از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٤
 

شب يلدا مبارک!

شب يلدا مبارک!


 
comment نظرات ()
 
 
Chores
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤
 

حالا ديگه رسيدی خونه. اينجا خونه توست. روسری رو از سرت بر ميداری و ميندازی رو مبل و خريدها رو يله ميکنی روی ميز. چقدر همه جا شلوغ و بهم ريخته اس. دست ميکشی روی ميز و جای دستت امتداد يه جاده رو ترسيم ميکنه که ميرسه به کوير. جند وقته اينجا نبودی؟ چند وقته که اينجا بودی و اصلاْ اينجا نبودی؟ 

دستنويسهای ترجمه روی ميز -  پوست ميوه هايی که حالا خشک شدن - اونورتر ليوان چای با ته قهوه ای رنگ. صندلی هايی که هر کدوم به يه سمت چرخيدن. درهای کمدها نيمه باز.  کشوها نيمه بسته. کنار تخت يه بغل کتاب و روزنامه. بالش خالی از سر تو و لحاف با عجله عقب زده شده. ظرفها نشسته، تلنبار شده روی سينک. کمی از شير سر رفته خشک شده روی گاز. بطريهای آب معدنی خالی، رديف شده تصادفی (مياد، نمياد- مياد نمياد- مياد نميييييييياد؛ نه نمياد!) لباسها و کفشها که با عجله از تن کنده شدن و هر کدوم به جايی بندن. بلوزی مثل دستهای فرياد شده رو به آسمان، کاپشن مثل آدمهای در خود فرو رفته و کفش مثل دهان از تعجب باز!

حالا خونه هستی. حالا خونه هستی و صدای ماشين لباسشويی غير يکنواخت و مکرر پيچيده توی گوشت. صدای آب که با فشار مکيده ميشه. صدای چرخش دوار گونه لباسها.

شيشه پاک کن رو ميگيری به سمت ميز شيشه ای و ذارت مايع معلق ميشن و فرود ميان رو کويرت مثل بارون. و حالا دستمال داره جاده انگشتات رو پاک ميکنه. کمی مه گرفته ميشه هوا و بعد عکس خودت روی ميز ظاهر ميشه که پشت چراغهای اتاق داره دنبال کمی لک ميگرده.

صدای جارو برقی که کشيده ميشه و خرت و خورت اجسام سخت که دارن يه چيزی ميشن مثل بيوزنی و هورت کشيده ميشن تو يه خرطوم دراز.

و بازکردن آب داغ و ديدن روغن های ماسيده که دوباره گرم ميشن و به هم ميرسن چرخ ميزنن و کف غليظ که از روی دستات سر ميخوره و بشقابی که آب کشيده ميشه.

بوی خوب مايع نرم کننده با يه اسانس نرم و مطبوع مثل هلو که میپيچه تو ذهنت.

... و پر کردن پارچ خالی توی يخچال ..........

و حالا شر شرآب روی تنت. گرم و لذت بخش مثل حل شدن. مثل ديگر نبودن. مثل فکر کردن به اينکه حتی اگر بميری همِ؛ لااقل خونه هستی و لااقل خونه مرتبه!

يه قرص ويتامين سی و کلسيم جوشان مخلوط توی يه ماگ و يه قرص سرما خوردگی.

خوب حالا ديگه ميتونی بری وبلاگت رو بنويسی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤
 

 دلتنگم که چرا دلتنگت نيستم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤
 

ميوه های رسيده چه غريبانه می افتند

به پای هرز علفهای باغ کال پرست.

.............................................مگه نه؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤
 

۱-     دوستت دارم ، نه بخاطر تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم .

2-     هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد ، کسی که چنین لیاقتی را داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3-      اگر کسی تو را آنگونه که می خواهی دوست ندارد ،  به این دلیل نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد .

4-     دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی  قلب تو را لمس بکند .

5-    *** بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6-     هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی که ناراحتی ، چون هر لحظه هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود .

7-     تو ممکن است  در تمام دنیا یک نفر باشی و لی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .

8-     هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران .

9-     شاید خدا خواسته است که بسیار از افاد نا مناسب را بشناسی و سپس افراد مناسب را . به این ترتیب وقتی که او را یافتی بیشتر می توانی  شکرگذار شوی

10- به چیزی که گذشت غم مخور،به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن

11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند . با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . مواظب باش  به کسی که تو را آزار رسانده است دوباره اعتماد نکنی.

12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه  شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که او تو را بشناسد.

13- زیاد از حد خود تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که  انتظارش را نداری .

                                                    از يه وبلاگ که متاسفانه اسمش رو فراموش کردم

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤
 

نشستم و دارم غصه میخورم. دلم میخواد عوض اینهمه غصه خوردن کمی کار کنم ولی نمیشه و این غصه خوردن همش تو دلم تکرار میشه. میبینی که چه بارون قشنگی میباره! میبینی که ته دلم چقدر خسته نشسته و باریدن بارون رو نگاه میکنه. دلم میخواد فریاد بزنم. سر چه کسی نمیدونم ولی دلم میخواد از اینجا فرار کنم. برم یه جایی. نمیدونم کجا ولی یه جایی که اینقدر آدماش برا یه قرون دو زاری که بدست میارن به هم نارو نزنن و برای هم حرف و حدیث نسازن. برم یه جایی که مرداش هیچی ندارن لااقل یه ذره مردونگی داشته باشن


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤
 

خيلی وقته که ننوشتم. احساس ميکردم زندگيم کمی توجه ميخواد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳۸٤
 

در کنار در ايستاده ای چرا؟

آنجا ميان و رفتن معلقی؟

اينجا نمان، برو.


 
comment نظرات ()