از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤
 

-راستی به نظرت امشب برميگرده خونه؟

- راستی به نظرت مهمه که بر نگرده؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤
 

در دلم آرزوی آمدنت ميميرد....

رفته ای، اينکه اما آيا باز بر ميگردی؟!

                                          - چه تمنای محال

                                               خنده ام ميگيرد.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤
 

در دلم آرزوی آمدنت ميميرد....

رفته ای، اينکه اما آيا باز بر ميگردی؟!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤
 

نشسته ام در تنهايی. و آرام به موسيقی گوش ميدهم:

<باور ما نميشود

در سر ما نميرود

از گذر سينه ما يار دگر گذر کند>

امروز در مه غرق شده بودم. همه چيز در مهی غليظ شناور بود. جسمم و افکارم. گاهی حس ميکردم صورتم ديگر هيچ شکل خاصی ندارد. ناباورانه دست ميزدم به صورتم تا باور کنم که وجود دارم. هنوز محو نشدم.

ميدونم که آخر اين داستان خوبه ولی اين روزهای مه گرفته خيلی سخت ميگذرن.

روزهای مه گرفته ای که نميتونی ببينی در گذشته چه سختی هايی کشيده ای،

روزهای مه گرفته ای که نميتونی ببينی آينده چه شاديهايی رو برات نويد ميده،

وقتی که حتی حال هيچ شکلی نداره که حتی بدونی که داری توش زندگی ميکنی.

شب، تمام شب خواب ميديدم که دارم از يه کوه سخت بالا ميرم.

خيلی سخت بود بخصوص بعضی جاها خاک زير پا نرم بود و مدام ليز ميخوردم. ولی راه خيلی سخت بود و من ميرفتم. بعدش به يه ساختمون رسيدم که ارتفاع پله هاش نيم متر بود. خيلی سخت ميشد ازشون بالا رفت. (خدا رحم کنه. اين چندمين باره که دارم اين خوابو ميبينم. ترس از ارتفاع هم ندارم که هيچ. خوشم هم مياد. ولی اين راههای سخت.......)

صبح که از خواب بيدار شدم، خسته بودم. راستی آخر پله ها هم چيزی نبود.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤
 

تفالی به حافظ زدم. پس از مدتها! خوب اومد. يعنی ميشه پيداش کنم؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤
 

مگه از زندگی چه چيز زيادی ميخوام که اينقدر سخت به نظر ميرسه؟

- مگه يه عشق پاک و خالص به يه مرد ساده زياده؟

-مگه آرزوی داشتن يه رابطه صميمانه و احترام آميز زياده؟

- مگه آرزوی داشتن چند تا بچه سالم زياده؟

- مگه آرزوی داشتن يه کار خوب زياده؟

- مگه آرزوی داشتن چند تا دوست خوب زياده؟

- مگه ساده زندگی کردن، ساده خنديدن، ساده عشق ورزيدن و ساده مردن چيزهای زياديه؟

خدايا من از تو فقط همين ها رو ميخوام. من از تو خوشبختی ميخوام.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤
 

ميگی: جور ميشه. هيچ دليلی وجود نداره که اين کار درست نشه؟

ميگم: چه دليلی مهمتر از خواست و اراده خدا.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
 

امروز سرشار بود از کار، ورزش و دلتنگي. دلم اونقد برای مامان تنگ شده بود که گريه کردم. بی معنی نيست که آدم حتی در ۳۰ سالگی هم دلش واسه شنيدن صدای مادرش، ديدين صورتش و در آغوش گرفتنش تنگ ميشه.

فکر کنم ميخوام يه نظمی به زندگيم بدم. هر شب باخودم عهد ميکنم که امشب ساعت ۱۱ ميخوابم ولی نميشه. تا ميجنبم ميشه ۱۲. اه اگه اين تلويزيون نبود! من خيلی دوست دارم از صحنه زندگيم محوش کنم. اونوقت روزی حداقل ۲ ساعت آزاد دارم که ميشه در هفته ۱۴ ساعت و در ماه ۵۶ ساعت و خدای من چه چيزها که نميشه آدم در ۵۶ ساعت ياد بگيره. راستی که ما قدر زندگيمون رو خيلی کم ميدونيم نه؟

دارم ۳۰ ساله ميشم. هنوز به هيچ حا نرسيدم. به جاهايی که رسيدم بد نيست ولی بايد بهتر باشه. آی يعنی اگه يه روز بخوام بچه داشته باشم مادر خوبی خواهم شد؟ فکر نميکنم. من هنوز هم در اشتباه هستم. ديشب قبل از خواب فقط با خودم زمزمه کردم: خدايا ببخش. خدايا ببخش..........

راستی من کی ميخوام آدم بشم؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٤
 

چند روز قبل با خودم فکر ميکردم ديگه همه چيز تمومه. فکر ميکردم ديگه کاملاْ فراموش شدی. با خودم گفتم اگه اينبار لازم باشه ميتونم ساعتها توی چشای تو زل بزنم بدون اينکه عشق تو بتونه روحمو سوراخ کنه. اومدم نشستم تو ماشين برم هوايی بخورم. راديو رو که روشن کردم شنيدم که بمب گذاری شده تو اهواز. يه لحظه قلبم واستاد. نکنه تو توی اون لحظه اونجا بوده ابشی. با خودم فکر کردم که ممکنه بميری بدون اينکه من حتی بفهمم. ممکنه بميرم بدون اينکه بويی ببری. به قول فروغ فرخزاد: بی تو، دور از ضربه های قلب تو -قلب من ميپوسد آنجا زير خاک. همه راه مثل مرغ پرکنده بودم. خواستم بهت زنگ بزنم بپرسم سالمی؟ چطور ميتونستم. من اينقدر بد نيستم که بخوام رنجای تو رو از زير خاک بيرون بکشم و زنده کنم.

امروز بالاخره يه کارت تلفن خريدم. صدات رو که شنيدم که گفتی الو خيالم راحت شد. کاش ميتونستم يه کم بيشتر اون صدای عزيزتو بشنوم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٤
 

میدونی من همیشه تو این فکر بودم که بالاخره یه روزی حال تورو جا بیارم. آخه تو همش سر راه من بودی. هرجا میرفتم تو زودتر از من رسیده بودی و جا خوش کرده بودی. هرکاری میخواستم شروع کنم میدیدم تو تمومش کردی. حتی فکر هم که میکردم تو چشات می دیدم که داری به تمسخر نگاه میکنی. اصلاً ملاحظه هم که حالیت نبود که قبل از من بشینی، به پام بلند شی. اینقدر اظهار نظر نکنی. ناسلامتی ازت بزرگتر بودم خیلی. نبودم؟ ولی تو که این چیزا حالیت نبود. همه جا قبل از من جا خوش می کردی، قبل از من اظها نظر میکردی و عزیز دردونه ی همه بودی. فکر هم میکردی که خیلی باحال و خوش قیافه ای با اون چشای سیات که قبرو تو نظر تداعی میکرد.

منم همیشه تو سایه مونده بودم. انگار نه انگار که هستم. انگار نه انگار که حرف میزنم، راه میرمو فکر میکنم. این بود که باید یه جورایی حالت رو میگرفتم تا خیال نکنی که همه خرن و نمیفهمن که چیزی بارت نیست. فک نکنی که آره منم یه گاگولیم مث بقیه.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٤
 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٤
 

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٤
 

نه اينکه نخوام ولی ميدونی خواستن هم آداب و رسوم خاص خودشو داره.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤
 

ميدونی بايد با هم حرف بزنيم. من دوست دارم ۴ تا بچه داشته باشم. مطمئن نيستم بخوام تو پدر بچه هام باشی. احمقانه اس. ميدونم. کی رو ميتونم پيدا کنم از تو لايق تر برای پدر شدن. ولی فکرشو که ميکنم ميبينم نميخوام سالهای سال بدون عشق زندگی کنم. همين.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤
 

چند روز قبل ميخواستم بنويسم که اشتباه کردم ازدواج کردم. خيلی اشتباه کردم.

الان هم ميخوام همينو بنويسم. البته نه با اطمينان چند روز قبل.

شايد فردا نظرم عوض شده باشه. ولی ميدونی چيه:

هنوز هم معتقدم اشتباه کردم. اشتباه کردم که ازدواج کردم. يا بهتره بگم اشتباه کردم که اينطوری ازدواج کردم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
One whom one day trashed
نویسنده : - ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳۸٤
 

روابط انسانی، یعنی من وقتی دلم میگیرد و یعنی تو وقتی به حرفهای گرفته ام گوش میدهی.

روابط انسانی یعنی من وقتی خسته ام و یعنی تو وقتی بار خستگی مرا به دوش میکشی.

روابط انسانی یعنی من وقتی که احساس گناه میکنم و یعنی تو وقتی که سعی میکنی دلیل بیاوری.

روابط انسانی یعنی من که در تنهایی غرق میشوم و یعنی تو که به دور دستها تبعید میشوی.

روابط انسانی یعنی تو که e-mail میزنی و نامت را One whom one day trashed میگذاری.

روابط انسانی من و تو، یعنی گرسنه و سیر بودن. یعنی نیاز و غنا. یعنی من وقتی تنها هستم و تو وقتی تنها هستی.

تأثیر تو در لحظه لحظه زندگی من، در جایی که در آن کار میکنم، نوعی که کار میکنم، نوعی که نگاه میکنم، نوعی که میبینم، نوعی که میخندم.

تأثیر من اما در کجای زندگی توست؟ در کجای زندگی تو جاری هستم. وقتی به عقب میراندمت با تو چکار کردم که حالا از تو e-mail میرسد و نامش هست: One whom one day trashed

نه حالا، نه بعدها و نه هیچ وقت دیگر، نه در این زندگی، نه در زندگی های بعدی از تبعیدی بودنم پشیمان نخواهم شد.

نه حالا و نه بعدها، دلتنگی های به هنگام و نابهنگام نبودنت باعث نخواهد شد اشک بریزم.

نه حالا و نه بعدها، روابط انسانی دوباره برقرار نخواهد شد.

 

 

 


 
comment نظرات ()