از کيميای مهر تو

 
دنيای پر از رمز عبورها...
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦
 

تازگیها بنابه دلایلی مجبور شده‌ام که پسورد ای-میل سالیان سالم را عوض کنم. چند روز قبل پسورد کامپیوتر سرکار هم عوض شد. رمز عبور سرکار را گذاشتم روی ای-میلم. برای سرکار یک پسورد جدید ساختم. اگر کنار اینها پسورد کارت بانک، پسورد شرکت،‌ پسورد دو سری ای-میل دیگه، و وبلاگها را بگذاریم که عوض کردم میشه گفت که رسماً دارم ..گیجه میگیرم!

پی‌نوشت:‌ حوصله‌ام سر رفته.


 
comment نظرات ()
 
 
خودکار رنگی
نویسنده : - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦
 

سرکار هستم. از آن روزهایی است که دست و دلم اصلاً به کار کردن نمیرود. به طرز وحشتناکی هم فقط چشمهایم باز است و ذهنم هنوز خواب. به قول زنجانی ها «قره قره» امروز یکساعتی هم زودتر آمده ام سر کار. هنوز شرکت ساکت است و کسی نیامده. هر از چندگاهی هم صدای زنگ موبایلی می آید نمیدانم از کجا. شاید کسی موبایلش را جا گذاشته شرکت.

سرکار هستم. موهایم را جمع کرده آم امروز بالای سرم. شلواری به رنگ دانه های قهوه پوشیده ام با تاپ کرم-قرمز-قهوه ای و کت قهوه ای رنگ. کفشم هم مشکی و قهوه ایست. این یعنی که چمدانم پیدا شده و جز کت بقیه لباسها ایرانی است (هرچند که فروشنده ها اصرار عجیبی به ترک بودن جنسهاشان دارند و هر چند پیدا شدن چمدانم ربطی به موهایم ندارند). فکر میکنم شیک شده باشم  و این حس خوبی به من میدهد. انگار آدمی باشم که برای خودش ارزش قایل است.

دلم خواندن میخواهد. خواندن یک متن خوب. از آن متنهایی که وقتی میخوانیشان اول کمی پشتت را صاف میکنی؛ بعد گره ابرویت از هم باز میشود و دست آخر هم لبخند روی لبانت مینشیند. دلم متنی میخواهد که در نهایت معصومیت به آدم وعده میدهد که میشود در ۲۴ ساعت  پولدار شد، ظرف ۲  ساعت به عشق واقعی دست یافت و در ایکی ثانیه خوشبختی برای همه عمر را پیدا کرد. منظورم دقیقاً یک متن زرد نیست بلکه متن زردی است که طوری رنگش کرده باشند که حتی خود نقاش هم باورش نشده باشد که رنگ اصلی زرد بوده است.

راستش را بخواهی این اواخر تکلیفم زیاد با خودم روشن نیست. کاری با کل زندگیم ندارم که تکلیف آن هم مشخص نیست. فقط به همین چند روزه حال فکر میکنم. به اکنونِ صرف. انگار که با خودم زیادی مهربانم. از وقتی که صورتم را گرد و تپل در عکسهای ایران دیده ام؛ هر روز برای جلوگیری از تصور قحطی هم که شده توی کیفم یک موز میگذارم و یک کیت کت و یک بارغلات و البته ساعت۱۰ میروم تیم هورتون با همکارانم و آنجا دونات هم میخرم و امروز حتی ساندویچ هم درست کرده ام که مبادا دچار گرسنگی بشوم!!

البته منظورم دقیقاً این لیست بلندبالای خوردنیها نیست، بیشتر میخواهم بگویم که انگار که زیادی به حال خودم رها شده ام. سرخود شده ام. آنقدر سرخود شده ام که سرکار دارم برای خودم نامه نگاری میکنم و وبلاگ هم مینویسم. نمیدانم گاهی فکر میکنم که زیادی میگذارم احساساتم من را به هرجا میخواهند ببرند. احساسهای من هم که دخلی به احساس آدمیزاده ندارند. یکراست برم میدارند میبرند جایی مثل برزخ. جایی که معلوم نیست آخرش حتی بهشتی هستم یا جهنمی.

این نوشته دارد زیادی طولانی میشود و من فقط دلم چیزی میخواهد مثل حس خوب روزهای تصمیم گیری. میدانی چه حسی را میگویم؟ وقتی که چیزی را واقعاً میخواهی و بعد برنامه میریزی. از ساعت شش و سی دقیقه صبح تا دوازده شب. قدم به قدم؛ ثانیه به ثانیه. با کلی خودکار رنگی. فلش میکشی و یادداشت اضافه میکنی. خط میکشی و مینویسی و مینویسی. دلم حس خوب روزهای اول تصمیم گیری را میخواهد. همه هیجانش را. نه دلم نمیخواهد به تردیدهای هفته دومش فکر کنم. دلم میخواهد پشتم را صاف کنم و فقط به یک جعبه خودکار رنگارنگ فکر کنم.  

 


 
comment نظرات ()
 
 
آنا کارنينا
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
 

دامن کوتاه خریدم. مخصوص اغواگریهای بیست و چند سالگی. با جوراب و چکمه بلند نمیپوشمشان. همینطوری. برای اینکه بیشتر از اینکه فکرش را بکنی سک۳۰ بشوم.

کنار راه ایستاده بودم. و هیچ ماشینی نگه نمیداشت. مرده شور اخلاقم را ببرد که زنانگیم را بداخلاق کرده بود. به هیچ جا نرسیدم. از بس که راهها دور بودند.

فکرش را که بکنی میتوانستم توی خانه بمانم و دغدغه آروغ زدن بچه‌ام را داشته باشم. کاش دختر بود آنوقت. پسر اگر میشد اما شبیه برادرم بود. خوش تیپ میشد. چه حیف که دلم دختر میخواهد.

با من حرف بزن تا زودتر برسیم. فاصله کوتاهتر میشود. ریاضیات همیشه دروغ میگویند. دفعه پیش رسیدن به تو به اندازه خوردن یک کیک طول کشید. این دفعه با یک من عسل هم نمیشود تو را خورد.

مست بودم. آنقدر که دلم میخواست تن لختم را در کف سرد آشپزخانه جا بگذارم. خوابم گرفت و یخ زدم.

کاش این پرش سرنزده به من سر نمیزد. اگر میدانستی! میتوانستم همه سیبری را طی کنم بدنبال جسد یخ زده‌ات.

میدانی آنا کارنینا. دلم میخواهد یکبار دیگر هم بخوانمت. شاید سرنوشتت جور دیگری رقم بخورد آخر.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
 

دلیل داشت. همه اون کابوسها دلیل داشتند. کرکس دلیل داشت؛ مورچه هایی که مشغول خوردن گوشت فاسد بودن هم. آهویی که سرش بریده شده بود تیر خلاص بود.

همه دلیل بود. همه دلیل داشت هر چند که من اون زمان نمیدونستم.

یارا چه گویم شرح فراقت..........

شرح فراغت؟! کدوم فراغت؟ همون فراقت!

قرار نیست دلم بگیره. چه انتظاری میشه داشت؟ چه انتظاری داشتم. گاهی اشتباه آدم تا ته جهنم هم باهاش میاد. فرار هم نمیشه کرد. بمیری هم هست، زنده بمونی هم.

بیا برقصیم. ساعت ۳ صبح با هم برقصیم تا وقتی که آفتاب دربیاد. اگه بدونی که چقدر گرسنه هستم. فردا همه چیز مثل اول میشه. انگار که نه انگار کابوسی بوده. انگار نه انگار که کابوس توی بیداری اتفاق افتاده. انگار اون آهوی سر بریده نه من هستم. که خوابه. حالا خداییش کجای من به آهو شبیهه؟

برف بازی خیلی خوب بود. صورتم از سرما بیحس شده بوده بود. خودم رو ولو کردم روی برفها. محو شدم توی سفیدی برف. انگار که برف باشم اومده از توی آسمون. هی آسمون کی میایی این ورا که ما هستیم.

فردا باید خونه تمیز کنم. فردا باید مهمون دعوت کنم. همون دختری که دوستش داری! میشم همون دختری که دوستش داری. فردا باید روی کابوسم لبخند بریزم. یادم بره. فردا.....

من خیلی خوشحالم ها. کم مونده با توهم پرواز بپرم از همین طبقه بیست. طعم لبت عسل.........(پریا دارم آهنگهای قدیمی رو گوش میکنم- مرسی). یه پسری بود اون زمونها که من 14 ساله بودم زنگ میزد و این آهنگ رو میذاشت. فکر کنم اشتباه گرفته بود چون چشمهای من از سیاهی به شب میمونه. برعکس بختم که سفیده!!!!!!!!!!!!

راستی حال خدا امروز چطوره؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سفر ايران بدون تفسير
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
 

عصر ۵ ساعتی خوابیدم. به این ترتیب رسماً گند زدم به مرتب کردن زمان خوابم.

بهترین لحظه سفر وقتی بود که از پله‌های فرودگاه امام پایین میومدم و پشت شیشه دیدمشون. مثل بچه‌های لوس گریه هم کردم. مردم هم جوگیر میشدن به خیال اینکه صدسالی ایران نبودم. وقتی میگفتم یک‌سال‌و‌نیم بیشتر نیست کلی میخورد تو ذوقشون.

رانندگی مردم خیلی بد شده در طول یکسال و نیم! و تهران و زنجان به نظر خسته‌تر و غبار گرفته‌‌تر میومدن.

بیشتر روزها خونه موندم. کتاب خوندم و عصرها یا مهمون داشتیم و یا مهمون بودیم. نتونستم دوستانم رو کامل ببینم بخصوص ارومیه ایها و تهرانیها.

سفر برگشت اونقدر برف و سرما سرمون رو گرم کرده بود و اونقدر همه چیز به هم ریخته بود که اصلاً نفهمیدم که چطور خداحافظی کردم. از اشک و گریه هم خبری نبود.

فرودگاه امام حتی صندلی به اندازه کافی برای نشستن مردم نداشت. کمبود اطلاعات هم بدترین قسمت ماجرا بود. صفهای طولانی،‌ مردمی که روی کارتن‌ها خوابیدن،‌ همه خسته و عصبی. مردم دست میزدن به اعتراض و فریاد میکردن ویرانه، خرابه، ویرانه،‌ ویرانه. هر چند وقت یکبار هم صدای داد و دعوا به گوش میرسید.

در بوداپست توقف داشتیم برای سوخت گیری. با توجه به تاخیر ایران پرواز لندن به ونکوور رو از دست دادیم. شب لندن بودیم و اونقدر خسته که فقط خواب بدرد میخوردیم تا گشت و گذار.

چمدونها به رسم دیرینه بریتیش ایر ویز گم شدند. یک ساعت پیش یکی رو تحویل دادند و هنوز دومی پیدا نشده.

پی نوشت:‌دست و دلم به نوشتن نمیره. میخواستم راجع به این سفر اینطور بنویسم. ولی وقتی حرف زیاده اصولا نمیشه حرفی گفت.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦
 

تا ۴ ساعت دیگه باید بیدار بمونم. بالاخره رسیدم خونه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦
 

............

یا این ره دور را رسیدن بودی

............


 
comment نظرات ()