از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٤
 

دارم دنبال کار ميگردم و حسابی اعتماد به نفسم رو از دست دادم. چطور ميشه که تو يه کشور غريب که هيچ تصوری ازش نداری بگردی و کاری پيدا کنی که باز هم هيچ تصوری ازش نداری و درباره دانش علمی خودت هم هيچ تصوری نداشته باشی. راستش خيلی میترسم. درسته که چندين ماه وقت دارم ولی شديداْ احساس بيکفايتی ميکنم.

کاش داناتر بودم. همين.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
 

Could I Have This Kiss Forever - Enrique Iglesias

Over and over I look in your eyes
You are all I desire
You have captured me
I want to hold you
I want to be close to you
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know
 
Could I have this kiss for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever
 
Over and over I've dreamed of this night
Now you're here by my side
You are next to me
I want to hold you and touch you taste you
And make you want no one but me
I wish that this kiss could never end
Oh baby please
 
Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever
 
I don't want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spent being next to you
Lived for just loving you
And baby, oh by the way
 
Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I have this kiss forever
Could I could I have this kiss forever, forever

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
 

راستی چرا ما ايرانی ها از نشون دادن احساستمون در برابر ديگران ابا داريم. چه چيزی مارو از بودن اونچه هستی منع ميکنه؟ سنت؟ مذهب؟ هميشه دلم ميخواد وقتی تو خيابون راه ميريم دستت رو حلقه کنی دور تنم و منو ببوسی. تو فرانسه لحظات خوبی رو با اين بوسه هايی که نه از روی سکس که از روی محبت رو گونه هام مينشست تجربه کردم. دوست داشتم تو ايران هم بتونم هر لحظه ای که قلبم از محبتت لبريز ميشه اونو نشون بدم. حيف که اينجا همه چيز خيلی جنسی تلقی ميشه. محبت کردن هيچ جا نشون داده نميشه و بعد ما از بچه هامون توقع داريم بدونن که چه جوری بايد عشق بورزن.

البته اصلاْ موافق زياده روی هايی که در بعضی از کشورهای غربی و شرقی اعمال ميشه نيستم. موافق سکس در جاهای عمومی نيستم و يا حتی حرکاتی که ميتونه اثر بد داشته باشه ولی چرا ما در کشورمون لمس کردن دستا، بوسيدن دست کسی که دوست داريم، بوسيده گونه هاش و درآغوش گرفتن پر از محبت رو منع ميکنيم و بد ميدونيم؟ آيا وقت اون نشده ما ياد بگيريم که نشون دادن محبت با سکس فرق داره و اين يه احساس جمعی رو به وجود مياره؟ محبتی که در فضا پخش ميشه و سرايت ميکنه؟

خيلی دوست دارم يه با ديگه وسط خيابون بغلت کنم و ببوسمت.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
 

اين نوشته اونه. چرا ميذارمش تو وبلاگم نميدونم. غلاطای تایپيش رو هم نگرفتم. بذار همونجور که من خوندم شما هم بخونينش!

سلام

امروز چه روز عجیبی بود ، نمیدونم باید بگم جای تو خالی یا باید بگم چرانبودی .

به هر حال روز بسیار عجیبی بود ، پر از حس های متفاوت گاهی دلم میخواست اینجا باشم گاهی دلم میخواتس هیچ جائی نبودم ، گاهی پراز دلهره بی معنی ، گاهی پر از نشاط مثل یه کودک بی خیال ، گاهی پر از خشم از فرصتهای از دست رفته گاهی پر از امید به روزهای آینده .

امروز روز عجیبی بود .

دلم میخواست خودم باشم خودم باشم با خودم و با بی خیالی هر چه تمامتر چه از سرما چه از زندگی چه از سن و چه از خودم رها باشم ، دلم میخواست باشم روی برفها باشم و خودم رو رها کنم تا پاهام عرجا رفت بگم مرسی .

دلم میخواست روی زمین باشم اما پروازگونه مثل برفها رها باشم از اسم و رنگ .

کاش میشد تا بدونی نیاز های من به وجود تو و باور من به این نیاز خیلی بالاتر از عشق های زمینی و هوسهای هوائیه ، کاش میشد تا بدونی برای لحظه های بیکسی خودم چه نقشه هائی رو با حضور تو بارها طراحی کردم و بارها تعغییرات لازم رو بهش دادم و ای کاش میدونستی تو و حضور تو چقدر حجم بالائی از ذوق رو در من ایجاد میکنه اونقدر زیاد که که در قالب هیچ چیز نمیگنجه حتی ، شعر .

حتما میپرسی خوب چرا من ؟

من هم همین سئوال رو دارم چرا تو ، من خودم آدم ساده ای هستم و تو هم حتما خودت رو مثل هزارارن هزار دیگه میدونی و شاید علت همینه که ما خودمون رو مثا هزاران هزار دیگه میدونیم و از زیبائی بی حد و حصر درون خودمون غافل موندیم ، شاید این همه بیاعتنائی به درون خودمون باعث شده تا همه چیز رو در قالبهای صفر و یک و منطق محض بسنجیم و شاید اشکال ما همینجاست .

امروز از کسی شنیدم که :باید به دلت مراجعه کنی ." چرا ما همیشه میگیم نه ، پوسید این دل از بس که تو سری خورد و وارخورده شد آخر .

دلم میخواد حس کنی ؛ دلم میخواد بوی دریا رو تو دلت حس کنی دلم میخواد شناور بشی روی تمام ابرها و دلم میخواد باورت رو در کنار پنجره ای به منظره بهاری باغ دلت خیره کنی . چرا ؟ چون خیلی تلاش میکنم که بگم من این حس رو دارم و نمیتونم منتقلش کنم ، بیکسی من هم از همین جا شروع شد ، اما تو رو دیدم که با این واژه ها داری زندگی میکنی و با این حس داری نفس میکشی ولی میپرسی کجاست اون وسیله ای که بشه فهمید این همه حس در من چرا و کجاست کسی که بینه این حس ها رو ؟

فقط یک قدم لازمه تا از این منطق بی دل فاطله بگیری ، فقط باور کن . مطمئن هستم که همه چیز بعدا سر جای خودش قرار میگیره مثل حالا مثل دیروز


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٤
 

من هميشه تنهايی را دوست داشتم. ولی احساس ميکنم هميشه فکر کرده ام که تنهايی را دوست دارم. من برای تنها بودن آفريده نشده ام. شايد بيشتر آفريده شده ام تا با مردم باشم. حتی اگر در ميان جمع ساکت نشسته باشم. حتی اگر اين با مردم بودن در اين خلاصه شود که بروم در پارکی بنشينم وبازی بچه ها را تماشا کنم. رفت و آمد خانواده ها را نظاره کنم. امروز در پارک بودم و داشتم از زندگی لذت ميبردم. جدی لذت ميبردم. بچه ای که همراه پدرش ميدويد. حتی يک مکالمه جالب هم درباره رنگ گل شنيدم. گلی که درباره رنگ آن اختلافی بين نارنجی تا ليمويی بود. خنده دار است. بين نارنجی و ليمويی تفاوت اينقدر زياد هست که اشتباه نشود. ولی حتی اين هم لذت بخش بود.از اين به بعد خودم را در خانه حبس نخواهم کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
نوشته
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٤
 

اين نوشته رو چند وقت پيشا نوشتم. تو دفترم. اصراری ندارم کسی ازش سر دراره. خودم هم زياد سر در نميارم راستش. يه شب بيخوابی بدجور به سرم زده بود. دم دمای صبح چای دم کردم و شروع کردم به نوشتن اين چرت و پرتا:

- خاطرت مثل هميشه خيلی عزيزه. خيلی عزيزتر از اونکه بدونی. من هميشه به فکرت بودم. وقتی به خواب ميرفتم، وقتی از خواب بيدار ميشدم، وقتی ساعت ۸:۳۰ صبخح ميشد. ، وقتی صبحانه ميخوردی.. هيچوقت نشد فراموشت کنم. هيچوقت نشد که از يادم بری. يادم مياد يه روزی، يه روز گرم تابستون (از اين مشخص کردن صفت روزا خوشم نمياد) عصر بود و ما همه جا رو آب پاشی کرده بوديم . همه دور هم جمع بوديم و چه غلغله ای تو حياط برپا بود

 (نميدونم چرا اينجا همه چی قاطی شده به خاطره مادربزرگم رسيدم و اين تو نوشتن هم باعث تعجبم شده) اين که حالا جرا به تو رسيدم بمعلوم نيست. نميشه گفت روح اون(منظور مادربزرگمه) به تو رسيده. آخه از لحاظ زمانی اشکال داره.

- ميدونی من خيلی دوستش دارم، نه اينکه دوستش داشته باشم ها، يه جورايی دوستش دارم. منو طوری ميشناسه که ترسناکه. البته همين چند وقت پيشا به اين نتيجه رسيده بودم که منو اصلاْ نميشناسه. ولی من داستانم وحشتناکتر از اين حرفاس. من طوری ميشناسمش که همه احساساشو احساس ميکنم. وقتی سرگرم کاره و منو از ياد ميبره احساس ميکنم، وقتی من يهو به يادش می افتم و ته قلبش خالی ميشه احساس ميکنم، وفژقتی به ياد من نيرو ميگيره احساس ميکنم (اوهو چه از خود راضيی هستم من )وقتی تنهاش ميذارم احساس ميکنم که چطوری رها ميشه تو برهوت تنهايی. و بدتر از اين هم هست.

- ؟

- نه. وقتی دستش ميسوزه نه. اين جور چيزا ديکگه حد داره. يعنی بايد داشته باشه نه؟ ولی بدتر از اون اينه که بدجور خيلی بدجور بهش نميرسم. هيچوقت بهش نميرسم. البته يه جورايی مادی و معنوی قضيه! يعنی مادی و معنوی بودنش برام جای سواله. برام جای سواله چون خودم بحث مادی قضيه رو هم خيلی دوست دارم. آره جدی خيلی دوست دارم.

- ؟

- راجع بهش فکر ميکنم؟ فکر نه خيال ميکنم. خيال ميکنم که دراز کشيديم و ميون دستاش گم شدم. گم که نه البته. خوابيدمو تاريکه. نه خيلی تاريک و سیگار تو دستش هست و داره سيگار ميکشه  و ما همش حرف ميزنيم و حرف ميزنيمو حرف ميزنيم. «اون فاصله رخوتناک بين دو هماغوشي»

-

- ببخشيد نبايد اينا رو بگم. بعد ميرسيم به بعد معنوی قضيه....


 
comment نظرات ()
 
 
نوشته
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٤
 

اين نوشته رو چند وقت پيشا نوشتم. تو دفترم. اصراری ندارم کسی ازش سر دراره. خودم هم زياد سر در نميارم راستش. يه شب بيخوابی بدجور به سرم زده بود. دم دمای صبح چای دم کردم و شروع کردم به نوشتن اين چرت و پرتا:

- خاطرت مثل هميشه خيلی عزيزه. خيلی عزيزتر از اونکه بدونی. من هميشه به فکرت بودم. وقتی به خواب ميرفتم، وقتی از خواب بيدار ميشدم، وقتی ساعت ۸:۳۰ صبخح ميشد. ، وقتی صبحانه ميخوردی.. هيچوقت نشد فراموشت کنم. هيچوقت نشد که از يادم بری. يادم مياد يه روزی، يه روز گرم تابستون (از اين مشخص کردن صفت روزا خوشم نمياد) عصر بود و ما همه جا رو آب پاشی کرده بوديم . همه دور هم جمع بوديم و چه غلغله ای تو حياط برپا بود

 (نميدونم چرا اينجا همه چی قاطی شده به خاطره مادربزرگم رسيدم و اين تو نوشتن هم باعث تعجبم شده) اين که حالا جرا به تو رسيدم بمعلوم نيست. نميشه گفت روح اون(منظور مادربزرگمه) به تو رسيده. آخه از لحاظ زمانی اشکال داره.

- ميدونی من خيلی دوستش دارم، نه اينکه دوستش داشته باشم ها، يه جورايی دوستش دارم. منو طوری ميشناسه که ترسناکه. البته همين چند وقت پيشا به اين نتيجه رسيده بودم که منو اصلاْ نميشناسه. ولی من داستانم وحشتناکتر از اين حرفاس. من طوری ميشناسمش که همه احساساشو احساس ميکنم. وقتی سرگرم کاره و منو از ياد ميبره احساس ميکنم، وقتی من يهو به يادش می افتم و ته قلبش خالی ميشه احساس ميکنم، وفژقتی به ياد من نيرو ميگيره احساس ميکنم (اوهو چه از خود راضيی هستم من )وقتی تنهاش ميذارم احساس ميکنم که چطوری رها ميشه تو برهوت تنهايی. و بدتر از اين هم هست.

- ؟

- نه. وقتی دستش ميسوزه نه. اين جور چيزا ديکگه حد داره. يعنی بايد داشته باشه نه؟ ولی بدتر از اون اينه که بدجور خيلی بدجور بهش نميرسم. هيچوقت بهش نميرسم. البته يه جورايی مادی و معنوی قضيه! يعنی مادی و معنوی بودنش برام جای سواله. برام جای سواله چون خودم بحث مادی قضيه رو هم خيلی دوست دارم. آره جدی خيلی دوست دارم.

- ؟

- راجع بهش فکر ميکنم؟ فکر نه خيال ميکنم. خيال ميکنم که دراز کشيديم و ميون دستاش گم شدم. گم که نه البته. خوابيدمو تاريکه. نه خيلی تاريک و سیگار تو دستش هست و داره سيگار ميکشه  و ما همش حرف ميزنيم و حرف ميزنيمو حرف ميزنيم. «اون فاصله رخوتناک بين دو هماغوشي»

-

- ببخشيد نبايد اينا رو بگم. بعد ميرسيم به بعد معنوی قضيه....


 
comment نظرات ()