از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳۸٤
 

غمگين ترين صدا، صدای يه نهنگ گوژپشت تنها توی درياست.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤
 

ساعت 12:00. در محل کارم تنها نشسته ام. در حالی که ترس و استرس اولیه که خیلی آزارم میداد حالا کمرنگ شده و داره یواش یواش جاش رو به امیدواری میده. هرچند از چند وقت پیش مدام این دو احساس متناقض و متضاد در من کمرنگ و پر رنگ میشن. یکی زنده میشه و دیگری میمیره و این حس متوالی مدام در حرکنه. ولی به هر حال میخوام فقط یه مدت کمی بنویسم و بعد برم سراغ کارهای شرکتی که خیلی هم عقبم. (راستی از این به بعد نباید بذارم اینطور احساسهای منفی مانع از انجام صحیح کارها در محل کارم بشه)

رفته رفته داره کار جدایی ما، من و آقای همسر به جاهای باریک کشیده میشه. یعنی اینکه داره جدی میشه و من بیشتر از همه حس ها میترسم، بعد غمگینم و بعد هم خوشحالم. حالا دیگه زمانی رسیده که من بخوام برای خودم و زندگی خودم تصمیم لازم رو بگیرم. برم و یه زندگی منفعل رو بذارم کنار و یه زندگی تازه شروع کنم. برای شروع احتیاج دارم خیلی چیزا رو تغییر بدم. احتیاج دارم خیلی چیزا رو یاد بگیرم و خیلی عادات رو در خودم ایجاد کنم. این مرحله تازه هر چند که با یه خاطره تلخ جدایی و شکست شروع میشه ولی در نهایت روندیه که نمیشه جلوش رو گرفت و متوقف کرد.

دیشب از زبان کسی که فکر میکردم دوستم داره و همین احساس دین منو به اون وابسته کرده بود حرفایی رو شنیدم که اصلاً تصورش رو هم نمیکردم. با وجود اینکه فکر میکنم بیشتراین حرفا یه مکانیسم دفاعی باشه تا یه حرفای واقعی ولی حالا میفهمم که سالها (بیشتر از 4 سال) با کسی زندگی کردم که اصلاً نمیشناختمش. کسی که با من سالها زندگی کرده بود، بارها گفته بود دوستم داره، همیشه گفته بود دوستم داره و حالا میفهمم که تمام این حرفاش یه دروغ بوده از ترس پرداخت مهریه ای که به دروغ آدما رو به هم وصل نگه میداره و من حتی یه قرونش رو هم نه قبلاً میخواستم و نه الان میخوام.

دیشب حرفایی رو شنیدم راجع به حماقت خودم که شاید درست هم باشه، درباره اینکه هیچکس نمیتونه منو زیاد یا برای همیشه دوست داشته باشه، حرفایی تلخ خیلی تلخ-  شنیدم و شنیدم و شنیدم ولی نمیتونم برای اون کسی که این حرفا رو به من زد آرزوی بد بکنم. امیدوارم هرجا که میره و با هرکسی که بعدها باهاش آشنا میشه خوشبخت باشه. (مردم از بس خودمو خوب جا زدم) ولی در عین حال امیدوارم که بفهمه که چقدر درباره من اشتباه کرده، چقدر بد تا کرده و من چقدر باهاش خوب بودم (من خیلی خوبم مگه نه؟!)

امیدوارم اگه من اشتباه میکنم هر چه زودتر خدا بهم دو چشم بینا بده تا ببینم و اگه اون اشتباه میکنه هم همینطور و اگه اصلاً این فرآیند طلاق اشتباه نیست ( که به نظر هم نمیرسه باشه) همینطور ادامه داشته باشه.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٤
 

خیلی دلم میخواست کسی رو داشتم که میتونستم باهاش کمی حرف بزنم و درد دل کنم. ولی در این دوره و زمونه کی هست که گوش شنوا داشته باشه و تازه اگه کسی گوش شنوا هم داشته باشه از کجا میشه فهمید که میشه حرفایی از این جنس دلتنگی رو بهش گفت یا نه؟ تازه اگه بگی از کجا معلوم که باعث نشه درباره تو پیش داوری بکنه؟ کاش میشد خط کش قضاوت رو از روی فکر آدما بردارن. این روزها دلتنگی منو میفرسته به جایی که گاهی فکر میکنم هیچ شادیی در عالم نمیتونه خوشحالم کنه. چقدر دلم یه آغوش صمیمی میخواد. چقدر دلم حس شدن و دیده شدن میخواد. چقدر دلم میخواد که حس بشم و فهمیده بشم. دوباره تنهایی بی انتها سراغ من اومده و بدترین چیز اینه که بدونی این تنهایی هیچوقت ولت نمیکنه به حال خودت، که تا آخرین لحظه زندگیت همراهته.

من حتی دیگه نمیتونم فکر کنم. نمیدونم که دیگه چی میخوام، چرا میخوام. دیگه همه چیز برای من یکیه. بندی دور دل منه که هر چقدر که بیشتر تلاش میکنم که ازش خلاص شم همونقدر بیشتر گره میخوره و همونقدر هم بیشتر خلاصی ازش غیر ممکن میشه. جایی نیست که بتونم خودمو پنهان کنم. کسی نیست که منو گرم در آغوش بگیره و وای به حال من که قلبم فرسنگها دور از قلب کسیه که منو دوست داره. چقدر باعث تاسفه که من در تمام لحظات محبت دیدن و عشق گرفتم خاموشم. چرا؟ چرا؟ چرا جواببی برای این چراهای من وجود نداره؟! کی میشه که بفهمم؟ در وجودم اینهمه سردی و تلخی از کجا ایجاد شده که حتی گرمترین چشمه های محبت هم نمیتونه سردیش رو از بین ببره و آبش کنه؟ که بتونم زیبایی های قلبی که منو دوست دارم ببینم و بشنوم؟ دلم میخواد فرار کنم و به جایی پناه ببرم. دیگه حتی مهم نیست از کی به کی و از کجا به کجا؟

چند وقت پیش خوشبخت بودم. حتی اینکه خیالی داشتم که میدونستم میتونم بهش فکر کنم برام بس بود. برام بس بود که لبخندش رو یادآوری بکنم و خنده رو لبام بشینه. برام بس بود که به دستاش فکر کنم و سرمای دستام بشکنه ولی حالا! حالا دیکه همه جادوها دود شدن و رفتن هوا.دیگه هیچ خیالی نیست که قلبم رو بلرزونه. دیگه هیچ یادی و خاطره ای برای تسکین وجود نداره. دیگه هیچ چیزی نیست که بگی باشه حتی اگه در دستام نباشه، حتی اگه نبینمش بازم مال منه. بازم امید منه. هوس و شادی و دلیل منه. حالا دیگه همه چیز رنگ باخته. حالا دیگه همه چیز تو دل من مرده. خیال هست ولی دیگه مال من نیست. دیگه هیچ امیدی هم نیست و من حتی اشکم هم در نمیاد. حتی دیگه اشکم هم در نمیاد.

راستش رو بخوای دلم خیلی برای خودم میسوزه. و این البته نشونه خوبیه. بهبود پیدا میکنم!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳۸٤
 

تو خيلی خوشبختی. ميدونستی؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤
 

عجيبه که بين من و مسيو همسر تله پاتی عجيبی وجود داره به اين شرح:

  • هر وقت من حوصله نداشته باشم، ايشون هم حوصله ندارن.
  • هر وقت من مريض باشم، ايشون هم مريض ميشن.

نتيجه اين رابطه اينه که:

هر وقت دلم حسابی گرفته باشه و بخوام حرف بزنم ايشون ميگن:

  • تو که هميشه حوصله نداری، يا
  • به من چه مربوط

و هر وقت مريض باشم:

  • بايد خودم پاشم برم دکتر، داروهام رو بخورم و درعين حال
  • درحاليکه با هزار تا قرص و آمپول سر پا ايستادم بايد محلول ويتامين سی جوشان با قرص سرما خوردگی آماده کنم و برم آشپزخونه تا سوپ آماده کنم.

دلم واسه مامانم تنگ شده!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤
 

راستی دوز معرفت خونم خيلی پايين اومده. کمی شناخت کجاست در شبهايی که همه ميگن عزيزن و من هيچ حسی نسبت بهشون ندارم!؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤
 

اين روزها مدام خوابای عجيب غريب ميبينم.

کاش آدم ميفهميد منشاء خوابهای عجيبی که ميبينه از کجاست؟

دلم ميخواست يه دوست روانشناس داشتم که به من کمک ميکرد بفهمم چرا من اين خواب رو مدام ميبينم.

 


 
comment نظرات ()