از کيميای مهر تو

 
طاعون
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳۸٤
 

- راه ساده برای آشنايی با يک شهر اين است که انسان بداند مردم آن چگونه کار ميکنند، چگونه عشق می ورزند و چگونه ميميرند.

                                                    طاعون - آلبر کامو

من امروز اين کتاب را تمام کردم. نه اينکه تازه خريده باشمش. نه اتفاقاْ مدتهاست که دارمش. يک بار هم نصفه رها شد. نه به اين خاطر که دوستش نداشتم. نه. به اين دليل نبود. و نميدانم چرا بازهم دلم ميخواهد مرورش کنم. حداقل صفحات علامت زده شده. حداقل کلماتی که زيرشان خط کشيده ام زيرا از وجودشان، ترکيبشان و تفکری که در پشت آن بوده لذت برده ام. نميدانم. نميدانم چقدر آگاهی از اينکه چقدر آرزومند بودم که من هم ميتوانستم همين فدر قدرتمند باشم. همين قدر انديشمندانه بنويسم. همينقدر انديشمندانه به زندگيم دقت کنم. من نميدانم که چگونه زندگی ميکنم و بدتر از آن نميدانم چگونه عشق ميورزم و بالطبع نميدانم چگونه خواهم مرد.  چقدر عجيب است که ملموسترين لحظات زندگی در چنين فراموشی عظيمی سپری ميشوند. در چنين گنگی و بی سرانجامی مرگباری.

دنبال چيزهای بزرگ نيستم. دنبال خداهای بزرگ هم نيستم. دنبال معنای ساده عشق هستم. معنای ساده عشق! آيا عشق معنايی دارد و اگر دارد و اگر دراد اين معنا لزوماْ ساده است؟ من در هذيان گويی های مداوم ذهن خود دنبال اين هستم که بدان آيا تو را دوست دارم؟ آيا او را دوست دارم؟ آيا هيچکسی را دوست ندارم و يا شايد هردو را به نوعی متفاوت دوست دارم. و اگر همه اين انواع متضاد در من هست چرا و لزوماْ چرا نامی به اين مقوله کاملاْ متفاوت داده نشده است. چگونه ميشود واژه های بشری برای بيان احساسهای بشری کافی نباشد و در اين لحظه است که آرزو ميکنم که کاش دايره واژه ها آنقدر گسترده بود که مرا تا در خانه تو ميراسند. آرامش با او بودن را وصف ميکرد و خشم و نوميدی لحظات تنهايي لحظات خلاء مطلق را نشان نيداد. من از اين کلمات،‌ از اين عجز در بيان خودم، در فهميدن خودم بيزارم. کاش ميشد اين قالب قراردادی را به نوعی ديگر بيان کرد.  


 
comment نظرات ()