاری کنه.

 دختره تو اون جلسه یه مهمون داشته -دوست پسرش!

منصرف میشه.

سالها بعد به دختره گفته: آدم گاهی یه کارهایی توی زندگیش انجام میده یا بهتره بگم انجام نمیده که بقیه عمرش رو بخاطرش تاسف میخوره....

راستی جای گذشته تو زندگی حال هر آدمی کجاست؟‌!  


 
comment نظرات ()