از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
 

امروز و دیروز بعد از گذشت تقریباْ‌ ۳ ماه و تحقیقاْ‌ ۸۵ روز از شروع کارم در شرکت برای من و یه سری تازه وارد دیگه دوره اورینتیشن گذاشتن که میشه گفت به طرز جالبی مفید هم بود: جلسه دیروز به مدیریت منابع انسانی و آشنایی با شرکت اختصاص داشت. یه فیلم از تاریخچه شرکت دیدیم، همینطور فیلمی از کارخانه کلونا با مزرعه های بزرگی که برای کاشت گیاهان دارویی دارن. کلونا قشنگ به نظر میاد و دشت پوشیده از گلها هم حسابی آدم رو وسوسه میکنه که پاشه جل و پلاسش رو جمع کنه بره اونجا! بعد فیلم پیغام های صاحب شرکت و کلی از رییس روسای کله گنده رو دیدیم راجع به اهداف شرکت و برنامه هاش صحبت کردن و مدیر هر بخش از کنترل کیفیت گرفته تا امور مالی معرفی شدند و به ما تازه واردین خیر مقدم گفتن (البته بعداْ‌ کاشف به عمل اومد که این فیلم مال ۳ سال پیشه و خیلی از مدیرایی که ما دیدیم اصولاْ‌ تشریف ندارن) بعد از این برنامه از قسمت منابع انسانی درباره نحوه استخدام،‌ دوره آزمایشی،‌ افزایش حقوق،‌ مزایا و نحوه ارتقا مقام،‌ بیمه های تکمیلی و ... صحبت کردن. بعد هم همه همگی راهی شدیم و از قسمتهای مختلف کارخونه بازدید کردیم و عجب لابراتواری داره کارخونه و با چه امکاناتی!

*نکته ای که غصه دارم کرد این بود که بخش استخدامی رزومه من رو که برای کنترل کیفیت کلونا اقدام کرده بودم نگرفته بود و خوب مهلت هم که تموم شده و نیروی مورد نیاز رو هم گرفتن. تجربه ای شد که دفعات بعد شخصاْ‌ برم و درخواست کار بدم. چشم انداز کار در این شرکت با توجه به قراین و شواهد خوبه اما: «آری شود ولیک به خون جگر شود»

آخر سر هم کادوهای شرکت رو که شامل قرص مولتی ویتامین،‌ ویتامین سی و شربت اکینیشیا که برای سرما خوردگیه گرفتیم و اومدیم خونه.

* خواهش میکنم از هر کس که میخواد مهاجرت کنه به زبان انگلیسی اهمیت بده و باز هم اهمیت بده.  باعث شرمساریه که به کسی بگن اسمت رو تلفظ کن و اون هجی کنه (در حالیکه میبینه که بابا جون یارو لیست اسامی دستشه!) و البته اون آدم هموطن هم باشه!

روز دوم به جی-ام-پی و ایمنی اختصاص داشت. از اونجاییکه قبلاْ‌ دوره جی-ام-پی رو گذرونده بودم یه کمی صبح برام کسل کننده بود اما این مسوول ارائه یه پسر باحال بود که کلی ما رو خندوند و دست آخر هم ساعت استراحت،‌ کلی از عکسای دوست دخترش رو نشون داد که الان تو «اولم» زندگی میکنه و عکس سفرهاشون رو.

*عکسایی از دریاچه کنستنس و ماینو و اینا داشت که من رو به حال و هوای دو سال پیش برد. گاهی جاهایی توی زندگی آدم هست که خیلی باهاشون ارتباط برقرار میکنه. من ۳ روزی که اولم بودم برام تجربه خیلی قشنگی بود. وقتایی که تنهایی کنار دانوب مینشستم یا گشتنهای چند ساعته توی اولم قدیم.

بعد از ظهر هم درباره ایمنی در محیط کار بود و خدای من اگه بدونین اینا چقدر به ایمنی بها میدن باورتون نمیشه:

 مثلاْ‌ حتی اگر کاغذ دستتون رو ببره باید تلفن کنید به قسمت کمکهای اولیه و گزارش بدید.

هزار و یکبار از روزی که کار رو شروع کردم بهمون گفته شده در صورت سیل، آتش سوزی، زلزله و .... چه کارهایی باید انجام بشه. وقتی از کارخونه خارج شدیم کجا بریم. هر طبقه با رنگ خاصی مشخص شده که افراد اون طبقه برن اونجا و در نتیجه بتونن اگر کسی در ساختمان باقی بود نجاتش بدن یا مثلاْ در موقعی که بمب گذاری میشه اگر وقت باشه بهتره کیف شخصیتون رو با خودتون بیارید بیرون. چون ما نمیخواهیم ماموران حفاظتی وسایل شخصی شما رو بازرسی کنن (این قسمت مغز ایرانی من جدی جدی داشت ارور میداد که در ایران خونه تو هم میتونن بریزن و بازرسی کنن کیف که جای خود داره!)

و خلاصه امروز ساعت سه کلاسمون تموم شد. با خیلی از بچه های خوب از قسمت های مختلف آشنا شدم و نتیجه اینکه باید هر چه زودتر خودم رو از اینجایی که هستم بندازم به اونجایی که میخوام!

آها قسمت اداری خیلی تنگ و تاره و هر کسی با پارتیشن از کناریش جدا شده انگار که تو یه خونه جدول کار کنی. فکر کنم تنها راه داشتن یه دفتر مستقل اینه که رییس هیات مدیره بشم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
 

از ظهر ساعت سه و چهل دقیقه که اومدم خونه دقیقاْ هیچ کاری نکردم. جز اینکه این صفحه رو یکبار باز کردم چند باری، چند خطی نوشتم و پاک کردم یه مشت پاستیل خوردم،‌ یه مشت آجیل، یه لیمو شیرین، دوباره پاستیل، یه پرتقال. خوابیدم کمی. بیدار شدم یه موز خوردم و بعد فکر کردم بهتره غذا بخورم بنابراین ماکارونی گرم کردم و الان که ساعت هشت و ربعه داره حالم از خودم به هم میخوره -- اساسی--. دیدین یه سری از آقایون هستن که همیشه باید یه زنی باشه که سر و سامونشون بده حالا اون زن چه مادرشون باشه چه گرل فرندشون یا همسرشون؟ و اگر نباشه به یه حال رقت باری می افتن که خدا عالمه. من فکر کنم جنس مونثشون باشم. امروز به این نتیجه رسیدم که بودن موسیو تو زندگی من یه جوره که اگه نباشه من تو خودم غرق میشم و آخرش ممکنه در دو حال کشف بشم: یا ترکیده از چاقی یا از گشنگی مرده.

 باعث شرمندگیه که آدم به خودش کم بها بده--خیلی--.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥
 

تو را ضرب نمیتوانم بکنم = زنگ میزنی ۱-۱-۹

کم هم نمیتوانم بکنم = خودم صفر میشوم.

جمع هم نمیتوانم بکنم = بلد نیستم

چاره ای نیست جز تقسیم کردنت!


 
comment نظرات ()
 
 
لجبازی
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥
 

۱- با اینکه ـآی ام نات سپوزد تو رایت ـ ولی این پست رو دزدکی مینویسم.

۲- در پی انتقادهای شدید اللحن مقام معظم رهبری از این وبلاگ، در یک اقدام انقلابی اینجانب متحول شده و در نتیجه این وبلاگ هم به زودی متحول کرده خواهد شد. در این راستا تصمیمات ذیل اتخاذ گردید:

الف- تصمیم گرفته شد هر یکشنبه یا شنبه یا دوشنبه مطلبی با عنوان « خبرهایی از اینجا» پستیده گردد که شامل گزیده اخبار جالب یا غیر جالب درج شده در روزنامه های این شهر و دیار از دیدگاه این حقیر میباشد.

ب- اگر منتظر هستید که من هزارتا -در این راستا- برای شما ردیف کنم، متاسفانه اشتباه میکنید و ما برای همین یک تصمیم هم کلی برین استورم گذاشتیم و به قول ما ترکا «مگه گُلا گُلا تره سی دی؟» که همینطوری سبز بشه!

پ- از اونجایی که تصمیم ما خیلی شدید و جدیه امروز رفتیم و از مغازه لونی استور (یک دلاری) یک عدد دفتر یادداشت خریداری کردیم به قیمت ۶۵ سنت. از شما چه پنهون که دفترهای خوشگلی داشت به قیمت ۸ دلار اما دلمون نیومد بخریم و گشتیم و ارزونش رو پیدا کردیم.

* یادش بخیر ایران که بودیم از این شرکتایی که ازشون خرید میکردیم سر عید کلی سررسید و دفتر یادداشت و اینجور چیزا برامون ارسال میشد. اونوقت ما اینجا باید بریم و با پول خودمون! دفتر یادداشت بخریم. این کانادا عجب جای بدیه واقعاْ!

ت- راستی چرا گزینه های کنکور به جای الف ب پ ت،‌ الف ب جیم دال هستن؟

۳- پس از ۳۰ سال تلاش همه جانبه و مجدانه و اجباریی که جمهوری اسلامی در راستای ارشاد و بهشتی کردن اینجانب انجام داد مثل اینکه من کم کم دارم ارشاد میشم. از اونجا که شرح بهشتی شدن اینجانب در این مقال نمیگنجد بنابراین در یک پست جداگانه به آن پرداخته خواهد شد. (اگه فکر میکنن که موضوع کم آوردم و میخوام ذخیره کنم تا بعداْ‌ بنویسم - اصلاْ هم اینطوری نیست!)

پیام های بازرگانی:

قلب ها به انتظار چه هستند؟

چشمها به کدامین نقطه دوخته شده اند؟ - جداْ به کدامین نقطه دوخته شده اند؟- (ای آقا خجالت بکش- چشاتو درویش کن- مگه خودت ....)

به زودی در همین وبلاگ

۴- خوب امیدوارم که حسابی مشتاقتون کرده باشم و میریم که داشته باشیم ادامه برنامه رو.

۵- به تازگی کتابی دارم میخونم به اسم «سوالات کلیدی» یا همچین چیزی (این قسمت به علت داشتن کلمات غیر اخلاقی سانسور شد!) خلاصه کتاب تا اونجایی که من خوندم اینه که قبل از انجام هر کاری یک سری سوالها هست که باید از خودتون بپرسید مثلاْ آیا انجام این کار در جهت رسیدن به اهدافمه یا باعث میشه از هدفم دورتر بشم؟ آیا این کار در جهت بالا بردن اعتماد به نفس من و در راستای خودباوری و خود دوستی منه یا عکس اون؟ و از این قبیل سوالها.(اینطور فرض کنیم که شما برای خودتون هدفی داشته باشید!)

  خلاصه اینکه این مطلب منو کمی قلقلک داده و الان که دارم مینویسم هی وجدانم داره میگه که داری از هدفت دور میشی! داری از هدفت دور میشی!

 یعنی اینکه به جای خوردن مخ خلق خدا با این چرت و پرتا بهتره پاشم کارای عقب مونده ام رو انجام بدم.

پ-ن۱: علت اینکه این پست اسمش شد لجبازی اینه که من یه بار همه این مطالب رو نوشتم و پرشین بلاگ ارور داد و بنابراین ناچار شدم همش رو از اول تایپ کنم. معمولاْ در اینجور موارد نمینویسم چون اون چیزی که بعداْ‌ مینویسی نمیشه اون چیزی که اول نوشتی،‌ ولی اینبار لجبازی کردم و برام بیشتر از نیم  ساعت آب خورد!

پ-ن ۲: اسم کامل کتاب هست The Right Questions از دِبی فورد.

پ-ن ۳: وجدان جونم اینطوری چپ چپ نگام نکن. ببین دارم میرم که کارام رو انجام بدم.

                                                                

                                                                                -فین-

منظورم اون فین نیستا. یادتونه قدیما اکثر فیلما آخرش مینوشت Fin

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥
 

بیا ببین این دنیا ریشش چقدر خنده دار است

بیا با هم بخندیم - خندیدن خوب است- ها ها ها ها

بیا با هم چای و kit kat بخوریم -  خورت خورت خورت- هورت هورت هورت

بیا با هم روی برفها را برویم - صدای لذت بخشی دارد- کرپ کرپ کرپ کرپ

بیا ببین جیب من پر از پول است  - جرینگ جرینگ جرینگ

بیا امشب یواشکی خط بیندازیم روی ماشین این مرد که از کنارمان رد شد - ویژژژژژژژژژژژژژژژ

 بیا اتفاقی طناب دار دور گردن من  باشد

و صندلی زیر پای من لق بخورد - تق تق تق تق

و من خفه بشوم - خر خر خر خر

بیا ببین که دنیا ریشش چقدر خنده دار است

بیا با هم بخندیم- خندیدن خوب است - هر هر هر هر

 


 
comment نظرات ()
 
 
زن والس
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥
 

سالها پیش دست من رو در دستش گرفت- درست مثل مرد مهمانی «چشمان کاملاْ بسته»- و گفت: زنها سه دسته هستند: زن خانه، زن کارگر و زن والس. دستهای تو دستهای زن والسه.

امروز در حال کار،‌ خیره شدم به دستام. به حرکات سریعشون و لبخند زدم به دستای زن والس!

با خودم فکر میکنم چرا مردها،با خودم فکر میکنم چرا زنها،و اصلاْ چرا همه آدمها اینهمه باورهاشون واروونه است.

مرد مهمانی چشمان باز کاملاْ بسته اشتباه گرفته بود خیلی. من استقلال دستای زن کارگرمو با وابستگی هیچ زن والسی عوض نمیکنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥
 

برف می بارد

نگاهم به آسمان اما

 تهی میماند

تو که از آن بالا نخواهی افتاد

یکباره توی گرمای تن من!

هر چند که بارها

نامه نوشته باشم به خدا

که او را برایم بفرست

حساب خدا هم به تازگی دو دو تا چهار تا شده است

خدا هم خداهای فیلم های هندی!

 


 
comment نظرات ()
 
 
مشاوره خانواده: چگونه تقسيم کار کنيم
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥
 

فکر کنم این پست رو باید موکول کنم برای بعد.

موسیو رضا (همون آقای همسر سابق) در یک اقدام ضربتی شروع به انتقاد از این وبلاگ کرده اند به شرح ذیل:

۱- خیلی ناراحت مینویسی. همه مشکلات زندگی رو ده برابر کردی و گذاشتی توی نوشته هات.

۲- وبلاگت یه جور دفتر خاطرات بد روزانه است که همه شادیها و لحظات خوبش رو گرفتی.

۳- داری از ته چاه مینویسی.

۴- اگه بخوای وبلاگ خوبی داشته باشی باید بدونی که چطور به مردم امیدواری و انرژی بدی.

۵- بعد که میبینه که من دارم تایپ میکنم میپرسه داری این حرفا رو مینویسی؟ و جواب میشنوه که آره.

۶- بعد میگه یاد فیلم « با گرگها میرقصد» افتادم که: در ابتدای فیلم همراه کوین کاستنر - همون آدم بد بوهه» میگوزه و میگه این رو هم بنویس.

۷- بعدم میگه خانم همسر. من هم یه کمی آمپرم میره بالا و میگم مگه چه اشکالی داره و خوب میبینید که در نتیجه اسمش رو مینویسم که افشاگری بشه.

۸-  بعد میگه که این وبلاگ مثل یه جاییه که عقده هات رو مینویسی.

و این یعنی تیر خلاص.

و این یعنی تیر خلاص و من که یه متن حسابی سرخوشانه داشتم اندر احوالات مشاوره و تقسیم کار و همه اینا،‌ همش رو تعطیل میکنم که یه نظر سنجی تشکیل بدم که

چند درصد از موارد بالا درسته؟

و اینجا یه نظر سنجی خیلی آزاده که خواهش میشود و شدیداْ خواهش میشود که نظراتتون رو رک و پوست کنده برام بنویسید. من قول نمیدم که از نظرات انتقادی تند دلگیر نشم اما قول میدم بهشون توجه کنم و بعد از یه مدتی هم از دلم در میاد. باور کنین.

منتظر نظرات شما

آتوسای سرخورده مایوس روانی!!!


 
comment نظرات ()
 
 
عطر سيب
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥
 

- کوچیکتر که بودم نه خیلی سال پیش،‌ شاید همین ۱۵-۱۶ سال قبل هر وقت دلم میگرفت میرفتم سر یخچال یدونه سیب قرمز برمیداشتم و میرفتم اتاقم. تو نور سایه روشنی که روی روتختی گاهی سبز و سفید، گاهی صورتی دراز میکشیدم و سیب قرمز با اون بوی تند و ملایمی که داشت رو گاز میزدم. آروم آروم خوردن یه سیب وقتی که همه وجودت پر میشد از عطرش لذتی داشت که وصف نمیشه کرد. انگار که همه وجودت حس شده بود و حسهات همه سیب شده بودند. سیب درشتی که عطرش برای یه عمر میتونست آرومت کنه.

این روزها وقتی میرم سر کار با خودم یک ظرف سالاد میوه درست میکنم که همیشه سیب توش هست اما دیگه این سیب ها خاصیت جادویی شون رو از دست دادن. امروز سعی کردم به یاد بیارم که از چه موقعی عطر سیب دیگه عطر سیب نیست؟ یادم نیومد اما فکر کنم که از زمان دانشجویی آره شاید از زمان دانشجویی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥
 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥
 

۱- چند روز قبل خانم مامانم تلفن کرد (ما تقریباْ یه روز در میان با هم صحبت میکنیم). صداش پر بود از بغض و دلتنگی. چیز زیادی نگفت. من هم نمیدونستم چی باید بگم. اصلاْ باید بپرسم که چرا دلتنگه یا نه؟ چیز زیادی نگفتم و خیلی زود تلفن رو قطع کردیم. برای اولین بار بعد از اومدنمون به اینجا تو ذهنم گذشت که چه چیزی در دنیا ارزش اینهمه دوری رو داره و برای اولین بار خواستم به آقای همسر بگم بیا برگردیم.

۲- یکی از خانمهای همکارم نسبتاْْ‌ مسنه. امروز درباره کار با هم صحبت میکردیم و سن بازنشستگی در کانادا و ایران. در ادامه این خانم همکار اشاره کرد که متاسفانه تا بحال به این فکر نبوده که برای روزگار بازنشستگیش پس انداز داشته باشه. در جوابش فکر کردم ما ایرانی ها شاید به علت عدم وجود امنیت اجتماعی همیشه به فکر روزگار مبادا هستیم. به این فکر که کار کنیم که خونه بخریم،‌ کار کنیم که ماشین بخریم و کار کنیم که یه زمینی یا خونه دیگه ای برای مبادا داشته باشیم و باز هم و باز هم برای خودمون و برای بچه هامون.

۳- یکی از چیزهایی که راجع به پدیده مهاجرت دوست دارم تجارب جدیدیه که زندگی سر راهم قرار داده. دیدن آدمهای جدید،‌ آشنا شدن با فرهنگها،‌ ساختن های دوباره،‌ شکست خوردن ها و بلند شدن ها و جنگیدن ها.  گاهی فکر میکنم که دارم میذارم این لحظات زندگیم مثل آب از دستم بریزه و هدر بره. کاش قویتر بودم. کاش برای زندگی کردن همیشه حوصله داشتم.

۴- امروز روز دریافت چک های کاری بود. از مدیرمون تشکر کردم و پشت بندش از ذهنم گذشت که بهش بگم اگه مدیر بزرگ رو دیدی هم ازش تشکر کن. بعد یادم اومد که باید بگم اگه اون رئیس بزرگ بزرگه رو دیدی بهش بگو که خیلی متشکرم. اما شاید اون رئیس بزرگ بزرگه رو کسی به این راحتی نبینه. اما اگه کسی از شما گذارش افتاد بهش بگین که من خیلی خیلی سپاسگزارش هستم!

۵- وقتی همکارام درباره صدام ازم میپرسن نمیدونم که چه جوابی بدم. فقط میگم که مرگ براش خیلی کم بود و خیلی زود. یا شاید باید بگم مرگ برای آدمی مثل اون زیاد هم بود و یا خیلی دیر! از خودم میپرسم چرا نذاشتن به همه جنایاتی که کرده بود رسیدگی بشه و چرا اینقدر با عجله اعدام شد؟  و به خودم جواب میدم که ازش میترسیدن. از زنده بودنش میترسیدند.

خیلی ها نوشتتند که پایان همه دیکتاتورها مرگه اما با دیدن همه آدمهایی که در مرگ صدام عزاداری میکنند دلم پر از وحشت میشه که شاید مرگ پایان یک دیکتاتور نباشه!


 
comment نظرات ()
 
 
Toys "r" us : فانتزی و کابوس مادرانه
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥
 

روز شنبه هوا ابریه. ظرفهای مهمونی دیشب نشسته مونده. پوست میوه ها کَم کَمَک داره خشک میشه و خونه شلوغ و دلگیره. آقای همسر شروع میکنه به جمع و جور کردن اما تو اصلاْ‌ حال و حوصله خونه داری نداری. اول از همه دوش میگیری.

بعد به تلافی همه روزای بدون آرایشت شروع میکنی به آرایش کردن. کمی کرم پودر با ته رنگ پوستت،‌ سایه قهوه ای-کرم و زیر ابرو سایه سفید - چشمات حالا درشت تر دیده میشه،‌ خط چشم،‌ رژ گونه کمرنگ روی گونه ها،‌ ریمل که سیاهی چشمات رو سیاه تر میکنه و بعد سرخی ملایم روی لبات. عطرت رو میگیری روی مچت - همونجایی که رگ میگذره و موقع خودکشی میبُرن- و پشت گوشِت. به خودت نگاه میکنی و به خودت لبخند میزنی.

بلیز یقه اسکی کرم و قرمزت رو که تو حراجهای باکسینگ دی خریدی تنت میکنی و شلوار کرم کوتاهت رو با پوتین قهوه ای.

آقای همسر خونه رو کمی سر و سامان داده. تو رو میبینه و میگه خوشگل شدی.

برای خرید از دیشب برنامه داشتید. یه قایق دزد دریایی برای رامان.  Toys "R" Us یک شهر اسباب بازیه. شروع میکنی به گشتن. انگار که بچه شده باشی از دیدن همه اسباب بازی ها ذوق میکنی و امتحانشون میکنی. یه دایناسور روبات هست که خیلی جالبه با قیمت ۱۰۰ دلار،‌ یک عالمه آدم آهنی،‌ یک کره جغرافیا که با خودکار روی هر کشور که اشاره میکنی اسم پایتخت و اطلاعاتی از این قبیل رو میده،‌ خرسی که حرف میزنه و داستان میخونه و یه آشپزخونه عروسکی که از آشپزخونه الانی تو بزرگتره به قیمت ۴۵۰ دلار.  و یه دنیا عروسک که نگاشون نمیکنی با خودت فکر میکنی که حتی اگه دختر داشته باشی ترجیح میدی براش دزد دریایی بخری تا خونه عروسکی.

یه قسمت از فروشگاه برای نوزادان طراحی شده به اسم Babys "R"Us. به آقای همسر میگی که دلت میخواد یه چرخی در اون قسمت بزنی.

یه جوراب خوشگل به اندازه یه بند انگشت،‌ یه پیرهن مردانه چهارخونه آبی - سفید به اندازه یه کف دست یا یه سارافون سورمه ای که روش گلدوزی داره. ذوق میکنی. وایی فکرش رو بکن که یه بچه خوشگل داشته باشی و اینا رو تنش کنی. یه سری عروسک نرم با یه صدای ملایم. تخت بچه با ملافه های چهل تیکه، با رنگهای شاد و نرم مثل پنبه و ظرفهای جیش به هزارتا شکل و کالسکه برای دوقلو ها و یک قلوها. مدام میچرخی و ذوق میکنی. همه کسایی که در فروشگاهن زوج هستند و زنایی با شکمهایی مثل توپ. به خودت میخندی و ناخودآگاه روی تپلی شکمت دست میکشی. فروشنده ها بهت لبخند میزنن و تو تصور میکنی که جدی جدی دنیا چه شکلی میشه اگه بخوای بچه داشته باشی؟!!!

شب خواب میبینی که بچه داری و میخوای بهش شیر بدی و نمیدونی که چطوری بغلش کنی. و خواب میبینی که شیرت رو نمیخوره و خواب میبینی که عصبانی هستی و خسته و بچه بازهم شیر نمیخوره تو هم پرتش میکنی...........

 از خواب بیدار میشی به صدای نفس آقای همسرت در خواب گوش میدی و لبخند میزنی......


 
comment نظرات ()
 
 
کار گر نيست هرچه مرهم من به اين زخم ميزنم.........
نویسنده : - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥
 

                                              سال نو میلادی مبارک

                                                  

                                                   کجا هستی؟

                                     سال ۲۰۱۰ کجا میخوای باشی؟


 
comment نظرات ()
 
 
من خوشحالم
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥
 

من خوشحالم.

به این نوشته های قبل نگاه نکنید اصلاْ. یک ذره هم جدی نگیرین.

مشکل اینه که منِ ناراحت همیشه میاد پشت کامپیوتر و شروع میکنه به تایپ کردن.

منِ خوشحال اما دلش رقص میخواد یا دلش میخواد بره زیر دوش و آ‌واز بخونه.

خلاصه خیلی بیشتر از اینکه نشون میدم خوشحالم و متاسفم که پستهام غمگین میشن.

همین.

فقط همین.

فقط همین.

آره خوشحالم.

فقط همین.

پ-ن: راستی منو غیب کن. فقط کمی منو غیب کن. مثلاْ شاید بفرستی منو کلونا. نه، شایدم فکر چندان خوبی نباشه.

نه اصلاْ همین چیزی که میخوام همین جا بهم بده.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥
 

یه روز هم گذشت.  بارها این صفحه باز شد که نوشته بشه. بارها این صفحه نوشته نشده بسته شد. گشتم دنبال آدمها و نمیدونم پیدا کردم یا نه.  دنبال یه رد پا میگردم. یه سر نخی که منو به خودم وصل کنه. تازگی ها همه چیز یادم میره. یادم رفته که با خودم چه ارتباطی داشتم.  زبون خودمو نمیفهمم یا یه چیزی تو همین مایه ها.

دیروز بعد از شونصد سال سبزیهایی که از ایران فرستاده بودند ریختم توی ظرفهایی که خریده بودم. روی نایلون سبزیها اسم سبزیها روی برچسب نوشته شده بود. برچسب ها رو کندم چسبوندم روی شیشه. به جز یکی بقیه دست خط پریا بود. همونطوری که توی دفترش مینوشت.

من سبزیها رو وقتی که صحیح و سالم هستند نمیشناسم تا چه برسه به خشک شده. بسته ای که از همه بزرگتر بود روش برچسب نداشت. فکر کردم که سبزی آش باشه لابد.

توی مال که راه میرم با خودم خیال میکنم که برنده لاتاری شدم و حسابی پولدار و خیال میکنم که سوغاتی هر کسی چی میتونه باشه. نمیدونم تابحال نشده برم مال و برای کسی توی خیالم سوغاتی نخرم. حتی برای خانوم بابایی توی شرکت.

مامان چند وقت پیش تهران بود. یادم میاد قدیما از سر کار یه راست میرفتم خونه خاله خانوم ۲ و مینشستم روی کابینت روبروی پنجره - که البته الان شکلش عوض شده- و هی حرف میزدیم و حرف میزدیم و میخندیدیم. دلم برای آقای شوهر خاله ۲ تنگ شده که همیشه چای دم میکرد و یا برای آقای شوهر خاله کوچیکه که تا پچ پچ میکردیم گوش وامیستاد تا بشنوه چی میگیم.

امشب نامزدی پسر خاله است که یه روزگاری تو کوچه پس کوچه های کوچه مشکی زنجان با هم دوچرخه سواری میکردیم.

راستی پیر شدم. دیروز که خط چشم میکشیدم دیدم گوشه های چشمم چروک شده. نمیدونم اصلاْ‌ میتونم مادر خوبی بشم؟یه جورایی عوض شدم. یه جورایی خیلی عوض شدم. یه کم خونه دارتر از قبل شدم.

سبزی رو ریختم تو آش. خیلی خوشمزه شد. گفتم که خونه دار شدم!

اگه ایران بودم امروز عصر باید میرفتم آرایشگاه.


 
comment نظرات ()
 
 
بازی يلدای من
نویسنده : - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
 

پنج نکته درباره من که عمراْ بدونید:

۱- من اینجا کارگر بخش تولید یه کارخونه هستم و البته آینده روشنی پیش رو دارم.

۲- از آهنگهای جواد یساری کلاْ خوشم میاد اما <صبر ایوب> رو خیلی دوست دارم و تو خیابون که راه میرم زمزمه میکنم. (به نظرم هر کس هم خوشش نمیاد بی سلیقه است)

۳- هنوز هم که هنوز حموم که میرم کیسه و سفیداب فراموشم نمیشه. راستش رو بخواین سر اومدن به اینجا یادم رفته با خودم بیارم از مامان خواستم و با پست سفارشی برام فرستادند.

۴- به قولی <دعایی> هستم. یعنی گاهی رو مود مثبتم گاهی نه. شوهر خاله ام بهم یه روزی گفت مثل هوای بهار و البته تعبیر قشنگ و خیلی مهربونانه ای!‌ از حال منه. شاید خیلی ها باهاش موافق نباشند.

۵- فکر کنم که خیلی دوست دارم که مهم و جدی جلوه کنم (بخصوص در مورد کار) و رییس بازی در بیارم ولی اصلاْ‌ به قیافه ام نمیاد.

اما کسایی که میخوام دعوت کنم عبارتند از:

۱- ایلیا: چون که خیلی جدیه و پست آخرش هم خیلی عصبانیه و  من هم راستش رو بخواین خیلی دلم میخواد درباره اش فضولی کنم. (خیلی شک دارم که اصلاْ‌ بخواد بازی کنه) و البته ما دوست وبلاگی قدیمی هستیم. اون قدیم قدیما از معدود کسایی بود که بهم سر میزد.

۲- اشکان: همون حرفای ایلیا به استثنای اینکه اشکان پست آخرش عصبانی نیست ولی غیبش زده.

۳- a: بهتره که کمی دستش رو رو کنه. بالاخره من باید بدونم که اونی که قراره باهاش برم استار باکس یکی دو تا راز داره یا نه؟

۴- پریا جون دعوتت نکردم چون درباره تو کمکی میدونم.

۵- خوب دیگه همین. همه کسایی که من وبلاگشون رو میخونم قبلاْ دعوت شدن.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
 

دومین روز تعطیلاته. هیچ حسی ندارم.

آقای همسر غذا درست کرده میگه تا دوش بگیرم سالاد درست کن. کاهو نداریم. سالاد شیرازی شاید. خیار خرد میکنم - درشت- و یاد خاله خانوم ششم می افتم که دوست داره سالاد شیرازی حسابی خرد باشه و شادی متخصصه. دل گرفته ام بیشتر میگیره. در کابینت رو باز میکنم و شت پیاز هم نداریم. اصلاْ‌ احساس گرسنگی نمیکنم. یه لیمو شیرین از یخچال در میارم.

دیشب خیلی خسته بودم. مدام بیرون بودیم و بالاخره ماشین خریدیم. شام به اتفاق خاله خانوم ۷ رفتیم بیرون. من سردم بود و با اینکه خیلی وقت بود که هوس غذای ایرانی کرده بودم اما غذا اصلا فاز نداد. دست نخورده آوردم خونه. چشمان باز کاملاْ‌ بسته رو دیدم. چرت بود و خوشم نیومد. شاید فقط اون پیانیسته کمی باحال بود یا اون دو تا دوست ج.......آدمها رو نمیفهمم دیگه.

صفحه اینترنت رو باز میکنم. همکارام از ایران تبریک سال نو فرستادن. دلم میخواد که شاد بشم ولی نمیشه. جوابش باشه برای بعد. شمسی خانوم بازی یلدا دعوت کرده. بازی کردن رو دوست دارم اما حسش الان نیست باشه بعداْ. وبلاگ میخونم و برای بعضیا کامنت دارم اما حسش الان نیست بعداْ.

همسایه در میزنه برامون کادو کریسمس آورده یه ظرف خوشگل از چای نعناع. گوشی رو برمیدارم و با یه سری از دوستا حرف میزنم. چهارشنبه و پنجشنبه مهمون دعوت میکنم. فردا هم مهمونی دعوتیم. زیاد حسش نیست شاید زنگ بزنم بگم نمیریم - اگه آقای همسر موافقت کنه.

دلم راه رفتن میخواد و سکوت و چای داغ و راه رفتن.

همیشه دلم میخواسته در حال رفتن بمیرم. فکرش رو کردین رسیدن چقدر بیمزه است!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
 

دلم روزه سکوت میخواهد. دلم میخواهد به یک موسیقی خوب گوش بدهم به زمزمه آدمها گوش کنم و رفت و آمدشان را نظاره گر باشم و فقط و فقط گوش باشم و هیچ نگویم و هیچ نگویم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
 

چقدر پیر شدم. به هر کس که میگم باور نمیکنه!


 
comment نظرات ()