از کيميای مهر تو

 
از همه چيز
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

روز چهارشنبه خوب. روزهای چهارشنبه خوب...در نوشته قبلی از جمعه های دلتنگ نوشته بودم و چرا وقتی ميشه از جمعه های دلتنگ نوشت نشه از چهارشنبه های خوب نوشت. روزی پر از درسهايی که در مدرسه دوست داشتی، روزی که در دانشگاه ميتوانستی ببينيش حتی اگر استاد مهمان هم بود همه چيز بخاطر کلاس متون تعطيل ميشد و ميومد. چهارشنبه خوب که ميدانی فردا نيمه وقت کار خواهی کرد و قرار هم نيست آشپزی کنی. وای چه تنبلی رذيلانه ای. آخ اگر ميتوانستم درباره اين چهارشنبه مينوشتم و مينوشتم ومينوشتم. خيلی خوبه که يه روزی از روزهای هفته اينقدر خاص و اينقدر عزيز باشه. اينقدر خاص و عزيز مثل تو خوب من. مثل تو.

همه دلها رو ميخوام که عاشق تو باشم.

راستی خيلی دلم ميخواد عاشق باشم. خيلی دلم ميخواد عاشق چشمای کسی باشم. عاشق صدای کسی باشم. عاشق اين باشم که با هم بخنديم. با هم راه بريم.

من ديگه نميخوام خودم باشم. جدی نميخوام. خدای من در انتهای بيست سالگی تازه ميخوام دوستانی داشته باشم که بتونم باهاشون برقصم، بخندم. يه سری دختر مثل خودم سبکسر. از اينترنت خسته شدم. از ۱۴ ساعت کار کردن خسته شدم. از جدی بودن خسته شدم. خسته شدم از بس اخم کردم، کار کردم و جدی بودم تا جدی بگيرنم. دلم ميخواد يه روز تلفن اتاقم زنگ بخوره و پشت گوشی تلفن کار نباشه. دوستی باشه و حرف بزنيم  وبزنيم و بزنيم تا حتی مدير عامل غر غر کنه. دلم ميخواد تلفن محل کارم رو مامانم بدونه.

آخ خدای من. ميدونی چقدر دوستت دارم؟ ميدونی؟ ميدونی چقدر سپاسگزارتم. خدايا هر چی تو بخوای من همونم. هر چی هرچی. بنده نوازيت رو تا اعلی درجه رسوندی. تا اونجاکه که نميشه گفت. خدايا گريه ميکنم بخاطر تو. چطور هوای من بدرو اينقدر داری. من حسود شدم. نخواه که در من بمونه. من برای بددل بودن، برای حسادت کردن برای زير آب زدن ساخته نشدم. مواظبم باش.مثل هميشه. مثل هميشه هوامو داشته باش. حتی اگه متهم بشم به سادگی. خدايا من نميخوام روحو رو آلوده کنم. تو هوامو داشته باش. باشه. من ميدونم چقدر ميتونی گسترده مواظبم باشی. قضيه اون پرونده به نشانه بود. مدرکی که هميشه جا ميموند. هر چقدر سعی ميکردم به جايی برسونم نميشد که نميشد و من بيست و چار ساعت کلمات ناجور نثار خودم ميکردم که چقدر خنگم. مگه ميشه يه مدرک ۱۰ بار جا بمونه. مدرکی که اينقدر مهمه. و بعد يه روز فهميدم که چه اشتباه بزرگی تو اون بوده و خدايا چقدر تونستی به من لطف داشته باشی که اون عرضه نشد. خدايا من ميدونم که هوامونو داری. من و همه آدما رو. ببخش اگه لحظاتی فراموش ميشه و غر غر ميکنم. اخه بالاخره ادممو نادون. در اوج نادانی و در ادعای فراوانی از دانايی. خدای من مواظبم باش.

خدای آدمهای بزرگ، خيلی بزرگه(قابل توجه جناب آقای نيچه)

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

باز هم یه عصر دلتنگ جمعه. توی یک خونه سوت و کور. بازهم یه تنهایی خود خواسته. وقتی که کسی رو دوست داری و میدونی که دوستت داره. و بازهم دلتنگی عجیب و غریب از اینکه اون کسی که دوستت داره اینقدر بهت بی اعتماده و اینهمه تو رو حقیر میدونه. و بازهم گله از خودت که هیچ کاری نمیکنی. گله از اینکه چرا این خونه رو با همه عشقها و دلتنگیاش ول نمیکنی بری دنبال زندگیت. دنبال یه زندگیی که تنهاییش اینقدر مایوس کننده نباشه.

باز هم یه عصر جمعه و باز هم فکر کردن و فکر کردن. فکر کردن درباره اینکه بمونی و به زندگیت ادامه بدی یا بذاری بری. بذاری و بری و بیخیال همه حرفها و حدیث ها شی. بیخیال این بشی که دیگرون چی میگن و چی فکر میکنن. بیخیال نگاهها و اظهار نظرها بشی.

بازهم ترس، ترس از اینکه تنهایی نتونی از عهده خودت بر بیای. ترس از اینکه اشتباه کرده باشی. بازهم ترس. باز هم نفرت و نفرت عمیقتر و عمیقتر از خودت، ترست و عجز و ناتوانی تحمل ناپذیرت.

بازهم جمعه و هجوم همه دلتنگیای دنیا به ذهنت، به روحت. وقتی کسی رو نداری که باهاش حرف بزنی. هی مینویسی و پاک میکنی. مینویسی و خط میزنی. میخوای از امید و اشتیاق، میخوای از سرزندگی بنویسی ولی آخر سر میبینی که نوشته ات پر از تاریکی و ترسه.‌به خودت قول میدی که خوب میشی. بلند میشی آشپزی میکنی، خونه تمیز میکنی ورزش میکنی ولی درست نمیشه. فکر مثل خوره تو ذهنته و آزارت میده. 

برای رهایی از این فکر دیگه ادامه نده.............


 
comment نظرات ()
 
 
پند
نویسنده : - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
 
  • به آنکس که پرواز نمی آموزيد، تندتر افتادن آموزيد.

                                                       نيچه


 
comment نظرات ()