از کيميای مهر تو

 
دلخوری های بی جا و با جا
نویسنده : - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
 

آقای همسر از در وارد ميشه و ميگه به چه بوی خوبی. بعد از ۱۲ ساعت بيرون بودن خسته به نظر مياد. من دارم سريال Gilmore Girls نگاه ميکنم.  میپرسه امروز چند ساعت تلويزيون نگاه کردی؟ من شايد سطح تحملم اين روزها پايين اومده. با کمی دلخوری جواب ميدم. اولاْ الان شروع کردم و ثانياْ فکر ميکنم که به خودم ربط داشته باشه. ميدونم که حق داره و من دارم وقتم رو هدر ميدم اما باز از دستش دلخور ميشم (دلخوری بيجا)

سر ميز شام هستيم. آقای همسر شروع ميکنه درباره کاهو سوال کردن: - از کجا خريدی؟ - Safe Way - امروز؟ - ديروز، نه ببخشيد پريروز! - بيرون گذاشته بودی؟ - نه،‌امروز شستمش( تو ذهنم چرخ ميخوره: ما داريم ۵ سال زندگی ميکنيم. فکر کنم که بدونم چطوری کاهو نگه دارم-اينا همش به خاطر اينه که من کار ندارم؟ يا شايد دارم همه چيز رو هدر ميدم. آره من اينقدر زن بی مسئوليت و بی فکری هستم!) ادامه ميدم: من علاقه دارم همه چيز رو خراب کنم. اصلاْ اينقدر خوشم مياد خريد کنم و بذارم همشون بيرون خراب شه. يا به يه بهانه ای دور بريزم. (دلخوری به جا)

آقای همسر ميگه: اين روزها خيلی بد شدی. اضافه ميکنه من هم بد شدم. الکی گير ميدم. ولی خوب ميشم.

بهش نگاه ميکنم. چقدر خسته است. چقدر مهربونه و من چقدر دوستش دارم و چقدر هم از دستش دلخورم. پرم از دلخوريهای بی جا و با جا.

شايد برم و ببوسمش. شايد اينطوری دلخوريهام پاک بشن.


 
comment نظرات ()
 
 
کمی مشترک تر
نویسنده : - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
 

دیشب اصلاْ خوب نخوابیدم. سرما خوردگی هم مزید علت شده بود. سرم از شدت درد میترکید و نمیتونستم افکارم رو هم منظم کنم. همه چیز در ذهنم چرخ میخورد. سایت دانشگاه یو بی سی، سریالهای تلویزیونی، احساسهای منفی، تلخی و گیجی و گیجی.

آقای همسر هم این روزها میره سر کار و با اینکه به رو نمیاره حس من اینه که شاید این کار رو زیاد دوست نداشته باشه. آقای همسر گاهی دلش از اینکه مهاجرت کردیم میگیره و همش نگرانه. نگران آینده، نگران از دست دادن فرصت ها، نگران ته کشیدن پس از اندازها. نگران اینکه نتونیم جا بیفتیم. برعکس من که دارم با بیخیالی همه فرصت ها رو از دست میدم. گاهی از خودم میپرسم که آیا بیش از اندازه بهش تکیه کردم؟ گاهی فکر میکنم شاید اگه من در زندگیش نبودم راه دیگه ای رو پیش میگرفت، شاید نمیرفت سراغ کاری که خیلی دوست نداره، شاید خیلی راحتتر و سبکبارتر زندگی میکرد، شاید... 

دلم میخواست میتونستم در زندگی بار بیشتری از مسوولیت ها رو به دوش بکشم. دلم میخواد به آقای همسر بگم که هر چی که برای زندگی خودش بهتره رو انجام بده. بهش بگم نگران من نباشه چون میتونم از عهده خودم بر بیام. دلم میخواد این زندگی رو مشترک تر بکنم.


 
comment نظرات ()
 
 
بيداری
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
 

موبايل که ديشب کوک کردی و گذاشتی بالای سرت زنگ ميخوره. دست دراز ميکنی و ميکشيش تو رختخواب: Snooze‌ يا Turn off ؟

با خودت فکر ميکنی اسنوز در بهترين حالت بهت ۹ دقيقه وقت اضافی ميده. دگمه خاموش رو فشار ميدی. موبايل رو هل ميدی زير بالش، به وجدانت ميگی فقط يه ربع ديگه و دوباره ميگيری ميخوابی

حالا ديگه آفتاب وسط آسمونه. ساعت ۹ رو نشون ميده. ديگه بايد بيدار شی و به کارهات برسی. ياد خواب ديشبت می افتی. ترجيح ميدی کمی لم بدی و خوابت رو مزمزه کنی.

وجدانت ميگه ديگه بيدار شو و از رختخواب بيا بيرون اما تنت جم نميخوره. وجدانت شروع ميکنه به غر زدن که: اينطوری که نميشه هميشه واسه از خواب بيدار شدن مشکل داشته باشيم و فردا اگه قرار باشه بری سر کار چيکار ميخوای بکنی و اصلاْ با اين وضع که تو داری ادامه ميدی مگه ميتونی کار پيدا کنی و همينه که تا به حال کار پيدا نکردی و اينطوری تو به هيچ جا نميرسی و ديگه داره سی سالت ميشه و هيچ دستاوردی در زندگی نداری و کسی که نتونه کار به اين سادگی رو انجام بده چه انتظاری ميشه ازش داشت و تازه انتظار داری با اين تنبلی که داری به همه جا هم برسی و من دارم بهت ميگم که با اين وضع تو هيچ چيز نميشی و ... و... و.....

تنت اما مگه از جاش تکون ميخوره. انگار با طناب بسته شده باشی به رختخواب يا به پاهات سنگ بسته باشند و فرستاده باشند ته دريا...

بالاخره ساعت ۱۰ از رختخواب ميای بيرون در حاليکه تمام وجودت از اين جنگ تن به تن خسته است.

پی نوشت ۱: بزرگترين دشمن من خود منه.

پی نوشت ۲: تغيير مکان آدما رو تغيير نميده. کاش خودِ ضعيفم رو جايی جا ميذاشتم.

پی نوشت ۳: هر شب با خودم عهد ميبندم که از فردا ولی .....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥
 

۵ سال از ازدواج من و آقای همسر گذشت. اين سالها ساعات خوب و شيرين - ساعات تلخ و تاريک رو پشت سر گذاشتيم. گاهی از هم دلگير شديم و غصه به دلمون نشسته. گاهی هم غصه هامون رو با هم تقسيم کرديم. سختی های زيادی رو پشت سر گذاشتيم. گاهی دلسرد شديم. گاهی اميدوار. مثل همه زندگی ها گاهی خوب بوديم گاهی بد.

۵ سال گذشت. با هم يه زندگی ساختيم که قشنگه و اميدوارم که هميشه شاد و عاشقانه بگذره.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥
 

می افتی و دلت ميريزد

با جاذبه ای بيشتر.......


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

هر چی بخوای همون ميشم

برات ميمونم هميشه..................


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥
 

 


 
comment نظرات ()
 
 
آيا بهت گفته بودم؟
نویسنده : - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
 

امروز هوا ابری/آفتابی و کمی سرده. بوی بارون فضا رو پر کرده هر چند که هوا شناسی احتمال بارش بارون رو کم پيش بينی کرده. صبح رفتم کوکيتلم. در مسير وقتی اتوبوس کوههای برنابی رو رد ميکرد زيبايی مسير شگفت انگيز بود. درختهای در هم فرو رفته ای که در پسشون آبی دريا به آدم چشمک ميزد. بعد از روزها بد قلقی يک دفعه به ياد آوردم که چرا اينجا هستم و به ياد آوردم که در تمام روزهای گذشته چقدر تاريک شده بودم.

نميدونم خدا جون آيا بهت گفتم چقدر از اينکه اينجا هستم ازت متشکرم؟!


 
comment نظرات ()
 
 
يک دور باطل
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥
 

هر چقدر که پيش ميره و کاری نميکنم اعصابم خرد تر ميشه............

هر چقدر که اعصابم خردتر ميشه بيشتر کاری نميکنم...........


 
comment نظرات ()
 
 
مهمانی
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥
 

تا بحال براتون پيش اومده که جايی مهمونی باشيد و

- مهمونی اونقدر کسالت بار باشه که دلتون بخواد هر چه زودتر در بريد؟

- غذا ها اونقدر بد باشه که با خودتون فکر کنيد صاحبخونه چطوری تونسته اين غذا رو اينقدر بد طعم درست کنه؟!

- از اون بدتر اينکه غذا تو ظرف مونده باشه و شما با زور لقمه ها رو قورت بديد و آرزو کنيد که کاش زودتر تموم شه.....

- پذيرايی اونقدر بد و ناقص باشه که شما رو به فکر بندازه که بايد قدر همسر يا مادرتون رو بيشتر بدونيد....  

- وقتی مهمونی تموم شد و هوای آزاد بهتون خورد احساس خوشبختی کنيد؟...

 

مهمونهای ما امروز دقيقاْ همين حس ها رو داشتند!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥
 

آب ده اين بار مرا


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥
 

My life is brilliant
My love is
pure.
I saw an angel.
Of that I'm sure.
She
smiled at me on the subway.
She was with another man.
But I won't lose no sleep on that,
'Cause
I've got a plan.

You're beautiful.

You're beautiful.
You're beautiful, it's
true.
I saw your face in a crowded place,
And I
don't know what to do,
'Cause I'll never be
with you.

Yes, she caught my eye,
As we walked
on by.
She could see from my face that I was,
Fucking
high,
And I don't think that I'll see her
again,
But we shared a moment that will last 'till the
end.

You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
I saw your face in
a crowded place,
And I don't know what to do,
'Cause I'll never be with you.

La la la
la la la la la la

You're beautiful. You're
beautiful.
You're beautiful, it's true.
There must be an angel with a smile on her face,
When she
thought up that I should be with you.
But it's time to
face the truth,
I will never be with you.


 
comment نظرات ()