از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥
 

سال نو مبارک


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
 

سال داره نو میشه و من خیلی خوشحالم. هرچند که خونه تکونی هنوز نصفه و نیمه مونده و همه چی وسط خونه است الان. رفتم ماهی قرمز و سبزه خریدم. امسال آقا خداوردی خیلی جاش خالی بود که بیاد کمک و آقای همسر هم که سرکلاس بود. دیروز هم من اضافه کاری داشتم و سر کار بودم. امروز رو برخلاف همیشه که وقتی شروع میکنم به تمیز کاری تا تموم نشه آروم ندارم با آرامش و منقطع تمیز کردم. نتیجه‌اش اینه که فقط آشپزخونه تموم شد و یک کمد. خیلی خسته‌ام ساعت یک نصفه شبه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥
 

خونه مامان‌جون یه زیرزمین داشت که برعکس خیلی از زیرزمینهای دنیا ترسناک نبود. کافی بود که چهار پله میرفتی پایین و در کرم رنگ رو باز میکردی. جلوی روت سه تا کمد آهنی سبز میشد. نگاشون که میکردی کمدهای تیره و عبوسی بودن.  خوشگلی خاصی هم نداشتن. بیشتر میشه گفت شبیه کمدهای بایگانی ادارات بودن. ما بچه‌ها اما عاشق این کمدهای تیره و بلند بودیم. میتونسیم دستگیره فلزی رو بچرخونیم و در که باز میشد یه دنیا جلو رومون بود از کتاب و مجله. تاریخ تمدن ویل دورانت،‌ دون کیشوت،‌ دده قور قود (اگه اسمش رو درست نوشته باشم.)و ..و ...  مجله‌هایی متعلق به سالها قبل که آقا جون داده بود هر سال رو صحافی کرده بودند. خواندنیها و یغما. کتابهایی به فرانسه که ما ازشون سر در نمیاوردیم و سالنامه‌های مختلف.

خیلی از کتابها و مجلات کهنه شده بودند. نگاشون میکردی و میتونستی تصور کنی که آقاجون رو که نشسته و کتاب میخونه یا میتونستی تصور کنی که دایی بزرگه یا مامانت یا یکی از خاله‌ها رو که لم دادن و دارن مزمزه میکنن داستانها رو و کشف میکنن زندگی رو.

نگاشون میکردی، ورقشون میزدی و خودت کشف میکردی زندگی رو و مزمزه میکردی داستانهارو. با ژوزف بالسامو انقلاب میکردی،‌ از زن سی ساله هیچی درک نمیکردی،‌ با سینوهه مومیایی یاد میگرفتی، چگونه فولاد آبدیده شد رو میخوندی و فکر میکردی که کمونیستی،‌ با همسایه‌ها عاشق میشدی،‌ میخوندی و میخوندی و توی اون زیرزمین کوچیک دنیا رو میشناختی.

همه چیز تو اون سه تا کمد خلاصه میشد که روزها و شبهای زیادی از کودکی و نوجوانی تورو پر کرده. توی اون سه تا کمدی که نمیدونی حتی الان کجاست.

سالهاست که گم شدی در بزرگ شدن و یادت رفته اون زیرزمین،‌ کتابهاش و مامانجونت.

پ-ن۱:مامان میگفت که کتابخونه خیلی بزرگتر از سه تا کمد بوده. اوایل انقلاب پاسدارها میریزن و بیشترش رو میسوزونن. فقط این سه تا رو میتونن نجات بدن از سوختن.

پ-ن۲: مامانجون یه سری زیرانداز داشت که همیشه تو زیرزمین دم دست بود. تابستونهای گرم توی خنکای زیرزمین دراز کشیدن و کتاب خوندن لذتیه که از یادم نمیره.

پ-ن۳: دلم برای مزه آش مامانجون تنگ شده -زیاد-.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥
 

۱- دیشب رفتیم و از روی آتیش پریدیم و گفتیم «سرخی تو از من - زردی من از تو». تا ببینیم سال نو چه زاید؟

 برنامه خوبی ایرانیهای اینجا داشتند. دست دست‌اندرکاران درد نکنه.

۲- چند ساله که دیگه اون حس نو شدن و تغییر سال نو رو ندارم. حس اینکه این لحظه خیلی مخصوصه دیگه رفته. بنابراین امسال رو سرکار نو میکنیم. 

۳- شدم منبع اشاعه فرهنگ ایرانی در محیط کار. کار لذت‌بخشیه. بخصوص که روشنگری میکنی این جشن ایرانیه و ربطی به مسلمانها و اعراب نداره.

۴- قابلیت ارتباط عمیق با آدما رو از دست دادم. دیشب خیلی به خودم فشار آوردم که دو کلمه حرف غیر از خوبی و چه خبر بگم ولی هیچ حرفی به ذهنم نرسید. انگار که از یه دنیای دیگه باشم. هیچ حرف مشترکی با کسی ندارم. دلم حرف مشترک میخواد.

۵- آهای خبر نداری: دلم داره میمیره.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥
 

فيلم تموم شده.

ميرم جلو آينه و لباسام رو در ميارم. حالا توی آيينه قدی من هستم. خود من بی هيچ حرف اضافه‌ای،‌ ايستاده،‌ معلق،‌ نامعلوم،‌ مردد. تا بحال خودم رو اينطوری نديدم. تا بحال خودم رو اينطوری عريان نديدم. اينطوری نامعلوم و غريبه. انگار که باورم نشه که اين منم. به خودم نگاه ميکنم و ميخوام خودم رو کشف کنم. توی آينه کسی ايستاده که من دوستش ندارم. يه جسم که انگار مال من نيست. خيلی غريبه است - خيلی- و خيلی زشته. هيچ شباهتی به تن هايی که توی فيلمهای هالیوودی نشون ميدن نداره. کشيده نيست. تراش خورده نيست. شفاف نيست. غريبه است و زشته. نميدونم چطور ميتونم کمی دوستش داشته باشم. بهش دست ميکشم. حس عجيبی داره. از خودم ميلرزم. دلم ميخواد فرار کنم به سرزمينهای بدون آينه‌های قدی. اما اين من هستم. من!

جلوتر ميرم و صورتم به آرامی ظاهر ميشه. خوبه که گاهی نگاه آدم به يه آشنا بيفته. صورتم برام آشناست. بهم لبخند ميزنه و چشام توی سياهيشون برق ميزنن. توی صورتم ترديد کمتری هست. به صورتم دست ميکشم،‌ بهتر ميشناسمش. ميدونم کجای صورتم آخرين بار جوش زده. ميدونم که ابروهام چه شکلی هستن. دوباره يه قدم ميرم عقب. حالا صورتم و بدنم به هم پيوند خوردن. هر دو توی آينه. اين من هستم. من!

صورت و تنم انگار دو تا وصله ناجور هستن. به هم نميخورن. انگار که يه کارخونه مونتاژ اشتباه کرده باشه.انگار که قطعه‌ای سر جاش نباشه. عوضی باشه. اما اين من هستم. خود من. بی هيچ حرف اضافه‌ای.

به من فکر ميکنم. به اين جسم و به اين کله چسبيده بهش. بايد يه راهی پيدا کنم. يه راهی برای آشتي. برای من بودن. براي من کامل بودن.من کامل تن مردديه که بايد يه راهی برای دوست داشتن و شناختنش پيدا کنم. نميدونم چرا تابحال بهش فکر نکرده بودم. نميدونم چرا تابحال نميدونستم که تنم اينقدر مردده. چرا اينقدر معلقه. به من فکر ميکنم. بايد يه راهی برای دوست داشتن خودم پيدا کنم. برای دوست داشتن زنی که توی آينه ايستاده.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥
 

گروه ABBA یک گروه موزیک پاپ سوئدی بوده که از سال ۱۹۶۹ تا ۱۹۸۲ فعالیت میکرده. آهنگ «فرناندو» رکورددار ترین آهنگ این گروهه که در سال ۱۹۷۵ عرضه شده.

Can you hear the drums Fernando?
I remember long ago another starry night like this
In the firelight Fernando
You were humming to yourself and softly strumming your  guitar

I could hear the distant drums
And sounds of bugle calls were coming from afar

They were closer now Fernando
Every hour every minute seemed to last eternally
I was so afraid Fernando
We were young and full of life and none of us prepared to die
And I'm not ashamed to say
The roar of guns and cannons almost made me cry

There was something in the air that night
The stars were bright, Fernando
They were shining there for you and me
For liberty, Fernando
Though I never thought that we could lose
There's no regret
If I had to do the same again
I would, my friend, Fernando

Now we're old and grey Fernando
And since many years I haven't seen a rifle in your hand
Can you hear the drums Fernando?
Do you still recall the frightful night we crossed the Rio Grande?
I can see it in your eyes
How proud you were to fight for freedom in this land

There was something in the air that night
The stars were bright, Fernando
They were shining there for you and me
For liberty, Fernando
Though I never thought that we could lose
There's no regret
If I had to do the same again
I would, my friend, Fernando

There was something in the air that night
The stars were bright, Fernando
They were shining there for you and me
For liberty, Fernando
Though I never thought that we could lose
There's no regret
If I had to do the same again
I would, my friend, Fernando
Yes, if I had to do the same again
I would, my friend, Fernando...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥
 
 تحریم کنیم:   300themovie


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥
 

ای خدای ابرهای بی‌باران

ای خدای بادهای پرهیاهو

خسته‌ام همین.

بعد نوشت: هنوز خیلی خسته‌ام. انرژی درونیم به سمت صفر میل کرده و کاریش نمیشه کردو خوابم هم نمیبره با اینکه لورازپام خوردم فقط تونستم سه ساعت بخوابم.


 
comment نظرات ()
 
 
مجرم
نویسنده : - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥
 

امروز میخواهم بخندم - با صدای بلند  -در خیابان           

          خندیدن جرم نیست

امروز میخواهم موهایم را شانه کنم -با دست باد    - زیر نور آفتاب   

                                     شانه کردن جرم نیست

امروز میخواهم فریاد کنم بغض هزار ساله را   - که مادر اشکش میکرد     -در گوشه اتاق

                                                                              امروز روز من است و این جرم نیست

دستانم آراسته به دستبند

                         لبانم سرخ از خون

                                 گونه‌ام افروخته به سیلی

                                               فقط میخواستم بگویم

                                                             زن بودن جرم نیست!

- دانستن بد نیست. اگر فیلتر نیست ببینید. و این را هم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
 

همیشه آخر شب تصمیمهای مهم میگیرم که از فردا صبح ال میکنم و بل میکنم. از نگرانی و هیجان همه تصمیماتی که برای صبح اتخاذ کردم،‌ هی تو رختخواب غلت میخورم و بیخواب میشم تا اینکه ساعت دو سه صبح دیگه خستگی منو از پا میندازه.

صبح انگار که کتک خورده باشم از خواب بیدار میشم. هیچ نشانی از شور دیشب ندارم. همه تصمیمات به باد فراموشی سپرده میشه. ترس و تردید توی وجودم رخنه میکنه. شک میکنم، فراموش میکنم، ندیده میگیرم

و باز هم یه شب دیگه و بازهم یه روز دیگه.

اینا رو نوشتم که بگم:

۱- نباید بترسم. بدترین چیزی که ممکنه اتفاق بیفته خیلی هم بد نیست.

۲- فردا حتماْ‌ به خانم تیمر تلفن کنم و برای کار  چند جای دیگه درخواست بدم. با این شرکت نامزد نکردم که تا ابد بخوام توش بمونم!

۳- هی- یادم نره که باید تلاش کرد.

۴- امروز یاد سالهای اولی که دنبال کار میگشتم افتادم. تو وطن خودم،‌ زبانی که بهش تسلط داشتم و چقدر بدبختی کشیدم تا بعد از ۴ سال یه کار میشه گفت درست و حسابی گیرم اومد. حالا اینجا که مردم غریبه هستن و زبان الکن، شروع خوبی داشتم. باید شکرگزار باشم و تلاش کنم. میدونم که فردا روز بهتریه.

۵- نیچه میگه: هر آنچه مرا نکشد قویترم خواهد ساخت. به این جمله ایمان دارم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥
 

امروز بالاخره لینک وبلاگهایی که میخونم رو مرتب کردم و اضافه کردم به بلاگرد.

۱- از شمسی خانوم خیلی خیلی متشکرم به خاطر همه راهنماییهاش.

۲- از همه دوستانی که بدون اجازه اسمشون رو گذاشتم عذر‌خواهی میکنم. این لینک کسانیه که وبلاگشون رو میخونم و شاید خیلیهاشون اسمی از من هم نشنیده باشند.

۳- اگه از دوستان کسایی هستندکه دلشون نمیخواد توی این لیست باشن خواهشمندم اطلاع بدن تا لینکشون رو حذف کنم.

۴- اگر کسی هم جا مونده لطفاْ یک یادآوری کوچک بکنه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥
 

 «قوقولی قوقو - قد قد قد قدا! قد قد قد قدا قوقولی قو»دنبال صدا میگردم. هر لحظه بلند تر میشه «قد قد قد قدا» کیف اول، نه اینجا نیست. کیف دوم و بالاخره خاموش میشه. پرده رو کنار میزنم. یه روز اخموی بارونی بهم سلام میکنه- مه آلود و تیره- و خمیازه بدنبالش. ساعت هشت و نیمه. ‌آقای همسر رفته سر کلاس. کاش بشه دوباره بخوابم. خمیازه میکشم و کامپیوتر رو چاق! میکنم. یک ساعتی وبلاگ میخونم  که یه اعتیاد دائمی شده حالا-کاش بشه کنارش بذارم. صبحانه رو که میخورم هنوز هوا کسل،‌ مه گرفته و بارونیه - چه روز تیره‌ای- کاش بشه که بازم بخوابم.

پرده همه اتاقها رو کنار میزنم تا یه رمق نوری که نشونه روز بودن این روزه بتابه تو خونه و شروع میکنم به تمیزکاری-   نه رادیو روشنه و نه موزیک و فقط صدای سکوته و بوی مواد شوینده و لغزیدن آب روی تن ظرفها و صدای جاروبرقی درحال خرت خورت کردن و ... و نه هیچ صدای دیگه‌ای. *یادم باشه وقت خونه خریدن که حمومهای شیشه‌ای برای قشنگی خوبن اما تمیز کردنشون بعد از هربار دوش گرفتن کشنده‌است.

لوبیاها پاک میشن برای لوبیا پلویی که به آقای همسر قولش رو دادم. باید مال هم برم برای چک آپی که موعدش امروزه و زود برگردم. بعد از مدتها سوار اتوبوس میشم. هوا خیسه ولی چتر که میگیری به نظر نمیاد بارونی روش باشه. اینقدر که ذره‌های بارون کوچیک هستن. اتوبوس یه ایستگاه نگه میداره تا کسی سوار یا پیاده بشه. از پنجره خونه روبرویی دو تا چشم نگاهم میکنند - با خواب آلودگی- یه سگه - یک سگ خیلی بزرگ-  فکرکردم که چقدر حوصله‌اش سر رفته و فکر کردم که سگه هم امروز که بیرون رو نگاه کرده و با خودش گفته عجب روز عبوسی. بهش لبخند زدم و با خودم فکر کردم که سگه تو ذهنش الان یه داستان مینویسه که دختری که توی اتوبوس بود به من لبخند زد. فکر کردم که توی این دنیا چند تا کار باحال باشه یکیش هم اینه که آدم «داگ ویسپرر» باشه!

مغازه‌ها رو رد میکنم. همه جا چقدر  شلوغه. روزای تعطیل بارونی همه ملت تو مال هستن.با خودم  در جنگم که یه راست برو کارت رو بکن و چیزایی که لازم داری بخر و برگرد. اعصابم همیشه اینطور مواقع خرد وخاکشیر میشه. نه میتونم خرید کنم و نه میتونم خرید نکنم. -مدام در جنگ/ جدل انسان مصرفی-. تصمیم میگیرم برم استارباکس یه کاپوچینو بخرم هر چند که قهوه تو این روزها برای من مضطرب بده. مغزم دلایل رو ردیف میکنه که نباید بخرم اما دلم میگه برو بخر و بخور. برو تو استحقاق یه کاپوچینو خوب رو داری- چه زندگیی این که آدم برای یه نوشیدنی ساده هم اینقدر با خودش بجنگه- دست آخر میرم سمت ایستگاه ترن هوایی. تو چند تا ایستگاه توقفهای طولانی داریم و من هر لحظه عصبی تر هستم میدونم که اتوبوس ساعت سه رو از دست میدم.- کاش لااقل کاپوچینو رو خریده بودم- 

اتوبوس ساعت سه و ربع شلوغه. یه خانوم که فیلیپینی به نظر میاد با دو تا پسر بچه وارد میشن. بچه‌ها بور هستن. حتماْ پرستارشونه. کوچکتره که پنج یا شش ساله به نظر میاد قیافه خسته‌ای داره. به پیرزنی که صندلی کناریش نشسته نگاه میکنه و انگار که ترسیده باشه هی خودش رو نزدیک میکنه به پرستاره. بعد از نگاه کردن منصرف میشه و سرش رو تکیه میده به بازوی بیبی سیتر. داره خوابش میبره. به بیبی سیتره نگاه میکنم که حواسش انگار یه جای دیگه‌است. فکر میکنم من اگه بیبی سیتر بودم الان دستم رو باز میکردم و حلقه میکردم دور پسره تا خوابش ببره. اشکم میگیره و به بیرون خیره میشم. وقتی برمیگردونم رومو میبینم که بیبی سیتره دستش رو انداخته دور پسره. همه غصه‌ها و اعصاب‌خردیهام انگار آب میشن. انگار که دنیا قشنگ میشه. انگار آسمون لبخند میزنه.

غذا درست میکنم. آقای همسر میاد. بهش میگم دلم برات تنگ شده بود و بغلش میکنم. گرمای تنش رو دوست دارم. بودنش رو دوست دارم. خاله خانوم هم زنگ میزنه که بریم یه فست فود  ایرانی تو نورث ونکوور. بهش میگم که من غذا درست کردم و بیاد پیش ما. از سیاست حرف نمیزنیم. از اوضاع ایران حرف نمیزنیم. با هم فیلم نگاه میکنیم. خاله خانوم که میره من میمونم و یه روز تعطیل که تموم شده. باید زندگیم رو گاهی مرور کنم. انگار که هیچ کاری نکرده باشم اما یک کاری کردم: یه خونه گرم و تمیز دارم که توش میتونم عاشقانه‌هامو قسمت کنم حتی اگه اون عاشقانه یه لوبیا‌پلو با ته دیگ مخصوص باشه!


 
comment نظرات ()
 
 
با هر چی چشم تو دنياست،‌ تو رو بايد نگا کرد
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥
 

۱- این روزها هیچ امر ویژه‌ای توی ذهنم و قلبم نمیگذره به جز یک حس مزخرف بی حسی مطلق.

۲- یه همکار داریم که خیلی خوشگل و خوش هیکله. فکر میکردم ۲۵ تا ۳۰ ساله باشه. امروز باهاش که حرف میزدم از بچه‌هاش گفت که یکی ۱۲ ساله و اون یکی ۹ ساله است. شاخ در آوردم قیافه‌اش اصلاْ نشون نمیده

۳- به یکی دیگه از همکارام آلرژی دارم. نمیدونم چرا میونه من باهاش اصلاْ خوب نمیشه. یه جورایی رو نِروَم راه میره. با اینکه همیشه سعی میکنه خوبی کنه اما همیشه یه حس بدی نسبت بهش دارم. مثلاْ فکر میکنم یه نکته منفی که مدیرم تو جلسه مرور کارم گفت کار شخص این خانومه-هرچند که من به هر حال افزایش حقوقم رو گرفتم- خیلی سعی میکنم راجع بهش خوب و بیطرفانه قضاوت کنم اما حسم میخواد تا میتونه ازش دوری کنه! و البته حس من خیلی کم در اینجور موارد اشتباه میکنه! به هر حال تصمیم دارم تا میتونم عملی و کلامی بهش خوبی کنم و ازش تعریف کنم.

۴- دارم رادیو آمریکا گوش میدم. سوال هفته اینه که کی میتونه یه قهرمان ملی باشه. یه آقایی زنگ زده میگه احمدی‌نژاد میتونه قهرمان ملی باشه! البته اضافه میکنه اگه استعفا بده و مردم و کشور از دستش نجات پیدا کنن. حسابی خندیدیم. قهرمان ملی اینجوری دیگه ندیده بودیم.

۵- قدیما شعر که میگفتم خان داداش عزیز شعرهای من رو میخوند و اضافه میکرد:

چون قافیه تنگ‌ آید        شاعر به جفنگ آید

امروز هم نوشته‌های من یه چیزی در این مایه است (نگید که نوشته های هر روزت همینطوره ها!) یکی نیست بهم بگه چرا وقتی در خمود فکری حسی هستی، مینویسی؟! دلیلش اینه که با خودم لج کردم که امروز حتماْ‌ یه پست بنویسم.

۶- هیچی توی ذهنم نمیگذره و توی قلبم هم همینطور. حس مزخرفیه بی حسی.

۷- این عکس رو از دریاچه برنابی میذارم که جبران این پست چرند بشه!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

خوب سه‌شنبه اومد و ما رفتیم مصاحبه کاری به روش قرن بیست و یک.

مصاحبه کننده توی شهر دیگری بود و ما رو تلویزیونی مصاحبه فرمودند - مثل کارتون گربه‌های فضایی که مدیرشون رو صفحه تلویزیون ظاهر میشد-

نتیجه هم اومد. کس دیگه‌ای انتخاب شده.

خیلی ناراحت نیستم -فقط کمی ناراحتم-

نکته: یادتون میاد که یه زمانی فیلمهای علمی تخیلی نشون میداد که رئیس بزرگ کارمنداشو از طریق تلویزیون میدید و باهاشون حرف میزد؟ میخواستم بگم که خیلی از این داستانها که زاییده تخیل بشر بودند الان به واقعیت پیوستند. چیزهایی که خنده‌دار به نظر میومد یه روزگاری الان ساده است مثل تلفن یا همین اینترنتی که الان به صفحه‌اش خیره شدیم. شاید به پدربزرگ پدربزرگتون گفته میشد که زندگی یک روزی این شکلی میشه که الان هست میخندید و باور نمیکرد.

چی میخوام بگم: میخوام بگم مغز ما خیلی بزرگتر از محدوده زمان و مکانه و هر چیزی که فکر کنیم میتونه واقعی بشه. میتونه به وجود بیاد و تاثیر بذاره. پس

به عظمت ذهنمون احترام بذاریم و بزرگ فکر کنیم.  

پی-نوشت: عمراْ یکی بره مصاحبه کاری (کار مهمی با حقوق حداقل ۵۰٪ بیشتر رده کاری بالاتر) و رد بشه و اینچنین نتیجه مثبتی بگیره.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
 

در ۱۶ سالگی میفهمی اون دوستایی که همیشه بهشون تکیه میکردی قابل تکیه کردن نیستن. احساس تنهایی میکنی ولی دلت خوشه که خانواده‌ات پشتیبانت هستن همیشه!

در ۲۱ سالگی میفهمی اون دوست‌پسری که همه عمرت دوستش داشتی و فکر میکردی مثل کوه محکمه یه مترسک توخالی بیشتر نیست و نمیشه بهش تکیه کرد. یک کم دیرتر میدونی این در مورد همسرها هم صدق میکنه. (آقای همسر اگه خوندی لطفاْ‌ بهت برنخوره)

در ۲۴ سالگی میفهمی که خانواده‌ات هم در این جبر روزگار درگیر یک سری مسائل هستن که نمیتونن از تو حمایت کنند یا نمیخوان ازت حمایت کنند. بی‌خیال پشتوانه میشی و میگی خودم اونقدر قوی میشم که بتونم هوای خودم رو داشته باشم.

در  آستانه سی سالگی خیلی ستمه که بدونی حتی خودت رو هم برای حمایت از خودت نداری. خیلی ستمگریه که بدونی نه تنها دوست خودت نیستی بلکه دشمن‌تر از هر دشمنی برای خودت هستی!

 امیدوارم که هیچ وقت به این نتیجه نرسی که خودت رو هم نداری.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
 

پی- یو. لایف استینکس


 
comment نظرات ()
 
 
خواندن افراد زير ۱۵ سال ممنوع!
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
 

دیروز داشتم آمار وبلاگ رو نگاه میکردم. یک موضوع جستجو عجیب و غریب راه پیدا کرده بود به وبلاگم. برای اینکه خوب بالاخره احساس مسوولیت میکنم موضوع جستجو و جوابش رو میذارم:

- چه چیزی یک مرد رو خوشحال میکنه؟!

- XXX

- دیگه چی؟

- بازم XXX


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
 

۱- امروز قرار بود تنها کار کنیم. دلهره به نحو بی‌سابقه‌ای هجوم آورده بود به وجودمان. نمیتوانستیم تکان بخوریم. احساس لرزش میکردیم. به شدت عرق میریختم و بالاخره اعتراف میکنیم که حالمان بدفرم خراب است و باید اعتراف کرد که خیلی بدفرم هم خراب است. (هی فامیلها به مامانم نگید ((نگویید)) لطفاْ- مطلقاْ). همکارانمان اظهار فرمودند که احتمالاْ‌ «فلو» باشد اما ما فکر کنیم از قهوه صبح باشد یا ترس تنها کار کردن یا ترس مصاحبه کاری روز سه‌شنبه. خلاصه حال «اعتماد به نفسمان» در حال احتضار بوده میباشد. انگاری که همین ما نبودیم که روزگاری مسوولیتهای خطیره و عدیده قبول مینمودیم مثل شیر غران و افراد را ارشاد مینمودیم - ارشاد نمودنی! -

بسیار سعی نمودیم با آواز خواندن خود را تعدیل نمیاییم. از آهنگینه‌های شجریان تا جواد یساری و بریتنی اسپیرز شروع کردیم. مغزمان هیچکدام را یاری نکرد تا انتها.

 در نهایت یک قرص ضد‌استرس از محصولات شرکت میل نمودیم با آب فراوان. بهبود تا حدی حاصل گردید و اکنون قلبمان کمی میزند نامعمول‌تر از سابق و در این اندیشه‌ایم آیا به طبیب مراجعه کنیم یا نه؟!

۲- امروز در اندیشه بودیم که ما چه مرگمان است که یک جا بند نمیشویم و چرا نمیتوانیم مثل سایر مردمان این دیار و‌ آن دیار سرمان را بیندازیم پایین و زندگیمان را بکنیم با خشنودی و خرسندی. به دیده عبرت به زندگی سایر دوستان نگاه کردیم که روزها در یک اداره دولتی کار میکنند به آرامی و عصر هنگام به همراه اهل و عیال به گردش مشغولند و شب هنگام، خانه مادر گرامی مهمان. و ما چه مرگمان است که مادر و رگ و ریشه و خانه را گذاشته‌ایم به امان خدا و آمده‌ایم به این دیار غربت؟ و چه مرگمان است که هر جا آرام میشود ما ناآرام میشویم و دنبال دردسر میگردیم تا به تکاپو بیفتیم و خودمان را بکشیم تا آرام شود تا دوباره ناآرامش کنیم؟! بسیار تفحص نمودیم و هیچ معلوممان نشد جز اینکه این همان مرض! است.

۳- امروز روزنامه‌ای سرکار به ما دادند که از معلوم گردید وقایع اتفاقیه شرکت میباشد و از خبر ولادت کودکان کارمندان شرکت تا قدر دانی روسا و نامه رییس بزرگ «رولند» در آن مندرج است. عکسی از «سی-ای-او» شرکت در آن آمده بود به بزرگی سر یک فیل هندی و بسیار کریه‌المنظر! ما اندیشه نمودیم قیافه ما بسیار دل‌انگیزتر و روحنوازتر خواهد بود و البته برازنده‌تر به این مقام. (گفتیم که حال اعتماد به نفسمان خراب است)

۴- برای روز سه‌شنبه محتاج دعا هستیم به این ترتیب که «خدایا هرچه میخواهد بشود همان بشود!»

۵- جز قلب تیره نشد هیچ حاصل و هنوز    غافل در این خیال که اکسیر میکنند

۶- از فرق سر تا نوک انگشتانمان درد میکند - درد کردنی- به خصوص در قسمت مفاصل انگشتان. با پررویی تمام به‌روز!!! هم میکنیم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥
 

اصلاْ‌ نمیدونم میخوام چی بشه یا چی نشه. هر دو جور بشه؟ یکیش جور بشه؟ کدوم یکی جور بشه؟ هیچکدوم جور نشه؟ (این بدترین گزینه ممکنه)

بعد نوشت: این روزا کار دارم نافرم. البته باید این کارها رو خیلی قبلترها انجام داده بودم. دقیقه نودی بودن بد دردیه. یه کتاب دارم میخونم که اولش نوید آخر و عاقبت خوبی رو میده. تا ببینیم چی میشه. نوشتنم نمیاد. باید برم. چرا همه مطالب شیمی یادم رفته. خصوصاْ شیمی تجزیه!  راستی: با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥
 

ساعت حدوداْ‌ ۱۱:۳۰ صبحه. باید غذا رو آماده کنم برای ناهار. مرغ که آقای همسر گذاشته بیرون از اول صبح حالا آب شده. قابلمه کوچیکه رو پر از آب میکنم میذارم روی اجاق. مرغها رو میذارم و جوشش آب رو نگاه میکنم. کف آب رو میگیرم. توی ذهنم پریا و پستی که براش گذاشتم چرخ میزنه. میام و یادداشتی که براش نوشتم رو از وبلاگم حذف میکنم. پیازا رو خرد میکنم و مرغ ها رو میذارم کمی سرخ بشن. در یخچال رو که باز میکنم میبینم که زرشک خیلی کم داریم. خاله خانوم به زودی میره ایران و مامان گفته هر چی میخوای لیست کن برات بفرستیم. لیستم رو باز میکنم و اضافه میکنم: زرشک. توی ذهنم چرخ میخوره:

« تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی»

تو ذهنم چرخ میخوره «که تو خویشتن بیایی- که تو خویشتن بیایی»

سالاد میوه درست میکنم برای سرکار خودم و آقای همسر. سیب رو که خرد میکنم تو ذهنم بازهم وول میخوره که «چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی»

اخبار رو باز میکنم. میشنوم اما ذهنم یه جای دیگه داره تکرار میکنه: « نه زمان را درد کسی،‌ نه کسی را درد زمان»

سر کار در حال کار تو ذهنم باز هم چرخ میخورن. زمزمه میکنم: «کنار چشمه‌ای بودیم در خواب   تو با جامی ربودی ماه از آب» تو ذهنم تکرار میشه که «تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب.»« تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب»

زمزمه میکنم: «که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟!»

زمزمه میکنم: «خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه؟»

زمزمه میکنم: ..........

اینطوری نمیشه. میرسم به خونه به لیست سفارشهام اضافه میکنم که: همه آهنگهایی که یه روز گوش میدادم بهشون. 

تو ذهنم چرخ میخوره: «که تو خویشتن بیایی!»

باید برم یه آی پاد نانو هم بخرم!


 
comment نظرات ()
 
 
از ققنوس بشنويم
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥
 

در نوشته پیش از آقای ققنوس نوشته بودم. لینک وبلاگ ایشون با اسم «نگاهی دیگر» در قسمت لینکها قرار داره. لطف کردن و جوابهایی دادن که فکر کنم بد نیست به صفحه اصلی منتقل بشه:

اما گمان کنم منظور شما این است که ما مهاجران چگونه می‌توانیم هم به خودمان کمک کنیم و هم به هموطنان‌مان در داخل ایران. اگر درست متوجه شده باشم آنگاه باید بگویم که:
۱) درمورد مسئله گیس و گیس کشی اتمی به باور من دیگر برای اینکه کسی بتواند کاری بکند قدری (و نه خیلی) دیر شده. من اگر هنوز در ایران بودم تا زمان بود دو کار می‌کردم: الف) سعی می‌کردم در زیرزمین خانه‌ام یک پناهگاه کوچک به اندازه خانواده‌ام درست کنم ب) مقداری غذای کنسرو و خراب نشدنی در آن ذخیره نمایم. همین.
۲) اینکه در دراز مدت ما ایرانیان باید چکار کنیم سوال آسانی نیست جواب واحدی هم ندارد ولی به باور من:
الف) با باز نگاه داشتن درهای بحث و بررسی و نوشتن و سوال کردن و پاسخ گفتن سعی کنیم که حتی در بحرانی‌ترین زمانها فضای «دگماتیزم» بر مملکت سایه نیافکند. یعنی آنقدر خود و دیگران را به گفتن و شنیدن عادت دهیم که در هیچ زمانی هیچ کس نتواند دیالوگ جامعه را یک طرفه نماید و به مونولوگ تبدیلش کند.
) با مطالعه هرچه بیشتر تاریخ (چه معاصر و چه قدیمی‌تر) سعی کنیم اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم و در یک دایره بسته دور خود نچرخیم. درست است که تاریخ تحریف شده ولی خوب همانگونه که قبلا در پستهائی عرض کرده‌ام اگر قرار باشد از هیچ چیز تحریف شده استفاده نکنیم که مردم دنیا باید تمام رادیو و تلویزیون‌های خود را از پنجره به وسط حیات سوت کنند! همه می‌دانیم (در سرتاسر دنیا) که آنچه تلویزیون به ما نشان می‌دهد آن چیزی است که در جهت منافع دارندگان کانال است (چه دولتی چه خصوصی) معهذا باز هم سعی می‌کنیم ازآن استفاده کنیم. با کتابهای تاریخ نیز همین گونه باید برخورد کرد.
ج) نفرت را از زندگی شخصی و اجتماعی‌مان حذف کنیم. ابتدا باید خود را دوست داشته‌باشیم. یکی از عللی که نمی‌توانیم دیگران را دوست داشته باشیم این است که هنوز یاد نگرفته‌ایم به خودمان (شخص خودمان) عشق بورزیم و احترام بگذاریم. نمی‌دانم چگونه ولی باید این را نهادینه کنیم.

از محبت ایشون برای وقتی که گذاشتند متشکرم. از اونجا که میدونم چنین بحثی رو در وبلاگشون داشته‌اند و در واقع زحمت دوباره بود.  


 
comment نظرات ()