از کيميای مهر تو

 
اسکورت ماشين آشغالانس
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
 

سه شنبه روز جمع آوری زباله تو محله ماست. ساعت ۱۰ ماشین آشغالانس رو میبینی که داره زباله ها رو از در خونه جمع میکنه. تو هم داری آماده میشی که بری سر کار. ساعت ۱۰ و ۲۵ دقیقه از خونه میزنی بیرون. اتوبوس از ایستگاه  سر کوچه ۱۰:۳۰ رد میشه. کمی قدمهات رو تند میکنی که مبادا جا بمونی. حالا سوار اتوبوس هستی. راننده باهات مثل همیشه خوش و بش کرده و تو هم ترگل ورگل نشستی.

دو ایستگاه بعد توی خیابون اسپرلینگ ماشین آشغالانس (همون ماشین حمل زباله) سر راهتون سبز میشه.  خیابون خیلی عریض نیست ولی اگه شاید اگه ماشین آشغالانس کمی کنار بکشه و اتوبوس هم  یه کمی بره لاین مقابل بشه سبقت گرفت. اما...

راننده اتوبوس همچین خیالی نداره. با حوصله تمام افتاده دنبال ماشین و ماشین هم جلوی هر خونه توقف میکنه و یک نفر رفتگر شریف پیاده میشه آشغال رو میندازه داخل ماشین. سوار میشه. کمی حرکت - دوباره توقف -  پیاده شدن - سوار شدن - حرکت - پیاده شدن - سوار شدن - حرکت..........

نه اتوبوس جلو نمیزنه هیچ ، یه بوق هم نمیزنه هیچ، حتی از راننده یا یکی از ۱۰ سرنشین هم صدای غر غر شنیده نمیشه.

پشت سر اتوبوس هم یک صف طولانی از ماشین تشکیل شده که نه بوق میزنن و نه تصمیم دارن که سبقت بگیرن. همه خوش و خرم ماشین آشغالانس رو  اسکورت میکنن.

وقتشه که باور کنم اینجا کاناداست!


 
comment نظرات ()
 
 
درخت - دال - ونکوور
نویسنده : - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥
 

دیروز درباره درخت نوشتم و نمیدونم چرا. در حقیقت اومده بودم که کاملاْ عکس چیزهایی که نوشتم بگم.

اینقدر که دیروز نزدیک بود و اینقدر که حسش میکردم. اما نمیدونم وبلاگ رو که باز کردم هیچی یادم نیومد. صفحه باز بود و من پر بودم از حس و نمیدونم فقط بارون میبارید یک ریز و درخت گردو خونه پشتی که من نمیدیدمش دستاش حتماْ‌ رو به آسمون بود و حتماْ‌ خیس بود و نمیدونم. فقط تونستم از درخت بنویسم و نتونستم بنویسم از همه معجزه هایی که هست.  نتونستم از نفس کشیدن بنویسم و نتونستم از لمس کردن بنویسم و از چشیدن و گرم شدن و خنک شدن و همه چیزهایی که هستن و موهبت هستن و ما چقدر آسون نادیده میگیریمشون و یا فراموششون میکنیم. فقط توی ذهنم درخت بود و دستاش که رو به آسمون بود و بارون و بارون

«دال» و درخت یه خاطره که نه میشه به یادش آورد و نه میشه فراموشش کرد. «دال» فکر میکرد من درختم و من نمیدونم چرا هیچ وقت نتونستم به یاد بیارم قیافه «دال» وقتی این حرف رو میزد چه شکلی بود یا صداش چه زنگی داشت.به من نگاه میکرد یا به زمین؟

یعنی الان هم «دال» یادش هست من درخت بودم؟

ونکوور زیر بارون - ونکوور در سایه آفتاب. یک شهر قشنگ هزار تیکه. زود اخت گرفتم باهاش. دلتنگی نمیگم نیست ولی...

 دلتنگی هایی که هست دلتنگی آدماست.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
 

درخت ایستاده بود توی باغی که داشت به آرامی رنگ عوض میکرد. دستهاش رو به آسمون بود و بارون تمام شب روش باریده بود. خیس بود و خسته.

بارون  میبارید بی وقفه و آفتاب خیال نداشت بیرون بیاد یا حداقل اخبار هواشناسی اینطور میگفت. درخت خسته بود و خیس بود و بارون زده بود. دستاش رو به آسمون بود و ........

جواب نبود. ...

درخت ایستاده بود و جواب نبود......

درخت ....

خسته ........

خیس.....

جواب ........

.....

.......

....

نبود.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥
 

نه اینکه نوشته ها ارزشمند باشند که دلم میلرزد برای حذف این وبلاگ. شاید این خاطره ها را بشود نگه داشت برای یک روز در آینده که نمیدانم کی خواهد آمد یا اصلاْ خواهد آمد؟ شاید یک دفتر سفید بخرم هر چند که الان تایپ کردن آسان تر است. تا ببینیم چه میشود.......

تا ببینیم چه میشود. با همه داشته هایم خداحافظی کردم. دیگر حتی یک کتاب شعر هم ندارم. حافظی هم که مامان فرستاده نمیدانم در هزار توهای پست گم شده شاید. من هم شاید گم شده ام و البته ایراد اصلاْ از مهاجرت نیست. شاید تقصیر ازدواج باشد یا نمیدانم. شاید عوض شده باشم و حتی نمیدانم که دلم میخواهد پیدا شوم یا نه؟ من چه کسی بودم؟ نمیدانم. گذشته ها گم شده اند و تا ببینیم آینده چه میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

 

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر        آری شود و ليک به خون جگر شود

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥
 

نذارید هیچ کس،‌ مطلقاْ هیچکس (پدر، مادر، همسر یا حتی فرزندانتون) سر راه آروزهاتون قرار بگیرن.

یه روزی میاد که ۶۰ سال دارید و همه آرزوهاتون دفن شدن. احساس میکنید که همه زندگی تون رو بخشیدید و هیچ چیز به دست نیاوردید.

یه روز میاد که همه دنیا رو حتی عزیزترین کسان خودتون رو مقصر میدونید در حالیکه این خودتون بودید که تصمیم گرفتید از آرزوهاتون چشم بپوشید و فداکاری کنید.

نذارید اون روز بیاد. خودتون و آرزوتون رو نجات بدین.

پ.ن ۱: این رو اول از همه برای خودم نوشتم.

پ.ن ۲: چقدر آدم باید شجاع باشه که بره دنبال آرزوهاش.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥
 

دلم شاده بی دليل..............


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

به نظرتون گذر کسی هم به اين طرفها ميفته؟! اگه افتاد اين نوشته ها رو هم ميخونه؟ اگه ميخونه .......؟ اگه....؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥
 

شب چقدر سیاهه. آیا تا به حال بهش فکر کردی؟کوچه کوچه های اورکات رو بیدلیل دنبال اسمش گشتی و پیدا نشد. و پیدا شدنش چه فایده ای داشت به جز دیدن شاید یک عکس. تا ببینی که چقدر پیر تر شده یا چقدر شکسته تر یا حتی ببینی با اون آدمی که به یاد داری در ذهنت چقدر فاصله داره؟! غصه ات نمیگیره از این همه غربتی که توی ذهنت ساختی؟ بعد این همه راه اومدی که برگردی و هی فاصله بگیری زمان رو؟ که این سال اینطوری تموم شد و همه پیشگوییهای نوسترآداموس رو هم که جمع میکردی مثل گفته اون پیرزن کور نمیشد که میگفت بوی بارون میدن چشات. زیر بارون گریه کردی فکر کردی چشاش خیسی چشات رو نمیبینه. نگفتی بغض صدات رسوای عالمت میکنه و رسوای عالم شدن مهم که نبود، بود؟ حالا زنده یا مرده؟ چقدر دونستش میتونه مهم باشه. بیا یه سناریو بساز. یه دیدار اتفاقی. یه دیدار اتفاقی در یه جایی از دنیا، هر جا که دلت میخواد. اینطوری شاید شب سیاهت بگذره و شاید بعد صد هزار سال خواب ببینی که اتفاقی دیدیش در یه گوشه دنیا. و میدونی اگه تو زندگی خیلی چیزا ممکن نباشه تو خواب میتونه ممکن بشه..........


 
comment نظرات ()
 
 
ضد کمال طلبی
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥
 

دارم به پيش ميرم هر چند آروم اما دارم پيش ميرم. حس خوبی داره هر چند تاريکی ذهنم هشدار ميده که زياد اميدوار نباش. و من هم دارم تمام سعيم رو ميکنم که نذارم اين تاريکی وجودم رو بگيره. اين مدير جديد هم آدم جالبی به نظر مياد. امروز سر کار رقصيديم.

She is french, so what else did you expect?

به اين نتيجه رسيدم که کمال طلبی، پديده اصلاْ جالبی نيست. آدم رو از لذت بردن از حال، از اون چيزی که واقعاْ هستی محروم ميکنه و در اين دنيا چه چيزهايی در حد کمال هستند؟ شايد بيشتر چيزهايی که نياز ندارن کامل باشند.

اين خونه داری کار جالبيه. اما کار من نيست. در بيرون از خونه احساس بهتری دارم. احساس آرامش، اعتماد به نفس و مفيد بودن. ميدونم که اينکه خونه محيط آرامش بخشی باشه مهمه ولی من واقعاْ خودخواه تر از اين حرفها هستم که بخوام راه برم و به موفقيت همسرم يا بچه های نداشته ام بسنده کنم و خودم رو وقف آرامش و موفقيت اونها بکنم. اين روزها نقشم خيلی خونه دار شده و نميخوام ادامه بدم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥
 

دلم شرايط سخت ميخواد!

چون« هر آنچه مرا نکشد، قويترم خواهد ساخت»

رفتم کتابخونه. محيط جالبی داره و ميتونی بين ستون هايی از کتاب چرخ بخوری. ولی در انتخاب کتاب مشکل داشتم. خيلی از نويسنده ها رو اصلاْ نمی شناختم و چون تازه دارم خوندن به زبان انگليسی رو شروع ميکنم نميخواستم که خيلی کتاب سنگينی انتخاب کنم. به هر حال يه کتاب از غرفه ای که پيشنهاد خود کتابخونه بود برای خوندن انتخاب کردم. اميدوارم خوب باشه.

 


 
comment نظرات ()