از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦
 

گذشته رو نمیشه پاک کرد. نمیشه شست. نمیشه کنار گذاشت و یکباره فراموش کرد. گذشته‌ و هر کاری که کردی،‌ همیشه دنبالته. قدم به قدم. پا به پا. نمیتونی بگی نه من نبودم. این تو بودی و یک اشتباه که آگاهانه،‌ در عین درد کشیدن،‌ در میان گریه و یاس و گناه مرتکب شدی. نمیتونی کتمانش کنی. نمیتونی توجیهش کنی. تو بودی و انتخابی که نمیشه پاکش کرد. نمیشه محوش کرد. کاش میشد،‌ اما نمیشه.

خیلی درسها گرفتی از اون اشتباه. خیلی تغییر توی زندگیت داد. خیلی چیزها رو یاد گرفتی و خیلی بزرگتر شدی. شاید اگه نبود اون اشتباه الان در چاه بزرگتری بودی. نمیدونم؟ شاید بودی شاید هم نه.

به هر حال اشتباه کردی و فقط باید اقرارش کنی. حتی اگر هزار باره باشه. این قسمت زندگی‌رو همیشه بازنده‌ای.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
 

کاش میشد از زندگی کردن مرخصی گرفت یک چندی


 
comment نظرات ()
 
 
ماه پيشونی تو قصه!
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
 

کامپیوتر روشنه. من در حال غذا درست کردن هستم و رادیو فردا رو هم گوش میدم. تق و توق ظرفها و صدای گوگوش قاطی میشن و متمایز میشن.

 ...راهی کدوم دیاری آخه با این اسب چوبی. ..

و من خودم رو میبینم. سالها قبل و دستایی که داره ورقهای کهنه رو بازی میده. صدای برُ خوردن ورقها: وررررررررر،‌ دو کوپ روی هم. «دال» نزدیک من نشسته. فرزین هم خونه‌ای «دال» هم نزدیک ما نشسته و مامان «دال» اما اونورتر داره فیلم نگاه میکنه یا شاید هم بشه گفت تظاهر میکنه که داره فیلم نگاه میکنه. من هم دارم فال ورق میگیرم، نه جدی، بیشتر الکی. به دال میگم این برای ماست. ورق رو میگیرم طرفش تا کوپ کنه -انگار که بخوای حکم بازی کنی-. میچینم چهار تا. جدا میکنم. بی‌بی دل،‌ آس دل،‌ سرباز خاج و آس خاج. نمادها و حرفهای پشتشون. نمادها و بُر خوردن زندگی: ووووووورررررررررر. دوباره و دوباره. حالا مرحله آخره و من خودم رو میبینم که دستام داره ورقها رو میکشه. یکی از رو، یکی از زیر. بی‌بی دل،‌ سرباز خاج. آس دل و اما آس خاج نیست. یعنی هست ولی نه پیش بی‌بی دل نیست. پیش آس دل هم نیست. اینجاست پیش بی‌بی پیک! پیش پیک انتقام جو! پیش رقیب! به «دال» میخندم. میگم ببین که این فال چی میگه. دال میخنده و من میخندم. فاله و شوخیه . الکیه و جدی نیست. هیچ چیز منطقی هم پشتش نیست. خیالیه. گوگوش تو گذشته میخونه: ماه پیشونی مال قصه است. گوگوش توی حال میخونه: ماه پیشونی مال قصه است.

فرزین بهم میگه: برای منم فال بگیر. میخندم میگم جدی نیست. میگه خیلی درسته و چندبار میگه که خیلی درسته. من اما دارم به صدای گوگوش گوش میدم که میخونه: به صداقت تو مومن......

به صدای گوگوش گوش میدم که میخونه به صداقت تو مومن. زرشک رو کمی تفت میدم و میریزم روی پلو.

آهنگ تموم شده. خیلی وقته. غصه توی دلم سنگینی میکنه و نمیدونم چرا؟

پی نوشت۱:موضوع «دال» نیست. حتی موضوع دوست داشتن «دال» هم نیست. سالهاست که گذشته و سالهاست که پشت سر گذاشته شده - خیلی زود و خیلی زیاد- نمیدونم موضوع چیه. گاهی اوقات حسهایی هست که نمیدونی از چه جنسی هستن و از کجا میان.

پی نوشت ۲:گاهی فکر میکنم شاید اگر میتونستم «دال» رو ببینم،‌ این جادو دود میشد و میرفت هوا. این غصه، غصه یه آدم با وجود خارجی مثل «دال» نیست. بیشتر غصه یک افسانه است که ناتمام رها شده.........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦
 

لبخند نمیزد هیچوقت

اما راه که میرفت کنارم

قدمهاش آواز میخوندن

و قدش بلندتر به نظر میرسید........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
 

آیا به مسوولیتهایی که در برابر خودمون داریم عمل میکنیم؟‌ چقدر مواظب سلامت جسمی و روانی خودمون هستیم؟ چقدر به خودمون به عنوان یک موجود زنده و یک انسان ارزش قائل هستیم؟ چقدر به فکر خودمون هستیم؟

خوبه که یه لحظه درنگ کنیم و از خودمون بپرسیم کاری که انجام میدیم چقدر بهمون کمک میکنه که انسان سالمتری باشیم یا چقدر به ما صدمه میزنه؟ خوبه که گاهی به افکار و احساساتمون هم نگاهی بندازیم،‌ بررسی کنیم و ببینیم که چقدر سالم هستند.

ما در برابر خودمون بیشتر از آنچه که فکرش رو میکنیم مسوولیم.


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه از يک متجاوز! قربانی بسازيم؟
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦
 

با این درآمد روزافزونی که داره نصیب این گروه ۱۵ نفری میشه (به استثنای دو نفرشون) با فروش خاطره سیزده روز دستگیری،‌ این انگلیسیها باید یه نامه تقدیر و تشکر برای ایرانیها که دستگیرشون کردن بنویسن. بخصوص این خانم فی ترنی خیال پرداز خوبی هم هست و هر لحظه داستانش رنگ و بوی بهتری پیدا میکنه! نمیدونم تا کی اعتبار ایران قربانی تصمیمات نسنجیده رهبران نالایقی مثل احمدی‌نژاد خواهد شد.

* من جای ملوانهای انگلیسی باشم هر روز حضور غیرقانونی در آبهای ایران پیدا میکنم تا دستگیر بشم!

* امروز صفحه‌ای که گزارش اظهارات فی ترنی رو نوشته بود از وسط روزنامه‌های روی میز شرکت کش رفتم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦
 

۱- امروز روز خوبی بود. از صبح کلاس داشتیم. شب هم مهمون تینای عزیز و همسرش بودیم که خیلی خوش گذشت. البته من شاید کمی زیاده از حد حرف زدم. شاید تقصیر ودکاست شاید هم به این خاطر که شنونده‌های خوبی داشتم. گاهی گوشهای شنونده میتونن دلیل مستقیم روده‌درازی آدما باشن.

۲- در فاصله کلاس تا رفتن به خونه تینا فرصتی بود برای سر زدن به کتابخونه مرکزی ونکوور. فوق‌العاده و عظیم. نمیدونم چی میتونم درباره‌اش بگم. ساعتها میتونی درونش چرخ بخوری. میتونی یه گوشه دنج پیدا کنی،‌ کتاب بخونی و کتاب بخونی و قهوه‌ات رو مزمزه کنی. فکر میکنم خدا اگه میخواست منو به بهشت هم ببره به اندازه دیدن این کتابخونه خوشحالم نمیکرد.

۳- نیاز به دانستن دارم و دیگه نمیخوام شک کنم. دیگه نمیخوام دوباره مرور کنم. همیشه تصمیم گیری رو برای لحظه آماده بودن،‌ برای وقتی که مطمئن باشم درست‌ترین تصمیم رو گرفتم به عقب انداختم. برای یک عمر از ترس اشتباه کردن از قدم برداشتن خودداری کردم. الان میخوام راه برم. سعی میکنم که راه درستی رو برم اما دیگه بسه صبر کردن و ترسیدن از اشتباه. باید راه بیفتم.

۴- نمیدونم که باز هم قهوه خوردم و استرس دارم یا همین جمله جادویی «باید راه بیفتم» اینطور ضربان قلبم رو تند کرده.

۵- کاش فردا که آفتاب در میاد صورتش رو ابرای سیاه نپوشونده باشن.

۶- راستی زندگی یعنی چی؟ نمیخوام براش معنا پیدا کنم. میخوام براش جواب پیدا کنم. یه جواب ساده آیا هست جایی؟ اگه نیست ما اینجا داریم چه میکنیم؟ ما تو این دنیا چه غلطی میکنیم؟

۷- کاش بشه همیشه اینقدر دیوانه بود که باور کرد که میشود در این دنیا تغییر ایجاد کرد.

۸- به خودم شک دارم. احمقانه است! کدوم احمقی میتونه به خودش شک داشته باشه؟ بهتر از اون اینه که آدم به خودش اطمینان داشته باشه. اون بیرون به اندازه کافی شک خوابیده در انتظار آدم. کافیه ترس درونت رو ببینن. پاره‌ات میکنن -ایکی ثانیه- باور کن.

۹- این فیلم داره رو اعصابم راه میره دقیقاْ. فکر نکنم نیاز به توضیح زیادی باشه. سیر نوشته‌ها از ۱ تا ۹ نشون دهنده همه چیزه.

۱۰- آدمها،‌ این معماهای متحرک!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦
 

باز کردن کتاب. نو و تمیز. بوی چاپ. بوی نوشته‌های ریز و درشت. دست کشیدن روی عناوین. گرفتن مداد در دست. نوشتن و نوشتن. حل کردن تمرینات. خط کشیدن زیر نکات مهم. شعر نوشتن گوشه‌ سفید کاغذ -وقتی دلت گرفته- خواندن و تمرین کردن ذهن.

خواب آلود شدن و نخوابیدن. لمس کردن ماگ داغ با سر انگشتان. بو کشیدن قهوه تا ته تلخی. نوشتن نکات مهم در کنار صفحه. خط زدن و ورق زدن و ورق زدن و ورق زدن. خواندن و تمرین کردن ذهن.

ذهنم از یک رخوت طولانی بیدار شده. انگار که این خواب صدسال طول کشیده باشه. خوشحالم که دوباره دارم این لذت رو کشف میکنم. خوشحالم که انتخاب کردم و خوشحالم که میخوام تا ته تهش برم. دیگه هیچوقت این لذت رو از خودم دریغ نخواهم کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
 

دیشب خواب دیدم که از یک کوه بلند بالا میرویم - من، مامان و بابا. دیشب خواب دیدم من، مامان و بابا از یک کوه بلند پر برف بالا میرویم. برفهای زیرین داشتند آب میشدند و من تا زانو در برف فرو میرفتم. آب شرشر میکرد و پایین میرفت و ما به سختی بالا میرفتیم. قله کوه خانه‌ای بود که خانه من بود. یادم نیست که رسیدیم یا نه.

* خدا کنه که اتفاقی نیفته.

بعد نوشت: به نوعی خیلی داغونم. امیدوارم به همین ختم بشه!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
 

رفته از یادم هر چه هست و هر چه بود.


 
comment نظرات ()
 
 
خاطرات يک بورژوا
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦
 

امروز هم بالاخره به انتها رسید. یک روز شنبه بلند،‌ کشدار و حسابی ‌آفتابی.

۱- اول از همه رفتیم یک جلسه آشنایی با دوره‌ای به نام Landmark forum که مازیار عزیز دعوت کرده بود. جلسه جالبی بود. افراد مختلف با زندگی‌های مختلف درباره زندگیشون،‌ کسانی که به نوعی منشاء الهام براشون بودند و درسها و تاثیراتی که گذروندن این دوره در اونها داشته صحبت میکردند. برای ثبت‌نام کمی تردید دارم به دو علت: زمان و هزینه.

*‌ یکی از نکاتی که برگزار کننده جلسه عنوان کرد و خیلی جالب بود این بود که افراد کارهاشون رو بر اساس اهمیت انجام نمیدند بلکه براساس فوریت انجام میدند. یعنی ما خیلی کارها رو که برای ما تاثیر مهمتری داره عقب میندازیم تا کارهای فوری‌تر رو انجام بدیم. بدیهیه ولی تابحال بهش فکر نکرده بودم.

* با یک دختر دوست داشتنی به اسم اپریل آشنا شدم. خیلی بامزه بود و همه چیز براش         "That is so Cool" بود. حتی اینکه ما از ایران اومدیم رو با این کلمه توصیف کرد. ساکن ویکتوریا است. قرار شد براش یه سری لینک راجع به ایران بفرستم و شاید اگه رفتم ویکتوریا یه سر بهش بزنم.

*‌ آقای همسر خیلی امروز حامی من بود. در جلسه نشست و همراهی کرد با اینکه میدونم اصولاْ‌ با این نوع برنامه‌ها "حال" نمیکنه اما کنارم بود و این برام خیلی ارزشمنده.

۲- بعد هم رفتیم استنلی پارک. توی نور آفتاب ونکوور یه جور دیگه است. انگار که خدا همه خوشبختی‌های عالم رو نور کرده و پاشیده رو سر مردم. کمی پیاده‌روی کردیم و البته باد کمی تند بود و زود برگشتیم توی ماشین.

۳- امروز تصمیم گرفتم از شر دراور و کمدی که صاحبخونه بهمون روی خونه داده بود و مال عهد عتیقه خلاص بشم. بنابراین رفتیم IKEA. راستش اصلاْ از خرید از آیکیا خوشم نمیاد و فکر میکنم بنجلترین جنسهای عالم رو داره. ولی نمیخواستم که خرج اضافی برای یک کمد موقت بکنم. یک ترکیب کمد و دراور خریداری شد به قیمت شلوارلیی که تو پامه. خنده‌داره ولی حقیقت داره. ناهار رو هم مهمون آیکیا بودیم. ماهی سمونش ای بدک نیست.

۴- برگشتیم خونه دوش گرفتیم و راه افتادیم وست‌ونکوور. عیددیدنی خان‌‌دایی بزرگوار. شب خوبی در کنار دایی عزیزم داشتم. با هم هاکی تماشا کردیم. گپ زدیم. شام خوشمزه‌ای هم خانم دایی عزیز تدارک دیده بودن. کمی نصایح مشفقانه اندراحوالات مفید بودن شنیدیم. خان دایی بزرگوار اعتقاد دارن که هر چقدر بیشتر پول دربیاری مفیدتری یا یه همچین چیزی. البته دیدگاه سرمایه‌داری ایشون قابل تقدیر و تحسینه. کاش در ایران هم اینطور دیدی نسبت به سرمایه‌داری وجود داشت. در ایران گمان میشه که هر سرمایه‌داری یا خودش دزده یا پدرش دزد بوده!

* در بین راه آقای همسر با دیدن یک سری حوری بهشتی که با آفتابی شدن هوا تقریباْ‌ لخت میگردن میگه «باز هم تابستون شد و اینا ... و ... انداختن بیرون» بهش میگم «واقعاْ‌ که چشمات رو بنداز پایین. چشم چرونی اصلاْ کار خوبی نیست بخصوص اینکه همسر آدم کنار دستش نشسته باشه» در جواب میگه «‌چشم چرونی کار بدی نیست که» منهم بهش میگم«پس ایرادی نداره که اگه من هم چشم چرونی کنم دیگه» خلاصه اینکه اجازه چشم چرونی دارم الان. ای پسران خوش‌تیپ ونکووری بیاید که من شما را بچرانم!

*  وقتی رسیدیم دم در خان‌دایی مواجه شدیم با یک مرسدس بنز CLS550. به آقای همسر گفتم فکر کنم غیر از ما مهمونهای دیگه‌ای هم دارن. و آخ جون من صاحب این بنز رو نگاه میکنم حسابی. چون اصولاْ هر کی پشت این ماشین بشینه خوش‌تیپ هم میشه. آقای همسر هم درجا پوزم رو زد که ممکنه صاحب این ماشین یه خانوم باشه. کاشف به عمل اومد که مهمونی در کار نیست و خان‌دایی ماشینشون رو به تازگی عوض کردن.

* خان دایی هوای من رو طور دیگه‌ای داره‌ها. امروز بعد از اینکه به آقای همسر مشروب تعارف کرد و مطمئن شد که ایشون دیگه به خاطر رانندگی کردن مشروب نمیخوره به من گفت که برای تو یه مشروب حسابی کنار گذاشتم.انصافاْ‌ هم مشروب خوش خوراکی داد که باحال بود و خیلی بهم چسبید. بخصوص که لوسم هم کرده بودند.

* خانم دایی میگه «شما باید به ما بیشتر سر بزنید. چطور بگم مثل خونه مامانتون» یه حس عجیبی بهم دست داد. یه حس مزه دادن و دلتنگی. چند وقته که ازشون دورم؟! یعنی زمین از اون تاریخ تا حالا دور خودش چرخیده؟! چندهزار بار؟!

* خونه مثل میدون جنگ میمونه. فردا کلاس دارم و آقای همسر مشغول غرزدن در باب تمیزی خونه، کلاس فردا،‌ برپایی کمد تازه خریداری شده و اینکه الان چه وقت وبلاگ‌نویسیه کرده!

تا بعد.

آها یادم رفت بگم که اگه این پست خیلی« نوکیسه‌ای» شد ببخشید. خواستم ادای وبلاگ .... و ... رو دربیارم. البته عادت وبلاگ ... و ... اینه که قیمتها رو هم مینویسن. خوب دیگه من خودم رو بکشم نمیتونم اینکار رو بکنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦
 

ماهی قرمز کوچک سفره هفت سین مرد. ماهی قرمز بزرگتر هنوز زنده‌است.

وقتی ماهی کوچکتر مرده بود ماهی بزرگتر با دهن حبابی شکلش به جسد ضربه میزد. نمیدونم که میخواست بیدارش کنه از خواب مرگ یا  میخواست بخوردتش.

هنوز هم تو فکرم که آیا میخواست ماهی کوچک رو بیدارش کنه یا میخواست بخوره؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦
 

۱- عجیب احساس میکنم که <لایف استینکس> این روزها.

۲- قورباغه درختی منو به بازی آرزوها دعوت کرده. اما ازش اجازه میخوام که منو معاف کنه. دلایلم برای بازی نکردن هم یکی از گزینه‌های زیره:

الف: الان حس و حال هیچ بازی باقاعده و بی‌قاعده‌ای رو ندارم.

ب: الان حوصله آرزو کردن ندارم.

پ: معتقدم که اگه میخوای آرزوت به تحقق بپیونده تو دلت نگه دارشون.

ت: اصلاْ‌ آرزویی ندارم.

د: همه موارد بالا

ذ: هیچکدام.

۳- همه لینکام پریده.

۴- به هیچ جا نمیرسم،‌ هیچ‌وقت

۵- گردن و دستم درد میکرد. رفتم دکتر و دارو داد. الان گردن،‌ دست و معده‌ام درد میکنه. اینو میگن که زد ابروش رو هم کور کرد.

۶- کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟

۷- با یاد گذشته یا به خیال آینده،‌ این یعنی زندگیت رو باختی رفیق - از بُن-

۸- اینم  چند تا عکس. امیدوارم که خوشتون بیاد :


 
comment نظرات ()
 
 
لطفاْ‌ اين پست را جدی بگيريد.
نویسنده : - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦
 

۱- خدمت خدای محترم - با سلام. آیا مستحضر هستید که بودجه‌ تخصیصی با این تیستی که به من دادید همچین هم‌خوانی نداره؟ خواهشمند است که تجدید نظر فرمایند.

۲- آگهی استخدام: یک لایف کوچ با سابقه،‌ قابل اطمینان و آدم حسابی در راستای نظارت و پیگیری (منتورینگ)برای دستیابی به یک سری اهداف برنامه‌ریزی شده مورد نیاز میباشد.

۳- گم شده‌ها: یک کار مناسب - با حقوق و مزایای کافی-  و امکان یادگیری و پیشرفت هر روزه، گم شده است. از یابنده خواهش میشود که هر چه زودتر آن را تحویل داده و مژدگانی دریافت دارند.

۴-  اینجانب تمام صلاحیتهای لازم برای اداره یک کار با تمام مشخصات بالا را داشته،‌ از تمام کارفرمایان درخواست میشود که کمی چشمهایشان را باز کرده و من را کشف کنند!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦
 

دلم براتون تنگ شده - همه دوستان من.

یعنی: توی دلم هستید. هنوز و همیشه.

یعنی: توی خاطره‌هام نفس میکشید.

یعنی: دوستتون دارم.

یعنی: مزه بودن با شما هنوز توی وجودمه.

یعنی: دلم براتون تنگ شده. به همین راحتی.

یعنی: دوستتون دارم. هنوز و همیشه.


 
comment نظرات ()
 
 
بايو پولار
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
 

* زندگی ساده‌ است. بیایید که دوستش داشته باشیم برای هر چیز که هست و برای همان چیزی که هست. برای لحظه‌هایی که شاد هستیم،‌ برای لحظه‌هایی که غمیگنیم. آخر میدانید زندگی همینطور است گاهی شاد گاهی غمیگین.

*‌ زندگی ساده است. بیایید که دوستش داشته باشیم برای همان چیزی که هست و برای هرچیزی که هست. بیایید آسانی‌هایش را نفس بکشیم و سطح زبر سختیهایش را لمس کنیم. آخر زندگی همین است. گاهی سخت و گاهی آسان.

* خیلی دلگیر بودم امروز. بدون هیچ دلیلی برای دلگیر بودن. بهار اومده بود. همه جا شاد بود و من اما دلگیر بودم. دوباره «این زندگی لعنتی» اومده بود توی ذهنم. وول میخورد مثل یه کرم. میچرخید هی « این زندگی لعنتی- این زندگی لعنتی- این زندگی لعنتی». نمیدونستم که از کجا اومد نمیدونستم که چرا اونجاست فقط میدونستم که هست و هی تکرار میشه. زیر بارون قدم هم که زدم خوب نشد. غذا که درست کردم بدتر شد. فکر کردم چقدر از آشپزی کردن بیزارم. فکر کردم چقدر از این زندگی بیزارم. توی شرکت که کار کردم - خوب کار کردم - و حالم خوب شد به همین راحتی.

*هی کرم کوچولو میدونم که هنوز یه گوشه‌ای قایم شدی و منتظری که بیای بیرون هر وقت که بتونی و هی حرفات رو تکرار کنی. باور نکن که میخوام بکشمت. آخه میدونی من زندگی رو همینطوری دوست دارم. با وجود یه کرم کوچولو منفی!


 
comment نظرات ()