از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

از من میپرسند: چرا ميخواهی بروی؟

به من ميگويند: اينجا وطن توست و آنسوی آبها هيچ چيزی نيست.

از من میپرسند: دلت برای ما تنگ نميشود؟ يا برای خانواده ات؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

ديوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه

يعنی من!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

همه چيز در منتهای خود به نظر ميرسد

اما

من دلم عجيب دلتنگ است

و دلم عجيب دلش سکوت ميخواهد

يک سکوت از جنس صدا

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

مرد گفت:

 لبخند شما، خانم

ميبرد از ياد

هر غصه ای که زمان رنگ ميزند

روی صفحه زندگيم

خوش به حال همسرتان!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

مرد واکسی لبخند میزند همیشه

وقتی از کنارش رد میشوم

و میگوید خسته نباشید

من اما شاید زیادی عبوسم یا کسل

و همیشه انگار در عالم هپروت

 

تو را گم کرده ام

جایی میان رفت و آمدهای هر روزه ام

و چون این روزها همه گرفتارند

وقتی برای گشتنت نیست

 

باران آمد

باران بند آمد

نقش تو را آفتاب برد

حالا من گرفتارم

و تو هر روز کمرنگ تر میشوی

 

شاید در فاصله دو جلسه

گوشی را بردارم و به حفره های سیاه لبخند بزنم

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

 

 

Over and over I look in your eyes
You are all I desire
You have captured me
I want to hold you
I want to be close to you
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know
 
Could I have this kiss for a lifetime?
Could I look into your eyes?
Could I have this night to share this night together?
Could I hold you close beside me?
Could I hold you for all time?
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever
 
Over and over I've dreamed of this night
Now you're here by my side
You are next to me
I want to hold you and touch you taste you
And make you want no one but me
I wish that this kiss could never end
Oh baby please
 Make no sense!?..........
Could I hold you for a lifetime?
Could I look into your eyes?
Could I have this night to share this night together?
Could I hold you close beside me?
Could I hold you for all time?
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever
 
I don't want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spent being next to you
Lived for just loving you
And baby, oh by the way
 
Could I hold you for a lifetime?
Could I look into your eyes?
Could I have this night to share this night together?
Could I hold you close beside me?
Could I hold you for all time?
Could I have this kiss forever?
Could I could I have this kiss forever, forever
 
 
 

 
comment نظرات ()
 
 
پری غمگين من
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سالها بود که نديده بودمش. سالها بود که منو نديده بود. يه روزايی تو گذشته اش بودم. يه روزايی تو گذشته ام بود.

يه روزگاری با هم همخونه بوديم. خانواده هم بوديم. دانشگاه بود. درس بود. شيطنت بود. پسرها بودن (!)

خنده ها گاه گداری بود. گريه ها گاه گداری بود. عشق هميشه بود. اتفاق گاه گداری بود. شب بيدار نشستن و گفتن و فال گرفتن بود. غذا درست کردن بود. درد دل کردن بود. روزگاری بود. روزگار خوبی بود. روزگار خوبی بود؟!

خانم سرهنگ بود. همسايه «هميشه بپا» بود. حياط بزرگ بود. تاب بازی کردن و آلبالو خوردن بود. آقای آلزايمر بود که هميشه خدا صداش پخش کوچه بود: « حبّه، حبّه خانم...»

ترس بود وقتی خيابونا رو با پسر هم دانشگاهی طی ميکردی و دست ها يواشکی در هم فرو ميرفتن. تجربه بود وقتی قلبت قد ميکشيد تا اونور پنجره. وقتی خيسی اشک تو رو بهت زده ميکرد.

روزگاری بود. روزگار خوبی بود. روزگار خوبی بود؟!

امروز دوباره ديدمش. همخونه ای قديم رو. هنوز پر بود از عشق قديمی. (قديمی ها ديگه قديمی شدن و بايد گذاشتتشون تو گذشته نه؟) پر بود از تنهايی. کی ميدونه قلبی که بخواد عشق رو در خودش بکشه چقدر تنهاست؟!

اره من پری کوچک غمگينی رو ميشناسم که....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

Enjoy each and every moment of your life.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

باز هم شب اومده نشسته پشت قاب پنجره.

نسيم عطر پيچک امين الدوله رو ميريزه توی خونه.

ملافه سفيد خنکی خاصی داره

و خواب منو ميبره به جايی که ديگه از فرداش نترسم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته ای يعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار

خانه از غير نپرداخته ای يعنی چه


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

شايد تا مدتی ننويسم. چيزی در انتظارم هست و من بايد برای مواجهه با آن آماده شوم. بايد اسباب عيش برچينم و لباس رزم تن کنم. فرصت زيادی نيست. بايد بروم.


 
comment نظرات ()
 
 
چند نکته بدون ارتباط
نویسنده : - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

۱- بالاخره زمان رسيد. بعد از مدتها تعليق ميان ماندن و رفتن. وقتی که ديگر نميتوانستی بمانی و هنوز نامت مسافر هم نشده بود. هزار سال هم که منتظر بودی باعث نميشد با شنيدن خبر نگويی: نامنتظره. حالا زمان کم است. انگار لحظات دارند پرواز ميکنند. کسانی که آرزوی ديدنشان را داشتی و هنوز نديدی. وقتی که هر کلمه ای اشک ميشود و از دلت سر ميخورد. وقتی که ميخواهی بودن با کسانی که دوستشان داری را مزمزه کنی و عطر حضورشان، شکلشان، افکارشان و نگاهشان را با خود ببری فرسنگ ها فرسنگ دورتر.  لحظات دارند تو را ميبرند و تو هنوز سير نشده ای.

۲- حرف زدن، گفتن و گفتن و گفتن. صدا ها پخش شده در فضا. خيلی پيشترها قصد روزه سکوت داشتم که نشد. حالا به اجبار روزه دار سکوتم. عجب وسوسه است حرف زدن. عجب نياز گنگ و ندانسته ای است. انگار کلمات روی ذهنم تاب ميخورند. پر از صوت و صدا. پر از کشش. و اين هم طغيان است هم آرامش.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

مدتها انتظار ميکشی که اتفاق بيفتد. مدتها به اندازه سالها و حالا که اتفاق افتاده نميدانی چه کنی. خوشحال چرا نيستی؟ يا هيجان زده يا حتی ناراحت؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

ماينی عروسک موبايل!

شنيدی که امروز چی شد؟ وقتی شنيدی باور کردی؟ وقتی شنيدی خنديدی؟ ميدونی بيا با هم بريم يه جايی که در دسترس نباشيم! که ديگه آنتن نديم. به هيچکدوم از اين آدمای دور و بر.

ماينی عروسک موبايل

بيا بريم و فراموش کنيم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

روزها ما را از ميگذراندند. ما عشق می ورزيديم درپناه سروهای بلند کوچه های پيچ در پيچ .زنان پير دزدانه ما را مينگريستند. زنان پير به ياد می آوردند و لبخند ميزدند. نبض دست من در ميان انگشتان تو تند ميشد و سکوت فاصله ميان حرفها را ميشکست.

روزها ما را ميگذراندند. من تو را می ديدم در فاصله های دور. وقتی که هر مسافری بايد ميرفت. وقتی که بارها بسته ميشدند و بازی ها تمام.

روزها ما را ميباختند. و فراموش شد طعم لبها. وخاطره شد رنگ چشمها. و ديگر حتی يادم نيست تصويری يا خاطره ای.

چند وقت پيش به شهر سری زدم.  از همه کوچه ها گذشتم. از همه فصلها و سالها گذشتم. اما تو آنجا نبودی.


 
comment نظرات ()
 
 
سرباز اين روزها
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

در قرارگاه امن - زير باران مصيبتهای وقت و بيوقت -

سرباز نسل من خوابيده بود انگار.

پوشيده از غباری که باز شناساندنش را دشوار مينمود.

(هرچند که راهها را با هم درنورديده بوديم.

هرچند که خيره شده بوديم گاه

به ترس چشمان هم.)

در قرارگاه امن،

او خوابيد بود انگار و گرمای نفسهايش

طعم گس سرما ميداد. 

سکوت سنگين بود 

بهت من سنگين تر از سکوت

در های و هوی گلويم نشسته بود اما،

و مزمزه خاک لبانم را تشنه کرده بود.

صدا در سرم بود که فرياد ميکرد و گوشهايم

شايد از فزونی هياهوی خاک

کر شده بودند

سرباز نسل من خوابيده بود انگار-در قرارگاه امن-

هر چند که قرارمان اين نبود اما

فردا دفن ميشديم

من در سکوت و او در خواب.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()