از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥
 

اگه بدونی چقدر غصه دارم؟ اگه بدونی............؟ اگه بدونی چقدر دلم يه گيلاس ويسکی ميخواد. با دونه های يخ. که تو دستام بچرخونم و تلالو نور رو تماشا کنم. اگه بدونی چقدر دلم يه سری فکر ميخواد که هی بشينم ساکت و بخونمشون يا خيال کنم که دارم ميخونمشون. اگه بدونی چقدر گوشام احتياج به شنيدن دارن. شنيدن در پس زمينه ای از يه موسيقی. اگه بدونی چقدر دلم هوای يه پک سيگارو کرده. وقتی که چهره تو در پس دود محو ميشه. اگه بدونی؟ اگه بدونی چقدر دلم ميخواد که سيگارم اينقد ته بکشه که دستام رو بسوزونه؟ اگه بدونی که چقدر دلگيرم؟ اگه بدونی چقدر دلم گيره.

دل که آيينه شاهی است غباری دارد

از خدا ميطلبم صحبت روشن رايی

اگه بدونی.............


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥
 

دلت گريه ميخواد؟ ميدونم. سرتو بذار رو شونه های من. بذار دستات رو بگيرم تو دستام. بذار اشکات رو نگاه کنم. ميدونم که چشات پف کرده اما بذار نگات کنم. بذار هنوز هم بهت بگم که تو قشنگترين موجودی هستی که تا بحال ديدم. بذار در کنار غصه هات کنارت باشم. ميدونم که ممکنه از غصه هات سر درنيارم. اما بدون که غصه هات هر چقدر کوچيک برای من مهمن.

ميدونم که ممکنه نتونم بار دلت رو سبک کنم اما هميشه ميتونم گوش بدم.  

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥
 

فرار راه حل نيست. نميتوانی همينکه مشکلی ديدی کوله بارت را برداری و بگويی خداحافظ. خداحافظی رد اين شرايط کار ترسوهاست. مهم نيست که چقدر ضعيفی يا چقدر خسته. بايد از خودت يک «منِ» قوی بسازی. بايد بجنگی. هيچ جای دنيا توی ضعيف برنده نخواهی بود.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥
 

گاهی اوقات از درک آدمها عاجزم. نميتونم بفهمم سيستم مغزيشون چطور کار ميکنه و چطور نتيجه گيری ميکنن. گاهی فکر ميکنم اينقدر با يه جمع همسان گشتم که ديدن يه آدم با طرز فکر ديگه برام عجيبه. وقتی يکی برام پيام ميذاره و دستاورد هسته ای رو بهم تبريک ميگه فکر ميکنم حتماْ داره باهام شوخی ميکنه.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥
 

۱- ميخوام عنوان وبلاگ رو عوض کنم.

۲- چشام از خواب ميسوزه ولی خوابم نميبره.

۳- اين حقيقت است که از دل برود هر آنکه از ديده برفت؟!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥
 

نه نفس نميکشه. نه اينکه مرده باشه. ولی يه روز در اومد که ديگه نميخواد نفس بکشه و خوب پا حرفشم واستاد. خوب خودت که خوب ميدونی از مردای قديمه. نه مث مردای ای روزگار که نامردن و حرف تا عملشون تومنی صنار با هم فرق داره. يادت که هس يلی بود واسه خودش. عرض شونش ای هوا بود. همشم عضله نه مث جوونای ای دوره که همش هورمون مورمون ميزنن به خودشونو دست بهشون بزنی وا ميرن. اگه بخواد همی حالاش هم ده تا از ای مرد آهنيا رو حرفيه. ولی ديگه نفس نميکشه. نه نمرده. زنش بتول از ای دکتر به او دکتر هميطور ميچرخوندش ولی هيچکی سر درنمياره که چطوری ای زنده است اما نفسش درنمياد. همه دکترا بردن. از خارجه هم دکتر اومده ازش فيليم گرفته و برده به همه دنيا نشون داده اما کسی نفهميده که نفهميده. من که ميگم اين آدم نظر کرده است. از اولشم يه نور خاصی بود تو صورتش و يه هيبتی داشت که آدم زبونش ميگرفت و قلبش تالاپ تالاپ ميکرد. انگار که با نگاش آدمو جادو ميکرد. حرفمو باور نميکنی نه؟ چی شده چرا سنگ شدی و منو بربر نگا ميکنی. باورت نميشه نه؟! اِ اِ چرا ايطور شدی. نفست چرا در نمياد؟ نکنه تو هم زنده ای اما نفس نميکشی؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥
 

من با پشه ها مشکل اساسی دارم. نه بهتره بگم پشه ها با من مشکل اساسی دارن. اونا اصلاْ نميتونن وجود منو تحمل کنن. الان يکيش اينجا بود. نگاهش که کردم افتاد. شايد به همين خاطره که هميشه آدمهای اطرافم رو پشه ميزنه و منو نه.

اين گوشت تلخی! هم موهبتيه که من يکی قدرش رو خوب ميدونم.


 
comment نظرات ()
 
 
سورتمه
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
 

روی کوه، برفها ديگر داشتند آب ميشدند

آبها با نگاه تو همراه ميشدند

سنگها -با ضرب آب- خاک ميشدند

ما چند تن بوديم و نگاه تو پشت سر من بود

و دستهای من سورتمه را ميکشيد

در مسيری که کاجها سد کرده بودند

هنوز اميدی بود که بشود روی اين برف اندک سرخورد

روی سورتمه آبی دوران کودکی

که حالا ديگر کوچک شده بود حتماْ.

حالا ديگر در بلندی بوديم من ايستاده بودم در صف سر خوردن

نگاه تو هنوز پشت سر من بود

آفتاب می تابيد -تابيدنی-

و من بر ميگشتم

تا عکس خودم را

روی آیينه عينک آفتابی تو

تماشا کنم.

تو مرا هل دادی

و برف هم با من راه افتاد

-داشتيم حتی تندتر از شيب کوه سر ميخورديم-

نگاه تو پشت سر من بود و دادها و فريادها

نگاه من به جلو بود و توده سنگها...

برفها داشتند آب ميشدند

سنگها با ضرب آب خاک ميشدند....

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
 

ظرف چند روز گذشته در بدر مثل شخصيت بازيگر فيلم «طعم گيلاس» دنبال کسی بودم که بياد و روم خاک بريزه. هر چقدر هم دنبال دليل بودم هيچ دليلی برای اين حس عجيب و غريب پيدا نميکردم. اصولاْ مثل اينکه قرار نيست که حواس دليل داشته باشند چون در اون صورت تبديل ميشن به امری مبتنی بر عقل و ديگه نميشه نام احساس براشون گذاشت. به هر حال همونطور که احساسات بر عقل تاثير گذارند -بلا شک- عقل هم بر عواطف تاثير گذاره. بنابراين من ليست خودم رو آماده کردم تا ببينم چه چيزهايی اينقدر ناراحتم کرده بود:

۱- محل کارم اين روزها زيادی شلوغ شده و من که کلاْ آدم غار نشينی هستم و چند روز گذشته رو عجيب نياز به انزوا داشتم خيلی اذيت ميکرد.(۱)

۲- فشار کاری بيدليلی روی من وجود داره که البته ميتونم درک کنم با وجود اهميت کاری که انجام ميدم (بابا مهم!) اين فشار کاملاْ طبيعيه. اما گاهی اوقات واقعاْ ميبرم و دلم ميخواد که همه چيز رو ول کنم و برم. اصولاْ خوب نيست آدم کم بياره يا اين موضوع رو اظهار کنه.

۳- اين روزا جناب مدير هم که کانادا تشريف داره مدام از اون طرف خط فشار عصبی وارد ميکنه به همراه مقدار متنابهی غر. اين غر زدن ها باعث ميشه احساس حاد عدم کفايت به من دست بده(۲). وقتی تا ساعت ۱۱ شب با کسی «کنفرانس کال» باشی و تلفنت صبح ساعت ۷ زنگ بخوره و مديرت بپرسه « خانم چه کارکردين» واقعاْ اگه موهاتو نکنی چه بايد بکنی؟

۴- فکر ميکنم بايد سطح کاريم رو بالا ببرم و بهتر کار کنم. از خودم در اين سطح راضی نيستم.

۵- گاهی اوقات از خودم میپرسم واقعاْ من در چه کاری موفقم؟ در چکاری؟ و واقعاْ بده که جواب مناسبی ندارم.

نتيجه الف: اين دلايل البته اصلاْ کافی به نظر نميرسن که کسی خودشو دار بزنه ولی اصولاْ حس آدم گاهی «اُوِر دُز» ميشه.

نتيجه ب:‌ بهتره که آدم بره خونه، سيب گاز بزنه و کمی کتاب بخونه - مسکن موقت-

نتيجه پ: اين هورمون عجب نقش مهمی رو در کارآيی انسانها ايفا ميکنه.

نتيجه ت‌: بی خيال اين حرفا.

پی نوشت ۱ (تقليد از ايليا شويلی): اگه کتاب زنان ونوسی مردان مريخی رو خونده باشین اصولاْ متوجه ميشيد که من نبايد برم تو غار. ولی خوب من ميرم. کی به کيه؟

پی نوشت ۲: من واقعاْ نميدونم که بايد چکار بکنم تا کمتر غر بشنوم آقای مديد مدام ميگه خانم رو نيروهات مديريت کن. کسی چه ميدونه شايد من واقعاْ برای مديريت ساخته نشدم.

نکته آخر: من هنوز البته زنده ام. کار هم هنوز با همه بديها و خوبياش باقيه ولی فکر ميکنم اگه قرار باشه يه روز خونه نشين بشم بميرم. هنوز هم مهمترين هدف من در زندگی موفقيت شغليه (احمقانه!) و يه روز هم بهش ميرسم.

نکته بعد از آخر: موفقيت شغلی يعنی چه؟!!!

نکته بعد از نکته آخر: خيلی پرت نوشتم ها..........


 
comment نظرات ()
 
 
نوستالوژی خانه پدری
نویسنده : - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥
 

يکی از دردهايی که آدم بعد از ازدواج دچارش ميشه درديه که من مايلم به اسم نوستالوژی خانه پدری ازش نام ببرم.

يعنی دلتنگی شديد برای هوای خونه، برای دورانی که بی مسئوليت ميتونستی ساعتها دراز بکشی و کتاب بخونی. ميتونستی پشت تلفن يک ساعت تمام با دوستات وقت و بيوقت حرف بزنی و بازم حرف داشته باشی برا زدن و صدای پدر و مادرت رو دربياری، يعنی وقتی بيرون ميرفتی و بايد سر ساعت معين خونه بودی...يعنی وقتی که دفتر يادداشتت رو جايی قايم ميکردی که مادرت نتونه پيداش کنه، يعنی وقتی با خاله ها و دختر خاله ها جمع ميشدی و غيبت! ميکردين.

يعنی همه اينها و هيچکدوم از اينها. دقيقاْ نميشه بيانش کرد. من که تجربه دور از خونه بودن رو در زمان دانشجويی هم تجربه کردم نميتونم بگم اون روزها هم نوستالوژی خانه پدری صدق ميکرد ولی بعد از ازدواج چيزی تغيير ميکنه. ماهيتی تغيير پيدا ميکنه، چيزی که قابل بيان کردن نيست و فقط بايد حس بشه. 

انگار خانه پدری يه جور برگشته به کودکی، به روزايی که اونقدر بزرگ نبودی که مسئوليت داشته باشی، انگار دوباره همون دختر کوچيکی هستی که غصه اش نمره ديکته بود. انگار کسی هست که يه جور ديگه مواظبته. انگار که ميتونی دوباره دراز بکشی و مجله های مادرت رو ورق بزنی.«مال چند ماه گذشته است؟ چند ماهه که اينجا نبودم؟ چند ماهه که سر کار تظاهر کردم که قوی هستم، که استرسهای کاری نميتونه منو از پا دربياره؟ چند ماهه که در نقش يه آدم بزرگ مهمونی رفتم، مهمونی دادم؟ صاحب خونه و زندگی بودم؟»

بعد از ازدواج گذروندن يه بعد از ظهر تو خونه پدری مزه گاز زدن يه گوجه سبز ترشو ميده!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
 

نوشتن معجزه نيست. نوشتن ثبت کردن فکرها، روزها و اتفاقاته. حتی اگه هيچ اتفاقی در کار نباشه ميشه به روزهای گذرونده نگاهی کرد و چيزای زيادی رو تو دست گرفت و لمس کرد:

۱- ساعتهايی که فوق العاده کار کردی و برای شرکتت مفيد بودی، باعث ميشه احساس افتخار کنی.

۲- ساعتهايی که با دوستات پياده روی کردی و با هم هی حرف زدين و هر هر تو خيابون خنديدي، ميتونه لبخند رو لبات بياره.

۳- وقتی با همسرت غذا درست کردی و سر ميز شام نشستی، وقتی ظرفا شسته شدن و دو نفری چای خوردين قلبت پر از عشق ميشه.

زندگی همه ايناست و نوشتن يعنی بخاطر سپردن نگاهها، خنده ها، گريه ها، تلاش کردن ها، زمين خوردن ها و سر پا ايستادن ها.

بنابراين سخت نگير و بنويس.

مدام بنويس.

حتی اگه همه دنيا به الکی خوش بودن های تو ميخنده باز هم نااميد نشو و بنويس.

مهم نيست که چقدر قشنگ مينويسی.

مهم اينه که مينويسی.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥
 

Fuck the rules!


 
comment نظرات ()
 
 
مشق قصه ۱
نویسنده : - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥
 

روزها را ميگذري. روزها را آنچنان به سرعت ميگذری که سر انگشتانت بندرت فرصت  لمس کردن زبری صورتت را پيدا ميکنند. سيگار لای دستانت ميسوزد و رد سياهی روی لبهايت و روی زندگی من جا ميگذارد. رد زندگی را دنبال ميکنم روی نگاهت اما انگار گم شده توی سياهی چشمانت که هيچ جا، هيچ چيز، هيچ کس را نشانم نميدهد. حتی خودم را هم در قعر چاهت پيدا نميکنم. به قول شاملو « اين است انسانی که از خود ساخته ای، انسانی که من دوست ميداشتم، که من دوست ميدارم؟!» که من دوست ميدارم؟!!؟؟؟؟‌

راستی دوست داشتن يعنی چه؟ دوست داشتن تو يعنی چه؟ يعنی در کنارم بخوابی؟ در کنارم چشم باز کنی؟ در رختخوابم بويت را جا بگذاری و نقش تنت را؟ يعنی اينکه روی لبهايم طعم گس لبت را جا بگذاری؟ دوست داشتن تو يعنی چه؟ يعنی صبح بيدار شوم و موهايت را ببينم کوتاه، و دستهايت را ببينم پنهان شده زير بالش گل گلی که نقش يادگاری مادر بود روی بخت من؟ که نگاهت کنم آرام؟ و به ياد بياورم روزها را، شبها را، و قصه ها را؟ افسانه ها را؟

يعنی بروم نان بخرم، شير بخرم، چای دم کنم، سفره بچينم، بيدارت کنم،‌ جمع کنم. بشورم، تميز کنم، بپزم، بچينم، خرد کنم، جمع کنم، بشورم، بپزم؟‌؟؟........

يعنی.......

به من بگو. افسانه ها کجا رفتند وقتی تو آمدی؟ وقتی خواستيم قصه ها را بازی کنيم قصه ها کجا گم شدند؟ سر کدام سکانس مرا جا گذاشتی؟  سر کدام بازی بود که رشته تسبيح مادر پاره شد و دانه ها قل خوردند و خوردند و هر کدام به سويی؟ کجا بود که تو نقشت را فراموش کردی و من زير لبی برايت خواندم و تو نشنيدی؟  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥
 

ما برده عادات و رسوميم. برده بايدها و نبايدها. برده خوبها و بدها. به ما آموخته اند که مطيع باشيم. سرکش بودن مورد طعن بوده است. هميشه خواسته ايم که محبوب باشيم، که محبوب بمانيم. هميشه ياد گرفته ايم که تاييد اجتماعی هر چند اندک را بدنبال داشته ايم. از يافتن و پيمودن راههای نو ما را ترساننده اند. ما را ترسانده اند که خودمان باشيم.

هميشه خودمان را با اجتماعمان وفق داده ايم. ما گله گوسفندان شده ايم.

ميخواهم کمی شجاع باشيم و اين نمادها را بشکنيم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥
 

بهار آمده و هوا گاه آفتابی است، گاه بارانی.

گاهی سرد است و گاهی گرم.

مثل تو که گاهی خوبی، گاهی بد.

گاهی مهربانی، گاهی سنگدل.

گاهی خندانی و گاهی گريان.

بهار نماد توست.

ياد توست.

خاطره توست.

بهار فصل توست.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥
 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥
 

کسی يه کرگدن ارزون نميخواد؟


 
comment نظرات ()
 
 
اختصار نامه
نویسنده : - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥
 

خانه را حسابی تکانديم.

آتش روشن کرديم.

مسافرت رفتيم.

عيد شد اما.............

«اين دل ما نو نشد»


 
comment نظرات ()