از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
 

ne voi tu rein venir???     


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
 

بازوان دونا سورينا پرانتزی بود در وسط جمله دراز و خسته کننده ای بود که زندگی او بود.

                                                                    ماشادو دِ‌آسيس

                                                                        بازوان آن زن


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
 

- نه رفيق! در اينجا بسته نميشه.

- همينه که هست. خوشت نمياد خوب نيا. من که نفرستادم دنبالت.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤
 

تا حالا شده رو کاره شاهت، آس بيارن؟ من باختم. همين.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
 

ديوانه کننده است وقتی که اينقدر دلم ميخواد بشناسمت.........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
 

نه قرار نيست که با کسی قسمت کنی. قرار نيست که ادا هم در بياری. قراره که صاف بری بشينی اونجا. سر يه ساعت معين. نبايد دير بری. حواست باشه که حتماْ‌ زودتر هم نری. سر ساعت برو. رفتی اونجا سر تو بالا نکنی يه وقتا. سرتو بنداز پايين و کار خودتو بکن. نه با کسی حرف بزن. نه به کسی نگاه کن. همچی برا خودت باش. مثل بچه آدم. يه وقت داد و هوار را نندازيا. هر چی گفتن بگو چشم. خوشت اومد بگو چشم. خوشتم نيومدم بايد بگی چشم. اين چشاتو دريده نکنی زل بزنی صورت بزرگترا. تو که ميدونی من که بد تورو نميخوام. جای بديم که نميفرستمت. کارت که تموم شد خودم ميفرستم دنبالت. چيه ترسيدی؟ نترس. هيچکی هيچکاری باهات نداره. اصولاْ تو اصلاْ قرار نيست ديده شی. قراره بری يه چرخی بزنی و تموم. من نقشتو تعيين کردم. قد همون که ميدونم ميتونی. فک نکن بيشتر بلدی. نه تو همينقد بلدی که من ميگم. به هر حال هر چی يه به قاعدشه. فکرم نکن ميتونی بازی رو به هم بزنی. خدا ساله که اين کار همينطوريه.اينه که سرتو بنداز و سر وقت کارتو انجام بده. هيچم نترس. اگه هرچی گفتم بکنی راحته. منم از همينجاها مواظبتم...................


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
 

دلم برای اينجا تنگ شده بود راستی.....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
 

پسر دايی نازنين اومده بود اينترنت. چند تا Off که گذاشت بهش توپيدم که مگه درس نداری؟ مگه کنکور نداری و از اين حرفای صد تا يه غاز-   دوست ندارم اينطوری باشم. دوست ندارم جلوی تفريحش گرفته بشه ولی مامان بازيم اصولاْ گل کرده بود بخصوص برای پسر دايی که خيلی دوستش دارم. حيفه که استعدادش هرز بره. دعا ميکنم زودتر از دست کنکور خلاص شه ولی الان لحظاتيه که بايد آينده اش رو بسازه!

اينقدر احساس بدی دارم که کم مونده گريه کنم.

اصولاْ فکر نکنم مامان خوبی از آب در بيام. چون وقت تربيت و سخت گيری که ميشه اشکام در مياد.

اصولاْ فکر ميکنم که بهتره گريه نکنم.

اصولاْ بهتره که ديگه فکر نکنم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
 

ديدی که درختا جوونه کردن؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
 

تا آبديده شوم ..............

نيچه ميگه: «هر آنچه مرا نکشد قويترم خواهد ساخت.»


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤
 

مثل همه ثانيه ها، همه ثانيه هايی که فرار می کنند بدنبال هم، مثل همه لحظه های ديدن تو، وقتی پاها مرددند ميان ماندن و رفتن. مثل همه لحظه هايی که چشمها نميدانند که بسته باشند يا باز، نميدانند ببينند يا ديده شوند، مثل همه لحظه هايی که تو از راه ميرسی و دستانت را باز ميکنی، و من مثل هميشه مردد ميان ماندن و رفتن - مردد از اينکه در حجم دستان تو جا خوش کنم يا فرار کنم به جايی که نميدانم کجاست، مثل همه لحظه های پر شتاب، مثل همه آنها رفته بودی - بی دليل - يا شايد بالاخره نگاهت ميان ديدن و نديدن، ميان ماندن و رفتن انتخاب کرده بود. شايد هم هميشه ميدانستم، هميشه ميدانستی که آمده ای که بروی و مگر فرقی ميکرد که عشق از کجا آغاز شده باشد؟ از يک روز گرم و بيحوصله تابستان يا يک روز بيدليل مثل همه روزهای عمرمان که ميگذشتند مثل باد. که ميگذرند مثل باد. هميشه راههايی بود که لبانت را به خنکی لبان من ختم ميکرد. چه آسان در فاصله ميان دو حرف گير می افتادم، چه آسان ميبردم، چه آسان می باختم. همه روزها به شب ختم ميشد و همه شبها به صبح هايی که خورشيد خود را از لبه پنجره بالا ميکشيد و سرک ميکشيد روی زوايای تنم. و بی دليل از سياهی چشمانم ميگذشت و بعد باز هم من بودم که بيدليل از خواب بيدار ميشدم، بيدليل راه ميرفتم، بيدليل کار ميکردم و همه چيز دور تسلسلی بود که باطل بود و از بودن تو آغاز ميشد و با بودن تو پايان می يافت. و عشق...چقدر مهم بود که وجود داشته باشد؟ چقدر مهم بود که در اين تکرارها تکرار شود؟ می شد فراموشش کرد پشت همه ثانيه هايی که نگاهمان مردد روی نگاه ديگری ميلغزيد و دستانمان که مردد کشيده ميشد. هميشه يک سوال وجود داشت که چه کسی اول می رود؟ و هميشه يک غصه شتک ميزد ميان اين سوال و ميدانی؟! هيچوقت اين پاهای مرددمان نپرسيدند مگر مهم است که چه کسی اول برود؟ وقتی مسابقه برای اول نرفتن بود!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤
 

نسزد هر شنيده ای را نوشتن!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٤
 

مثل اينکه امسال هوای عيد قرار نيست بياد اينجا!

 


 
comment نظرات ()
 
 
خواب نامه
نویسنده : - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٤
 

چراغ شب بيدار است هنوز....

و من هنوز دربدر دنبال نگاه توام

تا اين ثانيه بگذرد

هزار بار گريسته ام

خورشيد را دريغ مکن

که ناتمام نمانم


 
comment نظرات ()
 
 
يک شب گرم تابستان
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤
 

گرما و باز هم گرما. تابستانی به غايت گرم. شبی تابستاني، نه چندان تاريک. به اين می ماند که خورشيد غروب کردن يادش رفته باشد و گرمايی که شادابی را تبخير ميکند مثل آب. و فکرهايت متصاعد شده در اين هوای گُر گرفته تابستان.

انتظار...وقتی که شمع ميسوزد و شعله زردش در هوا پراکنده می شود و صدای خيابان، زنده تر از هميشه -وقتی که صدای يکنواخت کولر مرده است- می ريزد توی آرامش خانه ات.

بچه هايی که با هم حرف ميزنند،

ماشينی (هايی) که گاه و بيگاه رد می شود (ند)

همسايه ای(هايی) که گاه و بيگاه از راه می رسد(ند)،

دری که کوبيده ميشود،

صدای قاشق و چنگال، صدای همهمه های پنهانی، صدای جنگ و همآغوشی گربه ها....

می ريزد توی خانه ات و گاهی ترس -کمی مبهم از اينهمه ناشناخته ای که نميشناسی...-

مثل رها شده ها می مانی. نه صدای آشنايی نوازشت می کند، نه خودت با خودت حرفی می زنی! و فقط صدای مانوس قَلَمَت که روی کاغذ بيحوصله، ناشکيبا، بی شتاب، سرکش کشيده می شود بدون دقت. بدون اينکه بخواهی حتی کمی خوش خط- خط خوش - بنويسی. فقط صدای مانوس خودکار تسکينت ميدهد به ماندن.

می روی، می آيی، ظرفها را در تاريکی می شويی، چای دم ميکنی و می نويسی و می نويسی.

با خودت تصميم می گيری بروی و در سردترين جای دنيا زندگی کنی.

با خودت به فکرهای احمقانه ات ميخندی و دلت ميخواهد تمام دنيا را در يک کلمه «بی مايه» خلاص .........ه کنی.

صبح هم می دانی که جز همان کلمه «بی مايه!» چيزی انتظار تو را نميکشد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤
 

کهنه شده بود قصه

وقتی که آمدی به شهر

و من يادم نبود که آيا

اين من بودم که دل به تو بسته بودم

يا

دلبسته ات بودم

يا تو؟

گره دلم بسته بودی؟

کهنه شده بود بهر حال

و فرقی نميکرد

که تازه هم اگر بود......

باز هم بسته بودنی در ميان نبود.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤
 

امروزِ هيچ..................

 


 
comment نظرات ()
 
 
يک روز - يک نکته (روز ششم)
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤
 

در هنگام کار، واقعاْ کار کنيد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤
 

در اين صحرا که تا چشم است

حديث زردی شن زار و طوفان است

و مهمانش سرابی

يا خط خوشرنگ ماران است

زمينش هم حديث يک لب تشنه،

لب جويای باران است

و راهش را نه آغازی است نه پايانی...

چو چشم خويش بگشودم

تن سبز تو را ديدم

من جويای نام و ننگ

در اين ويران سرای خشک

چو سر برداشتم از هيچ

شدم هستی و باليدم

تو را ديدم، تو را ديدم و

هر لحظه به ساز برگ تو با باد

سماع کردم

و رقصيدم ..

و روييدم.

در آن صحرا که می دانم و ميدانی

همه خشکی و مرگ و نفرت غمبار ماران بود

و رويش هم گناهی بود نابخشودنی

آنک سزايش مرگ

و از آن بدتر گناهی بود

نامش عشق

سزايش عمر جاويدان...

من و تو با هم بی ترس

خط سرخ نبايد را

به آب سبز رويش شستشو داديم

تو باليدی تا خورشيد

و روييدی تا فردا

و اما من،

درون سبزی تو راهِ خود را جست و جو کردم

نصيب تو گناهی شد، سزايش مرگ

مرا اما گناهی بود سزايش

عمر جاويدان

کنون بر دوش من باری است

نيمش زندگی، نيم دگر از مرگ

نيمش عشق

نيم دگر يک تن خشکيده بی برگ

و راهم را نه پايان است و نه انجام

ولی بار تن خشکيده ات را تا ابد تا هست

به دوش خويش خواهم برد.

 

                                                                ۴ تيرماه ۱۳۸۰


 
comment نظرات ()
 
 
يک روز - يک نکته (روز پنجم)
نویسنده : - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤
 

يکی از بدترين راههای استفاده از وقت آن است که کاری را به هيچ وجه لازم نيست به بهترين وجه انجام دهيم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤
 

يه بعد از ظهر دل انگيز پاييزی، آفتاب کم جون خيابونو بغل گرفته و تو خسته از کار، داری سراشيبی جردن رو ميری پايين. چه کيفی داره اين آخرين رمقهای خورشيد رو جذب کردن و راه رفتن تندِ‌ تند و فکر کردن و نگاه کردن به آدماُ، به ماشينا، به چاله ها، به پليسا و در ذهنت وصف کردن همه نکته ها ويادها. طوری که انگار همه چيز يه نقاشی پاييزيه و تو تماشگر يه نقاشی خيال انگيز، کمی چرک، کمی دود آلود، کمی پاييزی، کمی شلوغ، کمی......

و اين دومين باريه که ميبينی اين ماشين سفيد شسته نشده رفته و کمی جلوتر از قدمات ايستاده..

و با خودت ميگی من که دارم راه خودمو ميرم و تو ذهنت وصف ميکنی: يه پرايد هاچ بک سفيد که معلومه که شسته نشسته مدتها، از کنارم گذشت و راننده که خوب ديده نميشه ولی ميشه حدث زد يه جوون مو بلند تنهاست منو نگاه کرد...

و ماشين رو رد ميکنی.

و دوباره ماشينه سر کوچه بعدی ايستاده چيکار؟ و حالا راننده که پياده ميشه و زل ميزنه به تو. اول کمی با ترديد، بعد انگار با بيخيالی، بعد انگار بازيگر يه نقش جدی جلو روت سبز ميشه و ميگه: «من ميتونم چند لحظه...» و حالا تو تا آخر خط رفتی وميخوای ازش بگذری «باور کنيد قصد مزا....» باد صداشو ميبره و بعد صدای تو انگار شنيده ميشه که ميگه:‌ من متاهلم و حالا پسرک موبلند انگار که پرتاب شده باشه « ببخشيد. متاسفم واقعاً نميدونستم، اصلاْ مشخ.....» و صدای تو  که انگار ميگه مهم نيست و از اين اشتباهات پيش مياد و ميبنی که پاهات قبل از صدات راه افتاده به گذشتن....

و پسرک دوباره سوار ماشين و دوباره کمی جلوتر...

و حالا تو ديگه قصه ات نمياد. ذهنت پريده تو خاک و داره عصبانی عين ورور جادو زمزمه ميکنه که ديگه چی ميخواد

- حالاميشه تا جايی برسونمتون...

عبوس و سرد، دلخور از خلوتی که داغون شده يه نه! سرد، مثل يه سلاح سرد مثل يه چاقو که مودبانه ميخواد سرببره از دهنت میپره بيرون

- حالا چه اشکالی.........

...............(چرا بعضيا فقط بايد بی احترامی بشنون تا باور کنن که کسی جدی يه حرفی رو ميگه)

دلم ميخواد گاهی تنها باشم. دلم ميخواد گاهی تو خيابونا تنها واسه دل خودم راه برم و داستان تعريف کنم. دلم ميخواد کسی تنهاييمو به هم نزنه. دلم ميخواد نه! های مودبانه جدی گرفته شن. دلم ميخواد يه کم به تنهايی دخترای ديوونه ای که مثل من ميخوان تنها راه برن، تنها فکر کنن و تنها واگويه کنن احترام گذاشته بشه.

راستی چرا بعضيا تا چرت و پرت نشنون دست بردار نيستن؟


 
comment نظرات ()
 
 
يک روز - يک نکته (روز چهارم)
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
 

هرگاه که تنهايی يا دلتنگ يا قربانی سوء تفاهم، به من بگو. اگر بدانم که در من قدرت آرام بخشيدن توست نيرو ميگيرم. به خاطر داشته داشته باش با آنکه دوستت دارم،‌هنوز هم نميتوانم هميشه انديشه تو را بخوانم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
 

امروز پرم از گفتن. امروز هزار هزار حرف برات دارم، هزار هزارتا قصه هزار هزار تا گلايه. هزار هزار تا خنده. هزار هزار تا از چيزهايی که بايد برات تعريف ميکردم و نکردم، هزار هزار تا از قصه هايی که بايد ميشنيدی و نشنيدی.

تا صبح بيداريم. چون من پرم از گفتنِ تو،‌ از شنيدنِ تو. چون من پرم از تو و بايد اين قصه هزار ساله رو ببارم.

تا صبح بيداريم تنيده در صدای سکوت، مبهوت قصه های هم، مبهوت ثانيه هايی که ميگذرن با شتاب، مبهوت روزهايی که از دست داديم، شيفته قصه هايی که نداشتيم و آرزوی داشتنشون رو داشتيم.

تا صبح بيداريم به ياد خوابهايی که نديديم، به ياد روزهای دلتنگيمون وقتی که آفتاب بالا ميومد و نور بالا نمی اومد.

امروز هزار تا حرف دارم. هزار تا حرف تلخ دارم، هزار تا حرف و ريز و درشت از راههايی که تنها طی شدن و ميشد با تو طی بشن. از شبای سخت، روزهای سرد، از تلاشهای پشت هم برای فراموش کردن و فراموش شدن.

امروز بخاطر همه روزايی که عاشقت نبودم ازت گله دارم. بخاطر همه روزهايی که گذاشتی فراموش بشی ازت گله دارم.

امروز هزار هزار قصه خوب برات دارم. در نبودت خيلی چيزا اتفاق افتاده که خواسته ام برات تعريف کنم. ياد گرفتم که پرواز کنم. ياد گرفته ام که خيال کنم. ياد گرفته ام که تو رو به ياد بيارم، بدون چشم،‌بدون لب، ياد گرفته ام بدون به ياد داشتنت زندگی کنم.

امروز...

نه، امروز نه. شايد يه روز ديگه همه چيزو برات تعريف کردم.........


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
 

وقتی به کارهايی که بايد انجام ميدادی و ندادی نگاه ميکنی شرمنده ميشی از خودت که چطور گذاشتی اينهمه سال از زندگيت بگذره و به بطالت بگذره و به چيزهايی که ميخواستی برسی هنوز نرسيدی.

وقتش نيست که برای خودت يه بيست و چهار ساعت وقت بذاری و بفهمی که چرا کاری رو انجام دادی، چرا کاری رو انجام ندادی؟

با تو هستم. کمی فکر کن و ببين که ميخوای در زندگی چی باشی؟ 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
 

اين يک روز -يک نکته ها: برای من ارزش زيادی دارند. نکاتی هستند که در جايی خوانده ام يا شنيدهامُ يا ديدهام. بعضی را از کتابها وام گرفته ام. شايد لازم بود که منابع را مينوشتم ولی فکر ميکنم که اين امر نکته اصلی را در سايه قرار ميدهد بنابراين از نوشتن آنها خودداری کردم. بهرحال اميدوارم که برای شما هم مفيد باشند.  


 
comment نظرات ()
 
 
يک روز- يک نکته (شب سوم)
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
 

هرگز از ديگران بُت، معبود و کمال مطلوب مساز. هيچگاه انتظاراتت را برآورده نخواهند کرد.


 
comment نظرات ()