از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥
 

به سلامتی با يه رزومه مزخرف يه کار مزخرف گير آوردم.

اما با يه تفکر مثبت ميشه گفت که اين يه شروع موفق ميتونه باشه/ به شرطی که آدم در جا نزنه. خدايا شکرت!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥
 

دارم تمرين تايپ ميکنم. اينجا سرعت تایپ اکثريت بالای ۴۰ کلمه در دقيقه است. من که نبايد کم بيارم.

امروز تو رزومه از خودم يه آدم جديد ساختم، ولی اصلاً ازش خوشم نمياد.

آقای همسر عزيزم حسابی از بيکاری حوصله اش سر رفته و خيلی هم نگرانه. دوست داشتم ميتونستم بهش آرامش بدم.

چرا هر جا نفت هست، يه مشکلی هم هست؟‌ جنوب داره ميسوزه و آلبرتا (استان نفت خيز کانادا) داره يخ ميرنه. البته در آلبرتا هم مثل جنوب حقوقها خيلی خوبن. شايد با اين تفاوت فاحش که پول نفت آلبرتا مال خودشه! آقای همسر ميگه بريم اونجا. من از سرمای آلبرتا البته کمی نگرانم اما اين همه راه رو با آقای همسر نيومدم که دست آخر تنهاش بذارم. پس شايد بريم آلبرتا. (آه ای ونکوور قشنگ!)

دعا کنيد من يه لاتاری ببرم. (لاتاری اينجا تقريباً از ۴ ميليون دلار شروع ميشه و در چند هفته بدون برنده به ۴۲ ميليون هم ميرسه و البته ماليات هم نداره!) البته هنوز بليط نخريدم........

چند جا مصاحبه کاری دعوت شدم. البته برای يکی تلفنی هم مصاحبه شدم و حالا بايد مصاحبه دوم رو برم. اين چند روز بايد وقت بذارم و سوالها رو تمرين کنم. اينجا کار پيدا کردن يه چيزی مثل از هفت خوان رستم رد شدنه. اگه برگردم ايران با فوت و فن هايی که يادم دادن خودم رو راحت ميتونم غالب (قالب!؟؟)‌کنم!!!!

ميدونم نبايد اين پست رو مينوشتم اما...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
 

آدمها در نقشهای خویش گاهی زیادی جدی میشوند.

کاش که لبخند بزنی

تو هم زیادی جدی شده ای.

حوصله؟! چه حرف بی ربطی.

قرار نبود، خواب، باز هم صفحه های سپید.

بی ربط.

اینها جانم چرت است.

همه بهانه ها. نه من بر نمیگردم.

به هیچ جا دلم تنگ نشده- حساب آدمها جداست-

چرا دنبال بهانه میگردی

همه جا میشود گریست حتی در خیابان رابسون

یا توی دیسکو

همه جا هم میشود خندید - بلند-

همه اینها باز هم چرت.

به کجا میخواهی برسی؟

به خدا بگو

دلم برایش تنگ شده است. همین!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
 

اومدم بنويسم. اما حالش نيست تا بعد........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
 

من گله دارم. من از دست خودم گله دارم زياد..........


 
comment نظرات ()
 
 
با دستانی پر از .........
نویسنده : - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
 

نوشته بود: به همه رسیدنی های دنیا دیر رسیدم.

من امروز از خودم میبرسم:‌اصلاْ رسیدم؟

- نیمه خالی لیوان پر است از تمام نرسیده ها.....

درسهایی که خوب خوانده نشدند، مدارجی که طی نشدند،‌ نقاشی هایی که کشیده نشد، نوشتنی هایی که نوشته نشد، خواندنی هایی که خوانده نشد. ....

دنیا پر است از کارهایی که میتوانستم انجام بدهم و ندادم. جاهایی که میشد رفت و دید،‌ زبان هایی که میشد یاد گرفت، دوستانی که میشد داشت..........

همیشه از دست داده ام. همیشه آسان از دست داده ام. چرا نجنگیدم: با خودم/علیه خودم؟! با خودم/برای خودم.

دستهای خالی و حسرت لگاریتمی....

زنی در آستانه -----سالگی و دستانی پر از هیچ..........

- نیمه پر لیوان: چرا از یاد رفته است؟

چرا نباید یادم بیاید که چقدر برای رسیدن به اینجا تلاش کردیم؟

که چقدر برای ساختن این زندگی تلاش کردیم...

که چقدر برای بودن در کنار هم، و خوب بودن در کنار هم تلاش کردیم.

چرا نباید به یاد بیاورم که:‌هنوز چیزهایی هستند/ هنوز عشقی هست که به خاطرش میشود لبخند زد/ هنوز خانه ای هست که هر روز با بیدار شدن من زنده میشود/ هنوز در محل کار سابقم نامه هایی هست که من نوشتم،‌  کارهایی هست که من انجام دادم، کالاهایی هست که من خریدم. هنوز در آن گوشه دنیا - در پاکستان یا استرالیا- کسانی هستند که نام مرا به یاد دارند و توانایی هایم را- /

چرا نباید به یاد بیاورم که دوستانی/دوست خویشانی دارم که به یادم هستند و چرا نباید یادم باشد که چقدر دوست داشتنشان برایم مهم است؟ که نفسشان نفس زندگی من است؟!

- موفقیت: یک واژه، هزار معنا. خودم را بشت واژه ها مخفی نمیکنم. برای موفق نبودنم توجیه نمیتراشم. برای دیر کردنم دلیل نمی آورم . دستهای خالی ام را پشت سر پنهان نمیکنم. ...

تمام رسیدنی های دنیا پیشکشتان...

من چند رسیدنی بیشتر نمیخواهم

تا ننویسم دوباره

زنی در آستانه ... سالگی، با دستانی پر از هیچ

تا ننویسند بر گورم:

زنی با دستانی پر از هیچ


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
 

بيرون بارون مياد. قوری رو بر ميدارم و خالی ليوان بر ميشه آروم آروم. بخار يه خط ملايم ميندازه و نمای تار بيرون رو تارتر ميکنه. دلهره توی دلم چرخ ميزنه. به کارگر هنديی که اون بيرون کار ميکنه خيره ميشم و با خودم فکر ميکنم، بلند. کارگر چوب ها رو ميذاره روی هم. کافيه دستم رو دراز کنم و بنجره باز با بوی بارون و چوب بريزه توی خونه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
 

اشکها يه ريز ميريزن روی صورتم. نميشه کاريشون کرد. هر چی آقای همسر دلداری ميده، اينا تندتر و تندتر ميشن.

چطور شد که نشنيدم؟ چرا نشنيدم؟ وقتی ميخواست با من حرف بزنه کجا بودم؟ چرا يادم رفت که اينقدر برای من مهمه؟ الان کجاست؟ گوشی برای شنيدن حرفاش هست؟ من اينجای دنيا چکار دارم ميکنم. کاش ميشد با هم بريم قدم بزنيم. هی راه بريم و راه بريم و حرف بزنيم و حرف بزنيم. شايد خيلی چيزا حل نشه ولی باز هم....

اشکام بند نميان.......

ديشب خواب ايران رو ديدم. خواب ديدم احمدی نژاد به خامنه ای ميگه: آقا همه چتر بازها قراره بيان تو شهر. منم کنارشون ايستاده بودم و فکر ميکردم که حتماْ قراره آمريکا حمله کنه. من خانواده ام رو چه جوری نجات بدم. مردم ايران رو چه کنم. من اينجا هستم اما انگار روحم هنوز داره تو ايران برسه ميزنه. اگه يه گوشه از اين اسمون مال من بود..........

لبناني-کانادايی ها رو دولت کانادا از لبنان خارج کرد.......

چه اشکايی که ريخته نشد..

چه خونهای سرخی که رو زمين نريخت...

چه عزيزايی که زير آوار نموندن....

چه کسايی که بشت سر جا نموندن

صدای دختر لبنانی تو گوشمه که با بغض ميگفت: My Family

اشکای منم بند نميان که دارم زمزمه ميکنم باهاش.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥
 

فردا شب از خونه خودمون مينويسم.

دلم ميخواست خونه رو بهتر از اين بسازيم. دلم ميخواست ميتونستم در انتخاب وسايل اين دفعه به ميل خودم عمل کنم و همه چيز توش با سليقه انتخاب شده باشه.

با خودم ميگم عيب نداره دفعه بعد اگه زندگی بذاره.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥
 

در ونکوور هر ساله مسابقه آتش بازی برگذار ميشه با حضور کشورهای مختلف. ديشب افتتاحيه مسابقات بود و ايتاليا برنامه خودش رو اجرا کرد که واقعاْْ تماشايی بود. آتش بازی از روی قايق ها اجرا ميشد و ما در ساحل English Bay تماشا کرديم همراه با موسيقيی که تماشای اون رو لذت بخش تر ميکرد. روز شنبه هم نوبت چين خواهد بود.


 
comment نظرات ()