از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
 

خوب برگشتم. خیلی بهترم. خیلی خیلی بهترم. خیلی خیلی از قبل بهترم. امروز رفتم پیاده‌روی. هوای آفتابی خوبی بود و این مسیر پیاده‌روی هم که خوش‌منظره است. بخصوص وقتی که از کنار زمین گلف رد میشی. امروز فکر کردم که  شاید برم اسپانسر یکی از اون بچه آفریقاییها بشم. روزی یه دلار چیز زیادی نیست. اینطوری میتونه دلم خوش باشه که دارم تو این دنیا تغییر ایجاد میکنم. شاید وجدانم هم آسوده بشه.( راستش نمیدونم اینجور مواقع خون ایرانی بودنم گل میکنه که برم برای ملت خودمون همین روزی یک دلار رو بفرستم.). امروز فکر کردم شاید بتونم برم چند تا پتیشن امضا کنم و فکر کنم که دارم برای احقاق حقوق زنان یا بچه‌ها یا زندانیان سیاسی فعالیت میکنم و بتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم دیدین نازنین فاتحی اعدام نشد ما براش امضا جمع کردیم! امروز فکر کردم. راستش رو بخوای امروز خیلی فکر کردم.

آره بهترم. امروز با خودم کلی راه رفتم و کلی هم حرف زدم - با خودم البته- کسی نگام نکرد انگار که دیوونه باشم. آخه گوشی موبایل رو گرفته بودم. انگار که دارم با کسی حرف میزنم و صدای خودم رو ضبط میکردم. فکر کنم یه روز دیگه گوش بدم به حرفام. کی میدونه؟! خوبه که آدم دور و بریاش همزبونش نباشن. میتونی با خودت راه بری،‌ حرف بزنی و گریه کنی. داد و بیداد هم کردم. نمیدونم شاید کمی هم خندیدم؟! ولی شک دارم. این روزها چیزای خنده‌دار هم کم هستن.

آره خیلی بهترم. امروز به تغییر فکر کردم. فکر کردم که یه آگهی بزنم تو یه مجله و بگم یه روح و جسم به حراج گذاشته میشود. بعد دیدم شاید خریداری پیدا نشه و  خوب خیلی ضایع میشه. بعد فکر کردم شایدم پیدا بشه و من از دست خودم خلاص بشم چه تضمینی هست که بعد یه روح درست حسابی تو یه جسم درست حسابی گیرم بیاد. به خودکشی فکر نکردم. حتی یه ابسیلون هم فکر نکردم. آخه هر چیزی که بشه -این یکی رو جدی جدی میگم- هر چیزی که بشه بازم فکر میکنم زنده بودن بهتر از مرده بودنه. آشغالترین آدما هم زنده بودنشون بهتره. زنده بودن و بودن یه موهبته. حتی اگه اشتباهی اومده باشی به هستی! نه فلسفه نمیخوام ببافم. فقط میخوام بفهمی که حالم خیلی بهتره.  آره داشتم از تغییر میگفتم مهم نیست کجا هستم ایران یا کانادا یا گینه بیسائو مهم اینه که یه چیزی باید توی خودم به وجود بیاد که لعنتی به وجود نمیاد. یه چیزی باید باشه که نیست. یه چیزی تو هستی من کمه. شاید تو کل هستی کمه.

بعدشم که خودت میدونی. تا میرسی به هستی و این حرفا پای خدای بیچاره به میون میاد. کلی سرش داد کشیدم. ازش پرسیدم که چرا تغییرم نمیدی. بعدش به خودم گفتم زکی. این که تغییر نمیشه. آدم خودش باید تغییر کنه و آخه خدای بیچاره این وسط چه گناهی کرده که باید همه حماقتهای خودم رو بذارم به حسابش. بعد به خدا گفتم که احتمالاْ بچه‌های گرسنه‌ای که تو آفریقا هستن و میشه با روزی یک دلار اسپانسرشون شد بهش خیلی بیشتر از من احتیاج دارن یا اون آدمای بدبختی که هر روز تو عراق و هزار جای دیگه آش و لاش میشن. بهش گفتم حواسش فقط کمی به من باشه و من میتونم تا حدی از خودم مواظبت کنم و بهتره به کارای مهمترش برسه. راستش رو بخوای من فکر میکنم برای خدایی که ادعای قادر بودن و همه چیز بودن و این حرفا رو داره کمی شرم آور باشه که تو منطقه حکومتش این اتفاقات بیفتن! بعدش هم مثل ملاها گفتم اصلاْ‌ به من چه و شاید اون چیزی رو میدونه که من نمیدونم و حتماْ‌ حکمتی تو کاره و خودش بهتر میدونه و من کلاه خودم رو بچسبم بهتره تا برم تو کار خدا دخالت کنم. راستش کمی هم ترسیدم که سوسکم کنه و این اسباب دنیوی رو هم ازم بگیره! راستش رو بخوای دلم برای خدا بازم سوخت. فکرشو بکن که خدای مخلوقاتی باشی که عبادتشون حتی به خاطر نعمات وعده داده شده بهشتی! هم نباشه. بلکه بخاطر صنار سه شاهیی باشه که با هزار تا توسری و منت بهشون داده میشه. کاش خدا لااقل یکی دوتا بنده درست حسابی تو این دنیا داشته باشه.

خیلی بهترم امروز. امروز داد و هوارهام رو که کردم،‌ اشکام رو که ریختم،‌ خنده‌هام رو که قهقه کردم و خلاصه همه دیوونه بازیهام رو که درآوردم نشستم توی ایستگاه اتوبوس. چشامو بستم گذاشتم آفتاب و باد توی صورتم بازی کنن. تا ابر صورت آفتاب رو نپوشونده بود من همینطور بهتر بودم.

پی‌نوشت۱: گلف باید بازی جالبی باشه. یه زمین داری یه توپ،‌ یه سوراخ و یک چوب گلف و تنها کاری که باید بکنی اینه که به سوراخه نگاه کنی و با چوب یه ضربه به توپ بزنی و بره تو سوراخ. به همین سادگی. البته نه دقیقاْ‌ به همین سادگی. ولی میشه گفت به همین سادگی. کاش زندگی هم همینطور بود. بلد نیستم گلف بازی کنم. زندگی  هم همینطور. گلف شاید سخت‌تر باشه. زندگی هم همینطور.

پی‌نوشت ۲: مهمونی امشب فاز نداد. مهمونیهای ایرونی همیشه حرف از سیاست داره که امروز کمرنگ بود و البته بهتر. من که آدمش نیست پاشم برم ایران و یه غلطی بکنم بیخود میکنم که دارم راجع به ایران حرف میزنم. همون بهتر که بشینم و ودکام رو مزمزه کنم. حرف از سیاست نزدیم و نمیدونم اصلاْ راجع به چی حرف زدیم؟! غذاهای خاله خانوم مثل همیشه خوشمزه بود ولی میدونی چیه دیگه کیک تولد هم توی دهنم مزه نمیده. کل زندگی مزه‌اش رو از دست داده.

پی‌نوشت ۳: با آقای «ک» یه صحبت کوتاه راجع به سی‌سالگی داشتیم. نگرانی من سی ساله شدن نیست. همه ترس من اینه که یه روزی ببینم دارم میمیرم و هیچ گ... توی این عالم نشدم.

پی‌نوشت ۴: جدی جدی فکر میکنم باید اسپانسر یه بچه آفریقایی بشم. فکر میکنم باید بیانیه امضا کنم،‌ فکر کنم به آقای ققنوس نامه بنویسم که چکار باید بکنیم تا یه فعالیت مناسب داشته باشیم. جدی جدی فکر میکنم که هر چند همه این تغییرها کوچک هستن اما میشه باهاشون دنیا رو جای یک کم بهتری برای زندگی کرد.

پی‌نوشت ۵: میبینی. جدی جدی بهترم و خدا رو چه دیدی شاید یه روزم تغییر کردم و کمی آدم شدم. این نوشتن هم درمان خوبیه. مثل راه رفتن و داد کشیدن میمونه.

پی‌نوشت ۶: ساعت ۳ نصفه شبه. فکر کنم خیلی باحال باشه به قول فروغ «افروختن سیگار در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی» حیف که سیگاری نیستم. تمام مزه‌اش به اینه که گم شده باشی توی گرما-خنکای تن و فضای جلوت تاریکی مطلق باشه و هیچی روشنش نکنه جز قرمزی سیگار. یه نور کوچیک. بعدش هم حرفی نباشه و فقط حس کنی که داره ذهنت خونده میشه. همه ذهنت. چقدر دوره،‌ نه؟

پی نوشت ۷: خوشحالم که نوشتم خیلی دوره و ننوشتم چقدر دست نیافتنیه. این نشانه خوبیه.


 
comment نظرات ()
 
 
چی شد که اينجوری شد؟
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
 

http://video.google.de/videoplay?docid=8842589185458786745&hl=de

این لینک رو ببینید. حتما.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
 

خیلی بده که دلت گرفته باشه و ندونی چرا. خیلی بده که دلت گرفته باشه و ندونی چرا و نتونی حتی گریه کنی. خیلی بده که نه بدونی چرا دلت گرفته و نه بتونی گریه کنی و نه بتونی بنویسی. روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتم پر از آرامش و حتی شاد هم بودم ولی دلم گرفته بود. این از اون موقعیتهاییه که شرح دادنش احتیاج به زمان داره. من فقط یک ربع وقت دارم بنویسم و بعد باید برم سراغ درسام. چیزایی هست که میدونم میرسم و میدونم که فقط و فقط زمان میخواد. اما کو صبر. به قول حافظ: آری شود ولیک به خون جگر شود.

دلم بچه میخواد. فکر کنم بتونم ساعت‌ها دراز بکشم و یه بچه‌رو توی خواب نگاه کنم. توی تبلیغ خمیردندان کولگز نشون میده مادره نوزادش رو میبوسه و نمیدونین چه لذت نابی توی قیافه بچه دیده میشه. انگاری که غیرمنتظره است و برای اولین باره و برای هزارمین بار. (ربط خمیردندون به بچه هم اینه که مادره میگه من باید دندونهای سفید و دهان خوشبویی داشته باشم چون با آدمهای مهمی سر و کار دارم.) یه قسمت وجودم دلش میخواد یه خونه بزرگ و نورگیر و چهارتا بچه و زندگی ساده یه زن. زنی که دغدغه زندگیش بچه‌ها هستن و تمیزی خونه. اما طرف دیگه همیشه زورش میچربه. طرفی که میخواد از من یه پروفشنال بسازه. تعادل مهمه-خیلی-. فکر کنم یه روزی شاید چند سال بعد یکی دوتا از بچه‌ها رو داشته باشم. دلم میخواد دختر باشن. براشون هم عروسک نمیخرم یا آشپزخونه عروسکی. براشون ست دزدهای دریایی میخرم و دایناسور. البته شاید هم خودشون باربی دوست داشته باشن کی میدونه! بچه داشتن مستلزم یه سری چیزای دیگه‌ست. احمقانه است ولی لباس بچه باید خیلی شیک باشه. از آدمایی که به بچه‌ها لباس بزرگ و زشت میپوشونن به این بهانه که دو روز دیگه کوچیک میشه یا پاره میشه متنفرم. میرسیم به مادیات: باید پولدار بود به حد کافی- و یه خونه داشت با باغچه و و قبل از اون باید یه پروفشنال شد. و قبل‌تر از همه اونا باید یه کَمَکی دانایی داشت. یه بینش. یه ثبات. احمقانه‌است. این چیزیه که آدم باید قبل از سی سالگی بهش برسه. خیلی مسخره است که دارم سی ساله میشم و هنوز خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم. یه زن سی ساله باید پخته شده باشه نه؟ پس من چرا هنوز اینقدر خام هستم و اینقدر چیز هست که توی این دنیا نمیدونم. یک دقیقه هم از ۹ گذشت. یعنی وقتم تموم شده. یه سوالی هست که خیلی اذیتم میکنه این روزا. مامان سی سالگی چه حسی داشته. این از اون سوالهاست که نمیشه پشت تلفن پرسید و حتی رو در رو. چه زندگی گندیه که نمیشه جواب ساده‌ترین سوالها رو هم پرسید. باید پخته میبودم نه؟ پس چرا هنوز اینقدر خام هستم؟!

زندگی گندیه خلاصه این روزها!

اینم عکس دریاچه کوچیکی که نزدیک خونه ماست و البته خیلی نزدیکتر به محل کار من. در واقع باید فقط رفت اونور خیابون تا وارد پارک شد. روزای آفتابی دلم میخواد عوض رفتن سرکار برم اینجا.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
 

خیلی دلگیرم. اما بیخیال دلگیریها. میگذرن. مثل همیشه. نوشته زیر رو از کتاب "Right Question" مینویسم که هم برای خودم تکرار بشه و امیدوارم به درد شما هم بخوره. ببخشید که حوصله ترجمه‌اش نبود. (راستش رو بخواید اصلاْ‌ مترجم خوبی نیستم. )

1- Will this choice propel me toward an inspiring future or will it keep me stuck in the past?

2- Will this choice bring me long-term fulfillment or will it bring me short-term gratification?

3- Am I standing in my power or am I trying to please another?

4- Am I looking for what's right or am I looking for what's wrong?

5- Will this choice add to my life force or will it rob me of my energy?

6- Will I use this situation as a catalyst to grow and evolve or will I use it to beat myself up?

7- Does this choice empower me or does it disempower me?

8- Is this an act of self-love or is it an act of self-sabotage?

9- Is this an act of faith or is it an act of fear?

10- Am I choosing from my divinity or am I choosing from my humanity?


 
comment نظرات ()
 
 
Adventure
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥
 

برای خرید رفتم مرکز خرید متروپلیتن در مترو تاون برنابی.  نمیدونم دقیقاْ دنبال چه چیزی میگردم. دیروقته و خیلی از مغازه‌ها در حال تعطیل کردن هستند. رفته رفته همه جا خلوت شده و من دیگه نمیدونم که به کجا باید سر بزنم. احساس میکنم که گم شدم و نمیدونم که از کدوم راه باید برم. بالاخره یه راهی به بیرون پیدا میشه اما تا مرکز ترن‌هوایی راه زیادی هست. میبینم که یه مینی‌بوس ایستاده اونجا. سوار میشم و از راننده سوال میکنم که آیا مسیرش ایستگاه ترن‌هوایی و اتوبوس‌ها هست یا نه؟ وقتی که جواب مثبت میده خیالم راحت میشه که خیلی هم گم نشدم. بعد از من یه سری آقا وارد مینی‌بوس میشن. آقایی که مسن‌تر از بقیه به نظر میاد سوال منو تکرار میکنه. بعد که برمیگرده منو میبینه. اول از گوشه چشم یه نگاه دزدکی میکنه. بعد یه نگاه واضح تحسین کننده. احساس گرمی از نگاهش به من دست میده. میاد میشینه کنار دستم و شروع میکنه به حرف زدن. بعد که کمی با هم حرف میزنیم دستش رو میندازه پشتم و آروم شروع میکنه به نوازش موهام. پسر بیست و چند ساله‌ای که همراه این آقاست شروع میکنه به حرف زدن که این آقای دکتر پدر منه و خیلی خوب بلده که مخ دخترا رو بزنه و تو همه شهرهای دنیا از آتن گرفته تا پاریس و سیدنی یه دوست دختر داره. از حرفاش میفهمم که راست میگه و بازهم میفهمم که این آقا یه جراحه و یه آپارتمان قشنگ تو خیابون جرجیا داره (البته من فکرمیکنم که قشنگ باید باشه!). وقتی پسره داره راجع به دوست دخترای پدرش سخنوری میکنه برمیگردم و به صورت آقای مسن نگاه میکنم و میگم بد هم نیست(اینکه این آقا یه دنیا دوست دختر داشته باشه ها.  وگرنه قیافه‌اش که خیلی هم خوبه). عجیب از آقاهه و حالاتش خوشم اومده. وقتی میرسیم ایستگاه مترو آقاهه خیلی زود از مینی‌بوس پیاده میشه و من رو هم دور میکنه. احساس میکنم که دلش نمیخواد پسرش همراهمون باشه و البته من هم همینطور. با هم تا ایستگاه پیاده میریم. دیگه وقت خداحافظی رسیده. بهم میگه که همین نزدیکی یه رستوران یونانی خوب میشناسه و ازم میپرسه که آیا میتونه دعوتم کنه که شام مهمونش باشم. بهش میگم که خیلی خوشحال میشدم اگه میتونستم در کنارش باشم ولی متاسفانه! من متاهل هستم و نمیتونم دعوتش رو قبول کنم. اون هم قبول میکنه. خداحافظی که میکنیم ساعت زنگ میخوره و من از خواب بیدار میشم.

بعدش: به آقای همسر گفتم که یه خواب جالب دیدیم و خوابم رو براش گفتم. کلی خندیدیم از این کلمه‌های متاسفانه‌ای که من به کار برده بودم.

بعدترش: از آقای همسر میپرسم تو اگه همچین خوابی ببینی به طرف میگی زن دارم و دعوتش رو قبول نمیکنی یا باهاش میری؟ صادقانه اعتراف میکنه که دعوت رو حتماْ‌ قبول میکنه. (ای بی‌وفا) بهش میگم باید خفه‌ات کنم. یعنی چی که راه میفتی میری؟ میگه فکر کنم همه مردها این کار رو میکنن (توجیه رو دارین دیگه) تو هم اونوقت باید همه مردا رو خفه کنی. بهش میگم آخه تو فقط آقای همسر منی. به دیگرون چکار دارم. بذار اونا رو همسرای خودشون خفه کنن.

خلاصه اگه یه سری قتل زجیره‌ای اتفاق افتاد بدونید که از کجا ناشی میشه!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥
 
فعلاْ سطح انرژیم، بین انرژی نباتی و حیوانی در نوسانه. تا بعد.......
 
comment نظرات ()
 
 
باور کنیم که میتوانیم در جهان تغییر ایجاد کنیم
نویسنده : - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥
 

بیایید یک حرکت شروع کنیم. حرکتی از کوچک به بزرگ. بیایید درست فکر کنیم و درست حرف بزنیم و درست رفتار کنیم. باور کنید که حکومت نادرست نمیتواند باقی بماند! بیایید هر کدام از ما منشا تغییر در خودمان و اطرافیان باشیم. بیایید بیشتر بخوانیم. بیشتر بدانیم. و بیایید -به قول یک قدیس- آنقدر دیوانه‌گی در وجودمان داشته باشیم که

 باور کنیم که میتوانیم در جهان تغییر ایجاد کنیم 


 
comment نظرات ()
 
 
اخباری از اين گوشه دنيا
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
 

۱- دادگاه برای تکلیف حضانت شش قلوها: اخبار این چند روز روزنامه پروینس اختصاص داشته به وضعیت ۶ قلوهای ونکووری. البته اگه بخوام دقیقتر بگم الان دیگه چهار قلوهای ونکووری. قضیه از این قرار بود که حدود یک ماه پیش اینجا یه نفر ۶ قلو زایید. در اغلب موارد این چند‌قلو زایی نتیجه استفاده از روشهای باروریه که در این مورد هم همینطور بود. اصولاْ پزشکها بعد از تشخیص تعداد سلولهای تخم بارور شده به مریض خودشون (شما بخونید مادر آینده) اطلاع میدن که میتونه تعداد جنین ها رو کاهش بده به یک یا دو. اینکه آیا این کار انجام بشه کاملاْ به تصمیم مادر ارتباط داره و کسی نمیتونه دخالت بکنه. در این مورد خاص مادر و پدر هر دو متعلق به یک فرقه خاص مسیحی هستند و قبول نمیکنن(امان از این جهل های مذهب!) خلاصه بچه‌ها که تعدادشون ۶ تاست به صورت نارس متولد میشن و این خبر هم در رسانه ها بازتاب گسترده ای داشت (خوب من هم از همین طریق شنیدم). قضیه تا اینجا به خیر و خوبی تموم شد. اما وضعیت این شش‌قلوها زیاد خوب نبود و پزشکها در پروسه درمان لازم میبینن که بهشون خون تزریق کنن. اما مشکلی که پیش میاد اینه که باز هم طبق باورهای مذهبی پدر و مادر این کار گناهه و اونا مخالفت میکنن (باز هم مذهب). در نتیجه ۲ تا از این شش قلوها میمیرن. خوشبختانه دولت کانادا دست بکار شده و فعلاْ‌ بچه‌ها رو از دست این خانواده دیوونه گرفته. آخ که من چقدر خوشحالم که این کارو کردن.  و قضیه فعلاْ در دادگاههاست. البته دولت اعلام کرده که سعی خواهد کرد تا حد امکان از درمان های جایگزین استفاده کنه!

* در شرکت ما تعداد زیادی از کارمندان و البته صاحب شرکت متعلق به همین فرقه هستن. تمام این چند روز من دلم میخواست برم خفه‌ کنمشون. اما حتی نمیشه در اینباره بحث کرد چون ممکنه به کسی بربخوره و بره ازت شکایت کنه. خلاصه که اینطوری بودم

۲- کمبود بودجه پانصد هزار دلاری برای برگزاری مراسم آتش بازی ونکوور: برگزار کنندگان جشنواره آتش‌بازی ونکوور اعلام کرده‌‌اند که اگر تا دو هفته آینده نتونن ۵۰۰۰۰۰ دلار تامین کنند جشنواره آتش بازی برگزار نخواهد شد و البته این یعنی ونکوور یکی از بهترین جاذبه‌های توریستی رو برای همیشه از دست خواهد داد. شهرهای زیادی در دنیا منتظر هستند تا با اعلام انصراف ونکوور میزبان جشنواره آتش‌بازی بشن. اسپانسر اصلی این واقعه بانک «HSBC» اعلام آمادگی کرده. اما کمپانی بزرگ تلفن اینجا «Telus» امسال قرارداد ۳۰۰۰۰۰دلاری رو تامین نکرده. شهر ونکوور هم با مهیا کردن امکاناتی مثل نیروی پلیس و امکانات جمع آوری زباله از این برنامه حمایت میکنه.

* برنامه آتش‌بازی که من برای امسال شاهدش بودم خیلی قشنگه و در چهار روز برگزار میشه. کشورهای مختلف مسابقه دارن. آمار جالبی در اینباره یادداشت کردم که متاسفانه جا گذاشتم شرکت و بعداْ‌ به این پست اضافه میکنم. خیلی خیلی باعث تاسف خواهد بود اگه از دست بره. 

۳- حنا خانوم دولفین آکواریم بزرگ ونکوور حامله میباشند. این دومین حاملگی این حنا خانوم دوازده ساله است. بار اول کارشناس‌ها خبر دار نبودند و بچه متاسفانه از دست رفت. اما اینبار سعی خواهند کرد که برای اولین بار یه بچه دولفین داشته باشن. (راستی به بچه دولفین چی میگن؟) در مورد پدر این کوچولو هیچ شک و شبهه‌ای وجود نداره چون‌ آکواریوم فقط یه دولفین نر داره!

* راستش این خبر منو خیلی ذوق‌زده کرد. به همه توی شرکت اطلاع دادم و همه آشناها. فکر کنم اگه خبر بچه داشتن خودم رو میشنیدم اینقدر ذوق نمیکردم.

۴- دادگاه پیکتون- قاتل زنان: این خبر رو چندان جدی دنبال نکردم. فقط میدونم که یک این آقای پیکتون یه مزرعه پرورش و کشتار خوک در پورت‌کوکتلم داره و به یک سری قتل زنجیره‌ای محکوم شده. فعلاْ‌ پلیس تونسته فقط ۶-۷ عدد از۴۰-۵۰ قتلی که بهش نسبت داده میشه ثابت کنه و الان برای همین قضیه در دادگاهه. مقتولین اکثراْ زنان خیابانی و از منطقه «وست هیستینگ» که محله پر جرم و جنایت ونکووره هستند.

* از اونجا که این خبر رو خیلی خوب دنبال نکردم اعداد واقعی نیستند. در تمام مدتی که هیات منصفه انتخاب میشدند بهشون اطلاع داده میشد که باید خودشون رو آماده دیدن صحنه‌های فجیع بکنند و ممکنه این دادگاه در سراسر زندگیشون تاثیر بذاره. گاهی خوبه که آدم شهروند نباشه ها!


 
comment نظرات ()
 
 
تقسيم کار
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥
 

صحنه یک: چهار یا پنج ساله هستم. همه وسایل بازی پخشه روی زمین. از پازلهای چهار گوش حروف الفبا تا سِت چینی. همه عروسکها هم وسط هستن بعلاوه ماشین های خان داداشی عزیز. مامان مدیر مدرسه است و بنابراین از صبح تا عصر سرکاره. چیزی نمونده که مامان برگرده. قدم خیر خانوم هم که از ما مواظبت میکنه خداحافظی کرده و رفته. من و خان داداش تنهاییم. خان داداش میگه آتوسا بیا این وسایل رو جمع کن. الان مامان میاد خسته است. بذار خونه تمیز باشه. (خوب ۷ سال از من بزرگتره و احساس مسوولیت میکنه. مثل من بیلمز که نیست!) من هم با بیخیالی جواب میدم که اصلاْ حوصله ندارم و تازه الان برنامه کودک شروع میشه. خان داداش دوباره سعی میکنه که حس مسوولیت رو در من بیدار کنه اما بی‌اثره. در جوابش میگم خوب تو اگه خیلی دلت میخواد مامان رو خوشحال کنی جمعشون کن. نتیجه این میشه که من دراز میکشم جلو تلویزیون و خان داداشی وسایل رو جمع میکنه.

* هر وقت این خاطره یادم میاد کمی وجدان درد میگیرم.

*‌ رامان از این جهت شدیداْ‌ به من رفته و هر وقت که اینکارها رو میکنه خان داداشم برمیگرده صداش میکنه آتوسا!(بهتره یادشون نیفتم چون داره اشکم در میاد)

صحنه دو: کوچیک خونه هستی و  به سنی رسیدی که خان داداش تلافی اون زورگویی‌های بچگی رو سرت دربیاره. سر میز شام نشستید و آب نیست. خان داداش بهت میگه که آب بیاری. اما اصولاْ تو یه بچه تخسی هستی که نظیر نداره. بهش میگی که تو به یخچال نزدیکتری خودت بیار. خان داداش به نظر موافق نمیاد. یه خط‌کش بیست سانتی میاری و اندازه میگیری. از صندلی خودت تا یخچال،‌ از صندلی داداشی تا یخچال،‌ دوباره برای حصول اطمینان این اندازه ها رو چک میکنی و این یعنی که چهار بار این فاصله رو طی میکنی تا یخچال و بعد که اثبات کردی داداشیت نزدیکتره بدون اینکه آب آورده باشی میری میشینیت سر جات!

* گفتم که تخسم!

صحنه سه: بعد از ازدواج اصولاْ‌ دیگه دنیا فرق کرده. حالا دیگه خانوم خونه هستی. البته همه اقدامات احتیاطی رو انجام دادی و با کسی ازدواج کردی که یه ۱۰ سالی زندگی مجردی داشته و بنابراین از این پسر نازنازی‌ها نیست که مامانشون غذا دهنشون میذاره. هر دو کار میکنید و کارهای خونه هم تقسیم شده. اصولاْ هر کسی حوصله داشته باشه آشپزی میکنه و هر کی حوصله داشته باشه ظرف میشوره و خونه رو هم آخر هفته با هم تمیز میکنید. ولی وقتی خسته هستید سناریوهای دیگه ای اجرا میکنی:

۱- وقتی که نشستی به آقای همسرت که سرپاست میگی: حالا که سرپایی میشه یه سر به غذا بزنی؟ حالا که تا آشپزخونه رفتی میشه میوه هم بیاری با هم بخوریم. ....

۲- وقتی هر دو نشستید و شدیداْ‌ دلتون چای یا میوه میخواد و هر دو هم از شدت خستگی (شما بخونید تنبلی) تکون نمیخورید. منتظر میشی که آقای همسر پاشه و ازش این درخواست رو بکنی. اصولاْ‌ گاهی تکون خوردن هم کفایت میکنه.

* یه بار آقای همسر هم مترصد فرصت بود که این روش رو پیاده کنه. هر دو مثل گرگهای گرسنه منتظر حرکت اون یکی بودیم. آقای همسر عادت داره که وقتی فکر میکنه دستش رو میذاره روی چشم چپش. همینکه دستش رو کمی حرکت داد من در اومدم که: تکون خوردی برو چای بیار! خلاصه هر کس میپرسه ما میگیم کارها تو خونه ما بصورت «تکانی» انجام میشه!

۳ -این روش سوال جوابی رو هم گاهی اجرا میکنی. دلت چای میخواد؟ - آره خیلی تشنه‌ام.  -خوب پاشو دم کن برای من هم بیار!

*در این وسط ممکنه یکی دبه کنه و بگه که نه تو پاشو که کوتاه اومدن اصلاْ‌ توصیه نمیشه. به هر حال اونی که اول گفته برنده است. در حالات شدیدتر قربون صدقه رفتن و عجز و التماس کردن هم میتونه کارگر باشه.

* ممکنه که آقای همسر تیزبازی در بیاره که من تشنه ام نیست. اصولاْ‌ در این روش یک آدم آگاه باید پاشه چای دم کنه و فقط برای خودش بریزه! (البته اگه دلش بیاد و خوب من واقعاْ‌ گاهی تخسم؛)

* البته این روشها برای این منتشر میشه که دیگه جزو طبقه بندی سری محسوب نمیشه. بالاخره بعد از ۶ سال زندگی مشترک دیگه دستمون برای هم رو شده. الان بحث بر سر اینه که چه کسی این روشها رو بهتر پیاده میکنه یا روشهای جدیدتری ابداع میکنه؟!

* انصافاْ‌ بعد از مهاجرت به کانادا من خیلی بیشتر خانوم خونه شدم و بیشتر کارهای خونه رو انجام میدم!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
 

Time is over!


 
comment نظرات ()
 
 
Sloth
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥
 

کوچکتر که هستی بزرگترها سر راهت سبز میشن. دستی به نشانه محبت به سرت میکشن و ازت میپرسن که بزرگتر که شدی میخوای چکاره شی؟ کلاس سوم هستی و یه لباس خلبانی خریدی. خیلی قشنگه و دوست داری همیشه تنت باشه. جواب میدی: خلبان

دوران نوجوانی که میرسه یه انتخاب ناآگاهانه میکنی. بسته به ایده‌آلهای جامعه وخواست خانواده ات. میری رشته تجربی. این آرزوی مادرته. خودت اما هیچ آرزویی نداری. هیچ هدفی نداری. هیچ چیزی در تمام طول عمرت نبوده که واقعاْ‌ بخوای. نقاشی خوب بلدی و نوشته هات هم تو تمام مدرسه معروفه اما یه زمانی خسته میشی. نقاشی کشیدن رو ول میکنی. همه نوشته‌هات رو میسوزونی و تصمیم میگیری که فراموش کنی همه این حرفها رو. برای یه زمانی به اندازه ابدیت حتی یه کلمه هم نمینویسی.

از دوم دبیرستان که تو کنکور دانشگاه آزاد رتبه ۳ آوردی  تو مدرسه و شاید همه شهرتون روی تو حساب میکنن به عنوان یکی از قبولی های صد در صد. اما تو کم آوردی. انگیزه نداری. پزشکی اونی نیست که تو میخوای. مهندسی نیست. ادبیات نیست. هنر نیست. نمیدونی اون چیزی که میخوای چیه ولی میدونی همه این چیزها نیست. شبهایی که همه برای کنکور درس میخونن زیر کتابهای درسی تو کتاب داستانه. کتاب تازه از ترس مامانت نمیتونی بخری. همه کتابهای هزار بار خونده شده رو دوره میکنی و دوره میکنی و دوره میکنی. دیگه دلت نمیخواد به خاطر دل مامان پزشک بشی. هر روز از دیروز عقب‌تر میری. هر روز کمتر میخونی و اعصابت از خودت خرده. از خودت متنفری که چرا نمیدونی چی میخوای و چرا لااقل بخاطر مادر و پدرت درس نمیخونی.

جواب کنکور میاد. سال اول رو با رتبه ۴۸۰۰ پشت کنکور میمونی. همه تعجب میکنن جز خودت. یه قطره هم اشک نمیریزی. اما از زمین و زمان خجالت میکشی. دلت نمیخواد کسی رو ببینی. بابا میبرتت بیرون و داستان مورچه‌ای که الگوی نادرشاه شد تعریف میکنه. اگه میدونستی که چی میخوای شاید تو هم میتونستی از مورچه درس بگیری. سال بعد رو هم میخونی جسته گریخته. رتبه خوب مرحله اول رو با درس نخوندن مرحله دوم جبران میکنی و علی رغم اصرار پدر و مادرت برای رفتن به پزشکی آزاد تهران میری دانشگاه ارومیه که صنایع غذایی بخونی.

هر روزی که میگذره تو عقب تر میری. کتاب کمتر میخونی. چرت ترین برنامه های تلویزیون و ماهواره رو تماشا میکنی. هر روز که میگذره زمان رو میکشی،‌ پلنگ درونت رو میکشی. انگیزه های زنده بودنت کمرنگ تر میشه. هزار بار تصمیم میگیری که به این وضع رقت انگیز پایان بدی و هر هزار بار شکست میخوری. هزار بار برنامه میریزی و باز هم دو روزه رهاش میکنی به حال خودش. هر شب با خودت زمزمه میکنی فردا صبح زود بیدار میشم،‌ ورزش میکنم و میرم دنبال یه کار در حالیکه باز هم نمیدونی چه کاری. دیگه حتی خودت هم باورت نمیشه که زندگیت تغییر کنه. باورت نمیشه که تو آدمی باشی که بتونی حتی یه ثانیه از زندگیت رو عوض کنی. از خودت متنفری.

بیست سالت میشه از خودت متنفری. سی سالت میشه از خودت بیشتر بدت میاد. چهل سالت میشه حالت از خودت به هم میخوره. پنجاه سالت میشه و .......

و هنوز منتظری که یه هدف پیدا کنی و بری دنبالش. مثل مورچه ای که الگوی نادرشاه شد.

و هنوز منتظری که یه هدف پیدا کنی. و هنوز هم منتظری که یه هدف پیدا کنی.

شب میخوابی و خواب میبینی که یه «تنبل» شدی. موبایلت که زنگ میخوره از رختخواب میپری بیرون. هدفت اینه که یه «تنبل» نشی.

 


 
comment نظرات ()
 
 
پل های مديسون کانتي
نویسنده : - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥
 

انگار نشسته و با تو حرف میزنه. انگار تو داری با اون حرف میزنی. کلمات رو میشه بلعید. انگار نشسته کنارت و حرفایی رو میزنه که تو میخوای بشنوی. انگار که میفهمه تورو. هیچوقت کهنه نمیشه. هزار بار هم که ببینی، هزار بار هم که بشنوی هنوز همون حسه. انگار که همه چیز داره همین الان توی زندگی تو، توی ذهن تو،‌ توی دل تو،‌ توی دهنت،‌ توی رگهات اتفاق میفته. دیدی چطوری وقتی ودکا رو توی دهنت نگه میداری از دهنت گزگز کنان جذب میشه؟ کلمات هم همینطور توی گوشت نرسیده ذوب میشن و اثرشون رو به جا میذارن. عمیقه عمیق.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥
 

چی میشه که بیدار شی و ببینی که همه این سالها رو فقط توی خواب دیدی!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
 

دلم میخواد خیلی بنویسم. دلم میخواد که خیلی عریان بنویسم. دلم میخواد که خیلی عریان از احساسم بنویسم. شاید برم تو یه وبلاگ مخفی بنویسم. گاهی اوقات خوبه که آدم یه اسم داشته باشه مثل شمعدونی یا چوب شور و خودش رو لخت لخت بذاره توی وبلاگش. البته تکلیفم با احساساتم همچین هم روشن نیست. فعلاْ خیلی گیجم. نمیدونم چی مهمه؟ شایدم اصلاْ هیچی اونقدر مهم نیست که مهم به نظر میاد.

روز شنبه اضافه کاری برنداشتم. امروز زیاد حواسم به کار نبود. ایراد زیادی به جنس مرد وارده و شاید همونقدر هم به جنس زن. اما فکر کنم که زنا تو یه چیزایی بهترن. دلم یه پک سیگار میخواد و یه آدمی که بشه باهاش دو کلام حرف زد. حرف که نه. میدونی یه حسی. انگار که فقط فکر کنی و فقط ازش بپرسی«نه؟!» اونم جواب بده‌«آره همینطوره» میدونی یه همچی آدمی کمه این دور و برا.

گاهی اوقات مردا آدم رو میذارن تو فکر. عشق براشون بیشتر یه بازیه. زنا انگار هیچ وقت با عشق بازی نمیکنن. عشق همیشه واسه یه زن جدیه. زن که تو عشق جدی میشه مرد جا میزنه. زپلشک. اینه که میگم اول آدم باید یاد بگیره روی دوتا پاش بایسته بعد عاشق بشه.

به نظرت بهتره آدم جدی جدی کسی رو دوست داشته باشه و بهش نگه یا شوخی شوخی کسی رو دوست داشته باشه و بهش بگه؟

 حالت دوم طرف رو بدجور میبره تو خماری.

همه این حرفا رو گفتم اما هنوزم تکلیفم با این احساساتم روشن نیست. کسی هم این دور و برا نیست که براش حرف بزنی.

تهِ تهِش دلم میخواد بنویسم که آقای همسر عزیز دوست دارم. نمیدونم چطوری؟ ولی یه جورایی غمگینانه دوست دارم.


 
comment نظرات ()
 
 
برای اينکه يه عاشق باشی اول بايد ياد بگيری که محکم روی دو پات وايستی.
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥
 

گوگلت میکنه و پیدات میکنه. هورا دیگه پیدا شدی! هورا دیگه گم نمیشی!

دلم میخواست پریود بودم همینطوری!

گوگلت میکنم و پیدا نمیشی آخه. کاش همینطوری شانسکی تو خیابون جلو روم سبز بشی. فکر کنم ماچت کنم آبدار اگه زنی کنارت نباشه. فکر کنم ماچت کنم آبدار حتی اگه زنی هم کنارت باشه هم. اونکه تو رو گوگل نکرده، کرده؟

دارم زر زیادی میزنم. میدونم اگه ببینمت هیچ عکس العملی نشون نمیدم.

راستی تو هم منو گوگل میکنی؟ یا حتی گاهی به من فکر میکنی؟ گاهی به من فکر کن. باشه؟

قرارمون یادم رفت. راستش رو بخوای مشغول راست و ریس کردن کارای عروسیم بودم و سرم زیادی شلوغ بودی. اعتراف میکنم که کاملاْ‌ هم فراموشت کرده بودم.

خوب که چی؟ تو هم منو فراموش کردی. اگه نه گوگلم میکردی و پیدام میکردی.

راستش خودم خودم رو گوگل کردم و خودم رو نتونستم پیدا کنم.

اه جدی دلم میخواد پریود بودم.

دنیا مسخره است نه؟ فردا آقای همسر این نوشته رو میخونه. فکر میکنم از ناراحتی نوشتم. از ناراحتی نوشتم؟ نه فکر نمیکنم. من که براش گوگل هم میکنم هر کس رو بخواد و قول نمیدم که پیداش کنم.

فکر میکنی کسی سر دربیاره که چی نوشتم؟ فکر میکنی که خودم هم سر در بیارم؟ نه دوباره نگاش نمیکنم. میخوام همینطوری پستش کنم.

عجیب گیر دادم به پریود.


 
comment نظرات ()
 
 
پراکنده
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
 

حجم دلتنگی: واقعاْ گاهی باورم نمیشه که بشه تا این حجم دلتنگ شد. فرقی نمیکنه که سر کار باشم، یا مشغول بگو بخند با دوستام، یا وسط یه مهمونی رقص، یا تا خرخره مشروب خورده یا در حال درس خوندن یه لحظه آنچنان دلتنگ مامان و بابام میشم که حتی خودم هم باورم نمیشه.

ترک سیگار: «جین» همکار پنجاه و چند ساله من که  تصمیم گرفته سیگار رو ترک کنه، دیشب یه بسته پاپ کورن آورده بود که هر وقت هوس سیگار کرد پاپ کورن بخوره. وقتی بهش نگاه میکنم ورای ظاهر شکسته اش،‌ توی چشمای سبزش اشتیاق و کودکی میبینم - بگذریم از زمانهایی که میتونه خیلی هم بیرحم بشه- گاهی فراموشم میشه که خیلی از ما هر چقدر هم بزرگ میشیم باز هم اسیر بچگی هامون هستیم. دنبال بهانه های کوچیکی برای تسکین دادن خودمون.

پ-ن۱:شرکت ما بدترین مکان برای سیگاری هاست. سیگار کشیدن نه تنها داخل شرکت بلکه در محوطه شرکت و پارکینگ هم ممنوعه. یک سیگاری باید سوار ماشینش بشه یه مقداری  رانندگی کنه تا بتونه یه پک به سیگارش بزنه.

پ-ن۲: شرکت ما در راستای سیاست زندگی سالمی که داره برای کارمندایی که اعتیاد به سیگار، مشروب یا مواد مخدر دارن کمکهای رایگان جهت ترک عادت زشتشون میده. باید ازشون سوال کنم آیا برای معتادین به اینترنت هم کمک میکنن یا نه؟!

پنجاه سالگی: وقتی به «جین» نگاه میکنم ناخودآگاه دلم میگیره. اینکه مجبوره با وجود سنش کار کنه،‌ یا اینکه باید درپی ترک سیگار باشه. آینده خیلی ترسناکه اگر من هم پنجاه سالگی همین عادتهای بد امروزم رو داشته باشم و هنوز در همین مرحله از زندگی مونده باشم. دلم میخواد پنجاه سالگی یه آدم با عادات خوب و با یه کار خوب داشته باشم. دلم میخواد پنجاه سالگی آدمهای خوشبخت رو داشته باشم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥
 

امشب خیلی خسته ام. خیلی ....

چیزهای کمی هست که رسیدن بهشون خیلی سخته.

من فقط انرژی میخوام. فقط میخوام قوی باشم و این خواسته زیادی نیست.

خیلی خسته ام امشب خیلی .......


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
 

راه میرم و تکرار میکنم که

من موفق میشم- من خوبم- من با اراده ام- من موفق میشم- من پیشرفت میکنم- من نمیترسم- من به خودم اعتماد دارم- من به خودم اعتماد دارم- من به خودم اعتماد دارم

و به آسمون فوت میکنم

هزار بار

و یه هزار بار دیگه


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
 

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می افتم
به تو گفتم خودم رو می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و تک ستاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و تک ستاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره

حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده



 
comment نظرات ()